Anarchonomy – Telegram
Anarchonomy
42.5K subscribers
6.76K photos
547 videos
27 files
1.32K links
خروجی‌های مکتوب یک ذهن خشن

آدرس سیمپل‌ایکس جهت ارسال پیام:
https://smp19.simplex.im/a#gWAkhT3txZiJvgY4cR3eIZ9EqW5cSthv8JZzr28um94
Download Telegram
ایکس و ایگرگ و زد رو انقدر در موقعیت‌های مختلف دیده بودم که انگار چیزی باقی نمونده بود که ازشون ندونم. شناختن هرکس از دیدنش در موقعیت‌های مختلف بدست میاد.
ایکس بچه یه دستفروش بود، و نمی‌خواست خودش هم یه دستفروش بشه. اما روزمرگی‌هاش با این نخواستن هم‌خوانی نداشت. هرروز با یکی دعوا داشت، و گاهی زخمی برمی‌گشت خونه. کسی که بریدگی جدید پوستش کنار لخته زخم قبلیه، نمیتونه درس بخونه.
ایگرگ بچه یه کارمند ساده بود، که نمی‌تونست هم پدر باشه هم کارمند، و فقط یکیش رو می‌تونست انجام بده. وقتی مریض شد و مرد، ایگرگ نگهبان مادر بودن رو جایگزین برنامه‌های قبلیش کرد.
زد، بچه یه پارچه‌فروش بود، که بقیه پارچه‌فروش‌ها ازش پارچه می‌خریدند. هیچ‌وقت پیش نیومده بود که به کسی زنگ بزنه و بگه برام یکم پول بریز. همیشه پول قبل از خواستن‌هاش خودش رو می‌رسوند. ما نمی‌دونستیم اینکه پول جلوتر از خود آدم راه بره یعنی چی. اونم نمی‌دونست پول پشت آدم راه بره و باید انتظار بکشی که برسه یعنی چی.
ایکس بالاخره دستفروش شد. چون تنها جایی که ازش گواهی سوء پیشینه نمی‌خواستن، پیاده‌رو بود. مثل بقیه دستفروش‌ها درآمد نداشت، چون اون‌ها با زن‌ها خوب حرف می‌زدند، و این از همه بدش می‌اومد، مخصوصا زن‌ها. چون به نظرش همه اون‌ها با تقلب دارن خوب زندگی می‌کنند.
ایگرگ، وارد کارهای مختلفی شد که با هم خیلی فرق داشتند، ولی خاصیت مشترک‌شون کلاهبرداری بود. با اینکه بیشترشون پیگرد قانونی نداشتن. چون به نظرش آدم‌هایی که مجبور نبودن به خاطر نگهبانی از مادر قید آرزوهاشون رو بزنن، خوشبختی اضافه دارن و میشه اون مقدار اضافه رو ازشون کش رفت.
زد، یه مغازه کت‌شلوار فروشی لوکس باز کرد، و هرروز فقط یه مشتری داشت. اما همون روزی یک نفر براش بس بود. چون برای کسب درآمد اونجا نبود. برای شیک بودن و شیک‌فروشی اونجا بود. به نظرش بقیه آدم‌ها که نمی‌تونستند اونقدر برای خودشون خرج کنند که مشتریش باشند، ارزش اینکه براشون وقت گذاشته بشه رو ندارند.
دیگه معلوم بود دیگه با هیچ‌کدوم‌شون نمیشه هم‌کلام شد. چون قابلیت بیرون اومدن از چیزی که هستن رو نداشتند، و اگه قبلا داشته‌اند، دیگه برای همیشه از دست داده بودند.
میگن نمیشه از جبر محیط فرار کرد. اما از خود چطور؟ هیچ‌کس از خودش فرار نمی‌کنه اگه با چیزی که هست راحت باشه. هروقت فراری رخ بده، از روی ناراحتیه. و اگه رخ نمیده، یعنی ناراحتی وجود نداره. تو مطب روانپزشکان، همه ناراحت به نظر می‌رسند، اما در واقع نیستند. خیلی‌ها ریزش مو دارند، رفلاکس معده دارند، سردرد دارند، چون ناراحتند. اما در واقع نیستند. ناراحت بودن یه اتفاق نجات‌دهنده‌ست، نه یه بلای گرفتارکننده.
اسم گوینده رو مخفی کردم. حدس می‌زنید این مهملات بلشویکی رو کی به زبان آورده؟ رهبر حزب سوسیالیست‌های ایران؟ نه. یه راهنمایی تو پاراگراف دوم داره.
بله، بخش خصوصی. این رو رییس انجمن تأمین‌کنندگان و توزیع‌کنندگان گوشت خام گفته. نه کارمند دولته، نه مقام سیاسی داره. دقیقا نماینده بخش خصوصیه. به علوفه یارانه بدهید. از دامدار خرید تضمینی کنید. قیمت را دستکاری کنید. انگار در ۱۹۸۲ هستیم و این یه کنفرانسی تو سنت‌پترزبورگ بوده.
بعد از هشتاد سال ور رفتن با بازار، ما عملا دیگه بخش خصوصی نداریم، به قول خودش، صرفا بازوهای دولتی داریم. بعد از هشتاد سال تکرار حماقت، مردم از لحاظ پروتئینی گرسنه مانده‌اند (که به زودی به کربوهیدرات هم میرسه)، اما همچنان ادامه پیدا می‌کنه.
میرزابنویس‌ها، خبرنگارها، تحلیلگرها، میزگردنشین‌ها، زیاد از این عبارت «متحد قابل اتکاء» صحبت می‌کنند، و بعد تعیین می‌کنند که کدوم کشور خصوصیاتش رو داره و کی نداره. اما این مثل اینه که بشینی اسب‌ها رو بررسی کنی تا مشخص کنی کدوم‌شون بال داره.
متحدی وجود نداره که متحد قابل اتکاء هم وجود داشته باشه. در سطح جهانی، هیچ کس متحد هیچ‌کس نیست. فقط قرارداد وجود داره، و مفاد قرارداد بین هر دو کشوری می‌تونه با همه قراردادهای دیگه بین هر دو کشور دیگه‌ای متفاوت باشه.
