Anarchonomy – Telegram
Anarchonomy
43.4K subscribers
6.76K photos
547 videos
27 files
1.32K links
خروجی‌های مکتوب یک ذهن خشن

آدرس سیمپل‌ایکس جهت ارسال پیام:
https://smp19.simplex.im/a#gWAkhT3txZiJvgY4cR3eIZ9EqW5cSthv8JZzr28um94
Download Telegram
مجازات تعیین‌شده برای پلیس متخلف در چین خیلی سختگیرانه‌ست. ممکنه به خاطر یک باجگیری ساده با سوء استفاده از موقعیت پلیس، ۲۵ سال حبس صادر بشه. همزمان اعضاء حزب که کنترل شرکت‌های غول‌پیکر دولتی رو در اختیار دارند، کاری نیست که نتونند انجام بدن، حتی خریدن ژنرال‌های ارتش‌. قاعده بازی کاملا مشخصه: «تو خیابون دله‌دزدی نکن. بیا تو حزب، مثل بچه آدم خدمت کن و پله پله بیا بالا، بعد خودمون بت میگیم تو هر پله‌ای که هستی چه کارهایی مجازه».
چند روز پیش یه داستان دراماتیک در شبکه‌های اجتماعی چین مورد توجه زیادی قرار گرفت. درباره یه پسر جوان بود که در یک تصادف رانندگی کشته میشه، اما در لحظه آخر میگه «اون‌ پول رو من برنداشتم». که ظاهرا مربوط میشده به قضیه‌ای در دوران کودکیش که پول یکی از بزرگ‌ترهای فامیل گم‌ میشه، و همزمان این یه کنسول بازی میخره و متهمش می‌کنند که با اون پول رفته خریده، و باباش این اتهام رو تحمل نمی‌کنه و کتکش میزنه و اذیتش می‌کنه. نصف کاربران معتقد بودند که داستان ساختگیه، چون زیادی شبیه سریال‌های تلویزیونیه. و نصف دیگه مشکلی با باور کردنش نداشتند، چون اونقدر کتک خوردن و اذیت شدن رو تو زندگی خودشون دیده‌ن (تو چین، جمعیت کشور فاکتور مهمی درباره این مسائل نیست. ما با اینکه نود میلیون نفریم خیلی پیش میاد که در مواجهه با رفتارهای عجیب بگیم بالاخره تو نود میلیون نفر ممکنه دو نفر هم پیدا بشه که این کار ازشون سر بزنه. ولی در چین بندرت میگن «کلا عجیبه، ولی تو یک و نیم میلیارد نفر عجیب نیست». اگه چیزی رو باور کنند در بیشتر مواقع به دلیلی غیر از احتمالات در جمعیته). اما اگه واقعی هم نباشه مهم نیست، چون وقتی میلیون‌ها نفر با داستان ارتباط برقرار می‌کنند، یعنی درباره یک چیز واقعیه. درباره اینکه «ما داریم برای چیزهای کوچک زیادی کتک میخوریم». اگه زیادی کتک نخورده بودند درباره‌ش نمی‌نوشتند که این داستان خون‌شون رو به جوش آورده. آدم به خاطر یک موضوع تخیلی خونش به جوش نمیاد.
جامعه چینی انقدر تحت سانسور و کنترل بوده که نمیتونه رمزی حرف نزنه. هرجا تو داستان پدری که کتک میزنه هست، یعنی به حکومت هم اشاره داره. و زیرکانه‌ست، چون کسی نمیتونه بگه یه رمزه، چون پدر سخت‌گیر و آزاررسان یه موضوع اپیدمیکه. ازونجایی که سخت‌گیری حکومتی آثار مثبتی داشته، نمی‌تونند به شکل مستقیم ازش ایراد بگیرند. سخت گرفته‌اند که خیابون‌ها تمیز شده و کمتر تف می‌کنند تو پیاده‌رو. سخت گرفته‌اند که در تیراژ بالا مهندس و دانشمند تولید کرده‌اند. سخت گرفته‌اند که چند تریلیون دلار پس‌انداز دارند. اگه بگن سخت‌گیری بده، این جواب رو خواهند شنید که «اون موقع که عین سگ تو زباله می‌لولیدیم خوب بود؟». و این سوال، خفه‌کننده‌ بحثه. بنابراین مجبورند جنبه غیرانسانیش رو به شکل روایات درام منتقل کنند، و بهمدیگه یادآوری کنند که ما آدمیم، و ماشین‌هایی نیستیم برای اجرای دستورالعمل‌ها. در پشت این روایات درام، یک سوال غیررسمی و تابو وجود داره: میارزه فرزندم دست پاک بزرگ بشه، ولی دچار تروما باشه؟ هزینه «تربیت» درست، تا کجا قابل قبوله؟ (اینجا کتک زدن جزء تربیت درست نیست، این سخت‌گیریه که جزء تربیت درست محسوب میشه. کتک یک ضایعه‌ست که دامنه سخت‌گیری رو نشون میده). ادامه این سوال به سوال بزرگتری منجر میشه: چقدر هزینه برای ساخت جامعه‌ای که درست رفتار می‌کنه، قابل قبوله؟ اصلا سقفی وجود داره؟ تا کجا میارزه جامعه رو قربانی درست شدن خودش کرد؟
این شجاعت رو هنوز پیدا نکرده‌اند که بگن «اتفاقا برای درست شدن جامعه نباید زیاد خرج کرد». این ایده که یک دستگاه بسازیم و ازینور سخت‌گیری بریزیم توش و ازونور یه جامعه مطلوب بیاد بیرون، یه فانتزیه. هیچوقت یه جامعه مطلوب از هیچ دستگاهی بیرون نمیاد. هزاران سال پیش در ادیان ابراهیمی به این واقعیت اذعان شده بود. این ادعا که «مردم به سمتی میرن که منی که خدای آن‌ها هستم، تعیین کرده‌ام»، یه ادعای موازی داخل خودش داشت «مردم به سمتی که تویی که یکی از آن‌ها هستی، می‌پسندی، نخواهند رفت».
