اخیرا میگن تا سی سالگی رو باید جزء نوجوانی حساب کرد، چون تغییراتی که بشه تو اسکن مغزی مشاهده کرد تا قبل ازین سن مشاهده نمیشه. اما نمیشه خیلی از کارها رو به بعد از سی سالگی موکول کرد چون وقتش میگذره. و اگه به بعد از سی سالگی موکول نشه، معنیش اینه که مهمترین تصمیمات زندگیت رو باید وقتی بگیری که عقل نداری! و اگه بدون عقل تصمیماتی گرفته بشن، معنیش اینه که توی مسیر غلط بودن، سرنوشت محتومت خواهد بود.
در دوران نوجوانی به دخترهایی گفتم «دوستت دارم»، چون فکر میکردم عمر کوتاهتر ازینه که آدم این رو به دیگران نگه. اما وقتی نزدیک میشدند، بیشتر ازین یک جمله رو میخواستند، و باید میگفتم «نه، نه، سوء تفاهم شده، من بیشتر ازین چیزی ندارم بگم، و بیشتر ازین نمیتونم انجام بدم». فقط به این دلیل که یکم جلوتر رو میدیدم. در حالی که بقیه نوجوانها، معمولا نمیبینند. و این باعث میشد دلخور بشن. و گاهی بد و بیراه تحویلم بدن. چون دیفالت جامعه اینه که اگه نمیتونی چیزی بیشتر از جمله دوستت دارم ارائه بدی، بهتره به زبون نیاریش! بقیه نوجوانها تن به این دیفالت میدادند و همه مراحل بعد ازون جمله رو هم طی میکردند، چون عقل نداشتند. ولی عوضش کاری که سنشون میطلبید و باید همون موقع انجام میشد رو انجام دادند، و میتونند بگن زندگی کردن.
ازینکه یکم جلوتر رو دیدن زندگی رو ازم گرفت پشیمونم؟ نه. اما از گفتن اون جمله به آدمها، چرا. اونایی که باید این جمله رو بشنون، باید از کسانی بشنون که به موقعش عقل ندارند، نه از من. کاش زودتر میدونستم زندگی کوتاهتر ازینه که خودم رو قاطی قواعد بازی کنم.
در دوران نوجوانی به دخترهایی گفتم «دوستت دارم»، چون فکر میکردم عمر کوتاهتر ازینه که آدم این رو به دیگران نگه. اما وقتی نزدیک میشدند، بیشتر ازین یک جمله رو میخواستند، و باید میگفتم «نه، نه، سوء تفاهم شده، من بیشتر ازین چیزی ندارم بگم، و بیشتر ازین نمیتونم انجام بدم». فقط به این دلیل که یکم جلوتر رو میدیدم. در حالی که بقیه نوجوانها، معمولا نمیبینند. و این باعث میشد دلخور بشن. و گاهی بد و بیراه تحویلم بدن. چون دیفالت جامعه اینه که اگه نمیتونی چیزی بیشتر از جمله دوستت دارم ارائه بدی، بهتره به زبون نیاریش! بقیه نوجوانها تن به این دیفالت میدادند و همه مراحل بعد ازون جمله رو هم طی میکردند، چون عقل نداشتند. ولی عوضش کاری که سنشون میطلبید و باید همون موقع انجام میشد رو انجام دادند، و میتونند بگن زندگی کردن.
ازینکه یکم جلوتر رو دیدن زندگی رو ازم گرفت پشیمونم؟ نه. اما از گفتن اون جمله به آدمها، چرا. اونایی که باید این جمله رو بشنون، باید از کسانی بشنون که به موقعش عقل ندارند، نه از من. کاش زودتر میدونستم زندگی کوتاهتر ازینه که خودم رو قاطی قواعد بازی کنم.