کشوری که اسلحه میفروشه، اون‌ها رو برحسب قرارداد میفروشه، نه برحسب اتحاد. اگه نمیتونی جنگنده بسازی، باید تن به مفاد قراردادی بدی که سازنده تنظیمش کرده. مردم وقتی تو یه سایت ذخیره فایل ثبت‌نام می‌کنند، سریع پایین قرارداد که در اون نوشته شده حق ندارند موزیکی که کپی‌رایت داره رو در اون آپلود کنند، روی دکمه Accept کلیک می‌کنند‌؛ اما فکر می‌کنند جنگنده رادارگریز نباید چنین محدودیت‌هایی برای خریدار داشته باشه!
کسانی که وانمود می‌کنند خلاف این جریان داره، یا سوزن‌شون در زمان بلوک‌بندی قرن بیستم گیر کرده (که همون زمانش هم مثل یه بلوک یکپارچه عمل نکرد)، یا درباره مفهوم «استقلال» غرق در استخری از قصه‌های شیرین هستند و دوست دارند بقیه رو هم بندازن توش.
وقتی شرکت Dji و برندهای مشابه، محصول‌شون رو میدن به سلبریتی یوتیوب تا بررسیش کنه، یعنی دارند استخدامش می‌کنند برای تبلیغات، حتی اگه پولی بشون ندن. اگه الان یه گوشی موبایل رو بت دادن که هنوز مردم نمی‌تونند سفارشش بدن، یعنی صاحب یه امتیازی. و اگه صاحب اون امتیازی یعنی داری برای اون شرکت کار می‌کنی. بچه نسل جدید (از غربی تا شرقی) این رو نمیفهمه، و غر میزنه که چرا شرکت در محتوای ویدئویی که می‌سازم دخالت می‌کنه و نمیذاره قضاوت کاملا بی‌طرفانه داشته باشم؟ چون با منطق بیزینس آشنا نیست، یا فکر می‌کنه رویکردهای «قاعده‌ستیزی» که اقتضای سنش و فرهنگ اینترنتی که توش بزرگ‌شده‌ست، قابل سرایت به همه‌چیزه، از جمله بازار تجارت.
صورت مسئله اینه: تعداد محتواسازان زیاد شده، در نتیجه برندها انتخاب‌های زیادی دارند، و وقتی عرضه بالاست قیمت میاد پایین، یعنی بیشتر محتواسازان اونقدر ارزش ندارن که برند پولی بابت نمایش محصول‌شون بشون بده، و ازشون انتظار داره بازدیدی که محتواشون می‌گیره رو به عنوان دستمزد در نظر بگیرند. این بازدید، یه چیزی میارزه، که ممکنه کم باشه، ولی یه چیزی میارزه. چون اگه نمیارزید محتواساز، نمایش محصول رو قبول نمی‌کرد. اما چون نقد نیست، فکر می‌کنه داره مجانی اینکار رو می‌کنه، و به شرکت لطف می‌کنه! و در نتیجه انتظار داره برند در نحوه تولید محتوا هیچ دخالتی نکنه.
این ساده‌اندیشی، یا نفهمیدن قواعد بیزینس، بقیه ابعاد زندگی این نسل رو هم تحت تأثیر قرارداده. مثلا فکر می‌کنه کسی که به عنوان «طرفدار آزادی بیان» شناخته میشه، به خاطر علاقه مردم میتونه یه رویداد برگزار کنه که چندهزارنفر در اون شرکت می‌کنند، که حالا ممکنه تیر هم بخوره به گلوش. یا فکر می‌کنند «طرفدار فری پالستاین» چون خیلی فعاله و سریع پلاکارد تهیه می‌کنه میتونه یه تجمع شکل بده که هزاران نفر توش شرکت کنند.‌ در حالی که همه این کارها پول میخواد، و با شوق خالی نمیشه انجامش داد. میخواید تست کنید؟ تو یه کشور غربی یه ایونت برای ژینا ترتیب بدید. خودتون می‌فهمید برای اینکه موثر واقع بشه چقدر بودجه و حمایت لازم داره (و برای همین فعال نیستیم، چون هیچ‌کس حامی مردم معترض ایران نیست). حتی یک پادکست درباره فیتنس هم پول زیادی میخواد. و جالبه که به کیفیت فیلمبرداری و نورپردازی و صدابرداری این پادکست‌ها هم دقت نمی‌کنند، در حالی که با اعتماد به نفس زیاد مدعی‌اند ازین تجهیزات سر در میارن. کسی که هزاران دلار خرج کرده تا فقط استودیوش رو طوری مجهز کنه که با یک تصویر باکیفیت مواجه بشی، قطعا دنبال برگشت سرمایه و سوده. پس نمیتونه قضاوت کاملا فنی و بی‌طرفانه داشته باشه. این خباثت نیست، منطق بیزینسه.
در ساده‌لوحی این نسل همین بس که وقتی یه مقاله درباره اثرات یه دارو منتشر میشه، سریع اسکرول می‌کنند تا انتهای سند تا ببیند مولفان مقاله تعارض منافع رو گزارش کرده‌اند یا نه، و اگه یکیشون یه قهوه تو ساختمان یه برند داروسازی خورده باشه، کل مقاله رو بی‌اعتبار در نظر می‌گیرند، اما اگه همون مولف بیاد جلوی دوربین و همون ادعاها رو مطرح کنه، جدی می‌گیرنش‌. حتی اگه در لحظه هم قبولش نکنند، اجازه میدن یه جایی تو ذهن‌شون رو رزرو کنه. و انباشت این رزرو شده‌ها، روی برداشت‌های کلی‌شون اثر میذاره‌. یعنی بدون اینکه متوجه باشن به کالکشنی باور پیدا می‌کنند که تک تک اجزائش رو جدا از هم باور نداشته‌اند.
اگه تفکر انتقادی یه جاهایی خاموش بشه و یه جاهایی روشن بشه، معنیش این نیست که در تفکر انتقادی ضعیفی. معنیش اینه که نداری!
ایرانی که صورت رو با سیلی سرخ می‌کنه، طبیعتا وقتی گشنه‌ست از تحقیر تیم فوتبالش هم ناراحت میشه، چون به نظرش درستش این بود که حتی وقتی خودش گشنه‌ست هم تیمش آبرومند باشه.
اما امروز چیز دیگه‌ای شنیدم از یکی‌شون. رفیقش داشت درباره کاهش قدرت خریدشون در خوردنی‌‌ها افسوس می‌خورد، و این یکی می‌گفت «اون موقع داشتیم، خوردیم، حالا نداریم، نمی‌خوریم». این مایندست پوچگرایانه، از اون استراتژی باستانی صورت سرخ بهتره. اون موقع دلار مفت داشتی، فوتبال هم داشتی، الان دلار نداری، فوتبال هم نداری. خیلی شفاف و ساده.
