Anarchonomy – Telegram
Anarchonomy
43.1K subscribers
6.76K photos
547 videos
27 files
1.32K links
خروجی‌های مکتوب یک ذهن خشن

آدرس سیمپل‌ایکس جهت ارسال پیام:
https://smp19.simplex.im/a#gWAkhT3txZiJvgY4cR3eIZ9EqW5cSthv8JZzr28um94
Download Telegram
کاش می‌تونستم مثل اسراییل خویشتن‌داری رو در کنار جسارت داشته باشم. با همه تابوشکنی‌هایی که انجام داده‌اند، هنوز قاعده «فقط اونایی که ارزش نظامی دارن رو چرخ می‌‌کنیم. سیاسی‌ها رو یا کاری نداریم یا بیخ گوش‌شون رو می‌زنیم» رو رعایت می‌کنند. و برای همین هنوز رییس مجلس ایران، و مذاکره‌کننده حماس، زنده هستند. این هم خویشتن‌داری میخواد، هم جسارت. که هم کاخ امیر قطر رو نزنی، که نصف شرارت‌های خاورمیانه رو ساپورت مالی می‌کنه، و برای همیشه شرش رو بکنی، و هم خاک قطری رو بزنی که میزبان پایگاه آمریکاست، و خط قرمزها رو لگد کنی تا نشون بدی با کسی شوخی نداری.
من هیچوقت انقدر خوب نبودم. یا خویشتن‌داریم به جسارتم غلبه کرد، یا جسارتم به خویشتن‌داریم. به عنوان چنین آدم ضعیف و پرخطایی، اسراییل باید معلم اخلاقم باشه.
دنیا داره نسل من رو از دست میده، و این داره به قیمت جان افراد تموم میشه. ما نسلی بودیم که مجبور بودیم هم زبان پیرمردها و پیرزن‌های قبل از خودمون رو بفهمیم، با اینکه منسوخ شده بود، و هم زبان بچه‌های بعد از خودمون رو، که نامفهوم بود. نسل‌های زبان‌بلد نه تنها پل‌های تاریخی می‌زنند، مثل اهالی کالابریا در جنوب ایتالیا که متن‌های باستانی یونان رو برای رومی‌ها ترجمه کردند، بلکه می‌تونند مانع خونریزی بشن، مثل قبیله‌های سرخپوستی که سریع به اسپانیایی مسلط شده و جلوی سوء تفاهم‌های زیادی بین استعمارگر و استعمارشده رو گرفتند، و ازونجایی که تاریخ فقط تابوت‌ها رو میشماره، نه زنده مانده‌ها رو، اهمیت کارشون هیچوقت برجسته نشد.
از نپال گرفته تا ایالت یوتا، دولت‌ها دارند زبان نسلی که زندگی‌شون تو شبکه‌های اجتماعی شکل گرفته رو نمی‌فهمند. برای همین در نپال بعد از شوکه شدن، ازشون میپرسن «این چه طرز انقلاب کردنه؟»، و در آمریکا دارن میپرسن «اگه نه چپی نه راستی، چرا طرف رو ترور می‌کنی؟». آدم پنجاه شصت ساله به دور از عمق اینترنت، هیچ ایده‌ای نداره که چه خبره. و وقتی حرکتی می‌بینه که نمود فیزیکیش شبیه کارهاییه که در قرن بیستم انجام می‌شد، فکر می‌کنه انگیزه پشت این حرکت‌ها هم کپی انگیزه‌های قرن بیستمه. تصور این‌ها از عمق اینترنت جاییه که فیلم سر بریدن افراد مختلف رو میذارن. یا آگهی فروش اعضای بدن رو. بی‌خبر از گفتگوها و تعاملات و تبادل افکاری که اون پایین شکل گرفته، و زبان خودش رو پیدا کرده. و چون این زبان براشون بیگانه‌ست، وقتی یک اعماق‌نشین میاد خیابون، گاهی با اسلحه و گاهی بدون اسلحه، فکر می‌کنند داره با یک کد مرموز صحبت می‌کنه! همون چیزی که اراذل امنیتی ایران هم بعد از بازداشت نوجوان‌ها کشف کردند.
در اعماق اینترنت، که محدودیت جغرافیایی‌ هم نداره، و همه دارند روی همدیگه اثر میذارن، چپ و راست بازی پیرمردهاست. اونجا فقط خیر و شر وجود داره. اونجا دغدغه‌هایی مثل دموکراسی، آزادی، حکمرانی قانونی، و برابری در برابر اون قانون، خرت و پرت‌های کسل‌کننده آدم‌های آفلاین هستند. اونجا فقط یک آرمان وجود داره: پیدا کردن نیروی شر، و ستیز با آن! ممکنه ستیز فقط در حد فحش و نفرت‌پراکنی باشه. و بیشتر اوقات همینه. گاهی میتونه اسلحه هم بش الصاق بشه، و به خیابون ورود کنه. خود پروسه پیدا کردن شر، و ستیز با آن، یک گیمه، و ازینکه توی این گیم هستند لذت می‌برند. برای همین حتی اینکه شر رو اشتباهی تشخیص داده‌اند هم براشون اهمیتی نداره. برای همین معمولا آسون‌ترین هدف، یعنی یهودیان، رو انتخاب می‌کنند. هدف آسون بعدی زن‌ها هستند، و هدف پیچیده‌تر، دولته. هدف پیچیده‌تر بعدی، علم، و بعدی سرمایه‌داریه. اون پایین، کسی که از یهودی، زن، دولت، علم، و سرمایه‌داری، متنفره، تازه مرحله اول استحقاق در عضویت در باشگاه رو پشت سر گذاشته. اما هرچقدر هم تعداد و تنوع اهداف زیاد باشه، براشون اهمیت نداره، چون مهم خود گیمه. برای این‌ها حتی سانسور هم بی‌معنیه، چون آزادی بیان رو با آغوش باز می‌پذیرند، چون از بچگی با تضارب آراء مواجه بوده‌اند، اما تأثیری روشون نداشته. در واقع، تأثیر نپذیرفتن از حرف‌های دیگران، در محیطی کاملا آزاد، هم بخشی از گیمه.
مرد پنجاه شصت ساله وقتی با بروز فیزیکی این فرهنگ مواجه میشه، میگه باید در شبکه‌های اجتماعی رو تخته کرد. چون خیلی دیر با پدیده مواجه شده، و به نظرش یک بحران انفجاریه که باید خفه‌ش کرد.
نسل من می‌تونست نذاره این گپ، به گسل تبدیل بشه. اما شرایطی رو برامون ترتیب دادند که بقا و سپس سامان‌یافتگی به اولویت تبدیل شد. کسی که تمام تمرکزش روی اینه که زندگی خودش رو سامان بده، نمیتونه بحران‌های زیر خاکستر رو هم مهار کنه. و با افزایش سن، شانس این نقش کمتر از قبل هم میشه.