دهات اینجوری بود که پسره میرفت درس می‌خوند و مدرک می‌گرفت و برمی‌گشت یه سری بزنه و بابائه می‌گفت حالا اینهمه درس خوندی چی شد؟ الان یه نفر ندارم گوسفندها رو ببره بیرون دست تنها موندم! انگار درس خوندن یه جور دختربازی بوده که عوض کار و فعالیت، میرن انجامش میدن. چون به دنیای بیرون از ده کار نداشت. تنها معادله‌ای که براش وجود داشت این بود که ایکس تعداد گوسفند داریم و ایگرگ تعداد چوپون، و متعادل نیست.
الان در ابعاد خیلی بزرگتری، کل کشور به حالت اون دهات دراومده. هزاران مهندس داریم که می‌دونند باید چطور خودرو به روز ساخت. هزاران مهندس که می‌دونند چطور باید آپارتمان ایمن، و کم‌مصرف، و راحت ساخت. هزاران مهندس که می‌دونند شبکه برق چطور کار می‌کنه و چطور فرسوده میشه و چطور باید ارتقائش داد. هزاران مهندس که می‌دونند آب‌های سطحی و آب‌های زیرزمینی رو باید چطور مدیریت کرد. هزاران مهندس که می‌دونند باید کشاورزی صنعتی رو چطور هدایت کرد. هزاران دکتر که می‌دونند شبکه بهداشت و درمان رو باید چطور طراحی و اداره کرد. هزاران کارشناس که می‌دونند چطور باید شبکه داخلی رو از تهدیدات بیرونی حفظ کرد بدون اینکه اینترنت محدود بشه. اما هیچ کدوم این اتفاقات رخ نمیده. چون انگار همه‌شون تا الان رفته بودند دختربازی. چون دغدغه حکومت، که یه دامنه زمانی حداکثر ۲۴ ساعتی داره، اینه که برای بیرون بردن گوسفندها دو نفر کم داریم!
هر از چندی عکس یه کوزه باستانی رو گیر میارن و زیرش می‌نویسن عمر این کوزه دوازده برابر آمریکاست! حواسشون نیست به ترامپ میگن ۴۷ امین رییس‌جمهور آمریکا. یعنی ۲۳۶ ساله که ۶۰ انتخابات رییس‌جمهوری انجام شده و ۴۷ نفر آدم مختلف دولت رو در دست گرفتن، و این دولت که ترامپ بدستش گرفته همون دولتیه که نفر اول بدستش گرفت. یعنی از زمان لطفعلی‌خان زند در ایران، این دولت همون دولته. پیرمردهای مملکت ما، اگه خوب عمر کرده بودند، نه در ۲۳۶ سال، بلکه در طول عمر خودشون، دو تا انقلاب دیدن، دو تا کودتا دیدن، و سه تا حکومت، که پسر همون پیرمردها با حمله اخیر اسراییل امیدوار بودن چهارمیش هم ببینند! ازین لحاظ آمریکا خیلی قدیمی‌تر از ایرانه. شما برای حفظ کوزه کاری انجام ندادی که. زیر خاک بوده و اکسیژن و مواد خورنده بش نرسیده و سالم مونده. این نگه داشتن سیستم‌هاست که ارزش داره، چون آدم‌ها توش دخیلند، نه قلیایی/اسیدی بودن خاک! آدم ایرانی تو حفظ اون کوزه هیچ دخالتی نداشته. بلکه اگه به دخالت نداشتنش ادامه می‌داد و میذاشت همون زیر بمونه بازم به ماندگاریش برای چند قرن دیگه می‌شد امیدوار بود، ولی الان که اومده بیرون باید فاتحه‌ش رو خوند. از کلوسئوم که نباید قدمت ایتالیا رو تعیین کرد. اون مقداری قطعه سنگیه که خودش قرن‌ها بدون مراقبت کسی زیر آفتاب مونده، و اتفاقا همینکه بدون دخالت انسان، یا با دخالت‌های تخریبی انسان، اینهمه مدت همینقدرش باقی مونده، جزء عجایبه، نه خود ساختش‌. قدمت رو بریتانیا داره که ۷۰۰ ساله پارلمان داره. اینکه در طول هفت قرن آدم‌های مختلف با فرهنگ‌ها و عقاید و سلایق متفاوت بیان و برن و سیستم سر جاش بمونه، یعنی عُمر! و گرنه پایه پل آجری رو مگه من و تو بابامون و بابای بابامون نگه داشتیم رو شونه‌مون؟
Anarchonomy
اگه بشنون رفیق قدیمی‌شون از لبه تراس افتاده پایین و جونش رو از دست داده، میگن «دوربین‌ها رو چک کردید؟»، «کسی هلش نداده؟»، «حال عادی داشته؟». این‌ها رفیق‌شون رو برنمیگردونه. اما اگه یه عامل جدی داشته باشه کمتر اذیت میشن، چون میتونن غم رو به خشم تبدیل کنند.…
عکاسی که مشغول عکاسی از چند مرال بود رو به جرم جاسوسی از تأسیسات هسته‌ای بازداشت کرده و سال‌ها در انفرادی نگه می‌داشتند، اما برای اعدام دانشمند هسته‌ای خودشون بابت همون اتهام، سه هفته هم تعلل ندارند! اون‌هایی که درباره گستره بال‌های اطلاعاتی اسراییل اغراق می‌کنند، قاعدتا باید شاخ اغراق‌شون رو می‌گرفتن اینوری. چه برنامه‌ای تمیزتر ازینکه تعدادی آدم در دستگاه امنیتی داشته باشی که صبر کنند و ببینند کار پهپادها چطور پیش میره و اگه ته‌مونده‌ای باقی موند، از مسیر قانونی ترتیبش رو بدن؟ کشوری که از محل خواب فرماندهان مطلعه تا حالا به فکرش نرسیده که کنترل اعدام‌ها رو هم در اختیار بگیره؟ اینجا که قوه قضاییه نداریم اساسا، یک دستگاه امنیتی داریم که برای خودش یه «اتاق مختص اجرای تئاتر دادگاه» داره. بنابراین کنترل سرانجام پرونده‌ها برای اسراییل نباید سخت باشه وقتی اون دستگاه رو تو مشتش داره. نمیشه که خونه‌های امن اون دستگاه تحت نظرش باشه اما اتاق تئاترش، نباشه.