ولی غلبه بر فرهنگ قدیمی کار آسونی نیست. حتی اگه از شدت فقر صورتشون سیاه شده باشه هم، دنبال سرخ نگه داشتنش هستن. مثل گربه‌ای که تو قفس شیشه‌ای هم به شیشه چنگ میزنه تا بالا بره، چون کاری نداره که این شیشه‌ست و پوست درخت نیست. فقط میدونه که باید چنگ بزنه.
اینترنت پر از پیشگوئه، بدون اینکه ادعا کنند پیشگوئند. مثل وقتی میگن: «پس از حمله هوایی اسراییل به دوحه، ممکن است قطر در پیمان‌‌های امنیتی خود با آمریکا تجدیدنظر کند». تنها کاری که باید در برابر این پیشگوها انجام بدید اینه که بپرسید «بعدش چی؟». یعنی قطر بعد ازینکه در پیمان‌های امنیتی خودش با آمریکا تجدیدنظر کرد، بعدش چه میکنه؟ دست به دامن کی میشه؟ روسیه، که تنبان خودش رو هم نمیتونه نگه‌داره؟ چین، که حاضر نیست برای روسیه، که رفیق قدیمیشه، یه تنبان تازه بدوزه؟ اروپا، که برای امنیت خودش هم ناز می‌کنه تا سلاح بخره؟
این یه مدل دیگشه: «پس از تحریم‌های آمریکا علیه خریداران نفت روسیه، که چین را استثناء کرده اما هند را جریمه می‌کند، آمریکا کشوری یک و نیم میلیارد نفری و انگلیسی‌زبان که میتواند کمک بزرگی در برابر رویکرد توسعه‌طلبانه چین باشد را از دست خواهد داد». یعنی هند می‌بینه داره توسط یک کشور دوست بش جفا میشه «بعدش چی؟». سمت راست یه باغ وحش اسلامی اتمی قرار داره، که حالا با عربستان پیمان نظامی بسته. سمت چپش چین قرار داره که اگه فرصت کنه آب رو هم به روی هند می‌بنده. آمریکای جفاکار رو رها کنه، بعدش باید چه کنه؟
سیاست خارجی آمریکا همیشه یه وضعیت فاکدآپ داشته، فرقی نداشته نخبگان دانشگاهی در قدرت بوده باشند، یا مثل الان مشتی بساز بفروش و پادکست‌فروش و مکمل‌فروش. اما این واقعیت رو که وضع بقیه دنیا به مراتب تخمی‌تر است رو تغییر نداده، و الان هم تغییر نمیده. برای همینه که حتی وقتی آمریکا مسته هم کاپیتان کشتی باقی میمونه.
از زمان‌ نوح، میخواستن بگن پسر لزوما مثل پدر نمیشه. چون از زمان آدم، برادر هم مثل برادر نمیشه، و گرنه یکیش اون یکی رو سر حسادت نمی‌کشت. همه هم در زندگی‌شون مواردی رو سراغ دارند که در یک خانواده، هرکدوم‌شون یه جوریه، یا حداقل یکی‌شون با بقیه جور نیست.
اما با اینکه واقعا همینطوره، یک واقعیت بزرگتری هم زیرش وجود داره: طرز کار هر خانواده بین همشون مشترکه! رودخانه‌ای رو فرض کنید که یک پل طنابی لغزان و لرزان روش نصب شده و یک خانواده نوبتی قراره ازش عبور کنند. چندتاشون موفق شده و چندتاشون میفتن. این همون فرق پسر نوح با باباشه. اما کسی که از دور نگاه کنه،‌ می‌بینه همشون یه جور خاصی طناب رو می‌گیرن. اون جور خاص نگه‌داشتن طناب، طرز کار خانواده‌ست. پسر نوح، غرق میشه، و باباش زنده میمونه. اما اینکه تا آخر اصرار کنه که نیازی به نگرانی نیست، طرز کار همون خانواده‌ایه که نوح در اون پدر بوده. این درست خلاف همه شواهد و سیگنال‌ها حرکت کردن، از جنس باباشه، با اینکه یک نتیجه کاملا متفاوت داده. و لزومی نداره همیشه نتیجه کاملا متفاوت باشه. میتونه نتیجه در یک جهت ولی دارای فاصله زیاد، باشه. اگه حساسیت پوستی ندارید به تورات، یه مثال دیگه میشه ازش زد. کلیدی‌ترین کار هارون این بود که موسای زاپاس باشه. هر دو در یک جهت حرکت می‌کنند، اما یکی همیشه پشت سر اون یکی بوده. خود موسی هم همینطور بود، و می‌خواست همیشه پشت سر خضر حرکت کنه! این پشت یکی که غول بزرگتریه قرار گرفتن، طرز کار اون خانواده‌ست.
حالا با اینکه تا همینجاش هم چیز آزاردهنده‌ای گفتم، چون کسی دوست نداره فکر کنه توی یه کد رفتاری قفل شده، با تعمیم دادنش آزاردهنده‌ترش هم می‌کنم:
اگه جامعه ایرانی رو یه خانواده در نظر بگیریم، طرز کار این خانواده هم جنس مشخصی داره. افراد با هم تضادهای زیادی دارند. چه در فکر و چه در کارنامه. یکی به جن اعتقاد داره، و یکی ازینکه بین کسانی که به جن اعتقاد دارند زندگی می‌کنه رنج می‌کشه. یکی آدم‌ها رو رندوم اعدام می‌کنه، و اون یکی حاضره اعدام بشه اما جلوی دوربین فاشیست‌ها توبه نکنه. اما برای کسی که از دور داره عبور این خانواده از رودخانه رو تماشا می‌کنه، همه دارن یه جور خاصی عبور می‌کنند. این جور خاص عبور کردن، تمایزات جدی‌شون رو نفی نمی‌کنه، اما درباره سرنوشت مجموعه‌شون اطلاعات زیادی میده. بعضی وقت‌ها کسی که زندگیش رو بابت آزادی، یا هر آرمان مهمی، نابود کرده، برنده‌ست؛ در حالی که نتونسته جلوی باختن جامعه‌ش رو بگیره. پس مهمه که توجه بیشتری به طرز کار خانواده‌مون صرف کنیم، چون قراره روی سرنوشت مجموعه، و نه افراد، اثر بگذاره.