ما زبان meme‌ها رو بلد بودیم. حالا دارند توی دنیایی زندگی می‌کنند که حوادثش محصول میم‌هاست، و باید خودشون سر دربیارن که چه خبره.
در دوران جهالت بچگی که با بقیه بچه‌ها آب می‌گرفتیم به لونه مورچه‌ها، از خودمون می‌پرسیدیم یعنی دارن چی میگن بهمدیگه؟ میگن سیل اومد و بلا نازل شد؟ میگن مقصر فلان مورچه‌ست که مسئول دروازه ورودی بود؟ میگن این نتیجه اعمال خودمونه که تنبلی کردیم و به اندازه کافی زحمت نکشیدیم؟ برامون بدیهی بود که هرچی بگن، اینکه چندتا بچه هیولا شلنگ آب رو گرفتن بالاسر لونه‌شون، دلیل این فاجعه‌ست، جزء چیزهایی که بهمدیگه میگن نیست.
مورچه‌های دوپا چی میگن بهمدیگه؟ میگن خوب برنامه‌ریزی نکرد و در کنکور موفق نشد. میگن به خاطر زنش رفت شهرستان و اونجا موندگار شد و اون ماجراهای بد براش پیش اومد. میگن انقدر الکل خورد که اون بدن ورزیده رو حیف کرد. میگن خیلی تو خودش بود و آخر کارش به خودکشی رسید. میگن از ترس بیکاری رفت تو ارتش و خودش رو به کشتن داد. میگن کوبید رفت دانمارک و همونجا سرطان گرفت. میگن پول جمع کرد یه آپارتمان ساخت آخر زنده نموند خودش بشینه توش. میگن انقدر کار خیر انجام داده برای دیگران که کار خودش هم هی ردیف میشه. چون سایزشون خیلی کوچکه، و تو لونه‌شون فقط همین داستان‌ها معنی دارند. اگه موضوع فقط این باشه که یکی رو همشون شلنگ گرفته، هیچوقت نخواهند فهمید.
این رو به این شکل که گفتم جایی نگید، چون توی سایز ما سوءتفاهم‌های بدی ایجاد می‌کنه.
تقریبا همه حداقل یک‌بار خواب دیده‌اند که دارند پرواز می‌کنند. گاهی همراه با لذت پرواز، گاهی با وحشت سقوط. تقریبا همه حداقل یک‌بار خواب دیده‌اند که در حال فرار از موقعیتی خطرناکند، یا وارد شدن به فضایی دنج و امن. اما کسی خواب نمی‌بینه که مربی سقوط آزاده و قراره با یه آماتور از هواپیما بپره پایین و هر دو از یک چتر استفاده کنند. کسی خواب نمی‌بینه که مأمور نجات غریقه و قراره آماتورها رو از آب بکشه بیرون. کسی خواب نمی‌بینه که یه کاخ ساخته، و کلیدش رو داده به یه آدم دیگه.
شفقت و ترحم، جزء کد اصلی برنامه ما نیست‌. یه افزونه‌ست که باید بعدا نصب کنی، و محکم نگهش داری، چون کسی غیر از خودت نمیتونه برات نگهش داره. وقتی میگن «برای کشته‌شدگانی که میگفتن ترحم انسان رو ضعیف می‌کنه، نباید دل سوزوند»، متوجه نیستند که دقیقا چون جزء کد اصلی ما نیست، باید مواظب بود به بهانه کارهایی که بقیه می‌کنند، از دست‌مون نیفته. چون بهانه‌ها میان و میرن، ولی چیزی که از دست‌مون افتاد دیگه به راحتی برنمیگرده.
اون نادان با اینکه شغلش حرف زدن بود، درست حرف زدن رو بلد نبود، و گرنه نمی‌خواست بگه ترحم برای انسان، یک اکت منفی است. می‌خواست بگه سیاست دولت نباید بر مبنای ترحم باشه، چون اگر باشه دیگه نمیتونه منافع مردمی که در یک محدوده ملی هستند رو تأمین کنه. چون اگه قرار باشه مسیح باشی باید مرز هم نداشته باشی. چون برای مسیح فقط «منافع همه بندگان خدا» مطرحه. اینکه ناسیونالیسم در این نقطه، با مسیحیت به تناقض میرسه، چیزیه که باید برن اتاق‌شون و خوب بش فکر کنند. اما حتی اگه آدم مورد نظر، دچار این نادانی نبود، و آگاهانه یک هیتلر بود هم، باید شفقت رو محکم نگه می‌داشتیم. برای همین اگه دست یک انسان سالم به هیتلر می‌رسید، باید فقط به سرش شلیک می‌کرد. نباید رنج میلیون‌ها نفری که در گرسنگی و سرما به پوست و استخوان تبدیل شدند رو روی بدنش تلافی می‌کرد. کد اصلی برنامه ما برای بقا ضروریه، ولی ازش چیزی جز خود بقا در نمیاد. برای هر نوع ارتقایی باید افزونه‌های دیگه‌ای نصب کرد.
ما تو بیداری باید بقیه رو به پرواز برسونیم، و از آب بیرون بکشیم.
یه کشتی نظامی که قراره شش ماه روی آب باشه، با خودش قطعات یدکی زیادی هم میبره. چون وسط اقیانوس نمیتونی هرچیزی رو سفارش بدی با پیک برات بیارن. درسته که همه‌چیز رو نمیشه برد، ولی خیلی چیزها رو میشه برد. و اگه بدونی که قراره خیلی چیزها رو ببری، بهتره بدونی چه چیزهایی ممکنه نیاز به تعمیر و تعویض داشته باشند. دونستن اینکه چه چیزهایی ممکنه نیاز به تعویض داشته باشند، یعنی آگاهی به اینکه چه چیزی میتونه وسط راه از بین بره. اگه اون قطعاتی که میدونی ممکنه وسط راه از بین برن، جاندار بودند، مثل این بود که با آدمی همسفر بشی که میدونی وسط راه خودش رو میندازه تو آب و تنهات میذاره. و چون می‌دونی چنین آدمیه، برای بعد از پریدن تو آبش هم برنامه داشته باشی. کسی میتونه برای تنها موندن خودش هم برنامه داشته باشه که زمان رو درست درک کنه. اگه بدونی در سفر شش ماهه، همسفرت در ماه سوم خودش رو میندازه تو آب، یعنی اون شش ماه رو مثل قفسه‌ای که طبقاتش مشخصه می‌بینی، نه به شکل رودخانه‌ای که در اون شناوری و معلوم نیست به کجا سرازیر میشه.
ما رو به شکل دوم تربیت کردند. برای همین وقتی فردا صبح امتحان داریم، نمی‌تونیم شب بخوابیم. چون زمان رو قفسه‌‌ای نمی‌بینیم، و طبقه‌ای که مخصوص خوابیدن و آرامشه رو برای چیزی که فردا رخ میده، هدر میدیم. اگه برداشت درستی از زمان داشتیم، اگه فردا از آسمان آتش می‌بارید هم شب راحت می‌خوابیدیم، چون می‌دونستیم که یک طبقه هشت ساعته در این قفسه داریم که مختص خوابیدنه و باید حداکثر استفاده رو ازش کرد.