از جاسوس‌بازی که بگذریم، این عجله در استفاده از طناب دار، یه بازی درون‌سازمانیه. اینکه دانشمند هسته‌ای کجا میخوابه، و کجا نمیخوابه، رو بادیگاردش میدونه، نه همکاری که باش مقاله می‌نوشته‌. این‌ها به نزدیک‌ترین رفقاشون هم چیزی درز نمیدن (خود این قربانی هم در مهمونی‌های خانوادگی وقتی ازش میپرسیدن این بمب رو کی تست می‌کنید پس روزبه‌خان؟ می‌گفته نزدیکه به امید خدا! و لبخند میزده). اما تا حالا حتی کوچکترین تهمتی حتی در حد متلک هم به بادیگاردها وارد نکرده‌اند. همون گوریل‌های استروییدی (که گاهی علاوه بر استرویید، به تبعیت از مغنیه سیلیکون هم تزریق می‌کنند) که رییس‌جمهورها و فرماندهان سپاه هم حق مخالفت باشون رو ندارند. حتی حاضر نشدند همون ملاحظاتی که برای امام جمعه فاسد داشتند و محترمانه استعفانیده‌ش کردند، برای این مهره فنی‌شون داشته باشند، و مثلا گم و گورش کنند، تا خدشه‌ای به جایگاه «دانشمندان وفادار نظام» وارد نشه. چون هم در گرداندن فلش به سمت هرکسی غیر از گوریل‌ها عمد دارند، و هم در پرهیز از هرگونه چرخش فلش به سمت اون‌ها.
دوستانی که قبلا توضیحاتم رو درباره «ترکان بغداد» خوندن نباید تعجب کنند. اما اینجا منش شخص خلیفه هم به فرمول ترکان بغداد اضافه شده. که از ادعای یکی از نزدیکانش هم مشخص بود که گفت به اوامر دو‌ گروه «نه» نمیگه، یکی تیم پزشکیش، و یکی تیم حفاظت! اینکه مبنای کار یکی‌شون دانش پزشکیه، و مبنای اون یکی ذکر «لاحول و لاقوة الا بالله»، براش مطرح نیست. هر دو رو هم‌ارز هم قرار داده، چون هر دو یک کار مشترک انجام میدن: زنده نگه‌داشتنش! چون پزشکان زنده نگهش داشته‌اند پس واجب الاطاعه هستند، و چون بادیگاردها زنده نگهش داشته‌اند واجب الاطاعه هستند (که خرافه‌گرایی یه آدم هشتاد و اندی ساله در هر دو موثره. آدم خرافاتی حتی وقتی به پزشک اعتماد داره، به علم اعتماد نداره. داره به «جادوی فرد» اعتماد می‌کنه). و همین میتونه به تنهایی نشون بده که این لات و لوت‌ها هستند که برای حکومت تعیین تکلیف می‌کنند. مخصوصا وقتی رأس نظام به جادوشون اعتماد داره. لذا تیپولوژی افرادی که سکان در دستاشونه، به حدادیان مداح شبیه‌تره، تا لاریجانی به قول خودشون «سیاستمدار». در این تشکیلات از اولش چیزی به عنوان «سیاست» وجود خارجی نداشته. تنها «قوانین الوات» برقراره. که اگه مایلید زندگی شخصی‌شون هم لحاظ کنید می‌تونید با ط بنویسید.
از جمله «خبرهای تلخ ولی قابل انتظار» این بود که شرکت سازنده آلمانی دوربین‌های الکسا، که ۸۰ درصد فیلم‌هایی که از بچگی تا الان دیدید رو با یکی از دوربین‌هاش فیلمبرداری کرده‌اند، در آستانه ورشکستگیه و اگه کسی پیدا بشه که بخردشون خوشحال میشن. وقتی دیگه حتی با آیفون هم میشه فیلم سینمایی ساخت، بازار دوربینی که ۵۰ هزار دلار قیمت داره محدود میشه به چندتا استودیو فیلم‌سازی، که اون‌ها هم هر ده سال یکبار ممکنه خرید جدید انجام بدن. این شرکت بیزینس خودش رو با فروختن به اجاره‌بده‌ها تنظیم کرده بود و الان دیگه کسی حاضر نیست این مبالغ سنگین روزانه رو برای اجاره بده وقتی با همون پول میتونه دوربینی بخره که ۹۰ درصد همون کیفیت رو میده (چون مردم متوجه ۱۰ درصد مابقی نمیشن) و دوربین هم مال خودشه. همزمان ارتقاء سریع هوش مصنوعی داره کل موضوع فیلمبرداری رو به حاشیه میبره.
نسل ما نسل خاصی بود که هم نوار نگاتیو رو دید، هم بی‌مشتری شدن بهترین سنسور دیجیتال رو.
ایالت تگزاس در این فصل، با یک سوم جمعیت ایران، به اندازه ایران برق مصرف می‌کنه، یعنی ۸۰ هزارمگاوات. چون هوا شرجیه و همه از دم کولر گازی دارند. اما تا ۱۰۰ هزارمگاوات ظرفیت دارند. یعنی تا ۲۰ هزارتا بیشتر هم جا دارند. در حالی که ایران حدودا همینقدر، یعنی ۲۲ هزار مگاوات، کم داره! با اینکه اکثریت مردم کولرگازی «ندارند».
با این حال، که مصرف برق در تگزاس به شدت بالا رفته، قیمت روی میانگین ۲۰ دلار برای هرمگاوات باقی مونده. که یعنی ۲ سنت به ازای هرکیلووات. که اگه در ایران هم این قیمت بود، و مصرف رو روزی ۶ کیلووات در نظر می‌گرفتیم هزینه برق ماهانه مشترک میشد ۳۶۰ هزارتومن! یعنی برق در تگزاس انقدر ارزونه که برای یک کارمند ایرانی که با بی‌ارزش‌ترین واحد پول دنیا حقوق می‌گیره هم چندان عدد وحشتناکی نیست!
علت؟ استفاده از پنل‌های خورشیدی، و عدم تسلط یک مشت لات و لوت دزد بر کشور.