وقتی یه بهایی رو می‌بینم، دارم یه ایرانی رو می‌بینم که هم تفاوت زیادی با یک شیعه معتقد داره، و هم تفاوت زیادی با یک شیعه‌زاده غیرمقید. اما همزمان رد پای ایرانی بودن هم در بهایی بودنش می‌بینم. تا جایی که ممکنه به این نتیجه برسم، که اگه ایرانی بودنش نبود، هرگز این مذهب رو انتخاب نمی‌کرد. وقتی یک سلطنت‌طلب رو می‌بینم، با اینکه در بین بقیه ایرانی‌ها، کم‌خطا‌ترین شناخت سیاسی رو از بقیه هموطنانش داره، و متعاقبا مواضعش هم اغلب ازون‌ها بهتره، دارم ایرانی بودنش رو هم در سلطنت‌طلب بودنش می‌بینم. مثل این فرهنگی که مایله جنگ سیاسی رو در کنار جوجه‌کباب جاده چالوس ادامه بده، و هیچ‌کدوم خللی در اون یکی ایجاد نکنه! وقتی بچه نسل جدید بی‌قید رو می‌بینم، دارم رد ایرانی بودنش هم در اون بی‌قید بودنش می‌بینم. چون شکل بی‌قیدیش هم ایرانیه. مثل وقتی که به هیچ سنتی وفادار نیست، اما فکر می‌کنه ول کردن پارتنری که با هم وقت زیادی گذروندن، معادل کشتن سهرابه! وقتی فعال بازاری رو می‌بینم که داره همون کارهایی رو می‌کنه که هر بازاری دیگه‌ای در دنیا انجام میده، ایرانی بودن بازاری بودنش رو هم می‌بینم. مثل این رسوب فکری که بعد از موفقیت خودش رو کشتی‌بان مالی خانواده‌ش در طوفان بی‌ثباتی‌ها ببینه، نه بنیان‌گذار چیزهایی که دیگران نمی‌تونند بنیان بگذارند. وقتی بچه‌شیعه رو می‌بینم، با همه تعصبات فرقه‌ای و هویت‌طلبی‌های دیگرستیزی که داره، «بنشین بر سر جوی و گذر عمر ببین» ایرانی هم تو مذهبی بودنش می‌بینم. مثل تمام وقت‌‌هایی که یأسش از همه‌چیز رو با الکی شاد بودن‌های پوچگرایانه، مخفی می‌کنه.
Anarchonomy
از زمان‌ نوح، میخواستن بگن پسر لزوما مثل پدر نمیشه. چون از زمان آدم، برادر هم مثل برادر نمیشه، و گرنه یکیش اون یکی رو سر حسادت نمی‌کشت. همه هم در زندگی‌شون مواردی رو سراغ دارند که در یک خانواده، هرکدوم‌شون یه جوریه، یا حداقل یکی‌شون با بقیه جور نیست. اما با…
شعار گفتنی و ناگفتنی همه ایرانی‌ها، این بوده و هست که «گیر کرده‌ایم در این وضع، چون اون دسته خاص از ایرانی‌ها، نمیذارن که ازین وضع بیرون بیاییم». و درسته. اما همه دارن به یک شکل جلو میرن. شکل حرکت مخالفان سیاسی، هم‌شکل حرکت حامیان حکومته. شکل دین‌گریزی، به شدت هم‌شکل دین‌پرستی شده. شکل سنت‌شکنی، خیلی شبیه به گیر کردن‌های تیپیکال در سنت شده. هرکس واقعیت‌هایی رو پذیرفته، ولی در کنارش خیالبافی‌هایی هم داره، و واقعیت‌های پذیرفته‌شده یک عده، متضاد خیالبافی‌های یک عده دیگه‌ست، و خیال‌بافی‌های این عده، متضاد واقعیت‌های پذیرفته‌شده اون‌ها. اما شکلی که هرکس به خیال رسیده‌، مشابه همدیگه‌ست.

برای کسی که از دور داره نگاه می‌کنه، چندنفری هستند که رستگار میشن. اما با این طرز نگه داشتن طناب، خانواده نجات پیدا نخواهد کرد.
امام جماعت وهابی تو سخنرانیش می‌گفت کسی که زنا می‌کنه و دزدی می‌کنه و شراب هم میخوره اما نماز یومیه‌ش رو مرتب میخونه، بهتر از کسیه که هیچ کدوم اون کارها رو نمی‌کنه، و نماز هم نمیخونه!
این هر گندی بودن ولی به قبله وطن نماز خوندن هم نسخه غیر اسلامی وهابیته. یک چارچوپ هویتی برای باحال جلوه دادن عوضی بودن.
یک‌بار سوال آخر امتحان رو جواب نداده برگه رو تحویل داد. اون سوال آخر مربوط به کلاس روزی بود که غیبت کرده بود، و استاد از چند هفته قبل از امتحان بش گفته بود از بقیه جزوه بگیر. کاری که تا روز آخر انجامش نداد. وقتی برگه‌ها رو جمع کرد و برگه این رو دید، با نگاه ناامیدانه‌ای گفت اگه فقط جواب رو نمی‌دونستی یا یادت رفته بود مشکلی نبود. مشکل اینه که در تمام این چند هفته این موضوع انقدر برات اولویت پیدا نکرد که بری جزوه اون قسمت رو بگیری.
در رسانه‌های حکومتی و نیمه‌حکومتی و حتی ضدحکومتی، اینطور القاء میشه که مهم‌ترین عامل عدم توافق ایران با غرب، منافع کاسبان تحریم است! در حالی که اینطور نیست. هر تحریمی کاسبانی هم داره. اما در مورد قدرت‌شون اغراق میشه. در بیشتر موارد اون‌ها مثل آبزیانی هستند که اگه از بیرون آب براشون غذا بریزی، میان بالا و میخورنش. و اگه نریزی، همون پایین همون رژیم غذایی چندمیلیون ساله‌شون رو ادامه میدن. از طرفی کاسب تحریم، در یک کانال نامحدود حرکت نمی‌کنه، و کاسبی خاصی که داره با تحریم خاصی که از سال‌ها قبل وجود داشته، شکل گرفته. اگه نوع یا ابعاد تحریم تغییر کنه، ممکنه شکل اون کاسبی دیگه کار نکنه. اینطور نیست که کاسبان تحریم از تغییر شکل تحریم به هر شکل دیگه‌ای استقبال کنند.