در ابعاد بسیار بزرگتر، یک قشر و یک جامعه هم اگه برداشت درستی از زمان نداشته باشه، وسط اقیانوس فلج خواهد شد. مثل آخوندهای ایران که متوجه نیستند وقت زیادی ندارند برای احیای میراثی که بش تکیه زده‌اند و بازسازی سرمایه اجتماعی‌شون. مثل قشر روحانیون مسیحی فرانسه، که نمی‌دونستند یه طبقه محدود در قفسه زمان دارند که تو همون طبقه محدود باید خودشون رو با جامعه جدید تطبیق بدن. اما به این حس که در رودخانه شناورند اعتماد کردند، و کار به گیوتین در خیابان‌های پاریس کشید.
کل یک جامعه هم میتونه فریب حس رودخانه رو بخوره. مردم ایران هم وقت محدودی داشتند که با تکیه بر باستان‌گرایی، و تمایزهای فرهنگی خودشون با همسایگان، یک هویت ویژه در جهان تعریف کرده، و روی اون هویت مسیر توسعه رو دنبال کنند. همون‌طور که شقه اسلامگرای همین ایرانی‌ها هم وقت محدودی داشتند که ثابت کنند ایده حکمرانی پسر ابوطالب به درد روزگار فعلی میخوره. اون وقت محدود، برای هر دو تمام شده، و امروز بدون قطعات یدکی وسط اقیانوس رها شده‌اند.
هر پلنی در قفسه زمان، نیاز به درک درست از دارایی‌ها داره. کسی که در بیست سالگی از قلبش کار نمی‌کشه تا ورزیده‌‌تر بشه، برداشتی که از زمان داره اینطور نیست که یک وقت محدود برای این کار داره، و در سنین بالا که به ماهیچه نیاز داشت، دیر خواهد بود (هیچوقت برای ورزش دیر نیست، این‌ها مثالند، و دقیق نیستند). در کنار این برداشت، درک درستی از طرز کار قلبش هم نداره، که قراره یه جایی دیگه درست کار نکنه. مردم درباره دارایی‌هایی اعتقادی، هویتی، فرهنگی خودشون هم مبتلا به ضعفی مشابه هستند. کوروش و علی، دارایی‌های این ملتند، اما درک درستی ندارند که این دارایی‌ها تا کجای مسیر کار می‌کنند، و کجا نیاز به قطعه یدکی خواهد داشت. بنابراین نه می‌دونند کدوم دارایی‌شون تنهاشون خواهد گذاشت، و نه می‌دونند کِی تنهاشون خواهد گذاشت (وقتی داراییت دیگه کار نکنه، معادل اینه که تنهات گذاشته).
ما بلدیم با واقعیت کنار بیاییم. همون‌طور که یه جدول برای اُورهال موتور کشتی داریم، و یه سری چیزها رو حتی وقتی آخ نمیگن هم تعویض می‌کنیم، و اگه تعویض نشه اونی که نکرده رو تنبیه می‌کنیم. ما حتی بلدیم با کسی که واقعیت رو جدی نمی‌گیره خشن برخورد کنیم. اما باید بفهمیم این فقط شامل قطعات فولادی و آلومینیومی نمیشه. این شامل عزیزترین ایده‌های تو ذهن‌مون هم میشه.
اسراییل به تنهایی مانع وقوع جنگ داخلی در آمریکاست، چون نفرت از اسراییل چپ‌ها و راست‌ها رو به تفاهم می‌رسونه، حتی در شیزوفرنی. خمینی به این افکت می‌گفت «وحدت کلمه».

#لبخند_شبانه
ایکس و ایگرگ و زد رو انقدر در موقعیت‌های مختلف دیده بودم که انگار چیزی باقی نمونده بود که ازشون ندونم. شناختن هرکس از دیدنش در موقعیت‌های مختلف بدست میاد.
ایکس بچه یه دستفروش بود، و نمی‌خواست خودش هم یه دستفروش بشه. اما روزمرگی‌هاش با این نخواستن هم‌خوانی نداشت. هرروز با یکی دعوا داشت، و گاهی زخمی برمی‌گشت خونه. کسی که بریدگی جدید پوستش کنار لخته زخم قبلیه، نمیتونه درس بخونه.
ایگرگ بچه یه کارمند ساده بود، که نمی‌تونست هم پدر باشه هم کارمند، و فقط یکیش رو می‌تونست انجام بده. وقتی مریض شد و مرد، ایگرگ نگهبان مادر بودن رو جایگزین برنامه‌های قبلیش کرد.
زد، بچه یه پارچه‌فروش بود، که بقیه پارچه‌فروش‌ها ازش پارچه می‌خریدند. هیچ‌وقت پیش نیومده بود که به کسی زنگ بزنه و بگه برام یکم پول بریز. همیشه پول قبل از خواستن‌هاش خودش رو می‌رسوند. ما نمی‌دونستیم اینکه پول جلوتر از خود آدم راه بره یعنی چی. اونم نمی‌دونست پول پشت آدم راه بره و باید انتظار بکشی که برسه یعنی چی.
ایکس بالاخره دستفروش شد. چون تنها جایی که ازش گواهی سوء پیشینه نمی‌خواستن، پیاده‌رو بود. مثل بقیه دستفروش‌ها درآمد نداشت، چون اون‌ها با زن‌ها خوب حرف می‌زدند، و این از همه بدش می‌اومد، مخصوصا زن‌ها. چون به نظرش همه اون‌ها با تقلب دارن خوب زندگی می‌کنند.
ایگرگ، وارد کارهای مختلفی شد که با هم خیلی فرق داشتند، ولی خاصیت مشترک‌شون کلاهبرداری بود. با اینکه بیشترشون پیگرد قانونی نداشتن. چون به نظرش آدم‌هایی که مجبور نبودن به خاطر نگهبانی از مادر قید آرزوهاشون رو بزنن، خوشبختی اضافه دارن و میشه اون مقدار اضافه رو ازشون کش رفت.
زد، یه مغازه کت‌شلوار فروشی لوکس باز کرد، و هرروز فقط یه مشتری داشت. اما همون روزی یک نفر براش بس بود. چون برای کسب درآمد اونجا نبود. برای شیک بودن و شیک‌فروشی اونجا بود. به نظرش بقیه آدم‌ها که نمی‌تونستند اونقدر برای خودشون خرج کنند که مشتریش باشند، ارزش اینکه براشون وقت گذاشته بشه رو ندارند.
دیگه معلوم بود دیگه با هیچ‌کدوم‌شون نمیشه هم‌کلام شد. چون قابلیت بیرون اومدن از چیزی که هستن رو نداشتند، و اگه قبلا داشته‌اند، دیگه برای همیشه از دست داده بودند.