Anarchonomy
یک توصیه برادرانه به خاطر بدبختیهای گوارشیم بم توصیه شد آب زیاد بخورم، و علیرغم میل باطنی این کار رو کردم. و باید الان بگم خاک بر سرم که انقدر دیر اینکارو شروع کردم. شاید از فرط بدیهی بودن مسخره به نظر برسه، ولی مهمترین کاری که در طول روز باید انجام بدید…
طبق پروتکل همیشگی «من به هیچکس برنامه نمیدم»، در هرزمینهای. از تحصیل تا ازدواج تا مهاجرت تا مبارزه تا مقاومت تا حتی سفر، و خرید. فقط یکبار یک توصیه تغذیهای کردم، و اون هم خوردن آب بود، که فکر نمیکنم کسانی که بش عمل کردهاند ازون موقع تا الان، پشیمان شده باشند. الان یک پیوست به اون اضافه میکنم، و اون نخوردن خوراکیهای داغه، که شامل نوشیدنیها هم میشه. این هم مثل آب خیلی بدیهی به نظر میرسه، ولی ازونجایی که متوجه نمیشیم به چه چیزهایی عادت پیدا کردهایم، متوجه نمیشیم با بدنمون چه میکنیم. این روزها به ندرت میشه کسی رو پیدا کرد که از اذیتهای معدهش شکایت نکنه، و خیلی ازون اذیتشدنها از خود معده نیست، از رفلاکس اسید معده به ناحیه ابتدایی مریه. ازونجایی که از چند جهت مورد حمله غارتگران ایران قرار گرفتهایم، هم روان افراد در معرض تنشه، و هم معدهشون در معرض غذاهای نامناسب. بنابراین عجیب نیست که رفلاکس گریبان همه رو بگیره. که قطعا باید درمان و یا حداقل مهارش کرد. اما حداقلیترین اقدام اینه که آسیبپذیری مری رو با دست خودمون بیشتر نکنیم. وقتی چای یا قهوه یا سوپ داغ میخورید، دارید سلولهای اون مجرا رو نیمپز میکنید، بدون اینکه خبر داشته باشید. سپس این سلولهای ملتهب، در معرض اسیدپاشی قرار میگیرند. و بیشتر تخریب میشن. و ناحیه تخریبشده باز در معرض مواد داغ قرار میگیره، و این چرخه همینطور ادامه پیدا میکنه.
متأسفانه برای تست دمای مایعات، لبهاشون رو معیار قرار میدن، که معیار درستی نیست. بهترین راه تست استفاده از نی است. اگه مایعی رو با نی بخورید و داغ باشه، یعنی زیادی داغه. و این یعنی باید خیلی صبر کنید که خود این صبر با اعتیاد به کافئین ناهمخوانی داره. ولی باید تحمل کرد.
وقتی کل کشور دشمن بدن شماست، خودتون بش لگد نزنید.
متأسفانه برای تست دمای مایعات، لبهاشون رو معیار قرار میدن، که معیار درستی نیست. بهترین راه تست استفاده از نی است. اگه مایعی رو با نی بخورید و داغ باشه، یعنی زیادی داغه. و این یعنی باید خیلی صبر کنید که خود این صبر با اعتیاد به کافئین ناهمخوانی داره. ولی باید تحمل کرد.
وقتی کل کشور دشمن بدن شماست، خودتون بش لگد نزنید.
جنگ برای کسی که از خاکریز داره تجربهش میکنه، میتونه شکل خاصی از مادیگرایی ایجاد کنه که راه کوتاهتری به معنویت داره، تا همه تلاشهایی که در شهر آرام برای دوری از مادیات انجام میدن. وقتی کسی که داری باش حرف میزنی، در همون لحظهای که داره جوابت رو میده متلاشی بشه، نگاهت به زنده بودن عوض میشه. چون متوجه هربار نفس کشیدنت میشی. وقتی پای کسی رو ببینی که یک باکتری نادر داره استخوانش رو میخوره، به اینکه زانوت درد میکنه فکر نمیکنی، از اینکه پات عصب داره حس خوشبختی میکنی. روی خاکی که نم داره میخوابی و نمیفهمی کی صبح شد. ته کنسروی که نصفش رو یکی دیگه خورده درمیاری و بت میچسبه. برای دراومدن آفتاب لحظهشماری میکنی چون نورش میتونه منفی ده درجه رو برای پوستت به منفی دو درجه تبدیل کنه. در این موقعیت برخورداری از حداقلترینها، عاشق اجسام میشی. عاشق بادگیری که دورت پیچیدی. عاشق کولهای که بالشش کردی. عاشق کنده درخت سوختهای که زیرش مخفی شدی. دیگه به حشرهها تا زمانی که وارد دهانت نشدن کاری نداری. انگار خودت هم بخشی از اجسام دنیایی، و تا ضروری نباشه با بقیه اجسام درگیر نمیشی.