در زمین واقعیت، جلوگیری از ورود کشور به قسمت عمیق‌تر باتلاق، به این دلیله که اولویت اشرار حاکم بر کشور نیست، حتی اگه فرصت زیادی براش وجود داشته باشه. مردم تصور می‌کنند ازونجایی که از منظر خودشون چیزی نمی‌تواند از جلوگیری از ورود کشور به قسمت عمیق‌تر باتلاق اولویت بالاتری داشته باشه، پس برای اشراری که بشون حاکمند هم همینطوره. اما نیست. اون‌ها در یک فضای پوچگرایانه معنوی سیر می‌کنند، که تلف شدن دنیا و هرچه که در آن است، کلا اتفاق مهمی نیست. اینکه هربار با امارات به اختلاف میخورند، وعده تخریب برج خلیفه رو میدن، یک نمونه از علائمشه. چون فروریختن اون برج، نمایش باشکوهی از تلف شدن دنیا و هرچه که در آن است، به حساب میاد اگه اتفاق بیفته. اینکه اصرار دارند در مسیر صدور گواهینامه برای زنان سنگ‌اندازی کنند، در حالی که هیچ حجت شرعی و قانونی، حتی در چارچوب بدوی خودشون، براش ندارن، جزئی از «تلف‌شده پسندیدن» دنیاست، و زن هم جزیی از دنیاست، و از قضا در چارچوب مذهبی‌شون، نمود بارزتری از دنیاست. عمر زن رو باید تلف کرد، چون ایران رو باید تلف کرد. و ایران رو باید تلف کرد چون دنیا رو باید تلف کرد.
نه، ماشه‌ی فرو رفتن بیشتر ایران در باتلاق کشیده شد چون با پوچگرایی مذهبی طرفید، نه یک مشت دلال فرصت‌طلب.
باجگیری ۱۰۰ هزار دلاری دولت ترامپ از هندی‌هایی که ویزای کار در آمریکا داشتند، که عملا لغو این ویزا با دور زدن مسیر قانونیشه، به طرز جالبی شبیه ممنوعیت واردات برده از اقیانوس اطلس در آمریکاست در سال ۱۸۰۷. قانونی که اجازه نمی‌داد برده جدیدی از آفریقا وارد خاک آمریکا بشه. البته یک هندی امروزی، هیچ ربطی به سیاهپوستی که دویست سال پیش خرید و فروش می‌شد نداره، و جنبه انسانیش جداست. این جنبه اقتصادیشه که مشابهت داره. اون زمان هم نه کسی که برده رو وارد می‌کرد، و نه اونی که می‌خواست ممنوعش کنه، دلشون برای اون سیاهپوست نسوخته بود. دلیل اصلی ممنوعیت این بود که از یک طرف قیمت برده‌هایی که داخل آمریکا بودند رو بالا ببرند، و از طرف دیگه رقیب ماشین رو حذف کنند. در یه جایی در فرآیند صنعتی شدن، ماشین همه مزیت‌های معجزه‌آسا رو بدست آورده بود و یه غول آخر مونده بود تا کل اقتصاد رو زیر و رو کنه، و اون نیروی کار بشدت ارزان بود. ماشین می‌تونست خیلی ارزان‌تر از آدم کار کنه، ولی نه ارزان‌تر از کسی که از همه آدم‌ها ارزانتر کار می‌کنه. با لغو واردات برده این غول آخر رو در جا سر بریدند. از طرفی صنعت به شدت ماشینی نساجی تقاضا برای پنبه رو بالا برده بود، و این کسانی که برده‌هایی برای کار روی زمین‌های پنبه داشتند رو ثروتمند کرده بود، و نمی‌خواستند با واردات بی‌رویه برده‌‌های جدید، قیمت صعود کرده برده‌هاشون رو از دست بدن؛ و از طرف دیگه برده گران‌قیمت‌تر به ماشین فرصت رقابتی می‌داد تا جای شغل‌های قدیمی رو بگیره.
ویزایی که تا به امروز به این افراد داده می‌شد، عملا ویزای مهارت نبود. ویزایی بود برای پایین نگه داشتن دستمزد. با لغو این نوع ویزا، ارزش نیروی کار آمریکایی بالاتر میره. یعنی کسانی که هنوز هوش مصنوعی شغل‌شون رو ازشون نگرفته (برداشت پنبه هم کاری بود که هنوز ماشین‌ها نمی‌تونستن انجام بدن). و همزمان به هوش مصنوعی این فرصت رو میده که لازم نباشه با ارزانترین کارمندها رقابت کنه. بنابراین درست مثل دویست سال پیش، با یک انقلاب شغل‌خور طرفی، پس هم اجازه میدی به خوردنش ادامه بده، هم ارزش اونایی که فعلا نمیتونه بخوره میبری بالاتر، تا برای مردم کشور به اندازه یک نسل وقت بخری‌، تا خودش رو تطبیق بده.
اینکه این نوع نگاه و چنین سیاست‌هایی درست هستند یا نه، محل بحث است. اما شباهت دو مورد با همدیگه، غیرقابل انکاره.
بهرحال ما اینطرف اقیانوس اطلس هستیم، و می‌دونیم بعد از ممنوعیت واردات برده توسط انگلیس و آمریکا، چه به روز آفریقا اومد: به خوابی دویست ساله فرو رفت. اونطرف یک انقلاب، مشابه دویست سال پیش، که همه‌چیز رو برای همیشه تغییر داد، در جریانه، و ما داریم راه باریک خریده شدن در بازار بردگان رو هم از دست میدیم.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
دوربین‌های گوشی‌های جدید، با ۲۰۰ مگاپیکسل، مثال خوبی از تضاد کتاب درسی با دستاوردهای مهندسی هستند.
توی کتاب درسی، این دوربین ۲۰۰ مگاپیکسلی که اینطور میتونه روش زوم کنه و بازم جزییات دربیاره، امکان نداره بیشتر از ۸۰ مگاپیکسل ارزش اپتیکی داشته باشه (بدلیل محدودیت‌های فیزیکی)، که همونم باید تقسیم بر چهار کرد و عدد واقعی ۲۰ مگاپیکسل خواهد بود.
