قبلا درباره هنر «به موقع بیرون کشیدن» در شرکت فورد نوشته بودم، که در بهترین زمان ممکن از بازار خودرو سواری خارج شد. این نمودار یه مثال دیگه از همون هنره. اِیامدی که یه زمانی کتکخور اینتل به حساب میاومد، امروز مارکتکپی نزدیک به سه برابر اینتل داره. چون به موقع از خیر تولید چیپ گذشت و برونسپاری کرد، اما اینتل اصرار داشت که چیپ رو تو خونه بسازه. و نتیجه این شد که امروز میبینیم. در واقع هر سه شرکت برتر در این نمودار، چیپشون رو خودشون نمیسازند.
بازار آمریکا فقط یه بازار نیست. یک مکتبخانهست با بینهایت درس برای آموختن.
بازار آمریکا فقط یه بازار نیست. یک مکتبخانهست با بینهایت درس برای آموختن.
چطور نیرویی که ادعا میشه اندک هستند، و مشخصه که رهبر ندارند، قدرت هم ندارند، اسلحه هم ندارند، توان از بین بردن حکومت رو هم ندارند، ممکنه بتونند ۹۰ میلیون نفر رو گروگان بگیرند؟ قطعا ممکن نیست، و استفاده ازین واژهها، جدل لفظی کودکانه اوباش اصلاحطلبه. ولی همزمان یک نوع اعتراف به شکنندگی شدید حکومته. چون اعتماد به نفس کافی نداره که بتونه حتی چالشهایی رو مدیریت کنه که گروه اندکی که رهبر ندارند و قدرت ندارند و اسلحه ندارند و توان از بین بردن حکومت رو هم ندارند، ممکنه ایجاد کنند.
یادتونه میگفتن افغانستان گور امپراتوریهاست؟ یا از قول افغانها خطاب به ارتشهای غربی میگفتند «شما ساعت دارید، ما زمان رو»؟ یادتونه سرباز آمریکایی میرفت همینارو به فیلمساز آمریکایی میگفت و اونم یه چهره مردانه و آلفا از «مردمان سفت» میبرد جلوی دوربین؟
الان زنان افغان زیر آوار زلزله جانشون رو از دست میدن، چون مردهای حاضر در صحنه جرئت نمیکنند به بدن زن نامحرم دست بزنند. چون طالبان ممنوعش کرده. مرد آلفای سفتی که میگفتند، مثل سگ از مجازات شدن برای انجام کار خیر میترسه.
الان زنان افغان زیر آوار زلزله جانشون رو از دست میدن، چون مردهای حاضر در صحنه جرئت نمیکنند به بدن زن نامحرم دست بزنند. چون طالبان ممنوعش کرده. مرد آلفای سفتی که میگفتند، مثل سگ از مجازات شدن برای انجام کار خیر میترسه.
اروپا فکر میکنه اگه اجازه بده روسیه اوکراین رو ببلعه همهچی آرام خواهد شد؟ فکر میکنه اوکراینیهای افراطی و نژادپرست، مثل این عزیز، میگن اوکی شکست خوردیم بهتره برگردیم سر کار و زندگیمون؟ چه فرصتی برای اوجگیری افراطیگری بهتر از خنجر خوردن از پشت توسط همه و مخصوصا متحدان؟ هیتلر هم به مردم آلمان میگفت «دیدید همه اروپا بتون خیانت کردن؟ غیرتتون اجازه میده راحت بشینید؟».
بهترین راه برای به حاشیه بردن افراطیها، کمک کردن به اوکراین و شکست دادن روسیهست، نه رها کردنش. اما این احمقها مسئلهای به این وضوح رو، که از بیابان خاورمیانه برای یک جهانسومی مثل من هم مثل روز روشنه، نمیفهمند.
بهترین راه برای به حاشیه بردن افراطیها، کمک کردن به اوکراین و شکست دادن روسیهست، نه رها کردنش. اما این احمقها مسئلهای به این وضوح رو، که از بیابان خاورمیانه برای یک جهانسومی مثل من هم مثل روز روشنه، نمیفهمند.
این پلاکاردها خطاب به من و شما نیست. خطاب به مخاطب خارجیه. باید با چپ آنور آب اعلام همبستگی کنند تا آدم حساب بشن، و سپس حمایت بشن. کمونیستها مثل ماها نیستند که بگن حالا حالاها چیزی تغییر نمیکنه پس بیخیالش بشیم. اینها حاضرند در پروژهای که نود و پنج سال طول میکشه هم مشارکت کنند. چون آرمان کمونیسم هم مثل آرمان مذهبیه: «ما میمیریم و به خاک میپیوندیم، اما قطره قطره عرقهای ما و خونهای ما جمع میشه و یه روز مدینه فاضله ایجاد خواهد شد».
انسان موجود بدبخت و شروری است. بدبخت است چون یا شر رو نمیشناسه یا مقاومتی در برابرش نمیکنه. و شروره چون میخواد بقیه رو هم مثل خودش بدبخت کنه.
انسان موجود بدبخت و شروری است. بدبخت است چون یا شر رو نمیشناسه یا مقاومتی در برابرش نمیکنه. و شروره چون میخواد بقیه رو هم مثل خودش بدبخت کنه.
تنها عملکرد خلیفه، که ماده تزریقکردنی ساخت غرب نمونده که برای بیشتر سرپا نگه داشتنش امتحان نکنن، این شده که گهگاه بیاد از عبارات جدید رونمایی کنه. اندفعه نوبت «انضباط بازار» بود. این یکی چنان پوچ و بیمعنیه که تا شنیدم گفتم «خوب بود آفرین، داری در مهملگویی از خودت سبقت میگیری». فکر کن بگی «اخیرا رودخانه منضبط نیست»، یا «باران بیتربیت شده».
اگه یکم از عقبتر نگاه کنی که پرسپکتیو بهتری داشته باشی، میبینی اونایی که تسلیم بازار نیستند، تسلیم خدا هم نیستند. همونطور که شتردزدی از تخممرغدزدی شروع میشه، فرعون شدن هم از شاخ و شونه کشیدن برای بازار شروع میشه. و همه فرعونها احمق و خندهدارند.
اگه یکم از عقبتر نگاه کنی که پرسپکتیو بهتری داشته باشی، میبینی اونایی که تسلیم بازار نیستند، تسلیم خدا هم نیستند. همونطور که شتردزدی از تخممرغدزدی شروع میشه، فرعون شدن هم از شاخ و شونه کشیدن برای بازار شروع میشه. و همه فرعونها احمق و خندهدارند.
برادر شاکیه که چهارده سال وقت گذاشته که این بدن رو بسازه آخرش دختری که عاشقش بود رو به یه مرد ریغو باخته.
طفلکم، دخترها علاقهای به مسابقات مستر المپیا ندارن. دنبال کسانی هستند که حالشون رو خوب کنه. حالا با خندوندنشون باشه، یا با جلیقه نجات بودن تو طوفانهایی که توش هستند. تو روی خودت سرمایهگذاری کردی. اونا یکی میخوان خودش رو فراموش کنه و فقط روی اونا سرمایهگذاری کنه.
حالا وقتشه یه موتور کاواساکی ۱۰۰۰ سیسی بخری و به دنیا فحش بدی.
#لبخند_شبانه
طفلکم، دخترها علاقهای به مسابقات مستر المپیا ندارن. دنبال کسانی هستند که حالشون رو خوب کنه. حالا با خندوندنشون باشه، یا با جلیقه نجات بودن تو طوفانهایی که توش هستند. تو روی خودت سرمایهگذاری کردی. اونا یکی میخوان خودش رو فراموش کنه و فقط روی اونا سرمایهگذاری کنه.
حالا وقتشه یه موتور کاواساکی ۱۰۰۰ سیسی بخری و به دنیا فحش بدی.