میگن نمیشه از جبر محیط فرار کرد. اما از خود چطور؟ هیچ‌کس از خودش فرار نمی‌کنه اگه با چیزی که هست راحت باشه. هروقت فراری رخ بده، از روی ناراحتیه. و اگه رخ نمیده، یعنی ناراحتی وجود نداره. تو مطب روانپزشکان، همه ناراحت به نظر می‌رسند، اما در واقع نیستند. خیلی‌ها ریزش مو دارند، رفلاکس معده دارند، سردرد دارند، چون ناراحتند. اما در واقع نیستند. ناراحت بودن یه اتفاق نجات‌دهنده‌ست، نه یه بلای گرفتارکننده.
اسم گوینده رو مخفی کردم. حدس می‌زنید این مهملات بلشویکی رو کی به زبان آورده؟ رهبر حزب سوسیالیست‌های ایران؟ نه. یه راهنمایی تو پاراگراف دوم داره.
بله، بخش خصوصی. این رو رییس انجمن تأمین‌کنندگان و توزیع‌کنندگان گوشت خام گفته. نه کارمند دولته، نه مقام سیاسی داره. دقیقا نماینده بخش خصوصیه. به علوفه یارانه بدهید. از دامدار خرید تضمینی کنید. قیمت را دستکاری کنید. انگار در ۱۹۸۲ هستیم و این یه کنفرانسی تو سنت‌پترزبورگ بوده.
بعد از هشتاد سال ور رفتن با بازار، ما عملا دیگه بخش خصوصی نداریم، به قول خودش، صرفا بازوهای دولتی داریم. بعد از هشتاد سال تکرار حماقت، مردم از لحاظ پروتئینی گرسنه مانده‌اند (که به زودی به کربوهیدرات هم میرسه)، اما همچنان ادامه پیدا می‌کنه.
میرزابنویس‌ها، خبرنگارها، تحلیلگرها، میزگردنشین‌ها، زیاد از این عبارت «متحد قابل اتکاء» صحبت می‌کنند، و بعد تعیین می‌کنند که کدوم کشور خصوصیاتش رو داره و کی نداره. اما این مثل اینه که بشینی اسب‌ها رو بررسی کنی تا مشخص کنی کدوم‌شون بال داره.
متحدی وجود نداره که متحد قابل اتکاء هم وجود داشته باشه. در سطح جهانی، هیچ کس متحد هیچ‌کس نیست. فقط قرارداد وجود داره، و مفاد قرارداد بین هر دو کشوری می‌تونه با همه قراردادهای دیگه بین هر دو کشور دیگه‌ای متفاوت باشه.
کشوری که اسلحه میفروشه، اون‌ها رو برحسب قرارداد میفروشه، نه برحسب اتحاد. اگه نمیتونی جنگنده بسازی، باید تن به مفاد قراردادی بدی که سازنده تنظیمش کرده. مردم وقتی تو یه سایت ذخیره فایل ثبت‌نام می‌کنند، سریع پایین قرارداد که در اون نوشته شده حق ندارند موزیکی که کپی‌رایت داره رو در اون آپلود کنند، روی دکمه Accept کلیک می‌کنند‌؛ اما فکر می‌کنند جنگنده رادارگریز نباید چنین محدودیت‌هایی برای خریدار داشته باشه!
کسانی که وانمود می‌کنند خلاف این جریان داره، یا سوزن‌شون در زمان بلوک‌بندی قرن بیستم گیر کرده (که همون زمانش هم مثل یه بلوک یکپارچه عمل نکرد)، یا درباره مفهوم «استقلال» غرق در استخری از قصه‌های شیرین هستند و دوست دارند بقیه رو هم بندازن توش.
وقتی شرکت Dji و برندهای مشابه، محصول‌شون رو میدن به سلبریتی یوتیوب تا بررسیش کنه، یعنی دارند استخدامش می‌کنند برای تبلیغات، حتی اگه پولی بشون ندن. اگه الان یه گوشی موبایل رو بت دادن که هنوز مردم نمی‌تونند سفارشش بدن، یعنی صاحب یه امتیازی. و اگه صاحب اون امتیازی یعنی داری برای اون شرکت کار می‌کنی. بچه نسل جدید (از غربی تا شرقی) این رو نمیفهمه، و غر میزنه که چرا شرکت در محتوای ویدئویی که می‌سازم دخالت می‌کنه و نمیذاره قضاوت کاملا بی‌طرفانه داشته باشم؟ چون با منطق بیزینس آشنا نیست، یا فکر می‌کنه رویکردهای «قاعده‌ستیزی» که اقتضای سنش و فرهنگ اینترنتی که توش بزرگ‌شده‌ست، قابل سرایت به همه‌چیزه، از جمله بازار تجارت.
صورت مسئله اینه: تعداد محتواسازان زیاد شده، در نتیجه برندها انتخاب‌های زیادی دارند، و وقتی عرضه بالاست قیمت میاد پایین، یعنی بیشتر محتواسازان اونقدر ارزش ندارن که برند پولی بابت نمایش محصول‌شون بشون بده، و ازشون انتظار داره بازدیدی که محتواشون می‌گیره رو به عنوان دستمزد در نظر بگیرند. این بازدید، یه چیزی میارزه، که ممکنه کم باشه، ولی یه چیزی میارزه. چون اگه نمیارزید محتواساز، نمایش محصول رو قبول نمی‌کرد. اما چون نقد نیست، فکر می‌کنه داره مجانی اینکار رو می‌کنه، و به شرکت لطف می‌کنه! و در نتیجه انتظار داره برند در نحوه تولید محتوا هیچ دخالتی نکنه.
این ساده‌اندیشی، یا نفهمیدن قواعد بیزینس، بقیه ابعاد زندگی این نسل رو هم تحت تأثیر قرارداده. مثلا فکر می‌کنه کسی که به عنوان «طرفدار آزادی بیان» شناخته میشه، به خاطر علاقه مردم میتونه یه رویداد برگزار کنه که چندهزارنفر در اون شرکت می‌کنند، که حالا ممکنه تیر هم بخوره به گلوش. یا فکر می‌کنند «طرفدار فری پالستاین» چون خیلی فعاله و سریع پلاکارد تهیه می‌کنه میتونه یه تجمع شکل بده که هزاران نفر توش شرکت کنند.‌ در حالی که همه این کارها پول میخواد، و با شوق خالی نمیشه انجامش داد. میخواید تست کنید؟ تو یه کشور غربی یه ایونت برای ژینا ترتیب بدید. خودتون می‌فهمید برای اینکه موثر واقع بشه چقدر بودجه و حمایت لازم داره (و برای همین فعال نیستیم، چون هیچ‌کس حامی مردم معترض ایران نیست). حتی یک پادکست درباره فیتنس هم پول زیادی میخواد. و جالبه که به کیفیت فیلمبرداری و نورپردازی و صدابرداری این پادکست‌ها هم دقت نمی‌کنند، در حالی که با اعتماد به نفس زیاد مدعی‌اند ازین تجهیزات سر در میارن. کسی که هزاران دلار خرج کرده تا فقط استودیوش رو طوری مجهز کنه که با یک تصویر باکیفیت مواجه بشی، قطعا دنبال برگشت سرمایه و سوده. پس نمیتونه قضاوت کاملا فنی و بی‌طرفانه داشته باشه. این خباثت نیست، منطق بیزینسه.