در جامعه مبتلا به بیعاری، پزشک بیعار هم خواهیم داشت طبیعتا. مثل پزشکی که به تبعیت از صنعت سرگرمی آمریکا، که از سر اوقات فراغت زیاد، هرروز در حال انگولک کردن رژیم غذایی خود هستند، میاد به مردم ایران میگه وسط غذا آب نخورید! تا دو ساعت بعد از غذا چای نخورید! این رو بعد ازون بخورید! اون رو قبل ازین بخورید! به مردمی که طبق آمارهای حکومتی، یک‌سوم‌شون با گوشت خداحافظی کرده‌اند، و بیشترشون میوه رو تو مهمونی‌ها میخورند. رقیق شدن اسید معده با مایعات، و به تبع اون سوء هاضمه، مربوط به اون آلمانیه که داره نیم کیلو استیک میخوره، و همراهش یک پارچ آبجو هم سر میکشه. نه برای ایرانی که بلافاصله بعد از غذا چای میخوره تا حس کنه اون یه ذره کربوهیدرات درجه سه‌ای که قورت داده بود به طور کامل از مری عبور کرده. کل چیزهایی که در طول روز میخوره مگه چه تنوعی داره که بخواد مراقبت کنه کدومش رو همراه با کدوم نخوره؟ (که تازه همونشم هم در بیشتر موارد مبنای علمی نداره و چند ترکیب خاص رو تعمیم داده‌اند به همه‌چیز).
پزشک بیعار درست درس نخونده، ولی مشکلات مردمش رو به شکل مسائل کتاب درسی می‌بینه.
Anarchonomy
اینکه یه ملتی ندونند چی میخوان، برای این پیش میاد که احساسات‌شون با منافع‌شون در تضاد قرار می‌گیره. مردم تحت تأثیر میم‌ها هستند، و این میم‌ها احساسات‌شون رو نمایندگی می‌کنه. ناسیونالیست مسیحی اروپای غربی، وقتی میخواست بگه ما باید حواس‌مون باشه مثل بالکان نشیم،…
مردم آمریکا میگفتن جنگ بسه، برگردید به اقتصاد مملکت خودمون بپردازید، کار نیست، همه چیز داره از چین میاد، ما باید دوباره خودمون تولید داشته باشیم. بعد رفتن به سیاستمدارانی رأی دادن که تولید و صنعت رو برگردونه به خاک آمریکا. حتی از سیاست تعرفه‌های سنگین هم برای همین حمایت کردند. حالا آمازون قصد داشت تو آریزونا یه دیتاسنتر احداث کنه. گفتن اینجا آب نیست، برو یه جای دیگه. بعد تو شورای شهرشون با نتیجه ۷ به صفر رأی دادن که بش مجوز داده نشه. اینکه هر منطقه خودش تصمیم بگیره چه چیزهایی در محدوده جغرافیاییش ساخته بشه یا نشه، از زیبایی‌های فدرالیسمه. اگه اصفهان هم این اختیار رو داشت الان سرنوشتش یه شکل دیگه پیدا کرده بود. اما دموکراسی و فدرالیسم برای کشف واقعیت نیست. گاهی برای لجبازی با واقعیت هم استفاده میشه. الان صنعت دنیا، همون دیتاسنتره. نه دمپایی درست کردن، یا سبدبافی. اینا دیگه تو خود چین هم صرفه نداره، و داره تو سریلانکا انجام میشه (تازه سریلانکا هم باید سفت بش بچسبه یا بره سراغ صنایع باارزش افزوده بالاتر، چون این تولیدات رو اقتصادهای نوظهور آفریقایی هم ممکنه از دستش دربیارن). نمیشه دلت بخواد ایالتت، و شهرت برخوردار از رشد صنعتی و مشاغل پردرآمد مربوط با اون رشد باشه، و همزمان هیچ هزینه‌ای هم ندی و آب هم از آب تکون نخوره. پول اینجوری نیست که التماست کنه «لطفا من را از روی زمین بردارید». پول اینجوریه که تو برنداری یکی دیگه برمیداره. و وقتی برنداشتی دیگه نباید غر بزنی که چرا دخل‌مون به خرج‌مون نمیرسه.
خوب است که انسان بداند چی میخواد.
اون موقع که فیلترینگ چین با عنوان فایروال بزرگ، که عملا دیوار چین مدرن بود، راه‌اندازی شد، همه می‌گفتند این آغاز کنترل صددرصدی روی اینترنت این کشوره. چون نه تنها دسترسی به خیلی از سرویس‌های خارجی مسدود می‌شد، بلکه همه کاربران چینی زیر ذره‌بین دولت قرار می‌گیرفتند. مخصوصا وقتی تمام سرویس‌ها ملزم شدند که فقط با شماره موبایل و احراز هویت اکانت بسازند.
تقریبا همزمان در دوره اوج نصب دوربین‌های مداربسته در چین بودیم که در تیراژ چندصدمیلیونی خرید می‌کردند (در حدی که اون دوره که هنوز برندهای بومی چین مسلط نشده بودند، شرکت‌های ژاپنی تونستند پول خوبی به جیب بزنند) و بحث‌هایی شکل گرفته بود درباره اصل امکان‌پذیری مخالفت سیاسی. چون نظر خیلی‌ها این بود که در گذشته ابتدا مخالفت داشتیم و سپس سرکوب. یعنی اول یه حرکتی انجام می‌شد، بعد سیستم مجبور بود واکنشی نشون بده. چون حکومت‌ها هیچوقت به این سطح از کنترل و مانیتورینگ نرسیده بودند که قبل ازینکه حرکتی رخ بده جلوش رو بگیرند. ولی با این امکانات مدرن، عملا هر حرکتی در نطفه خفه میشه (اون موقع هنوز این توهم وجود داشت که مردم چین آزادی‌طلبند و حکومت کمونیستی اجازه نمیده به آزادی مدنظرشون برسند. خوشبختانه در سال‌های بعد و با بالا رفتن شناخت از عوام چینی، مقدار زیادی از رنگ این حنا کاسته شد). در اون بحث‌ها می‌گفتم بدون شک الان در حیطه‌ای وارد شده‌ایم که کل بشر در طول تاریخش مشابهش رو از سر نگذرونده. اگه یه آدم متعلق به هزارسال پیش رو زنده می‌کردیم و می‌دید که جیک و پوک هر شهروندی دست حکومته، وحشت کرده و التماس میکرد به دنیای مردگان برگردونیمش. ما همین الان داریم در اون دیستوپیای آخرالزمانی زندگی می‌کنیم که در قدیم درباره‌ش افسانه می‌ساختند و شنوندگان داستان رو ازش می‌ترسوندند. اما این واقعیت رو هم باید در نظر گرفت که تمام این امکانات یه اوپراتوری داره و اون اوپراتورها آدمند و از آدم‌های همون کشورند، و تا آدم‌های اون کشور تغییر نکنند، اون اپراتورها هم تغییر نخواهند کرد، پس عملکرد این امکانات باز هم تابعی از عملکرد کلی آدم‌های اون جامعه‌ست. ادعای من این نبود که این دیستوپیا که در اون هستیم اونقدرها هم وحشتناک نیست. ادعای من این بود که اونجوری که فکر می‌کنید کار نمی‌کنه.