#لبخند_شبانه
میگن کسی که میگفت «هزینه طبیعی آزادی حمل اسلحه اینه که مرگهای مرتبط با اسلحه هم داشته باشیم» حقشه خودش هم یکی از قربانیهای اسلحه باشه.
آزادی رو تهدیدکننده زندگی معرفی کردن، طوری که مثل ضحاک هرروز باید دو نفر رو بخوره تا بتونه بقا داشته باشه، حماقته. اما این یه حماقت نظریه. در فهم تئوریک اینکه حق انسان چیست و قانون چیست ضعیفند.
حماقت نابخشودنی حماقت از روی کوریه.
راستها میگفتن اگه هریس برنده بشه میفتن دنبال ما و دونه دونه سلاخیمون میکنند. قبلش اینو درباره برنده شدن بایدن، و قبلش درباره برنده شدن کلینتون هم میگفتن. اما نهایتا ترامپ رییسجمهوره و این شاهرگ گردن راستگرا بود که گلوله رو دریافت کرد. کسانی که فکر میکنند سیاستمداران یک دیوار دفاعی بین اونها و خطرات خواهند بود، یا بین اونها و فقر، یا بین اونها و بلایا، یا بین اونها و نفرت، از روی کوری احمقند، و این رو نباید بخشید.
ما در دنیایی هستیم که پاسخ حرف، گلولهست. و ربطی به درستی و غلطی حرفها نداره. و جهت گلوله هم گاهی ازینوره و گاهی ازونور. ازونجایی که هیچوقت در تاریخ به اندازه امروز، ابزار حرف زدن برای همه، برای همه در دسترس نبوده، اینکه قاعده دنیاست که جواب حرف گلولهست رو فراموش میکنند.
وقتی کور نباشی و بدونی که هیچکس دیوار بین تو و گلولهها نمیشه، مثل من میشی که سالها برای هزاران نفر نوشتم، اما در بدترین روزهای خودم هم نمیتونم از هیچ کدومشون کمک بگیرم. با اینکه در جنگلی مثل ایران، حتی اینقدر دور ماندن از مخاطب هم سلامت گردن رو تضمین نمیکنه.
اگه پیش اومد که شما هم حرف بزنید برای دیگران، فراموش نکنید که هیچ سپری ندارید. کور نبودن شما رو خوشبخت و مرفه نمیکنه. فقط اجازه میده بدونید کجایید و وارد کجا میشید.
آزادی رو تهدیدکننده زندگی معرفی کردن، طوری که مثل ضحاک هرروز باید دو نفر رو بخوره تا بتونه بقا داشته باشه، حماقته. اما این یه حماقت نظریه. در فهم تئوریک اینکه حق انسان چیست و قانون چیست ضعیفند.
حماقت نابخشودنی حماقت از روی کوریه.
راستها میگفتن اگه هریس برنده بشه میفتن دنبال ما و دونه دونه سلاخیمون میکنند. قبلش اینو درباره برنده شدن بایدن، و قبلش درباره برنده شدن کلینتون هم میگفتن. اما نهایتا ترامپ رییسجمهوره و این شاهرگ گردن راستگرا بود که گلوله رو دریافت کرد. کسانی که فکر میکنند سیاستمداران یک دیوار دفاعی بین اونها و خطرات خواهند بود، یا بین اونها و فقر، یا بین اونها و بلایا، یا بین اونها و نفرت، از روی کوری احمقند، و این رو نباید بخشید.
ما در دنیایی هستیم که پاسخ حرف، گلولهست. و ربطی به درستی و غلطی حرفها نداره. و جهت گلوله هم گاهی ازینوره و گاهی ازونور. ازونجایی که هیچوقت در تاریخ به اندازه امروز، ابزار حرف زدن برای همه، برای همه در دسترس نبوده، اینکه قاعده دنیاست که جواب حرف گلولهست رو فراموش میکنند.
وقتی کور نباشی و بدونی که هیچکس دیوار بین تو و گلولهها نمیشه، مثل من میشی که سالها برای هزاران نفر نوشتم، اما در بدترین روزهای خودم هم نمیتونم از هیچ کدومشون کمک بگیرم. با اینکه در جنگلی مثل ایران، حتی اینقدر دور ماندن از مخاطب هم سلامت گردن رو تضمین نمیکنه.
اگه پیش اومد که شما هم حرف بزنید برای دیگران، فراموش نکنید که هیچ سپری ندارید. کور نبودن شما رو خوشبخت و مرفه نمیکنه. فقط اجازه میده بدونید کجایید و وارد کجا میشید.
اصلاحطلب حکومتی، که میخواد با تأمین مطالبات حداقلی، مثل آزادسازی شبکههای اجتماعی، که هزاران جیرهخوار فارسینویس و انگلیسینویس توشون داره، اون هم به صورت نصفه نیمه و با تبصره، عمر نظام رو بیشتر کنه، وانمود میکنه انقلاب نپال به خاطر فیلترینگ بوده، تا بگه اگه ما نباشیم که فیلترینگ رو جمع کنیم ممکنه خطرات جدی مشابه نپال برای نظام هم پیش بیاد!
اما شورش نپال برای این میتونه موفق بشه، اگه لخت کردن وزرا رو موفقیت بدونیم، که وزیر حتی وقتی لخت شده هم دستور تیراندازی به مردم نمیده. اما در ایران، فرماندار یک شهرک حاشیهای هم حکم تیر میده. دقیقا به دلیل همین تفاوت، اتفاقات نپال هیچ ربطی به ایران نداره. اصلاحطلب اگه یک جانور مشمئزکننده نبود، به جای وعده رفع فیلترینگ، وعده پاکسازی حکومت از افرادی رو میداد که خودشون رو صاحب جان و مال مردم میدونند. اما در طول حیات این جریان سیاسی، حتی یکبار هم حرفش رو نزدهاند. بچهشیعه راست میگه که مطالبه مردم رفع فیلتر نیست. مطالبه ما اینه که آقابالاسر نداشته باشیم. که بشه مقامات کشور رو یه شبه لخت کرد. ما ترجیح میدیم در دموکراسی باشیم اما یوتیوب فیلتر باشه، تا زیر سلطه ولیفقیه باشیم اما یوتیوب باز باشه.
سلولی که سقفش باز باشه، فقط قبض برق زندان رو کم میکنه.
اما شورش نپال برای این میتونه موفق بشه، اگه لخت کردن وزرا رو موفقیت بدونیم، که وزیر حتی وقتی لخت شده هم دستور تیراندازی به مردم نمیده. اما در ایران، فرماندار یک شهرک حاشیهای هم حکم تیر میده. دقیقا به دلیل همین تفاوت، اتفاقات نپال هیچ ربطی به ایران نداره. اصلاحطلب اگه یک جانور مشمئزکننده نبود، به جای وعده رفع فیلترینگ، وعده پاکسازی حکومت از افرادی رو میداد که خودشون رو صاحب جان و مال مردم میدونند. اما در طول حیات این جریان سیاسی، حتی یکبار هم حرفش رو نزدهاند. بچهشیعه راست میگه که مطالبه مردم رفع فیلتر نیست. مطالبه ما اینه که آقابالاسر نداشته باشیم. که بشه مقامات کشور رو یه شبه لخت کرد. ما ترجیح میدیم در دموکراسی باشیم اما یوتیوب فیلتر باشه، تا زیر سلطه ولیفقیه باشیم اما یوتیوب باز باشه.
سلولی که سقفش باز باشه، فقط قبض برق زندان رو کم میکنه.
کاش میتونستم مثل اسراییل خویشتنداری رو در کنار جسارت داشته باشم. با همه تابوشکنیهایی که انجام دادهاند، هنوز قاعده «فقط اونایی که ارزش نظامی دارن رو چرخ میکنیم. سیاسیها رو یا کاری نداریم یا بیخ گوششون رو میزنیم» رو رعایت میکنند. و برای همین هنوز رییس مجلس ایران، و مذاکرهکننده حماس، زنده هستند. این هم خویشتنداری میخواد، هم جسارت. که هم کاخ امیر قطر رو نزنی، که نصف شرارتهای خاورمیانه رو ساپورت مالی میکنه، و برای همیشه شرش رو بکنی، و هم خاک قطری رو بزنی که میزبان پایگاه آمریکاست، و خط قرمزها رو لگد کنی تا نشون بدی با کسی شوخی نداری.