در ساده‌لوحی این نسل همین بس که وقتی یه مقاله درباره اثرات یه دارو منتشر میشه، سریع اسکرول می‌کنند تا انتهای سند تا ببیند مولفان مقاله تعارض منافع رو گزارش کرده‌اند یا نه، و اگه یکیشون یه قهوه تو ساختمان یه برند داروسازی خورده باشه، کل مقاله رو بی‌اعتبار در نظر می‌گیرند، اما اگه همون مولف بیاد جلوی دوربین و همون ادعاها رو مطرح کنه، جدی می‌گیرنش‌. حتی اگه در لحظه هم قبولش نکنند، اجازه میدن یه جایی تو ذهن‌شون رو رزرو کنه. و انباشت این رزرو شده‌ها، روی برداشت‌های کلی‌شون اثر میذاره‌. یعنی بدون اینکه متوجه باشن به کالکشنی باور پیدا می‌کنند که تک تک اجزائش رو جدا از هم باور نداشته‌اند.
اگه تفکر انتقادی یه جاهایی خاموش بشه و یه جاهایی روشن بشه، معنیش این نیست که در تفکر انتقادی ضعیفی. معنیش اینه که نداری!
ایرانی که صورت رو با سیلی سرخ می‌کنه، طبیعتا وقتی گشنه‌ست از تحقیر تیم فوتبالش هم ناراحت میشه، چون به نظرش درستش این بود که حتی وقتی خودش گشنه‌ست هم تیمش آبرومند باشه.
اما امروز چیز دیگه‌ای شنیدم از یکی‌شون. رفیقش داشت درباره کاهش قدرت خریدشون در خوردنی‌‌ها افسوس می‌خورد، و این یکی می‌گفت «اون موقع داشتیم، خوردیم، حالا نداریم، نمی‌خوریم». این مایندست پوچگرایانه، از اون استراتژی باستانی صورت سرخ بهتره. اون موقع دلار مفت داشتی، فوتبال هم داشتی، الان دلار نداری، فوتبال هم نداری. خیلی شفاف و ساده.
ولی غلبه بر فرهنگ قدیمی کار آسونی نیست. حتی اگه از شدت فقر صورتشون سیاه شده باشه هم، دنبال سرخ نگه داشتنش هستن. مثل گربه‌ای که تو قفس شیشه‌ای هم به شیشه چنگ میزنه تا بالا بره، چون کاری نداره که این شیشه‌ست و پوست درخت نیست. فقط میدونه که باید چنگ بزنه.
اینترنت پر از پیشگوئه، بدون اینکه ادعا کنند پیشگوئند. مثل وقتی میگن: «پس از حمله هوایی اسراییل به دوحه، ممکن است قطر در پیمان‌‌های امنیتی خود با آمریکا تجدیدنظر کند». تنها کاری که باید در برابر این پیشگوها انجام بدید اینه که بپرسید «بعدش چی؟». یعنی قطر بعد ازینکه در پیمان‌های امنیتی خودش با آمریکا تجدیدنظر کرد، بعدش چه میکنه؟ دست به دامن کی میشه؟ روسیه، که تنبان خودش رو هم نمیتونه نگه‌داره؟ چین، که حاضر نیست برای روسیه، که رفیق قدیمیشه، یه تنبان تازه بدوزه؟ اروپا، که برای امنیت خودش هم ناز می‌کنه تا سلاح بخره؟
این یه مدل دیگشه: «پس از تحریم‌های آمریکا علیه خریداران نفت روسیه، که چین را استثناء کرده اما هند را جریمه می‌کند، آمریکا کشوری یک و نیم میلیارد نفری و انگلیسی‌زبان که میتواند کمک بزرگی در برابر رویکرد توسعه‌طلبانه چین باشد را از دست خواهد داد». یعنی هند می‌بینه داره توسط یک کشور دوست بش جفا میشه «بعدش چی؟». سمت راست یه باغ وحش اسلامی اتمی قرار داره، که حالا با عربستان پیمان نظامی بسته. سمت چپش چین قرار داره که اگه فرصت کنه آب رو هم به روی هند می‌بنده. آمریکای جفاکار رو رها کنه، بعدش باید چه کنه؟
سیاست خارجی آمریکا همیشه یه وضعیت فاکدآپ داشته، فرقی نداشته نخبگان دانشگاهی در قدرت بوده باشند، یا مثل الان مشتی بساز بفروش و پادکست‌فروش و مکمل‌فروش. اما این واقعیت رو که وضع بقیه دنیا به مراتب تخمی‌تر است رو تغییر نداده، و الان هم تغییر نمیده. برای همینه که حتی وقتی آمریکا مسته هم کاپیتان کشتی باقی میمونه.
از زمان‌ نوح، میخواستن بگن پسر لزوما مثل پدر نمیشه. چون از زمان آدم، برادر هم مثل برادر نمیشه، و گرنه یکیش اون یکی رو سر حسادت نمی‌کشت. همه هم در زندگی‌شون مواردی رو سراغ دارند که در یک خانواده، هرکدوم‌شون یه جوریه، یا حداقل یکی‌شون با بقیه جور نیست.
اما با اینکه واقعا همینطوره، یک واقعیت بزرگتری هم زیرش وجود داره: طرز کار هر خانواده بین همشون مشترکه! رودخانه‌ای رو فرض کنید که یک پل طنابی لغزان و لرزان روش نصب شده و یک خانواده نوبتی قراره ازش عبور کنند. چندتاشون موفق شده و چندتاشون میفتن. این همون فرق پسر نوح با باباشه. اما کسی که از دور نگاه کنه،‌ می‌بینه همشون یه جور خاصی طناب رو می‌گیرن. اون جور خاص نگه‌داشتن طناب، طرز کار خانواده‌ست. پسر نوح، غرق میشه، و باباش زنده میمونه. اما اینکه تا آخر اصرار کنه که نیازی به نگرانی نیست، طرز کار همون خانواده‌ایه که نوح در اون پدر بوده. این درست خلاف همه شواهد و سیگنال‌ها حرکت کردن، از جنس باباشه، با اینکه یک نتیجه کاملا متفاوت داده. و لزومی نداره همیشه نتیجه کاملا متفاوت باشه. میتونه نتیجه در یک جهت ولی دارای فاصله زیاد، باشه. اگه حساسیت پوستی ندارید به تورات، یه مثال دیگه میشه ازش زد. کلیدی‌ترین کار هارون این بود که موسای زاپاس باشه. هر دو در یک جهت حرکت می‌کنند، اما یکی همیشه پشت سر اون یکی بوده. خود موسی هم همینطور بود، و می‌خواست همیشه پشت سر خضر حرکت کنه! این پشت یکی که غول بزرگتریه قرار گرفتن، طرز کار اون خانواده‌ست.