چند روز پیش یک خانوم دکتر متخصص زنان در چین خودش رو از بالای ساختمان پرت کرد پایین. علت خودکشی حملاتی بود که در شبکه‌های اجتماعی بش شده بود، و مثل همه آمارهای نجومی در چین، بازدیدهای میلیونی گرفته بود. در یک کشور یک و نیم میلیارد نفری گاو پیشونی‌سفید شدن، اون هم با انگ‌های زننده، یک کابوسه. مخصوصا برای آدم‌هایی که براشون وجهه عمومی و آبرو خیلی اهمیت داره. در کلینیک زنان که کار می‌کرد، یک زن باردار داشتند که به دلیل مشکلاتی که در بارداری داشت تصمیم گرفته بودند بعد از زایمان رحمش رو دربیارند. بچه به دنیا میاد و یک دختر بوده. خانواده میان اعتراض می‌کنند که ما کلی پول خرج این ازدواج کردیم، آخرش یه بچه دختر گیرمون اومد و امکان بارداری دوباره هم از بین رفت و بدین ترتیب نسل‌‌مون قطع شد! (بله، این نمونه‌ای از عوام چینیه. همون چینی که میگن غرب رو پشت سر گذاشت!). دکتر میگه اولا مادر در خطر مرگ بود، و ثانیا امضای رضایت داشتیم. خانواده وقتی می‌بینند از راه قانونی به جایی نمیرسند، ویدئو میذارن تو اینترنت و آبروی دکتر رو می‌برند. وقتی وایرال میشه، دو خانواده دیگه هم میان به کمپین می‌پیوندند و اون‌ها هم کیس خودشون رو علم می‌کنند‌، که البته ادعای اون‌ها هم مبنای پزشکی نداشت‌. وقتی ویدئوها شد سه تا، دکتر با پلیس تماس می‌گیره و میگه به پلتفرم‌هایی که این ویدئوها توشون آپلود شده بگید حذف‌شون کنند. اما پلیس جواب سربالا بش میده. و وقتی می‌بینه بی‌فایده‌ست میره خودش رو پرت می‌کنه. و جالب‌تر اینکه وقتی کشته شد پلیس به اسم تحقیقات میریزه خونه‌ش و وسایلش رو ضبط می کنه.
این دقیقا همون چیزیه که فکر می‌کردم بالاخره جلوی چشم همه قرار خواهد گرفت. پشت همه این سیستم‌های کنترل شده، آدم‌ها هستند. از مدیریت بی‌عرضه کلینیک گرفته که از پزشک خودش دفاع نمی‌کنه، تا خانواده‌هایی که می‌دونند تهمت مجازات داره ولی برای انتقام‌گیری که همراه با مشهور شدنه انجامش میدن، تا پلیس که درباره بعضی چیزها سریع تلفن رو جواب میده، و در مورد بعضی چیزها میگه «فردا مسئولش اومد منتقل می‌کنم». آیدی و آی‌پی و هیستوری و همه‌چیز افراد دخیل در قضیه هم برای دولت آشکاره.
با توسعه زیرساخت، و بسط کنترل روی پایه اون زیرساخت، نمیتونی آدم‌ها رو آدم‌تر کنی‌.
Anarchonomy
اون موقع که فیلترینگ چین با عنوان فایروال بزرگ، که عملا دیوار چین مدرن بود، راه‌اندازی شد، همه می‌گفتند این آغاز کنترل صددرصدی روی اینترنت این کشوره. چون نه تنها دسترسی به خیلی از سرویس‌های خارجی مسدود می‌شد، بلکه همه کاربران چینی زیر ذره‌بین دولت قرار می‌گیرفتند.…
هراری مزخرف زیاد میگه، جدی نگیرید. همین مثالی که زده هم نشون میده با چیزهایی که اطلاعات کافی درباره‌شون نداره ف رو به فرحزاد میرسونه.
اینکه اوپراتور تشکیلات کنترل، آدم‌ها هستند، با واسطه بودن آدم‌ها فرق داره. واسطه‌گری یعنی پر کردن گپی که بین ماشین و فیزیک دنیا وجود داره و هنوز خودش قادر نیست پرش کنه. اوپراتور اما نقش قدرت مسلط رو داره. و آدمیزاد قدرتش رو به موجود باهوش‌تر واگذار نمی‌کنه به صرف اینکه باهوش‌تره. اگه می‌خواست این کار رو بکنه در طول هزاران سال گذشته به آدم باهوش‌تر از خودش واگذار می‌کرد.
چرخی ساندویچی رو که دیدم با خودم گفتم اینجایی که مستقر شده هیچ دسترسی به شیر آب، حتی ازین‌هایی که برای آبیاری فضای سبز هستند هم، نداره. حتما یه لنگ کهنه داره که دستاش رو باش تمیز میکنه. نزدیک‌تر که شدم دیدم نه، یه ظرف آب داره که دستاش رو می‌کنه اون تو میشوره و میاره بیرون با پشت شلوارش خشک می‌کنه. باز هم نزدیک‌تر شدم و دیدم یه ظرف آب معمولی نیست، همون ظرف خیارشورشه. یعنی خیاری که قراره از آب نمک دربیاره بذاره لای ساندویچ مردم رو از همون آبی درمیاره که دستاش رو توش میشوره! و واقعا می‌شست، یه غسل سرسری نمیداد. احتمالا بر مبنای این خرافه که نمک باکتری‌ها رو از بین میبره! به قیافه و فرم بدن از جنگ برگشته ولی پرانرژیش می‌خورد که یا تازه از کمپ ترک اعتیاد برگشته یا تازه از زندان آزاد شده و به هیچ قیمتی حاضر نیست برگرده اونجایی که بوده، و داره کار می‌کنه تا برنگرده. فکر می‌کنم تقریبا همه داشتند چیزی که شاهد بودند رو ندید می‌گرفتند، چون اون اراده‌ای که نشون میداد حاضر نیست برگرده رو می‌دیدند، و نمی‌خواستند با گزارش یا شکایت از جایی بابت این تجاوز آشکار به بهداشت عمومی، این تنها دستاویزش برای برنگشتن رو ازش بگیرند.