من هیچوقت انقدر خوب نبودم. یا خویشتنداریم به جسارتم غلبه کرد، یا جسارتم به خویشتنداریم. به عنوان چنین آدم ضعیف و پرخطایی، اسراییل باید معلم اخلاقم باشه.
من هیچوقت انقدر خوب نبودم. یا خویشتنداریم به جسارتم غلبه کرد، یا جسارتم به خویشتنداریم. به عنوان چنین آدم ضعیف و پرخطایی، اسراییل باید معلم اخلاقم باشه.
دنیا داره نسل من رو از دست میده، و این داره به قیمت جان افراد تموم میشه. ما نسلی بودیم که مجبور بودیم هم زبان پیرمردها و پیرزنهای قبل از خودمون رو بفهمیم، با اینکه منسوخ شده بود، و هم زبان بچههای بعد از خودمون رو، که نامفهوم بود. نسلهای زبانبلد نه تنها پلهای تاریخی میزنند، مثل اهالی کالابریا در جنوب ایتالیا که متنهای باستانی یونان رو برای رومیها ترجمه کردند، بلکه میتونند مانع خونریزی بشن، مثل قبیلههای سرخپوستی که سریع به اسپانیایی مسلط شده و جلوی سوء تفاهمهای زیادی بین استعمارگر و استعمارشده رو گرفتند، و ازونجایی که تاریخ فقط تابوتها رو میشماره، نه زنده ماندهها رو، اهمیت کارشون هیچوقت برجسته نشد.
از نپال گرفته تا ایالت یوتا، دولتها دارند زبان نسلی که زندگیشون تو شبکههای اجتماعی شکل گرفته رو نمیفهمند. برای همین در نپال بعد از شوکه شدن، ازشون میپرسن «این چه طرز انقلاب کردنه؟»، و در آمریکا دارن میپرسن «اگه نه چپی نه راستی، چرا طرف رو ترور میکنی؟». آدم پنجاه شصت ساله به دور از عمق اینترنت، هیچ ایدهای نداره که چه خبره. و وقتی حرکتی میبینه که نمود فیزیکیش شبیه کارهاییه که در قرن بیستم انجام میشد، فکر میکنه انگیزه پشت این حرکتها هم کپی انگیزههای قرن بیستمه. تصور اینها از عمق اینترنت جاییه که فیلم سر بریدن افراد مختلف رو میذارن. یا آگهی فروش اعضای بدن رو. بیخبر از گفتگوها و تعاملات و تبادل افکاری که اون پایین شکل گرفته، و زبان خودش رو پیدا کرده. و چون این زبان براشون بیگانهست، وقتی یک اعماقنشین میاد خیابون، گاهی با اسلحه و گاهی بدون اسلحه، فکر میکنند داره با یک کد مرموز صحبت میکنه! همون چیزی که اراذل امنیتی ایران هم بعد از بازداشت نوجوانها کشف کردند.
در اعماق اینترنت، که محدودیت جغرافیایی هم نداره، و همه دارند روی همدیگه اثر میذارن، چپ و راست بازی پیرمردهاست. اونجا فقط خیر و شر وجود داره. اونجا دغدغههایی مثل دموکراسی، آزادی، حکمرانی قانونی، و برابری در برابر اون قانون، خرت و پرتهای کسلکننده آدمهای آفلاین هستند. اونجا فقط یک آرمان وجود داره: پیدا کردن نیروی شر، و ستیز با آن! ممکنه ستیز فقط در حد فحش و نفرتپراکنی باشه. و بیشتر اوقات همینه. گاهی میتونه اسلحه هم بش الصاق بشه، و به خیابون ورود کنه. خود پروسه پیدا کردن شر، و ستیز با آن، یک گیمه، و ازینکه توی این گیم هستند لذت میبرند. برای همین حتی اینکه شر رو اشتباهی تشخیص دادهاند هم براشون اهمیتی نداره. برای همین معمولا آسونترین هدف، یعنی یهودیان، رو انتخاب میکنند. هدف آسون بعدی زنها هستند، و هدف پیچیدهتر، دولته. هدف پیچیدهتر بعدی، علم، و بعدی سرمایهداریه. اون پایین، کسی که از یهودی، زن، دولت، علم، و سرمایهداری، متنفره، تازه مرحله اول استحقاق در عضویت در باشگاه رو پشت سر گذاشته. اما هرچقدر هم تعداد و تنوع اهداف زیاد باشه، براشون اهمیت نداره، چون مهم خود گیمه. برای اینها حتی سانسور هم بیمعنیه، چون آزادی بیان رو با آغوش باز میپذیرند، چون از بچگی با تضارب آراء مواجه بودهاند، اما تأثیری روشون نداشته. در واقع، تأثیر نپذیرفتن از حرفهای دیگران، در محیطی کاملا آزاد، هم بخشی از گیمه.
مرد پنجاه شصت ساله وقتی با بروز فیزیکی این فرهنگ مواجه میشه، میگه باید در شبکههای اجتماعی رو تخته کرد. چون خیلی دیر با پدیده مواجه شده، و به نظرش یک بحران انفجاریه که باید خفهش کرد.
نسل من میتونست نذاره این گپ، به گسل تبدیل بشه. اما شرایطی رو برامون ترتیب دادند که بقا و سپس سامانیافتگی به اولویت تبدیل شد. کسی که تمام تمرکزش روی اینه که زندگی خودش رو سامان بده، نمیتونه بحرانهای زیر خاکستر رو هم مهار کنه. و با افزایش سن، شانس این نقش کمتر از قبل هم میشه.
ما زبان memeها رو بلد بودیم. حالا دارند توی دنیایی زندگی میکنند که حوادثش محصول میمهاست، و باید خودشون سر دربیارن که چه خبره.
از نپال گرفته تا ایالت یوتا، دولتها دارند زبان نسلی که زندگیشون تو شبکههای اجتماعی شکل گرفته رو نمیفهمند. برای همین در نپال بعد از شوکه شدن، ازشون میپرسن «این چه طرز انقلاب کردنه؟»، و در آمریکا دارن میپرسن «اگه نه چپی نه راستی، چرا طرف رو ترور میکنی؟». آدم پنجاه شصت ساله به دور از عمق اینترنت، هیچ ایدهای نداره که چه خبره. و وقتی حرکتی میبینه که نمود فیزیکیش شبیه کارهاییه که در قرن بیستم انجام میشد، فکر میکنه انگیزه پشت این حرکتها هم کپی انگیزههای قرن بیستمه. تصور اینها از عمق اینترنت جاییه که فیلم سر بریدن افراد مختلف رو میذارن. یا آگهی فروش اعضای بدن رو. بیخبر از گفتگوها و تعاملات و تبادل افکاری که اون پایین شکل گرفته، و زبان خودش رو پیدا کرده. و چون این زبان براشون بیگانهست، وقتی یک اعماقنشین میاد خیابون، گاهی با اسلحه و گاهی بدون اسلحه، فکر میکنند داره با یک کد مرموز صحبت میکنه! همون چیزی که اراذل امنیتی ایران هم بعد از بازداشت نوجوانها کشف کردند.