اما از جنگ برگشتهها آدمهای معنوی نیستند هیچوقت. چون این تجربه یکی شدن با جهان، براشون حادثه بوده، نه یک انتخاب. اگه کسی بتونه این تجربه رو داوطلبانه انتخاب کنه، به یک آدم دیگه تبدیل خواهد شد. به کسی که حداقلترینها براش عزیز و دوستداشتنیاند، نه صرفا چیزی برای «تحمل کردن». فرهنگ مسموم باستانی ما به ما القاء کرد که بین این انتخاب، و ساختن دنیا تضاد وجود داره. تا مجبورمون کنه بین توسعه حیات و صوفیگری یکی رو انتخاب کنیم. اما تضادی وجود نداشت. برعکس اتصال وجود داشت. برای اینکه جسم دنیا رو بهتر از حالت قبلی خودش کنی، بهتره جسم دنیا رو دوست داشته باشی. آدم معنوی باید متریال رو در آغوش بگیره.
اما از جنگ برگشتهها آدمهای معنوی نیستند هیچوقت. چون این تجربه یکی شدن با جهان، براشون حادثه بوده، نه یک انتخاب. اگه کسی بتونه این تجربه رو داوطلبانه انتخاب کنه، به یک آدم دیگه تبدیل خواهد شد. به کسی که حداقلترینها براش عزیز و دوستداشتنیاند، نه صرفا چیزی برای «تحمل کردن». فرهنگ مسموم باستانی ما به ما القاء کرد که بین این انتخاب، و ساختن دنیا تضاد وجود داره. تا مجبورمون کنه بین توسعه حیات و صوفیگری یکی رو انتخاب کنیم. اما تضادی وجود نداشت. برعکس اتصال وجود داشت. برای اینکه جسم دنیا رو بهتر از حالت قبلی خودش کنی، بهتره جسم دنیا رو دوست داشته باشی. آدم معنوی باید متریال رو در آغوش بگیره.
10
یه مهندس شبکه چینی در پیج خودش درباره یک تجربه فنی صحبت کرده که مدعیه نظرش رو درباره تئوریهای سیاسی و مشخصن سیستم غربی تغییر داده. قبل از توضیح تغییر نظرش، باید این نکته رو یادآوری کرد که برخلاف تصور خارجیها، مردم چین کشورشون رو غیردموکراتیک نمیدونند، بلکه تفاوت، و به زعمشون نقطه ضعف غرب رو، در بیش از اندازه بودن فردگرایی و آزادیهای فردی میدونند، که منجر شده به گرایشات آنارشیستی، لیبرتارینی، و یا صرفا دولت حداقلی. بخشی از قشر تحصیلکرده چینی که در معرض فرهنگ غربی بودهاند، این رو نقطه ضعف غرب ندونسته و حتی بش غبطه میخورند. که یکی از دلایل انگیزهشون برای مهاجرته. وقتی این مهندس میگه نظرم تغییر کرده، داره درباره این غبطه صحبت میکنه و منظورش اینه که دیگه اون دید مثبت به سیستم غربی که در محیط آکادمیک همه بش مبتلا میشن رو نداره، و تجربه فنیش باعث شده از مسیری غیر از بحثهای تئوریک متوجه بشه که یک سیستم مدیریت مرکزی، مثل حزب حاکم چین، میتونه منطقیتر باشه (در این جوامع استبدادزده، گرایشی روانشناختی وجود داره در بین نسل جدید، که به جای عضویت در جریان فکری همسن و سالان، که نسبت به فلسفه غربی اوپنتر هستند، گپ بین نسلی رو با تأیید افکار پدران پر کنند. چون تقابل بیفایدهست و ستیز با سیستم موجود که پیرمردها ساختنش میوه نمیده و فقط فشار روانی داره. با تسلیم شدن به افکار پدران، این فشار برداشته میشه. ولی دنبال شواهد فیزیکی براش میگردند تا این تسلیم رو به شکل «خودم کشف کردم» جلوه بدن تا حالت تسلیم نداشته باشه، بلکه حالت بلوغ داشته باشه!).