این دلسوزی‌مون برای آدم بدبخت، به قیمت آسیب دیدن بقیه، در همه ابعاد جاری شده‌. از سیاست‌گذاری دولتی در مسکن و آبرسانی و کشاورزی، که کل ایران بابتش به برهوت بی‌آب و بی‌برق تبدیل شد، گرفته تا این موضوعات روزانه و خیابانی (دریاچه ارومیه از بین رفت چون گفتند کشاورز بدبخت گناه داره آب بش ندیم!). با اتکاء به یک خرافه دیگه، که «هرچی بیشتر در معرض آلودگی باشی بدنت سفت‌تر میشه»، که مثال نقضی بزرگ‌تر از هند نداره، که تا مدت‌ها دولتش حتی نمی‌دونست سالی چندنفر دارند از مسمومیت می‌میرند، چشم‌شون رو می‌بندند و حتی به عنوان «ساندویچ کثیف» تبلیغش هم می‌کنند و بش می‌خندند. در حالی که حتی اگه یک نفر بابت این آلودگی بستری بشه، حداقل یک هفته تختی رو اشغال می‌کنه که ممکنه وقتی خودشون برای یک بیماری دیگه مراجعه کردند لازمش داشته باشند. اون هم زیر سایه حکومتی که نیم‌قرنه خسیسیش اومده برای بخش درمان خرج کنه. و لازم خواهند داشت، و وقتی «ببرید یه جای دیگه» رو شنیدن، اورژانس رو میذارن رو سرشون، و فحشی که باید به صاحب قدرت میدادند رو به رییس بخش خواهند داد.
(این بی‌توجهی به اینکه کجا زندگی می‌کنند مصادیق بسیار متنوعی داره، و شامل زنانی هم میشه که وسط ظهر که ایندکس اشعه ماوراء بنفش ۱۱ پلاسه، که ده دقیقه هم نباید در معرضش بود، بدون روسری و با یقه باز تردد می‌کنند، و لازمه یکی بشون بگه «آزادی پوشش سرجاش عزیزم، ولی الان و در این نقطه از خاورمیانه که ایستادی، باید به کرم ضدآفتابت که صد در صد تقلبیه اتکاء نکنی و مثل یه بادیه‌نشین عرب خودت رو بپوشونی، چون هر اتفاقی برای پوستت بیفته، نه پزشک داریم نه بیمارستان داریم نه دارو داریم»).
وقتی سقف کشور داره میاد پایین، و دیوارها دارن ترک میخورن، و بیرون هم نمی‌تونیم بریم، باید بیشتر از وقتی که اوضاع بهتر بود هوای همدیگه رو داشته باشیم. و برای اینکه هوای همدیگه رو داشته باشیم باید از کسانی که جلو چشم‌مون نیستن هم مراقبت کنیم، نه فقط اونی که جلو چشم‌مونه. و برای اینکه از کسانی که جلو چشم‌مون نیستن هم مراقبت کنیم، یا حداقل ضرر مضاعفی بشون نزنیم، باید دو قدم جلوتر هر کاری رو هم در نظر بگیریم. این جاییه که نهی از منکر واجبه (یا امر به این معروف که «مواظب خودت و بقیه مردم باش»)، ولی برای اینکه همه بتونند نهی از منکر کنند، باید اول پذیرفته باشند که منکره. هنوز این واقعیت که حکومت نداریم، کاپیتان نداریم، کشتی هم شکسته، پس هر نوع آسیب زدن به خود و دیگران چندین برابر حالت عادی وضع رو بدتر خواهد کرد، برای اکثریت این ۹۰ میلیون نفر جا نیفتاده.
مثل بقیه شکست‌هایی که با رجز و چاپ بنر به پیروزی تبدیل شده‌اند، ابتدا میگن کریدور زنگه‌زور برای اینه که راه ارتباطی ایران رو با ارمنستان مسدود کنه و نذاره دیگه فلفل‌دلمه‌ای صادر کنیم به روسیه (که اونم ناز کنه بگه سم زیاد زدید پس بفرسته!)، که این کریدور هیچوقت چنین هدفی نداشته که راهی رو ببنده، بلکه می‌خواسته راهی رو باز کنه. و بعد که راهی بسته نشد، باز هم مثل سابق یه کامیون فلفه دلمه‌ای رد می‌کنند و میگن «دیدید میخواستن نذارن فلفل‌دلمه‌ای صادر کنیم اما اجازه ندادیم؟».
و کسی نیست به ایرانی بگه گنگ اوباش حاکم بر شما که تا الان تنها واردات و صادراتی که براش اهمیت داشته مواد مخدر بوده، چه اهمیتی به تجارت میده که حالا جایی بسته باشه یا نباشه؟ مسیر امن و کوتاه ترانزیت رو برای انرژی میخوان، نه جابجایی یخچال فریزر. و باید نفت و گازی باشه که بخواد ترانزیت بشه. باید تحریمی وجود نداشته باشه که بخواد ترانزیت بشه. حاکمان شما که ایران رو به تحریم‌شده‌ترین کشور دنیا تبدیل کردن. سرمایه‌گذاری روی زیرساخت هم رها کرده، و همزمان با دستکاری بازار مصرف انرژی رو به غیربهینه‌ترین حالت ممکنش درآوردن و نزدیکه که واردکننده انرژی بشیم. پس تو مسیر ترانزیت رو میخوای چه کنی که حالا تو صف نونوایی هم درباره‌ش بحث می‌کنی با دیگران؟ اون هم با جملاتی که انگار متعلق به زمان قوام‌السلطنه هستند و درباره اعزام قشون قزاقه: «آمریکایی‌ها هم قراره بیان بریزن نخجوان، هیچی دیگه». نونت رو بگیر بیا برو.