در اعماق اینترنت، که محدودیت جغرافیایی هم نداره، و همه دارند روی همدیگه اثر میذارن، چپ و راست بازی پیرمردهاست. اونجا فقط خیر و شر وجود داره. اونجا دغدغههایی مثل دموکراسی، آزادی، حکمرانی قانونی، و برابری در برابر اون قانون، خرت و پرتهای کسلکننده آدمهای آفلاین هستند. اونجا فقط یک آرمان وجود داره: پیدا کردن نیروی شر، و ستیز با آن! ممکنه ستیز فقط در حد فحش و نفرتپراکنی باشه. و بیشتر اوقات همینه. گاهی میتونه اسلحه هم بش الصاق بشه، و به خیابون ورود کنه. خود پروسه پیدا کردن شر، و ستیز با آن، یک گیمه، و ازینکه توی این گیم هستند لذت میبرند. برای همین حتی اینکه شر رو اشتباهی تشخیص دادهاند هم براشون اهمیتی نداره. برای همین معمولا آسونترین هدف، یعنی یهودیان، رو انتخاب میکنند. هدف آسون بعدی زنها هستند، و هدف پیچیدهتر، دولته. هدف پیچیدهتر بعدی، علم، و بعدی سرمایهداریه. اون پایین، کسی که از یهودی، زن، دولت، علم، و سرمایهداری، متنفره، تازه مرحله اول استحقاق در عضویت در باشگاه رو پشت سر گذاشته. اما هرچقدر هم تعداد و تنوع اهداف زیاد باشه، براشون اهمیت نداره، چون مهم خود گیمه. برای اینها حتی سانسور هم بیمعنیه، چون آزادی بیان رو با آغوش باز میپذیرند، چون از بچگی با تضارب آراء مواجه بودهاند، اما تأثیری روشون نداشته. در واقع، تأثیر نپذیرفتن از حرفهای دیگران، در محیطی کاملا آزاد، هم بخشی از گیمه.
مرد پنجاه شصت ساله وقتی با بروز فیزیکی این فرهنگ مواجه میشه، میگه باید در شبکههای اجتماعی رو تخته کرد. چون خیلی دیر با پدیده مواجه شده، و به نظرش یک بحران انفجاریه که باید خفهش کرد.
نسل من میتونست نذاره این گپ، به گسل تبدیل بشه. اما شرایطی رو برامون ترتیب دادند که بقا و سپس سامانیافتگی به اولویت تبدیل شد. کسی که تمام تمرکزش روی اینه که زندگی خودش رو سامان بده، نمیتونه بحرانهای زیر خاکستر رو هم مهار کنه. و با افزایش سن، شانس این نقش کمتر از قبل هم میشه.
ما زبان memeها رو بلد بودیم. حالا دارند توی دنیایی زندگی میکنند که حوادثش محصول میمهاست، و باید خودشون سر دربیارن که چه خبره.
در دوران جهالت بچگی که با بقیه بچهها آب میگرفتیم به لونه مورچهها، از خودمون میپرسیدیم یعنی دارن چی میگن بهمدیگه؟ میگن سیل اومد و بلا نازل شد؟ میگن مقصر فلان مورچهست که مسئول دروازه ورودی بود؟ میگن این نتیجه اعمال خودمونه که تنبلی کردیم و به اندازه کافی زحمت نکشیدیم؟ برامون بدیهی بود که هرچی بگن، اینکه چندتا بچه هیولا شلنگ آب رو گرفتن بالاسر لونهشون، دلیل این فاجعهست، جزء چیزهایی که بهمدیگه میگن نیست.
مورچههای دوپا چی میگن بهمدیگه؟ میگن خوب برنامهریزی نکرد و در کنکور موفق نشد. میگن به خاطر زنش رفت شهرستان و اونجا موندگار شد و اون ماجراهای بد براش پیش اومد. میگن انقدر الکل خورد که اون بدن ورزیده رو حیف کرد. میگن خیلی تو خودش بود و آخر کارش به خودکشی رسید. میگن از ترس بیکاری رفت تو ارتش و خودش رو به کشتن داد. میگن کوبید رفت دانمارک و همونجا سرطان گرفت. میگن پول جمع کرد یه آپارتمان ساخت آخر زنده نموند خودش بشینه توش. میگن انقدر کار خیر انجام داده برای دیگران که کار خودش هم هی ردیف میشه. چون سایزشون خیلی کوچکه، و تو لونهشون فقط همین داستانها معنی دارند. اگه موضوع فقط این باشه که یکی رو همشون شلنگ گرفته، هیچوقت نخواهند فهمید.
این رو به این شکل که گفتم جایی نگید، چون توی سایز ما سوءتفاهمهای بدی ایجاد میکنه.
مورچههای دوپا چی میگن بهمدیگه؟ میگن خوب برنامهریزی نکرد و در کنکور موفق نشد. میگن به خاطر زنش رفت شهرستان و اونجا موندگار شد و اون ماجراهای بد براش پیش اومد. میگن انقدر الکل خورد که اون بدن ورزیده رو حیف کرد. میگن خیلی تو خودش بود و آخر کارش به خودکشی رسید. میگن از ترس بیکاری رفت تو ارتش و خودش رو به کشتن داد. میگن کوبید رفت دانمارک و همونجا سرطان گرفت. میگن پول جمع کرد یه آپارتمان ساخت آخر زنده نموند خودش بشینه توش. میگن انقدر کار خیر انجام داده برای دیگران که کار خودش هم هی ردیف میشه. چون سایزشون خیلی کوچکه، و تو لونهشون فقط همین داستانها معنی دارند. اگه موضوع فقط این باشه که یکی رو همشون شلنگ گرفته، هیچوقت نخواهند فهمید.
این رو به این شکل که گفتم جایی نگید، چون توی سایز ما سوءتفاهمهای بدی ایجاد میکنه.
تقریبا همه حداقل یکبار خواب دیدهاند که دارند پرواز میکنند. گاهی همراه با لذت پرواز، گاهی با وحشت سقوط. تقریبا همه حداقل یکبار خواب دیدهاند که در حال فرار از موقعیتی خطرناکند، یا وارد شدن به فضایی دنج و امن. اما کسی خواب نمیبینه که مربی سقوط آزاده و قراره با یه آماتور از هواپیما بپره پایین و هر دو از یک چتر استفاده کنند. کسی خواب نمیبینه که مأمور نجات غریقه و قراره آماتورها رو از آب بکشه بیرون. کسی خواب نمیبینه که یه کاخ ساخته، و کلیدش رو داده به یه آدم دیگه.
شفقت و ترحم، جزء کد اصلی برنامه ما نیست. یه افزونهست که باید بعدا نصب کنی، و محکم نگهش داری، چون کسی غیر از خودت نمیتونه برات نگهش داره. وقتی میگن «برای کشتهشدگانی که میگفتن ترحم انسان رو ضعیف میکنه، نباید دل سوزوند»، متوجه نیستند که دقیقا چون جزء کد اصلی ما نیست، باید مواظب بود به بهانه کارهایی که بقیه میکنند، از دستمون نیفته. چون بهانهها میان و میرن، ولی چیزی که از دستمون افتاد دیگه به راحتی برنمیگرده.
اون نادان با اینکه شغلش حرف زدن بود، درست حرف زدن رو بلد نبود، و گرنه نمیخواست بگه ترحم برای انسان، یک اکت منفی است. میخواست بگه سیاست دولت نباید بر مبنای ترحم باشه، چون اگر باشه دیگه نمیتونه منافع مردمی که در یک محدوده ملی هستند رو تأمین کنه. چون اگه قرار باشه مسیح باشی باید مرز هم نداشته باشی. چون برای مسیح فقط «منافع همه بندگان خدا» مطرحه. اینکه ناسیونالیسم در این نقطه، با مسیحیت به تناقض میرسه، چیزیه که باید برن اتاقشون و خوب بش فکر کنند. اما حتی اگه آدم مورد نظر، دچار این نادانی نبود، و آگاهانه یک هیتلر بود هم، باید شفقت رو محکم نگه میداشتیم. برای همین اگه دست یک انسان سالم به هیتلر میرسید، باید فقط به سرش شلیک میکرد. نباید رنج میلیونها نفری که در گرسنگی و سرما به پوست و استخوان تبدیل شدند رو روی بدنش تلافی میکرد. کد اصلی برنامه ما برای بقا ضروریه، ولی ازش چیزی جز خود بقا در نمیاد. برای هر نوع ارتقایی باید افزونههای دیگهای نصب کرد.