حالا با اینکه تا همینجاش هم چیز آزاردهنده‌ای گفتم، چون کسی دوست نداره فکر کنه توی یه کد رفتاری قفل شده، با تعمیم دادنش آزاردهنده‌ترش هم می‌کنم:
اگه جامعه ایرانی رو یه خانواده در نظر بگیریم، طرز کار این خانواده هم جنس مشخصی داره. افراد با هم تضادهای زیادی دارند. چه در فکر و چه در کارنامه. یکی به جن اعتقاد داره، و یکی ازینکه بین کسانی که به جن اعتقاد دارند زندگی می‌کنه رنج می‌کشه. یکی آدم‌ها رو رندوم اعدام می‌کنه، و اون یکی حاضره اعدام بشه اما جلوی دوربین فاشیست‌ها توبه نکنه. اما برای کسی که از دور داره عبور این خانواده از رودخانه رو تماشا می‌کنه، همه دارن یه جور خاصی عبور می‌کنند. این جور خاص عبور کردن، تمایزات جدی‌شون رو نفی نمی‌کنه، اما درباره سرنوشت مجموعه‌شون اطلاعات زیادی میده. بعضی وقت‌ها کسی که زندگیش رو بابت آزادی، یا هر آرمان مهمی، نابود کرده، برنده‌ست؛ در حالی که نتونسته جلوی باختن جامعه‌ش رو بگیره. پس مهمه که توجه بیشتری به طرز کار خانواده‌مون صرف کنیم، چون قراره روی سرنوشت مجموعه، و نه افراد، اثر بگذاره.
وقتی یه بهایی رو می‌بینم، دارم یه ایرانی رو می‌بینم که هم تفاوت زیادی با یک شیعه معتقد داره، و هم تفاوت زیادی با یک شیعه‌زاده غیرمقید. اما همزمان رد پای ایرانی بودن هم در بهایی بودنش می‌بینم. تا جایی که ممکنه به این نتیجه برسم، که اگه ایرانی بودنش نبود، هرگز این مذهب رو انتخاب نمی‌کرد. وقتی یک سلطنت‌طلب رو می‌بینم، با اینکه در بین بقیه ایرانی‌ها، کم‌خطا‌ترین شناخت سیاسی رو از بقیه هموطنانش داره، و متعاقبا مواضعش هم اغلب ازون‌ها بهتره، دارم ایرانی بودنش رو هم در سلطنت‌طلب بودنش می‌بینم. مثل این فرهنگی که مایله جنگ سیاسی رو در کنار جوجه‌کباب جاده چالوس ادامه بده، و هیچ‌کدوم خللی در اون یکی ایجاد نکنه! وقتی بچه نسل جدید بی‌قید رو می‌بینم، دارم رد ایرانی بودنش هم در اون بی‌قید بودنش می‌بینم. چون شکل بی‌قیدیش هم ایرانیه. مثل وقتی که به هیچ سنتی وفادار نیست، اما فکر می‌کنه ول کردن پارتنری که با هم وقت زیادی گذروندن، معادل کشتن سهرابه! وقتی فعال بازاری رو می‌بینم که داره همون کارهایی رو می‌کنه که هر بازاری دیگه‌ای در دنیا انجام میده، ایرانی بودن بازاری بودنش رو هم می‌بینم. مثل این رسوب فکری که بعد از موفقیت خودش رو کشتی‌بان مالی خانواده‌ش در طوفان بی‌ثباتی‌ها ببینه، نه بنیان‌گذار چیزهایی که دیگران نمی‌تونند بنیان بگذارند. وقتی بچه‌شیعه رو می‌بینم، با همه تعصبات فرقه‌ای و هویت‌طلبی‌های دیگرستیزی که داره، «بنشین بر سر جوی و گذر عمر ببین» ایرانی هم تو مذهبی بودنش می‌بینم. مثل تمام وقت‌‌هایی که یأسش از همه‌چیز رو با الکی شاد بودن‌های پوچگرایانه، مخفی می‌کنه.
Anarchonomy
از زمان‌ نوح، میخواستن بگن پسر لزوما مثل پدر نمیشه. چون از زمان آدم، برادر هم مثل برادر نمیشه، و گرنه یکیش اون یکی رو سر حسادت نمی‌کشت. همه هم در زندگی‌شون مواردی رو سراغ دارند که در یک خانواده، هرکدوم‌شون یه جوریه، یا حداقل یکی‌شون با بقیه جور نیست. اما با…
شعار گفتنی و ناگفتنی همه ایرانی‌ها، این بوده و هست که «گیر کرده‌ایم در این وضع، چون اون دسته خاص از ایرانی‌ها، نمیذارن که ازین وضع بیرون بیاییم». و درسته. اما همه دارن به یک شکل جلو میرن. شکل حرکت مخالفان سیاسی، هم‌شکل حرکت حامیان حکومته. شکل دین‌گریزی، به شدت هم‌شکل دین‌پرستی شده. شکل سنت‌شکنی، خیلی شبیه به گیر کردن‌های تیپیکال در سنت شده. هرکس واقعیت‌هایی رو پذیرفته، ولی در کنارش خیالبافی‌هایی هم داره، و واقعیت‌های پذیرفته‌شده یک عده، متضاد خیالبافی‌های یک عده دیگه‌ست، و خیال‌بافی‌های این عده، متضاد واقعیت‌های پذیرفته‌شده اون‌ها. اما شکلی که هرکس به خیال رسیده‌، مشابه همدیگه‌ست.

برای کسی که از دور داره نگاه می‌کنه، چندنفری هستند که رستگار میشن. اما با این طرز نگه داشتن طناب، خانواده نجات پیدا نخواهد کرد.
امام جماعت وهابی تو سخنرانیش می‌گفت کسی که زنا می‌کنه و دزدی می‌کنه و شراب هم میخوره اما نماز یومیه‌ش رو مرتب میخونه، بهتر از کسیه که هیچ کدوم اون کارها رو نمی‌کنه، و نماز هم نمیخونه!
این هر گندی بودن ولی به قبله وطن نماز خوندن هم نسخه غیر اسلامی وهابیته. یک چارچوپ هویتی برای باحال جلوه دادن عوضی بودن.
یک‌بار سوال آخر امتحان رو جواب نداده برگه رو تحویل داد. اون سوال آخر مربوط به کلاس روزی بود که غیبت کرده بود، و استاد از چند هفته قبل از امتحان بش گفته بود از بقیه جزوه بگیر. کاری که تا روز آخر انجامش نداد. وقتی برگه‌ها رو جمع کرد و برگه این رو دید، با نگاه ناامیدانه‌ای گفت اگه فقط جواب رو نمی‌دونستی یا یادت رفته بود مشکلی نبود. مشکل اینه که در تمام این چند هفته این موضوع انقدر برات اولویت پیدا نکرد که بری جزوه اون قسمت رو بگیری.