خودشون پول و امکاناتی که ارث باباشون نیست رو جمع می‌کنند در یک منطقه، سپس خودشون میریزن تو اون منطقه و ازون پول و امکانات استفاده می‌کنند، بعد خودشون با خودشون مصاحبه می‌کنند که «امسال خدمت‌رسانی چطوره؟» و خودشون جواب میدن «خیلی عالیه، همه‌چی هست، اتوبوس رایگان، غذای رایگان، محل خواب رایگان»، بعد به مجموعه این سیرک مفت‌خوری میگن «معجزه امام حسین!».
نه. این معجزه هیچ امامی نیست. این معجزه شیطانه که زشتی‌ها رو برای انسان زیبا جلوه میده، و زیبایی‌ها رو زشت. بالاخره اون موقع که داشت از خدا تا روز قیامت مهلت می‌گرفت می‌دونست یه ترفندهایی در اختیار داره و دست خالی وارد نشد.
دانشگاه انسان را خنگ می‌کند؟ این یه سوال جدیه. چون باید یه توضیحی برای این روش‌های تحقیق مضحک وجود داشته باشه.
برای اینکه ببینند زندگی دیجیتال تأثیری روی زندگی فیزیکی داره یا نه، از سه گروه سنی جوان، میانسال، و سالمند پرسیدن زود حواست پرت میشه یا نمیشه؟ میتونی یه کار رو بگیری تا تهش بری؟ و ازین سوالات. و شرلوک‌ها کشف کرده‌اند جوان‌ها حواسشون بیشتر از آدم هفتاد ساله پرت میشه، و کمتر از آدم هفتاد ساله ممارست دارند برای تموم کردن کار، و ظاهرا اختلاف بین گروه‌ها از سال ۲۰۱۶ به اینطرف بیشتر شده.
علاوه بر مسخرگی مقایسه پیر با جوان، که در مورد پس‌انداز و مصرف هم انجامش میدن (طوری که انگار آدمی که الان پیره وقتی جوان بود هم مثل الان رفتار می‌کرد)، و علاوه بر مسخرگی محور ایگرگ در نمودارهای اینچنینی، که گپ بین گروه‌ها رو اغراق‌آمیز نشون میدن، اِن فاکتور مختلف وجود داره که می‌تونسته از ۲۰۱۶ به اینطرف فرهنگ نسل جدید رو تغییر داده باشه. که فقط یکیش این هیستری جمعی عدم اعتماد به نفسه، که «ما مثل نسل قبل عرضه نداریم»، «من تمرکز ندارم هیچوقت»، و «تو این فضا شانسی برای موفقیت وجود نداره».
که ربطی به اینترنت نداره.
زمان مشروطه آمریکایی‌هایی که به ایران اومده بودند برای ایرانی دلسوزی می‌کردند، چون به نظر می‌اومد ملتی له شده زیر چکمه‌های استبداد داخلی، و استعمار روسیه و بریتانیاست، و تا میاد از زیر چکمه یکی‌شون دربیاد اون یکی لگدش می‌کنه. و بعد تصور ما درباره تصور آمریکایی‌های اون زمان از ایرانی‌ها، برمبنای نگاه اون چندنفر شکل گرفت. در حالی که یک بایاس غیرعمدی داشت. معمولا تیپ شخصیتی که پاش رو می‌ذاشت اینجا ازون مدل‌ها بود که باورش میشد ملتی دغلباز که کاری غیر از چوپانی نکرده ناگهان آزادی‌خواه شده ‌و دنبال ترقیه! اون آمریکایی‌ که می تونست تشخیص بده اون هیاهو یه بلوا بین زمین‌داران و ملاهاست که منافع‌شون با شاه و تزار یکم تو هم رفته و لذا شاخ به شاخ شدند، و همراه شد با گنده‌گوزی رعیت بیسواد و خیالبافی روشنفکر که هر دو در باغ نبودند داره خر داغ میشه، هیچوقت به ایران نمی‌اومد تا این تشخیصی که داده رو به بقیه انتقال بده، و بعد مکتوب بشه، و بعد در تاریخ ثبت بشه‌. تصور کنید کشوری وجود داره الان که هیچکس از بیرون ازش خبر نداره، و جان کری رو به عنوان نماینده میفرستن اونجا تا ببینند چه خبره. با توجه به شناختی که از شخصیتش داریم تردیدی نیست که وقتی برگشت گزارشی که ارائه میده صرفا ناقص نیست، انحراف هم ایجاد می‌کنه. ما شانس اینکه کسانی بیان ما رو معاینه کنند که می‌تونستند درست نگاه کنند رو نداشتیم.
نیاک قربانی ازین بچه پرروهاست که از برخورد فیزیکی استقبال می‌کنه، ولی خصوصیت شخصیتی رو که بذاریم کنار، ایران تنها کشور دنیاست که ممکنه شهروندانش در تجمعات اعتراضی طرف اسراییل رو بگیرند. ازین لحاظ ما پیشرفته‌ترین جامعه جهانیم. چون ما چیزهایی دیدیم که بقیه دنیا هنوز ندیده.
ازینکه شعار میدن باید سرنوشت فلسطین به دست خود مردم فلسطین رقم بخورد میشه فهمید چقدر همین شعارشون درباره ایران پوچ و کودکانه‌ست. تو به عنوان یک آواره که هرروز با دریافت هشدار تخلیه ارتش اسراییل باید دست زن و بچه‌ت رو بگیری ازین چادر ببری به یک چادر دیگه در یک محله دیگه، و روزها بیفتی تو خیابون ببینی از مواد غذایی که حماس غارت کرده و داره به قیمت خون باباش میفروشه چیزی گیرت میاد، حداکثر نقشی که می‌تونی در تعیین سرنوشت داشته باشی، مربوط به سرنوشت شخص خودت و چند نفر افرادته، اونم در این حد که انتخاب کنی زنده بودن‌شون رو در اولویت قرار بدی و غریزه حیوانی «مواظب بودن مثل یک موش» رو به کار بگیری، یا کشتن چندنفر از اعضای حماس و دزدیدن غذا ازشون، که هم انتقام باشه هم جمع‌آوری غنیمت. این کل محدوده اختیاراتته، که هیچ‌کدوم اثری روی آینده فلسطین و بقیه اون چند میلیون فلسطینی نداره. سرنوشت فلسطین رو حاکم قطر تعیین می‌کنه، و حاکم ایران، و حاکم روسیه، و اتحادیه اروپا، و اسراییل و آمریکا.