ما تو بیداری باید بقیه رو به پرواز برسونیم، و از آب بیرون بکشیم.
شفقت و ترحم، جزء کد اصلی برنامه ما نیست. یه افزونهست که باید بعدا نصب کنی، و محکم نگهش داری، چون کسی غیر از خودت نمیتونه برات نگهش داره. وقتی میگن «برای کشتهشدگانی که میگفتن ترحم انسان رو ضعیف میکنه، نباید دل سوزوند»، متوجه نیستند که دقیقا چون جزء کد اصلی ما نیست، باید مواظب بود به بهانه کارهایی که بقیه میکنند، از دستمون نیفته. چون بهانهها میان و میرن، ولی چیزی که از دستمون افتاد دیگه به راحتی برنمیگرده.
اون نادان با اینکه شغلش حرف زدن بود، درست حرف زدن رو بلد نبود، و گرنه نمیخواست بگه ترحم برای انسان، یک اکت منفی است. میخواست بگه سیاست دولت نباید بر مبنای ترحم باشه، چون اگر باشه دیگه نمیتونه منافع مردمی که در یک محدوده ملی هستند رو تأمین کنه. چون اگه قرار باشه مسیح باشی باید مرز هم نداشته باشی. چون برای مسیح فقط «منافع همه بندگان خدا» مطرحه. اینکه ناسیونالیسم در این نقطه، با مسیحیت به تناقض میرسه، چیزیه که باید برن اتاقشون و خوب بش فکر کنند. اما حتی اگه آدم مورد نظر، دچار این نادانی نبود، و آگاهانه یک هیتلر بود هم، باید شفقت رو محکم نگه میداشتیم. برای همین اگه دست یک انسان سالم به هیتلر میرسید، باید فقط به سرش شلیک میکرد. نباید رنج میلیونها نفری که در گرسنگی و سرما به پوست و استخوان تبدیل شدند رو روی بدنش تلافی میکرد. کد اصلی برنامه ما برای بقا ضروریه، ولی ازش چیزی جز خود بقا در نمیاد. برای هر نوع ارتقایی باید افزونههای دیگهای نصب کرد.
ما تو بیداری باید بقیه رو به پرواز برسونیم، و از آب بیرون بکشیم.
یه کشتی نظامی که قراره شش ماه روی آب باشه، با خودش قطعات یدکی زیادی هم میبره. چون وسط اقیانوس نمیتونی هرچیزی رو سفارش بدی با پیک برات بیارن. درسته که همهچیز رو نمیشه برد، ولی خیلی چیزها رو میشه برد. و اگه بدونی که قراره خیلی چیزها رو ببری، بهتره بدونی چه چیزهایی ممکنه نیاز به تعمیر و تعویض داشته باشند. دونستن اینکه چه چیزهایی ممکنه نیاز به تعویض داشته باشند، یعنی آگاهی به اینکه چه چیزی میتونه وسط راه از بین بره. اگه اون قطعاتی که میدونی ممکنه وسط راه از بین برن، جاندار بودند، مثل این بود که با آدمی همسفر بشی که میدونی وسط راه خودش رو میندازه تو آب و تنهات میذاره. و چون میدونی چنین آدمیه، برای بعد از پریدن تو آبش هم برنامه داشته باشی. کسی میتونه برای تنها موندن خودش هم برنامه داشته باشه که زمان رو درست درک کنه. اگه بدونی در سفر شش ماهه، همسفرت در ماه سوم خودش رو میندازه تو آب، یعنی اون شش ماه رو مثل قفسهای که طبقاتش مشخصه میبینی، نه به شکل رودخانهای که در اون شناوری و معلوم نیست به کجا سرازیر میشه.
ما رو به شکل دوم تربیت کردند. برای همین وقتی فردا صبح امتحان داریم، نمیتونیم شب بخوابیم. چون زمان رو قفسهای نمیبینیم، و طبقهای که مخصوص خوابیدن و آرامشه رو برای چیزی که فردا رخ میده، هدر میدیم. اگه برداشت درستی از زمان داشتیم، اگه فردا از آسمان آتش میبارید هم شب راحت میخوابیدیم، چون میدونستیم که یک طبقه هشت ساعته در این قفسه داریم که مختص خوابیدنه و باید حداکثر استفاده رو ازش کرد.
در ابعاد بسیار بزرگتر، یک قشر و یک جامعه هم اگه برداشت درستی از زمان نداشته باشه، وسط اقیانوس فلج خواهد شد. مثل آخوندهای ایران که متوجه نیستند وقت زیادی ندارند برای احیای میراثی که بش تکیه زدهاند و بازسازی سرمایه اجتماعیشون. مثل قشر روحانیون مسیحی فرانسه، که نمیدونستند یه طبقه محدود در قفسه زمان دارند که تو همون طبقه محدود باید خودشون رو با جامعه جدید تطبیق بدن. اما به این حس که در رودخانه شناورند اعتماد کردند، و کار به گیوتین در خیابانهای پاریس کشید.
کل یک جامعه هم میتونه فریب حس رودخانه رو بخوره. مردم ایران هم وقت محدودی داشتند که با تکیه بر باستانگرایی، و تمایزهای فرهنگی خودشون با همسایگان، یک هویت ویژه در جهان تعریف کرده، و روی اون هویت مسیر توسعه رو دنبال کنند. همونطور که شقه اسلامگرای همین ایرانیها هم وقت محدودی داشتند که ثابت کنند ایده حکمرانی پسر ابوطالب به درد روزگار فعلی میخوره. اون وقت محدود، برای هر دو تمام شده، و امروز بدون قطعات یدکی وسط اقیانوس رها شدهاند.
هر پلنی در قفسه زمان، نیاز به درک درست از داراییها داره. کسی که در بیست سالگی از قلبش کار نمیکشه تا ورزیدهتر بشه، برداشتی که از زمان داره اینطور نیست که یک وقت محدود برای این کار داره، و در سنین بالا که به ماهیچه نیاز داشت، دیر خواهد بود (هیچوقت برای ورزش دیر نیست، اینها مثالند، و دقیق نیستند). در کنار این برداشت، درک درستی از طرز کار قلبش هم نداره، که قراره یه جایی دیگه درست کار نکنه. مردم درباره داراییهایی اعتقادی، هویتی، فرهنگی خودشون هم مبتلا به ضعفی مشابه هستند. کوروش و علی، داراییهای این ملتند، اما درک درستی ندارند که این داراییها تا کجای مسیر کار میکنند، و کجا نیاز به قطعه یدکی خواهد داشت. بنابراین نه میدونند کدوم داراییشون تنهاشون خواهد گذاشت، و نه میدونند کِی تنهاشون خواهد گذاشت (وقتی داراییت دیگه کار نکنه، معادل اینه که تنهات گذاشته).
ما بلدیم با واقعیت کنار بیاییم. همونطور که یه جدول برای اُورهال موتور کشتی داریم، و یه سری چیزها رو حتی وقتی آخ نمیگن هم تعویض میکنیم، و اگه تعویض نشه اونی که نکرده رو تنبیه میکنیم. ما حتی بلدیم با کسی که واقعیت رو جدی نمیگیره خشن برخورد کنیم. اما باید بفهمیم این فقط شامل قطعات فولادی و آلومینیومی نمیشه. این شامل عزیزترین ایدههای تو ذهنمون هم میشه.
ما رو به شکل دوم تربیت کردند. برای همین وقتی فردا صبح امتحان داریم، نمیتونیم شب بخوابیم. چون زمان رو قفسهای نمیبینیم، و طبقهای که مخصوص خوابیدن و آرامشه رو برای چیزی که فردا رخ میده، هدر میدیم. اگه برداشت درستی از زمان داشتیم، اگه فردا از آسمان آتش میبارید هم شب راحت میخوابیدیم، چون میدونستیم که یک طبقه هشت ساعته در این قفسه داریم که مختص خوابیدنه و باید حداکثر استفاده رو ازش کرد.