در رسانه‌های حکومتی و نیمه‌حکومتی و حتی ضدحکومتی، اینطور القاء میشه که مهم‌ترین عامل عدم توافق ایران با غرب، منافع کاسبان تحریم است! در حالی که اینطور نیست. هر تحریمی کاسبانی هم داره. اما در مورد قدرت‌شون اغراق میشه. در بیشتر موارد اون‌ها مثل آبزیانی هستند که اگه از بیرون آب براشون غذا بریزی، میان بالا و میخورنش. و اگه نریزی، همون پایین همون رژیم غذایی چندمیلیون ساله‌شون رو ادامه میدن. از طرفی کاسب تحریم، در یک کانال نامحدود حرکت نمی‌کنه، و کاسبی خاصی که داره با تحریم خاصی که از سال‌ها قبل وجود داشته، شکل گرفته. اگه نوع یا ابعاد تحریم تغییر کنه، ممکنه شکل اون کاسبی دیگه کار نکنه. اینطور نیست که کاسبان تحریم از تغییر شکل تحریم به هر شکل دیگه‌ای استقبال کنند.
در زمین واقعیت، جلوگیری از ورود کشور به قسمت عمیق‌تر باتلاق، به این دلیله که اولویت اشرار حاکم بر کشور نیست، حتی اگه فرصت زیادی براش وجود داشته باشه. مردم تصور می‌کنند ازونجایی که از منظر خودشون چیزی نمی‌تواند از جلوگیری از ورود کشور به قسمت عمیق‌تر باتلاق اولویت بالاتری داشته باشه، پس برای اشراری که بشون حاکمند هم همینطوره. اما نیست. اون‌ها در یک فضای پوچگرایانه معنوی سیر می‌کنند، که تلف شدن دنیا و هرچه که در آن است، کلا اتفاق مهمی نیست. اینکه هربار با امارات به اختلاف میخورند، وعده تخریب برج خلیفه رو میدن، یک نمونه از علائمشه. چون فروریختن اون برج، نمایش باشکوهی از تلف شدن دنیا و هرچه که در آن است، به حساب میاد اگه اتفاق بیفته. اینکه اصرار دارند در مسیر صدور گواهینامه برای زنان سنگ‌اندازی کنند، در حالی که هیچ حجت شرعی و قانونی، حتی در چارچوب بدوی خودشون، براش ندارن، جزئی از «تلف‌شده پسندیدن» دنیاست، و زن هم جزیی از دنیاست، و از قضا در چارچوب مذهبی‌شون، نمود بارزتری از دنیاست. عمر زن رو باید تلف کرد، چون ایران رو باید تلف کرد. و ایران رو باید تلف کرد چون دنیا رو باید تلف کرد.
نه، ماشه‌ی فرو رفتن بیشتر ایران در باتلاق کشیده شد چون با پوچگرایی مذهبی طرفید، نه یک مشت دلال فرصت‌طلب.
باجگیری ۱۰۰ هزار دلاری دولت ترامپ از هندی‌هایی که ویزای کار در آمریکا داشتند، که عملا لغو این ویزا با دور زدن مسیر قانونیشه، به طرز جالبی شبیه ممنوعیت واردات برده از اقیانوس اطلس در آمریکاست در سال ۱۸۰۷. قانونی که اجازه نمی‌داد برده جدیدی از آفریقا وارد خاک آمریکا بشه. البته یک هندی امروزی، هیچ ربطی به سیاهپوستی که دویست سال پیش خرید و فروش می‌شد نداره، و جنبه انسانیش جداست. این جنبه اقتصادیشه که مشابهت داره. اون زمان هم نه کسی که برده رو وارد می‌کرد، و نه اونی که می‌خواست ممنوعش کنه، دلشون برای اون سیاهپوست نسوخته بود. دلیل اصلی ممنوعیت این بود که از یک طرف قیمت برده‌هایی که داخل آمریکا بودند رو بالا ببرند، و از طرف دیگه رقیب ماشین رو حذف کنند. در یه جایی در فرآیند صنعتی شدن، ماشین همه مزیت‌های معجزه‌آسا رو بدست آورده بود و یه غول آخر مونده بود تا کل اقتصاد رو زیر و رو کنه، و اون نیروی کار بشدت ارزان بود. ماشین می‌تونست خیلی ارزان‌تر از آدم کار کنه، ولی نه ارزان‌تر از کسی که از همه آدم‌ها ارزانتر کار می‌کنه. با لغو واردات برده این غول آخر رو در جا سر بریدند. از طرفی صنعت به شدت ماشینی نساجی تقاضا برای پنبه رو بالا برده بود، و این کسانی که برده‌هایی برای کار روی زمین‌های پنبه داشتند رو ثروتمند کرده بود، و نمی‌خواستند با واردات بی‌رویه برده‌‌های جدید، قیمت صعود کرده برده‌هاشون رو از دست بدن؛ و از طرف دیگه برده گران‌قیمت‌تر به ماشین فرصت رقابتی می‌داد تا جای شغل‌های قدیمی رو بگیره.
ویزایی که تا به امروز به این افراد داده می‌شد، عملا ویزای مهارت نبود. ویزایی بود برای پایین نگه داشتن دستمزد. با لغو این نوع ویزا، ارزش نیروی کار آمریکایی بالاتر میره. یعنی کسانی که هنوز هوش مصنوعی شغل‌شون رو ازشون نگرفته (برداشت پنبه هم کاری بود که هنوز ماشین‌ها نمی‌تونستن انجام بدن). و همزمان به هوش مصنوعی این فرصت رو میده که لازم نباشه با ارزانترین کارمندها رقابت کنه. بنابراین درست مثل دویست سال پیش، با یک انقلاب شغل‌خور طرفی، پس هم اجازه میدی به خوردنش ادامه بده، هم ارزش اونایی که فعلا نمیتونه بخوره میبری بالاتر، تا برای مردم کشور به اندازه یک نسل وقت بخری‌، تا خودش رو تطبیق بده.
اینکه این نوع نگاه و چنین سیاست‌هایی درست هستند یا نه، محل بحث است. اما شباهت دو مورد با همدیگه، غیرقابل انکاره.
بهرحال ما اینطرف اقیانوس اطلس هستیم، و می‌دونیم بعد از ممنوعیت واردات برده توسط انگلیس و آمریکا، چه به روز آفریقا اومد: به خوابی دویست ساله فرو رفت. اونطرف یک انقلاب، مشابه دویست سال پیش، که همه‌چیز رو برای همیشه تغییر داد، در جریانه، و ما داریم راه باریک خریده شدن در بازار بردگان رو هم از دست میدیم.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
دوربین‌های گوشی‌های جدید، با ۲۰۰ مگاپیکسل، مثال خوبی از تضاد کتاب درسی با دستاوردهای مهندسی هستند.