سرنوشت ایران رو چه کسی تعیین می‌کنه؟ چپ‌ها میگن «فعالان مدنی، و کامیونداران، و کارگران مخابرات که اعتصاب می‌کنند، و معلمان بازنشسته، و راهپیمایی سکوت، و وبلاگ‌نویسی، و پست‌های روشنگرانه در تلگرام!». که در کودکانه بودن تفاوتی با «فرهنگ عاشورا» در بین شیعیان نداره، که وانمود می‌کنه یک طرف معادله قدرت رو داریم، و یک طرف دیگه شرافت! بعد یه اتفاقاتی میفته و یه جوری میشه و خدا میخواد و این‌ها، و شرافت بر قدرت پیروز میشه! ولی شرطش اینه که صبر داشته باشیم و زود نخواهیم پیروزیش رو ببینیم!
خارج ازین عوالم کودکانه، و روی زمین سفت واقعیت، تغییر سرنوشت محصول گلاویز شدن کسانیه که قدرت دارند. مردمی که هیچ قدرتی ندارند، مثل همون موشی خواهند بود که موقع آتش‌سوزی ازین سوراخ میجهند به سوراخ دیگه تا یه جای خنک‌تر پیدا کنند. بنابراین یا باید قدرت رو از چنگ دیگران دربیاری و از آن خودت کنی، که مستلزم خشونت و کارهای کثیفه، یا سرنوشت رو همون دیگران رقم خواهند زد. تغییر سرنوشت یک کشور، معادل مسواک زدن نیست که بگی اگه همه مردم تصمیم بگیرند که همه با هم مسواک بزنند، دندون‌هامون سالم میمونه، پس باید فرهنگ‌سازی کنیم و آگاهی بدیم!
جماعتی لات و لوت دزد، که چون عادت کرده‌اند به آزار مردم ایران، فکر می‌کردند آمریکا رو هم میشه آزار داد، جوری ازش ضربه خوردند که برای مدتی دور خودشون چرخیدند، سپس بتادین آوردند و ریختن روی سرشون و با دستمال بستنش. این دیگه گزارش کردن نمیخواد، که بعد بشینی «حکمت عقلانی بستن سر با دستمال» رو تشریح کنی. مگر اینکه همون لات و لوت‌ها بت پول داده باشند که بری بیرون جار بزنی «ایهاالناس، لات و لوت‌ها کار غیر حکیمانه انجام نمیدن!»، در حالی که اصل اینکه سرشون شکست همین بود که با هرچه مربوط به عقله میانه‌ای ندارند. ولی این پیمانکاری توعیتری برای اوباش، که «داشتیم مثل دو دانشجوی محصل بی‌آزار راه می‌رفتیم که ناگهان جهود غرب را تحریک کرد، چون غرب با اینکه صدبرابر ثروتمندتر از جهود است از خودش اختیار ندارد و اختیارش دست جهود است، و بعد از پشت بمان اردنگی زد» تاریخ رو تغییر نمیده. مخصوصا اون بخش واقعی تاریخ که گواهی داد تشکیلات اوباش از پس ارتش ۲۰ میلیارد دلاری اسراییل هم برنمیاد و مشکلش فقط از پول نیست.
رییس اطلاعات اوکراین تو یه مصاحبه گفته معلومه ما هم مثل بقیه کشورها از روسپی‌ها هم استفاده می‌کنیم، چون مردها برای اینکه بگن چقدر قدرت دارند (چه چیزهایی تو دست‌شونه) به دخترها همه‌چی رو میگن.
اینکه خیالش راحته این رو در رسانه رسمی بگه هیچ تغییری در جمع‌آوری اطلاعات نخواهند داشت، کارایی بالای این روش رو نشون میده. مثل اینه که یه کاغذ از زیر در بندازی تو خونه و بگی وقتی خونه نبودید از پنجره آشپزخونه می‌آییم تو و چیزی که پشت کابینت کنار یخچال قایم کردید رو برمی‌داریم! و بخونند، و جدی هم بگیرند، ولی وقتی خونه نبودند بری همون چیزی که گفتی رو از همون جایی که گفتی برداری! رییس اطلاعات یک کشور میاد علنا میگه اگه موقعیت مهمی دارید، دختر میفرستیم سراغ‌تون، و شما هم نمی‌تونید پز چیزهایی که در اختیار دارید رو بش ندید، پس چیزی که میخوایم رو بدست خواهیم آورد، و اینکه این رو علنا بگیم باعث نمیشه بیشتر مراقب باشید، چون تأثیری روی شما نداره!

همشون فکر می‌کنند این من نیستم که بند رو آب میدم، چون من می‌تونم دختر معصوم رو از یه مزدور پولکی تشخیص بدم. چون من حس واقعی رو تو چشم‌های طرف تشخیص میدم. چون من پوک بودن حرف‌های رمانتیک رو تشخیص میدم. چون من آدم‌‌های فیک رو تشخیص میدم. در حالی که نمیدن.
شما تو موقعیت مهمی نیستید، و برای شما تله جنسی نمیذارن. اما این مربوط به شما هم میشه: برای مواظب خود بودن، کافیه خودتون رو زیاد جدی نگیرید، چون خیلی چیزها رو نمی‌تونید تشخیص بدید. کافیه همین رو تشخیص بدید.
«برای دوستانم در تایوان متأسفم، دولت استرالیا نمیتونه شما رو به عنوان کشور به رسمیت بشناسه چون به یک فستیوال موسیقی که پر از نوجوان بود حمله نکردید و هزاران یهودی غیرنظامی رو قتل عام نکردید. درس سختی بود».

اگه چین نباشه اقتصاد استرالیا سقوط می‌کنه. بنابراین نمی‌تونند جلوی مهم‌ترین شریک تجاری‌شون که در همه زمینه‌ها لنگش هستند درباره «انسان‌دوستی» پرفرمنسی اجرا کنند. اخلاقیات برای مردم تا جایی موضوعیت داره که بتونند خرجش رو بدن. اگه خرجش زیاد باشه، میذارنش تو کمد.