اما مهندس هزار کلک به کار برد که این ۲۰ میلیون رو بکنه ۲۰۰ میلیون. از ثبت ده‌‌ها فریم و ترکیب‌شون با همدیگه، تا استفاده از هوش مصنوعی برای بازسازی جزییات از دست رفته، و الگوریتم‌هایی برای «القاء» اینکه داری جزییات بیشتری می‌بینی.
راه‌حل‌سازی با لجبازی با فیزیک به دست نمیاد. با در بسته مواجه شدن و از پنجره وارد شدن به دست میاد‌.
آمریکایی‌ها دائما دارند درباره سیستم درمان‌شون غر می‌زنند. وقتی رویابافی عده‌ای، توسعه‌طلبی در فضاست، میگن پول اون کارها رو خرج بهداشت و درمان کنید. در حالی که آمریکا داره نیمی از پولی که در دنیا خرج بهداشت و درمان میشه رو خرج این کار می‌کنه. سلامت بدن شما چیه که به اندازه کل دنیا هم خرجش میشه باز ناراضی هستید؟
ایراد در اینه که اشتغال در بخش درمان رو با خود درمان یکی می‌کنند. قسمت بسیار بزرگی ازون پول نجومی که خرج درمان می‌کنند، دستمزد آدم‌هاییه که دارند در این صنعت کار می‌کنند. از پرستار گرفته تا هزاران مدیر و کارمند که بروکراسی تورم‌یافته ایجاد کرده. که باید هم تورم‌یافته باشه، چون هرجا حجم زیادی از پول هست، «خلق عنوان شغلی» رخ میده. یعنی شغل‌هایی که خلق شده‌اند تا یه عده ازین سفره نون ببرند. اگه مبنا «به مشکل پول بیشتری تزریق کنید، انشاالله درست میشه» باشه، اون مشاغل بیشتر شده، و خرج بیشتر میشه، و این سیکل ادامه پیدا می‌کنه، تا اینکه به سیاهچاله فعلی تبدیل شده.
این که مشکل اصلی پول نیست، بلکه غلط بودن مبناست، مختص آمریکا نیست. فرق بقیه کشورها اینه که در مراحل قبلی آمریکا قرار دارند.
در کتاب امثال سلیمان، که منسوب به حضرت سلیمانه، مجموعه‌ای از اندرزها جمع‌آوری شده، و یه جاش میگه «کسی که رو زمینش کار می‌کنه، غذای فراوان خواهد داشت، و اونی که دنبال رویاها و خیالاته، عقل نداره (گرسنه خواهد موند)».
وقتی در یه متن باستانی، نویسنده این زحمت رو به خودش داده تا چیزی رو نفی کنه، علامت اینه که در زمان خودش پدیده رایجی بوده. مثلا قبل ازین جمله، یکی دیگه داره: «بهتره هیچکس نشناسدت اما کلفت داشته باشی، تا اینکه وانمود کنی کسی هستی ولی شب گشنه بخوابی». یعنی اون زمان هم آدم‌های زیادی بوده‌اند که سعی می‌کردند معروف یا مقبول باشند، اما این نفعی براشون نداشته. به همین ترتیب، آدم‌هایی هم بوده‌اند که کار روی زمین رو ول کرده و دنبال رویاها افتاده‌ بوده‌اند. اون زمان، کار نکردن روی زمین معادل خودکشی بود. چون معمولا تنها راه زنده ماندن بود. اما اون دوران مگه چه رویاهایی وجود داشت که بشه دنبالشون افتاد یا نیفتاد؟ نه زرق و برق دنیای امروز وجود داشت، نه امکانات و تفریحات امروز. اگه ترجمه دقیق‌تری ازش بشه، یه جور دیگه معنی میده‌. نویسنده عقل رو اینطور تعریف می‌کنه که هرکار انجام شده، معادل کاشت بذر باشه، و هر کاری که ازش محصول درنمیاد، حماقته. اون زمان کالاها و خدمات متنوع امروز نبود که بشه پول رو خرجش کرد، اما می‌شد کارهایی کرد که محصول نده. و همین نفی کردن، و پرهیز دادن، نشون میده آدم‌های زیادی این کارها رو می‌کرده‌اند.
یکی از چیزهایی که از زمان سلیمان، که معلوم نیست چندهزارساله، تغییری نکرده، همین گرایش به بی‌محصولی‌هاست. بلکه میشه گفت امروز ابعاد صنعتی هم پیدا کرده. میلیون‌ها نفرساعت صرف تحصیلات میشه، که کاملا بی‌محصوله. حجم زیادی از عصبانیت‌ها و برافروختگی‌های سیاسی شکل می‌گیره، که کاملا بی‌محصوله. شغل‌هایی ایجاد شده که درآمد دارند اما کاملا بی‌محصولند. حتی ازدواج‌ها بی‌محصولند و طرفین در دنیای ایزوله هم زندگی می‌کنند. ریاضت‌هایی ابداع شده، در فعالیت تا رژیم غذایی، که رنج می‌سازند، اما بی‌محصولند. حتی شهرک‌هایی ساخته میشه که خالی از سکنه میمونند، که یعنی بی‌محصولند.
این بی‌محصولی چنان به یک پدیده نرمال و پذیرفته تبدیل شده، که حتی بی‌محصولی ایدئولوژیک هم بوجود اومده، که از لحاظ تئوریک نباید بوجود می‌اومد، چون ذات ایدئولوژی برمبنای دنبال کردن یک هدف مشخصه. بی‌محصولی ایدئوژیک یعنی عده‌ای به این باور داشته باشند که سعادت در بی‌محصولی است! و این باعث میشه یک مسیر رو با اینکه مشخصه هیچ محصولی نداره همینطور ادامه بدن، و براش خرج کنند، و خیلی چیزها رو به پاش قربانی کنند. بنابراین فایده نخواهد داشت که بشون بگی به محصول نخواهند رسید. چون براشون نرماله که نرسند.
ما در دورانی هستیم که اگه سلیمان زنده می‌شد و همون حرف رو می‌زد، کسی مخالفتی نشون نمیداد. بلکه کسی متوجه نمی‌شد چی میگه. و با حالت گیج‌شدگی ازش می‌پرسیدند «مگه چه مشکلی داره کار آدم نتیجه نداشته باشه؟».