در ابعاد بسیار بزرگتر، یک قشر و یک جامعه هم اگه برداشت درستی از زمان نداشته باشه، وسط اقیانوس فلج خواهد شد. مثل آخوندهای ایران که متوجه نیستند وقت زیادی ندارند برای احیای میراثی که بش تکیه زدهاند و بازسازی سرمایه اجتماعیشون. مثل قشر روحانیون مسیحی فرانسه، که نمیدونستند یه طبقه محدود در قفسه زمان دارند که تو همون طبقه محدود باید خودشون رو با جامعه جدید تطبیق بدن. اما به این حس که در رودخانه شناورند اعتماد کردند، و کار به گیوتین در خیابانهای پاریس کشید.
کل یک جامعه هم میتونه فریب حس رودخانه رو بخوره. مردم ایران هم وقت محدودی داشتند که با تکیه بر باستانگرایی، و تمایزهای فرهنگی خودشون با همسایگان، یک هویت ویژه در جهان تعریف کرده، و روی اون هویت مسیر توسعه رو دنبال کنند. همونطور که شقه اسلامگرای همین ایرانیها هم وقت محدودی داشتند که ثابت کنند ایده حکمرانی پسر ابوطالب به درد روزگار فعلی میخوره. اون وقت محدود، برای هر دو تمام شده، و امروز بدون قطعات یدکی وسط اقیانوس رها شدهاند.
هر پلنی در قفسه زمان، نیاز به درک درست از داراییها داره. کسی که در بیست سالگی از قلبش کار نمیکشه تا ورزیدهتر بشه، برداشتی که از زمان داره اینطور نیست که یک وقت محدود برای این کار داره، و در سنین بالا که به ماهیچه نیاز داشت، دیر خواهد بود (هیچوقت برای ورزش دیر نیست، اینها مثالند، و دقیق نیستند). در کنار این برداشت، درک درستی از طرز کار قلبش هم نداره، که قراره یه جایی دیگه درست کار نکنه. مردم درباره داراییهایی اعتقادی، هویتی، فرهنگی خودشون هم مبتلا به ضعفی مشابه هستند. کوروش و علی، داراییهای این ملتند، اما درک درستی ندارند که این داراییها تا کجای مسیر کار میکنند، و کجا نیاز به قطعه یدکی خواهد داشت. بنابراین نه میدونند کدوم داراییشون تنهاشون خواهد گذاشت، و نه میدونند کِی تنهاشون خواهد گذاشت (وقتی داراییت دیگه کار نکنه، معادل اینه که تنهات گذاشته).
ما بلدیم با واقعیت کنار بیاییم. همونطور که یه جدول برای اُورهال موتور کشتی داریم، و یه سری چیزها رو حتی وقتی آخ نمیگن هم تعویض میکنیم، و اگه تعویض نشه اونی که نکرده رو تنبیه میکنیم. ما حتی بلدیم با کسی که واقعیت رو جدی نمیگیره خشن برخورد کنیم. اما باید بفهمیم این فقط شامل قطعات فولادی و آلومینیومی نمیشه. این شامل عزیزترین ایدههای تو ذهنمون هم میشه.
اسراییل به تنهایی مانع وقوع جنگ داخلی در آمریکاست، چون نفرت از اسراییل چپها و راستها رو به تفاهم میرسونه، حتی در شیزوفرنی. خمینی به این افکت میگفت «وحدت کلمه».
#لبخند_شبانه
#لبخند_شبانه
ایکس و ایگرگ و زد رو انقدر در موقعیتهای مختلف دیده بودم که انگار چیزی باقی نمونده بود که ازشون ندونم. شناختن هرکس از دیدنش در موقعیتهای مختلف بدست میاد.
ایکس بچه یه دستفروش بود، و نمیخواست خودش هم یه دستفروش بشه. اما روزمرگیهاش با این نخواستن همخوانی نداشت. هرروز با یکی دعوا داشت، و گاهی زخمی برمیگشت خونه. کسی که بریدگی جدید پوستش کنار لخته زخم قبلیه، نمیتونه درس بخونه.
ایگرگ بچه یه کارمند ساده بود، که نمیتونست هم پدر باشه هم کارمند، و فقط یکیش رو میتونست انجام بده. وقتی مریض شد و مرد، ایگرگ نگهبان مادر بودن رو جایگزین برنامههای قبلیش کرد.
زد، بچه یه پارچهفروش بود، که بقیه پارچهفروشها ازش پارچه میخریدند. هیچوقت پیش نیومده بود که به کسی زنگ بزنه و بگه برام یکم پول بریز. همیشه پول قبل از خواستنهاش خودش رو میرسوند. ما نمیدونستیم اینکه پول جلوتر از خود آدم راه بره یعنی چی. اونم نمیدونست پول پشت آدم راه بره و باید انتظار بکشی که برسه یعنی چی.
ایکس بالاخره دستفروش شد. چون تنها جایی که ازش گواهی سوء پیشینه نمیخواستن، پیادهرو بود. مثل بقیه دستفروشها درآمد نداشت، چون اونها با زنها خوب حرف میزدند، و این از همه بدش میاومد، مخصوصا زنها. چون به نظرش همه اونها با تقلب دارن خوب زندگی میکنند.
ایگرگ، وارد کارهای مختلفی شد که با هم خیلی فرق داشتند، ولی خاصیت مشترکشون کلاهبرداری بود. با اینکه بیشترشون پیگرد قانونی نداشتن. چون به نظرش آدمهایی که مجبور نبودن به خاطر نگهبانی از مادر قید آرزوهاشون رو بزنن، خوشبختی اضافه دارن و میشه اون مقدار اضافه رو ازشون کش رفت.
زد، یه مغازه کتشلوار فروشی لوکس باز کرد، و هرروز فقط یه مشتری داشت. اما همون روزی یک نفر براش بس بود. چون برای کسب درآمد اونجا نبود. برای شیک بودن و شیکفروشی اونجا بود. به نظرش بقیه آدمها که نمیتونستند اونقدر برای خودشون خرج کنند که مشتریش باشند، ارزش اینکه براشون وقت گذاشته بشه رو ندارند.
دیگه معلوم بود دیگه با هیچکدومشون نمیشه همکلام شد. چون قابلیت بیرون اومدن از چیزی که هستن رو نداشتند، و اگه قبلا داشتهاند، دیگه برای همیشه از دست داده بودند.
میگن نمیشه از جبر محیط فرار کرد. اما از خود چطور؟ هیچکس از خودش فرار نمیکنه اگه با چیزی که هست راحت باشه. هروقت فراری رخ بده، از روی ناراحتیه. و اگه رخ نمیده، یعنی ناراحتی وجود نداره. تو مطب روانپزشکان، همه ناراحت به نظر میرسند، اما در واقع نیستند. خیلیها ریزش مو دارند، رفلاکس معده دارند، سردرد دارند، چون ناراحتند. اما در واقع نیستند. ناراحت بودن یه اتفاق نجاتدهندهست، نه یه بلای گرفتارکننده.
ایکس بچه یه دستفروش بود، و نمیخواست خودش هم یه دستفروش بشه. اما روزمرگیهاش با این نخواستن همخوانی نداشت. هرروز با یکی دعوا داشت، و گاهی زخمی برمیگشت خونه. کسی که بریدگی جدید پوستش کنار لخته زخم قبلیه، نمیتونه درس بخونه.
ایگرگ بچه یه کارمند ساده بود، که نمیتونست هم پدر باشه هم کارمند، و فقط یکیش رو میتونست انجام بده. وقتی مریض شد و مرد، ایگرگ نگهبان مادر بودن رو جایگزین برنامههای قبلیش کرد.