توی کتاب درسی، این دوربین ۲۰۰ مگاپیکسلی که اینطور میتونه روش زوم کنه و بازم جزییات دربیاره، امکان نداره بیشتر از ۸۰ مگاپیکسل ارزش اپتیکی داشته باشه (بدلیل محدودیت‌های فیزیکی)، که همونم باید تقسیم بر چهار کرد و عدد واقعی ۲۰ مگاپیکسل خواهد بود.
اما مهندس هزار کلک به کار برد که این ۲۰ میلیون رو بکنه ۲۰۰ میلیون. از ثبت ده‌‌ها فریم و ترکیب‌شون با همدیگه، تا استفاده از هوش مصنوعی برای بازسازی جزییات از دست رفته، و الگوریتم‌هایی برای «القاء» اینکه داری جزییات بیشتری می‌بینی.
راه‌حل‌سازی با لجبازی با فیزیک به دست نمیاد. با در بسته مواجه شدن و از پنجره وارد شدن به دست میاد‌.
آمریکایی‌ها دائما دارند درباره سیستم درمان‌شون غر می‌زنند. وقتی رویابافی عده‌ای، توسعه‌طلبی در فضاست، میگن پول اون کارها رو خرج بهداشت و درمان کنید. در حالی که آمریکا داره نیمی از پولی که در دنیا خرج بهداشت و درمان میشه رو خرج این کار می‌کنه. سلامت بدن شما چیه که به اندازه کل دنیا هم خرجش میشه باز ناراضی هستید؟
ایراد در اینه که اشتغال در بخش درمان رو با خود درمان یکی می‌کنند. قسمت بسیار بزرگی ازون پول نجومی که خرج درمان می‌کنند، دستمزد آدم‌هاییه که دارند در این صنعت کار می‌کنند. از پرستار گرفته تا هزاران مدیر و کارمند که بروکراسی تورم‌یافته ایجاد کرده. که باید هم تورم‌یافته باشه، چون هرجا حجم زیادی از پول هست، «خلق عنوان شغلی» رخ میده. یعنی شغل‌هایی که خلق شده‌اند تا یه عده ازین سفره نون ببرند. اگه مبنا «به مشکل پول بیشتری تزریق کنید، انشاالله درست میشه» باشه، اون مشاغل بیشتر شده، و خرج بیشتر میشه، و این سیکل ادامه پیدا می‌کنه، تا اینکه به سیاهچاله فعلی تبدیل شده.
این که مشکل اصلی پول نیست، بلکه غلط بودن مبناست، مختص آمریکا نیست. فرق بقیه کشورها اینه که در مراحل قبلی آمریکا قرار دارند.
در کتاب امثال سلیمان، که منسوب به حضرت سلیمانه، مجموعه‌ای از اندرزها جمع‌آوری شده، و یه جاش میگه «کسی که رو زمینش کار می‌کنه، غذای فراوان خواهد داشت، و اونی که دنبال رویاها و خیالاته، عقل نداره (گرسنه خواهد موند)».
وقتی در یه متن باستانی، نویسنده این زحمت رو به خودش داده تا چیزی رو نفی کنه، علامت اینه که در زمان خودش پدیده رایجی بوده. مثلا قبل ازین جمله، یکی دیگه داره: «بهتره هیچکس نشناسدت اما کلفت داشته باشی، تا اینکه وانمود کنی کسی هستی ولی شب گشنه بخوابی». یعنی اون زمان هم آدم‌های زیادی بوده‌اند که سعی می‌کردند معروف یا مقبول باشند، اما این نفعی براشون نداشته. به همین ترتیب، آدم‌هایی هم بوده‌اند که کار روی زمین رو ول کرده و دنبال رویاها افتاده‌ بوده‌اند. اون زمان، کار نکردن روی زمین معادل خودکشی بود. چون معمولا تنها راه زنده ماندن بود. اما اون دوران مگه چه رویاهایی وجود داشت که بشه دنبالشون افتاد یا نیفتاد؟ نه زرق و برق دنیای امروز وجود داشت، نه امکانات و تفریحات امروز. اگه ترجمه دقیق‌تری ازش بشه، یه جور دیگه معنی میده‌. نویسنده عقل رو اینطور تعریف می‌کنه که هرکار انجام شده، معادل کاشت بذر باشه، و هر کاری که ازش محصول درنمیاد، حماقته. اون زمان کالاها و خدمات متنوع امروز نبود که بشه پول رو خرجش کرد، اما می‌شد کارهایی کرد که محصول نده. و همین نفی کردن، و پرهیز دادن، نشون میده آدم‌های زیادی این کارها رو می‌کرده‌اند.
یکی از چیزهایی که از زمان سلیمان، که معلوم نیست چندهزارساله، تغییری نکرده، همین گرایش به بی‌محصولی‌هاست. بلکه میشه گفت امروز ابعاد صنعتی هم پیدا کرده. میلیون‌ها نفرساعت صرف تحصیلات میشه، که کاملا بی‌محصوله. حجم زیادی از عصبانیت‌ها و برافروختگی‌های سیاسی شکل می‌گیره، که کاملا بی‌محصوله. شغل‌هایی ایجاد شده که درآمد دارند اما کاملا بی‌محصولند. حتی ازدواج‌ها بی‌محصولند و طرفین در دنیای ایزوله هم زندگی می‌کنند. ریاضت‌هایی ابداع شده، در فعالیت تا رژیم غذایی، که رنج می‌سازند، اما بی‌محصولند. حتی شهرک‌هایی ساخته میشه که خالی از سکنه میمونند، که یعنی بی‌محصولند.
این بی‌محصولی چنان به یک پدیده نرمال و پذیرفته تبدیل شده، که حتی بی‌محصولی ایدئولوژیک هم بوجود اومده، که از لحاظ تئوریک نباید بوجود می‌اومد، چون ذات ایدئولوژی برمبنای دنبال کردن یک هدف مشخصه. بی‌محصولی ایدئوژیک یعنی عده‌ای به این باور داشته باشند که سعادت در بی‌محصولی است! و این باعث میشه یک مسیر رو با اینکه مشخصه هیچ محصولی نداره همینطور ادامه بدن، و براش خرج کنند، و خیلی چیزها رو به پاش قربانی کنند. بنابراین فایده نخواهد داشت که بشون بگی به محصول نخواهند رسید. چون براشون نرماله که نرسند.
ما در دورانی هستیم که اگه سلیمان زنده می‌شد و همون حرف رو می‌زد، کسی مخالفتی نشون نمیداد. بلکه کسی متوجه نمی‌شد چی میگه. و با حالت گیج‌شدگی ازش می‌پرسیدند «مگه چه مشکلی داره کار آدم نتیجه نداشته باشه؟».