این پله رو یکی دیگه هم برید بالاتر می‌بینید روسیه هم آتش روشن می‌کنه بعد میگه چرا سوختم؟ صنعت نفت و گاز روسیه، پشتوانه‌ش برای جنگ بود، حالا به پاشنه آشیلش تبدیل شده.
مشکل این تیپ طرز تفکرها اینه که «منافع» رو سوژه واحدی می‌بینند که توسط عده‌ای در رأس تعیین میشه، و پیوسته پیگیری میشه. اما اینطور نیست. مخصوصا در کشورهایی که تحت سلطه خلافکارها هستند.
در واقعیت اینطوره که بسیاری ازین خلافکارها نمی‌دونند دنیا چطور کار می‌کنه، ولی چون گردش مالی بالایی دارند، فکر می‌کنند می‌تونند وقایع رو کنترل کنند. چیزهایی که می‌بینید بیشتر حاصل وهم افراد هستند، نه توطئه اون‌ها با همدیگه.
فرزند خانواده‌ای که وارد معاملات مختلفی شده و شکست خورده و بدهی بالا آورده و حتی به خاطرش مدتی زندان رفته و برگشته، و در این پروسه مقدار قابل توجهی از ثروت خانواده رو به باد داده، منفور همه اطرافیانش میشه، حتی برای کسانی که حاضر شدند ثروت خانواده رو خرج نجاتش کنند. اما اگه همین فرد، به توصیه خانواده کار دیگه‌ای می‌کرد، و یک روز در یک تصادف رانندگی راهی بیمارستان می‌شد، محبوب‌تر از قبل می‌شد، براش گوسفند قربانی می‌کردند، و قربان صدقه‌ش می‌رفتند. حتی اگه مجبور می‌شدند برای هزینه‌های درمان یکی از املاک‌شون رو بفروشند. تنها تفاوت بین این دو سناریو اینه که یکی‌شون بر مبنای انتخاب بوده، و یکی‌شون بر مبنای عدم انتخاب.
محیط تو ضدانتخابه، اما صرفا ضدانتخاب نیست. عدم‌انتخاب‌پسند هم است. هربلایی که سرت بیاد و حاصل انتخاب کردن نبوده باشه، عزیزت می‌کنه. و اگه تکرار بشه ممکنه در قالب «بیچاره شانس نداشت هیچوقت» در زمره مظلومان عالم هم قرارت بده. اما اگه هر بلایی که سرت بیاد حاصل مستقیم انتخاب‌های خودت بوده باشه، ازت منزجر خواهند شد، حتی اگه خودشون هم قبول نداشته باشند که منزجر شده‌اند. نه فقط به این دلیل که نتیجه انتخاب‌ها، هزینه‌ها بوده‌اند. بلکه به این دلیل که عاملی شدی که هزینه‌دار بودن انتخاب‌ها عیان بشه.
شما یک بار به دنیا نیومدید که لیست مظلومان رو درازتر کنید. بیمارستان‌ها، آسایشگاه‌ها، مسجدها، پارک‌ها، پر از آدم‌های آخر خطیه که حرف گوش دادند، و فقط منتظر بلاهایی شدند که خارج از انتخاب خودشون قرار بود به سرشون بیاد. این چیزی نیست که یک بار فرصت حیات صرفش بشه. حیات یک بیماری نیست که با متلاطم نکردنش، علائمش رو ساکت کنیم. حیات چیزیه که دقیقا باید متلاطمش رو تجربه کرد. آدم‌هایی که ازتون منزجر خواهند شد هم خواهند مرد. به انتخاب کردن‌ ادامه بدید.
فکر کنید یک قارچ به بدن انسان‌ها حمله کرده و اون‌ها رو بتدریج از پا درمیاره. ولی وقتی از بدن قربانی تغذیه کرده و رشد می‌کنه، برگ‌های بزرگ و گل‌های رنگارنگ میده. طوری که جایی که چندروز پیش منظره اجساد بوده، به یک باغ تبدیل میشه. زنبورها و حشرات و جوندگان مختلف ظاهر میشن و یه اکوسیستم دیگه بوجود میاد، که خیلی قشنگ‌تر از جنگل آسفالت آدم‌هاست. اگه یه موجود فضایی درست در این مرحله از شیوع خودش رو به سیاره زمین می‌رسوند، باید چه می‌کرد؟ باید میذاشت قارچ‌ها برنده بشن یا آدم‌ها؟
این سوال جدیدی نیست، و چند دهه‌ست که نویسندگان مختلف درباره‌ش داستان ساخته‌اند. مثل نردبان شیلد، اثر گرگ ایگان.
وقتی از کسی که چنین داستان‌هایی رو میخونه میپرسی چطور بود؟ میگه ایده‌ش مغز آدم رو تکون میده. ولی وقتی میپرسی خب چه تکونی خوردی؟ جواب روشنی ندارند. چطور میتونی بگی یک ایده روت تأثیر گذاشت، وقتی نمیتونی نشون بدی تأثیرش چی بوده؟ اگه تأثیر داشت باید یه تغییری در زندگیت ایجاد می‌کرد. اما در همه موارد اینجوریه که کتاب رو میخونی، مقاله رو ورق میزنی، و میگی wow بعد میری به گربه‌ت غذا میدی! منظور این نیست که تحت تأثیر قرارگرفتن باید منجر به تعطیل شدن زندگی بشه. ولی داره منجر به بخشی از برنامه روزانه میشه. برنامه wow گفتن در چهار بعدازظهر یک روز در سپتامبر!
نجات همنوعی که همه‌چیز رو نابود می‌کنه، یا کمک به برنده شدن قارچی که دنیا رو پر از حیات می‌کنه، و شاید هوشمندتر از انسان، خیلی هم ساده نیست، و مثل کپسول آبی و کپسول قرمز در فیلم ماتریکس، انتخاب هر کدومش با زنجیره‌ای از عواقب همراهه. از جمله ریست شدن تکالیفی که برای خودت تعریف کردی.
مردم این عبارت «تحت تأثیر قرار گرفتم» رو خیلی مفت استفاده می‌کنند. در اغلب موارد، قرار نگرفته‌اند.
میفرماید لگد زدن ترامپ به انرژی‌های تجدیدپذیر یه اشتباه استراتژیکه چون عملا قرن آینده رو واگذار می‌کنه به چین.