زد، بچه یه پارچهفروش بود، که بقیه پارچهفروشها ازش پارچه میخریدند. هیچوقت پیش نیومده بود که به کسی زنگ بزنه و بگه برام یکم پول بریز. همیشه پول قبل از خواستنهاش خودش رو میرسوند. ما نمیدونستیم اینکه پول جلوتر از خود آدم راه بره یعنی چی. اونم نمیدونست پول پشت آدم راه بره و باید انتظار بکشی که برسه یعنی چی.
ایکس بالاخره دستفروش شد. چون تنها جایی که ازش گواهی سوء پیشینه نمیخواستن، پیادهرو بود. مثل بقیه دستفروشها درآمد نداشت، چون اونها با زنها خوب حرف میزدند، و این از همه بدش میاومد، مخصوصا زنها. چون به نظرش همه اونها با تقلب دارن خوب زندگی میکنند.
ایگرگ، وارد کارهای مختلفی شد که با هم خیلی فرق داشتند، ولی خاصیت مشترکشون کلاهبرداری بود. با اینکه بیشترشون پیگرد قانونی نداشتن. چون به نظرش آدمهایی که مجبور نبودن به خاطر نگهبانی از مادر قید آرزوهاشون رو بزنن، خوشبختی اضافه دارن و میشه اون مقدار اضافه رو ازشون کش رفت.
زد، یه مغازه کتشلوار فروشی لوکس باز کرد، و هرروز فقط یه مشتری داشت. اما همون روزی یک نفر براش بس بود. چون برای کسب درآمد اونجا نبود. برای شیک بودن و شیکفروشی اونجا بود. به نظرش بقیه آدمها که نمیتونستند اونقدر برای خودشون خرج کنند که مشتریش باشند، ارزش اینکه براشون وقت گذاشته بشه رو ندارند.
دیگه معلوم بود دیگه با هیچکدومشون نمیشه همکلام شد. چون قابلیت بیرون اومدن از چیزی که هستن رو نداشتند، و اگه قبلا داشتهاند، دیگه برای همیشه از دست داده بودند.
میگن نمیشه از جبر محیط فرار کرد. اما از خود چطور؟ هیچکس از خودش فرار نمیکنه اگه با چیزی که هست راحت باشه. هروقت فراری رخ بده، از روی ناراحتیه. و اگه رخ نمیده، یعنی ناراحتی وجود نداره. تو مطب روانپزشکان، همه ناراحت به نظر میرسند، اما در واقع نیستند. خیلیها ریزش مو دارند، رفلاکس معده دارند، سردرد دارند، چون ناراحتند. اما در واقع نیستند. ناراحت بودن یه اتفاق نجاتدهندهست، نه یه بلای گرفتارکننده.
اسم گوینده رو مخفی کردم. حدس میزنید این مهملات بلشویکی رو کی به زبان آورده؟ رهبر حزب سوسیالیستهای ایران؟ نه. یه راهنمایی تو پاراگراف دوم داره.
بله، بخش خصوصی. این رو رییس انجمن تأمینکنندگان و توزیعکنندگان گوشت خام گفته. نه کارمند دولته، نه مقام سیاسی داره. دقیقا نماینده بخش خصوصیه. به علوفه یارانه بدهید. از دامدار خرید تضمینی کنید. قیمت را دستکاری کنید. انگار در ۱۹۸۲ هستیم و این یه کنفرانسی تو سنتپترزبورگ بوده.
بعد از هشتاد سال ور رفتن با بازار، ما عملا دیگه بخش خصوصی نداریم، به قول خودش، صرفا بازوهای دولتی داریم. بعد از هشتاد سال تکرار حماقت، مردم از لحاظ پروتئینی گرسنه ماندهاند (که به زودی به کربوهیدرات هم میرسه)، اما همچنان ادامه پیدا میکنه.
بله، بخش خصوصی. این رو رییس انجمن تأمینکنندگان و توزیعکنندگان گوشت خام گفته. نه کارمند دولته، نه مقام سیاسی داره. دقیقا نماینده بخش خصوصیه. به علوفه یارانه بدهید. از دامدار خرید تضمینی کنید. قیمت را دستکاری کنید. انگار در ۱۹۸۲ هستیم و این یه کنفرانسی تو سنتپترزبورگ بوده.
بعد از هشتاد سال ور رفتن با بازار، ما عملا دیگه بخش خصوصی نداریم، به قول خودش، صرفا بازوهای دولتی داریم. بعد از هشتاد سال تکرار حماقت، مردم از لحاظ پروتئینی گرسنه ماندهاند (که به زودی به کربوهیدرات هم میرسه)، اما همچنان ادامه پیدا میکنه.
میرزابنویسها، خبرنگارها، تحلیلگرها، میزگردنشینها، زیاد از این عبارت «متحد قابل اتکاء» صحبت میکنند، و بعد تعیین میکنند که کدوم کشور خصوصیاتش رو داره و کی نداره. اما این مثل اینه که بشینی اسبها رو بررسی کنی تا مشخص کنی کدومشون بال داره.
متحدی وجود نداره که متحد قابل اتکاء هم وجود داشته باشه. در سطح جهانی، هیچ کس متحد هیچکس نیست. فقط قرارداد وجود داره، و مفاد قرارداد بین هر دو کشوری میتونه با همه قراردادهای دیگه بین هر دو کشور دیگهای متفاوت باشه.
کشوری که اسلحه میفروشه، اونها رو برحسب قرارداد میفروشه، نه برحسب اتحاد. اگه نمیتونی جنگنده بسازی، باید تن به مفاد قراردادی بدی که سازنده تنظیمش کرده. مردم وقتی تو یه سایت ذخیره فایل ثبتنام میکنند، سریع پایین قرارداد که در اون نوشته شده حق ندارند موزیکی که کپیرایت داره رو در اون آپلود کنند، روی دکمه Accept کلیک میکنند؛ اما فکر میکنند جنگنده رادارگریز نباید چنین محدودیتهایی برای خریدار داشته باشه!
کسانی که وانمود میکنند خلاف این جریان داره، یا سوزنشون در زمان بلوکبندی قرن بیستم گیر کرده (که همون زمانش هم مثل یه بلوک یکپارچه عمل نکرد)، یا درباره مفهوم «استقلال» غرق در استخری از قصههای شیرین هستند و دوست دارند بقیه رو هم بندازن توش.
متحدی وجود نداره که متحد قابل اتکاء هم وجود داشته باشه. در سطح جهانی، هیچ کس متحد هیچکس نیست. فقط قرارداد وجود داره، و مفاد قرارداد بین هر دو کشوری میتونه با همه قراردادهای دیگه بین هر دو کشور دیگهای متفاوت باشه.
کشوری که اسلحه میفروشه، اونها رو برحسب قرارداد میفروشه، نه برحسب اتحاد. اگه نمیتونی جنگنده بسازی، باید تن به مفاد قراردادی بدی که سازنده تنظیمش کرده. مردم وقتی تو یه سایت ذخیره فایل ثبتنام میکنند، سریع پایین قرارداد که در اون نوشته شده حق ندارند موزیکی که کپیرایت داره رو در اون آپلود کنند، روی دکمه Accept کلیک میکنند؛ اما فکر میکنند جنگنده رادارگریز نباید چنین محدودیتهایی برای خریدار داشته باشه!
کسانی که وانمود میکنند خلاف این جریان داره، یا سوزنشون در زمان بلوکبندی قرن بیستم گیر کرده (که همون زمانش هم مثل یه بلوک یکپارچه عمل نکرد)، یا درباره مفهوم «استقلال» غرق در استخری از قصههای شیرین هستند و دوست دارند بقیه رو هم بندازن توش.