و اما اون تجربهش، کار کردن در پروژههای مربوط به اینترنت اشیاء بود، که تعداد زیادی دستگاه داریم که باید به شبکهای از بقیه دستگاههای مثل خودشون متصل بشن، اما برد محدودی دارند، و نمیتونند انرژی زیادی مصرف کنند. بنابراین باید الگوریتمهایی طراحی کرد که کوتاهترینترین مسیر اتصال رو براشون پیدا کرده و انتقال دیتا رو با حداقل مصرف انرژی انجام بده. این در شرایطیه که هر لحظه تعدادی دستگاه به این مجموعه اضافه میشه و یا ازش جدا میشه. بعد از سر و کله زدن با راهحلهای مختلف، نهایتا دو سناریو کلی باقی میمونه. در سناریو اول یک کنترلکننده در مرکز داشته باشیم که اتصال تمام این انبوه دستگاهها رو مدیریت کنه، و مثلا به عضو تازه بگه تو اول به آ وصل شو، و بعد به آ بگه تو به ب وصل شو. یا به اونی که آخرهای باتریشه بگه تو فعلا برو تو استندبای. در سناریو دوم چیزی در مرکز وجود داره و هر عضو مسئول اتصال خودش و صحتسنجی دیتای دریافتی و ارسالی خودش و مصرف انرژی خودشه. سپس با آزمون و خطا به این نتیجه رسیده که سناریوی اول بهتر کار میکنه و در سناریو دوم با بیشمار ایراد مواجه میشیم، اما یک تبصره داره، و اون اینه که برای درست کار کردن سناریو اول، مرکز باید به طور مداوم و بیوقفه به حجم زیادی از اطلاعات از کل شبکه دسترسی داشته باشه، و صحت اون اطلاعات هم خیلی بالا باشه. و سپس به این جمعبندی میرسه که اگه انرژی و وقت و سرمایهگذاری رو صرف غنی کردن و قوی کردن مرکز بکنیم، خروجی بهتری خواهیم داشت، تا اینکه هزاران ایراد سناریو دوم رو برطرف کنیم.
بعبارتی میگه اداره جامعه از مرکز، اگه بخواد درست کار کنه یک ابرپروژهست، اما موفقیت در این ابرپروژه راحتتر از اداره جامعهایه که مدیر مرکزی نداره و از جزیرههای لوکال تشکیل شده.
نظر بعضی از کاربران چینی این بود که این مقایسه جالبیه، اما این نقص اساسی رو داره که انسان قابل مقایسه با دستگاهی که به وایفای وصل میشه، یا دستگاهی که بقیه دستگاههای متصلشده رو کنترل میکنه، نیست. انسان خودخواهه، و خودخواهی خیلی جاها مانع این میشه که عضو مجموعه مسئولیتهای لوکال خودش رو به عهده بگیره، یا مانع این میشه که مرکز صرفا بهینگی حداکثر شبکه رو هدف قرار بده (این حرف یعنی اعتراف علنی به اینکه پاشنه آشیل حزب کمونیست چین خودخواهی آدمهاییه که در رأس حزب قرار دارند).
و اما اون تجربهش، کار کردن در پروژههای مربوط به اینترنت اشیاء بود، که تعداد زیادی دستگاه داریم که باید به شبکهای از بقیه دستگاههای مثل خودشون متصل بشن، اما برد محدودی دارند، و نمیتونند انرژی زیادی مصرف کنند. بنابراین باید الگوریتمهایی طراحی کرد که کوتاهترینترین مسیر اتصال رو براشون پیدا کرده و انتقال دیتا رو با حداقل مصرف انرژی انجام بده. این در شرایطیه که هر لحظه تعدادی دستگاه به این مجموعه اضافه میشه و یا ازش جدا میشه. بعد از سر و کله زدن با راهحلهای مختلف، نهایتا دو سناریو کلی باقی میمونه. در سناریو اول یک کنترلکننده در مرکز داشته باشیم که اتصال تمام این انبوه دستگاهها رو مدیریت کنه، و مثلا به عضو تازه بگه تو اول به آ وصل شو، و بعد به آ بگه تو به ب وصل شو. یا به اونی که آخرهای باتریشه بگه تو فعلا برو تو استندبای. در سناریو دوم چیزی در مرکز وجود داره و هر عضو مسئول اتصال خودش و صحتسنجی دیتای دریافتی و ارسالی خودش و مصرف انرژی خودشه. سپس با آزمون و خطا به این نتیجه رسیده که سناریوی اول بهتر کار میکنه و در سناریو دوم با بیشمار ایراد مواجه میشیم، اما یک تبصره داره، و اون اینه که برای درست کار کردن سناریو اول، مرکز باید به طور مداوم و بیوقفه به حجم زیادی از اطلاعات از کل شبکه دسترسی داشته باشه، و صحت اون اطلاعات هم خیلی بالا باشه. و سپس به این جمعبندی میرسه که اگه انرژی و وقت و سرمایهگذاری رو صرف غنی کردن و قوی کردن مرکز بکنیم، خروجی بهتری خواهیم داشت، تا اینکه هزاران ایراد سناریو دوم رو برطرف کنیم.