با اینکه بالاخره باید از شر نفت و گاز خلاص شد، ولی موضوع به این سادگی نیست. چین در برقی‌سازی همه‌چیز، از A تا Z خودکفا شده، از لیتیوم تا توربین بادی و پنل خورشیدی و نیروگاه هسته‌ای و تکنولوژی انتقال و شارژ و همه‌چی، و این چین رو به یک ابرقدرت متمایز تبدیل کرده. اما این فقط خودش رو متمایز می‌کنه. چین نتونسته، و بعیده به زودی، این پیشرفت‌ها رو به کشور دیگه‌ای هم منتقل کنه. اما نفت و گاز رو میشه بار کشتی کرد و برد اون سر دنیا، و تحویل یه کشور دیگه داد، که ممکنه کشور فقیری هم باشه. یک و نیم میلیارد شهروند خودت رو ببری زیر اقتصاد کاملا برقی، هنره. اما برای اقتصاد دنیا هم همون کار رو بکنی، یه داستان دیگه‌ست. و بگذریم ازینکه چین همچنان آلوده‌کننده‌ترین کشور دنیاست، چون مصرف سوخت‌های فسیلیش همچنان خیلی بیشتر از تجدیدپذیرهاشه. تحولات اخیر انرژی و حمل و نقل، بیشتر ازینکه چیزی درباره تصاحب قرن آینده بگه، درباره غیبت خاورمیانه در آینده اطلاعات میده. کشورهایی که چیزی جز نفت ندارند، به فنا خواهند رفت.
پیشرفت چین فقط در حوزه الکترونیک نیست. در ساخت داروی‌های نوین کاهش وزن هم دارند هم‌شانه شرکت‌های بزرگ دنیا حرکت می کنند. با اینکه قیمت‌شون فرق چندانی نداره (۴۰۰ دلار برای ۴ دوز در یک ماه)، و بیمه‌های درمان در چین هم قبولش نمی‌کنند، اما دسترسی به شبکه وسیع توزیع چین و قراردادهای محلی، بشون مزیت رقابتی میده. برندهای اروپایی و آمریکایی تا حداکثر دو سال دیگه فرصت دارند حداکثر پول ممکن رو ازین داروها استخراج کنند، چون از ۲۰۲۷ به بعد تاریخ پتنت‌ها به پایان میرسه و موج ژنریک‌‌ها بازار رو فرا می‌گیره.
سرمایه‌داری مردم رو چاق کرد، و حالا خودش داره لاغرشون می‌کنه.
بعضی داروها که بیمار رو نجات میده، آدم سالم رو از پا میندازه. مثل داروهای تیرویید. چون بیمار باید از سطح پایین‌تری برسه به نرمال، که همین بالا کشیدن برای آدمی که در سطح نرماله خطرناکه. بعضی داروها مشکلات مساوی برای بیمار و آدم سالم ایجاد می‌کنه، مثل داروهایی که یبوست ایجاد می‌کنند‌. اما برای بیمار میارزه که ناراحتیش رو تحمل کنه. بعضی داروها بیمار رو بیشتر اذیت می‌کنند تا آدم سالم رو. مثل داروهایی که در خواب اختلال ایجاد می‌کنند و بیماری که به خواب بیشتر نیاز داره، بیشتر اذیت میشه.
وضعیت ایران طوریه، و طوری خواهد شد، که لازمه مردم یک داروی رفتاری استفاده کنند که تقریبا هر سه حالت بالا رو در خودش داره‌. یعنی برای جامعه نرمال اصلا خوب نیست و بهیچوجه نباید مصرفش کنند، در عین حال که عوارضش برای مردم ایران آزاردهنده‌تره، ولی ناچارند به جان بخرند. این دارو «فکر نکردن به چه خواهد شد؟ها»ست. در حالت عادی، این یک سم مهلکه. چون افول جوامع از همین شروع میشه که به فکر فرداشون نباشند. جامعه بی‌برنامه و بی‌پلن و الله‌بختکی، میشه یمن امروز. اما برنامه و فردااندیشی برای مردمیه که ابزارش رو دارند. وقتی طوفان میاد، باید زیرزمینی وجود داشته باشه زیر خونه تا اونجا پناه گرفت، و وقتی سیل میاد، باید سقفی روی اون خونه وجود داشته باشه که رفت بالاش و منتظر قایق‌های امداد شد. کسی که تنها لنگرش یک نیمکته، نه در طوفان کاری میتونه بکنه، نه در سیل. برای چنین آدم بی‌لنگری، فکر کردن به اینکه «اگه الان سیل بیاد چه خواهد شد؟» و «اگه طوفان بیاد چه خواهد شد؟»، فقط به مقدار استرسی که بش وارد میشه اضافه می‌کنه. و همون استرس، اتصالش به همون نیمکت رو هم ضعیف می‌کنه. تا حالا کسی در بین بشر پیدا نشده که بگه چون استرس زیادی بم وارد شد تونستم راه حل پیدا کنم. همه آدم‌های آرام راه حل پیدا نمی‌کنند، اما همه اون‌هایی که پیدا می‌کنند، آدم‌های آرامی هستند. میزان فکر کردن به فردا، باید متناسب با ابزارها و دارایی‌های موجود باشه. هر مقداری فراتر ازین حد تناسب، فقط میزان خسارت رو بالا میبره. و این خسارت رو امروز داریم در مراکز درمانی می‌بینیم، که مملو از آدم‌هایی هستند که بدن‌شون زیر بار استرس فرو ریخته، یا یک بیماری متداول رو چندبرابر پیچیده‌تر از حالتی که باید می‌بود، کرده. همه‌چیز رو گردن مواد شیمیایی انداختن، یک نوع فرار از واقعیته.
بدی استفاده ازین دارو
Guilt by association
است. چون کسانی که به اینکه چه خواهد شد؟ فکر نمی‌کنند، عمدتا آدم‌های بی‌قید و پوچگرا هستند، به کارگیری این منش، حس گناه اینکه با اون تیپ از افراد هم‌کاسه شده‌اند رو ایجاد می‌کنه، و این دافعه داره. بعبارتی آدم‌های مسئولیت‌پذیر و دوراندیش، با تحمیل استرس به خود، به نوعی دنبال حفظ برتری اخلاقی خود هستند. اما این یک برداشت غلطه‌. مبنا باید عبور از مخمصه با کمترین آسیب باشه، نه مقدس‌سازی فاصله ظاهری با افراد جاهل.