وقتی شرکت Dji و برندهای مشابه، محصولشون رو میدن به سلبریتی یوتیوب تا بررسیش کنه، یعنی دارند استخدامش میکنند برای تبلیغات، حتی اگه پولی بشون ندن. اگه الان یه گوشی موبایل رو بت دادن که هنوز مردم نمیتونند سفارشش بدن، یعنی صاحب یه امتیازی. و اگه صاحب اون امتیازی یعنی داری برای اون شرکت کار میکنی. بچه نسل جدید (از غربی تا شرقی) این رو نمیفهمه، و غر میزنه که چرا شرکت در محتوای ویدئویی که میسازم دخالت میکنه و نمیذاره قضاوت کاملا بیطرفانه داشته باشم؟ چون با منطق بیزینس آشنا نیست، یا فکر میکنه رویکردهای «قاعدهستیزی» که اقتضای سنش و فرهنگ اینترنتی که توش بزرگشدهست، قابل سرایت به همهچیزه، از جمله بازار تجارت.
صورت مسئله اینه: تعداد محتواسازان زیاد شده، در نتیجه برندها انتخابهای زیادی دارند، و وقتی عرضه بالاست قیمت میاد پایین، یعنی بیشتر محتواسازان اونقدر ارزش ندارن که برند پولی بابت نمایش محصولشون بشون بده، و ازشون انتظار داره بازدیدی که محتواشون میگیره رو به عنوان دستمزد در نظر بگیرند. این بازدید، یه چیزی میارزه، که ممکنه کم باشه، ولی یه چیزی میارزه. چون اگه نمیارزید محتواساز، نمایش محصول رو قبول نمیکرد. اما چون نقد نیست، فکر میکنه داره مجانی اینکار رو میکنه، و به شرکت لطف میکنه! و در نتیجه انتظار داره برند در نحوه تولید محتوا هیچ دخالتی نکنه.
این سادهاندیشی، یا نفهمیدن قواعد بیزینس، بقیه ابعاد زندگی این نسل رو هم تحت تأثیر قرارداده. مثلا فکر میکنه کسی که به عنوان «طرفدار آزادی بیان» شناخته میشه، به خاطر علاقه مردم میتونه یه رویداد برگزار کنه که چندهزارنفر در اون شرکت میکنند، که حالا ممکنه تیر هم بخوره به گلوش. یا فکر میکنند «طرفدار فری پالستاین» چون خیلی فعاله و سریع پلاکارد تهیه میکنه میتونه یه تجمع شکل بده که هزاران نفر توش شرکت کنند. در حالی که همه این کارها پول میخواد، و با شوق خالی نمیشه انجامش داد. میخواید تست کنید؟ تو یه کشور غربی یه ایونت برای ژینا ترتیب بدید. خودتون میفهمید برای اینکه موثر واقع بشه چقدر بودجه و حمایت لازم داره (و برای همین فعال نیستیم، چون هیچکس حامی مردم معترض ایران نیست). حتی یک پادکست درباره فیتنس هم پول زیادی میخواد. و جالبه که به کیفیت فیلمبرداری و نورپردازی و صدابرداری این پادکستها هم دقت نمیکنند، در حالی که با اعتماد به نفس زیاد مدعیاند ازین تجهیزات سر در میارن. کسی که هزاران دلار خرج کرده تا فقط استودیوش رو طوری مجهز کنه که با یک تصویر باکیفیت مواجه بشی، قطعا دنبال برگشت سرمایه و سوده. پس نمیتونه قضاوت کاملا فنی و بیطرفانه داشته باشه. این خباثت نیست، منطق بیزینسه.
در سادهلوحی این نسل همین بس که وقتی یه مقاله درباره اثرات یه دارو منتشر میشه، سریع اسکرول میکنند تا انتهای سند تا ببیند مولفان مقاله تعارض منافع رو گزارش کردهاند یا نه، و اگه یکیشون یه قهوه تو ساختمان یه برند داروسازی خورده باشه، کل مقاله رو بیاعتبار در نظر میگیرند، اما اگه همون مولف بیاد جلوی دوربین و همون ادعاها رو مطرح کنه، جدی میگیرنش. حتی اگه در لحظه هم قبولش نکنند، اجازه میدن یه جایی تو ذهنشون رو رزرو کنه. و انباشت این رزرو شدهها، روی برداشتهای کلیشون اثر میذاره. یعنی بدون اینکه متوجه باشن به کالکشنی باور پیدا میکنند که تک تک اجزائش رو جدا از هم باور نداشتهاند.
اگه تفکر انتقادی یه جاهایی خاموش بشه و یه جاهایی روشن بشه، معنیش این نیست که در تفکر انتقادی ضعیفی. معنیش اینه که نداری!
صورت مسئله اینه: تعداد محتواسازان زیاد شده، در نتیجه برندها انتخابهای زیادی دارند، و وقتی عرضه بالاست قیمت میاد پایین، یعنی بیشتر محتواسازان اونقدر ارزش ندارن که برند پولی بابت نمایش محصولشون بشون بده، و ازشون انتظار داره بازدیدی که محتواشون میگیره رو به عنوان دستمزد در نظر بگیرند. این بازدید، یه چیزی میارزه، که ممکنه کم باشه، ولی یه چیزی میارزه. چون اگه نمیارزید محتواساز، نمایش محصول رو قبول نمیکرد. اما چون نقد نیست، فکر میکنه داره مجانی اینکار رو میکنه، و به شرکت لطف میکنه! و در نتیجه انتظار داره برند در نحوه تولید محتوا هیچ دخالتی نکنه.
این سادهاندیشی، یا نفهمیدن قواعد بیزینس، بقیه ابعاد زندگی این نسل رو هم تحت تأثیر قرارداده. مثلا فکر میکنه کسی که به عنوان «طرفدار آزادی بیان» شناخته میشه، به خاطر علاقه مردم میتونه یه رویداد برگزار کنه که چندهزارنفر در اون شرکت میکنند، که حالا ممکنه تیر هم بخوره به گلوش. یا فکر میکنند «طرفدار فری پالستاین» چون خیلی فعاله و سریع پلاکارد تهیه میکنه میتونه یه تجمع شکل بده که هزاران نفر توش شرکت کنند. در حالی که همه این کارها پول میخواد، و با شوق خالی نمیشه انجامش داد. میخواید تست کنید؟ تو یه کشور غربی یه ایونت برای ژینا ترتیب بدید. خودتون میفهمید برای اینکه موثر واقع بشه چقدر بودجه و حمایت لازم داره (و برای همین فعال نیستیم، چون هیچکس حامی مردم معترض ایران نیست). حتی یک پادکست درباره فیتنس هم پول زیادی میخواد. و جالبه که به کیفیت فیلمبرداری و نورپردازی و صدابرداری این پادکستها هم دقت نمیکنند، در حالی که با اعتماد به نفس زیاد مدعیاند ازین تجهیزات سر در میارن. کسی که هزاران دلار خرج کرده تا فقط استودیوش رو طوری مجهز کنه که با یک تصویر باکیفیت مواجه بشی، قطعا دنبال برگشت سرمایه و سوده. پس نمیتونه قضاوت کاملا فنی و بیطرفانه داشته باشه. این خباثت نیست، منطق بیزینسه.
در سادهلوحی این نسل همین بس که وقتی یه مقاله درباره اثرات یه دارو منتشر میشه، سریع اسکرول میکنند تا انتهای سند تا ببیند مولفان مقاله تعارض منافع رو گزارش کردهاند یا نه، و اگه یکیشون یه قهوه تو ساختمان یه برند داروسازی خورده باشه، کل مقاله رو بیاعتبار در نظر میگیرند، اما اگه همون مولف بیاد جلوی دوربین و همون ادعاها رو مطرح کنه، جدی میگیرنش. حتی اگه در لحظه هم قبولش نکنند، اجازه میدن یه جایی تو ذهنشون رو رزرو کنه. و انباشت این رزرو شدهها، روی برداشتهای کلیشون اثر میذاره. یعنی بدون اینکه متوجه باشن به کالکشنی باور پیدا میکنند که تک تک اجزائش رو جدا از هم باور نداشتهاند.
اگه تفکر انتقادی یه جاهایی خاموش بشه و یه جاهایی روشن بشه، معنیش این نیست که در تفکر انتقادی ضعیفی. معنیش اینه که نداری!