بعبارتی میگه اداره جامعه از مرکز، اگه بخواد درست کار کنه یک ابرپروژهست، اما موفقیت در این ابرپروژه راحتتر از اداره جامعهایه که مدیر مرکزی نداره و از جزیرههای لوکال تشکیل شده.
نظر بعضی از کاربران چینی این بود که این مقایسه جالبیه، اما این نقص اساسی رو داره که انسان قابل مقایسه با دستگاهی که به وایفای وصل میشه، یا دستگاهی که بقیه دستگاههای متصلشده رو کنترل میکنه، نیست. انسان خودخواهه، و خودخواهی خیلی جاها مانع این میشه که عضو مجموعه مسئولیتهای لوکال خودش رو به عهده بگیره، یا مانع این میشه که مرکز صرفا بهینگی حداکثر شبکه رو هدف قرار بده (این حرف یعنی اعتراف علنی به اینکه پاشنه آشیل حزب کمونیست چین خودخواهی آدمهاییه که در رأس حزب قرار دارند).
Anarchonomy
یه مهندس شبکه چینی در پیج خودش درباره یک تجربه فنی صحبت کرده که مدعیه نظرش رو درباره تئوریهای سیاسی و مشخصن سیستم غربی تغییر داده. قبل از توضیح تغییر نظرش، باید این نکته رو یادآوری کرد که برخلاف تصور خارجیها، مردم چین کشورشون رو غیردموکراتیک نمیدونند، بلکه…
اما واقعیتی وجود داره که هیچکدوم اینها بش اشارهای نکردند، چون بش فکر نمیکنند. و اون اینه که در اینترنت اشیاء یک هدف آبجکتیو داریم: اتصال امن و پایدار دستگاهها با حداقل باگ و حداقل مصرف انرژی. روی این هدف بحثی وجود نداره. سناریوها و راهحلها فقط درباره رسیدن به این هدفه. اما در مورد انسانها، فارغ ازینکه خودخواه باشند یا نباشند، هدف آبجکتیو مشخصی وجود نداره. انسان موجودیه که یک روز میگه من هیچی جز پول نمیخوام. روز بعد میگه من فقط خانواده میخوام. روز بعد میگه میخوام دنیا رو تسخیر کنم. روز بعد میگه میخوام مثل یک پر سبک باشم. حتی اگه فرض کنیم جامعهای متشکل ازین انسانها، که امروزشون با دیروزشون میتونه کلی فرق کنه، در یک هدف به اشتراک برسند (که نمیرسند، بلکه وانمود میشه که رسیدهاند تا حس امنیت «در جمع بودن» رو به عنوان ماده مخدر استفاده کنند)، همون هدف مشترک جامعه هم ممکنه خیلی زود تغییر کنه. بنابراین هیچوقت نمیتونی یه توپولوژی صحیح برای شبکه ارائه بدی، چون نه مرکز میدونه هدف چیه، نه موجودیتهای لوکال.
اگه واقف به این واقعیت باشی، سوال «مدیریت» برات حذف میشه، و این تنها موردیه که پاسخ درست پاک کردن صورت مسئلهست. وقتی سوال مدیریت حذف میشه، مجبوری برگردی به موقعیت دفاع از حقوق. و اون وقته که سوال درستتر برات ظاهر میشه: چه سناریویی بهترین راهحل برای صیانت حداکثری از حقوق آدمهاست.
اگه واقف به این واقعیت باشی، سوال «مدیریت» برات حذف میشه، و این تنها موردیه که پاسخ درست پاک کردن صورت مسئلهست. وقتی سوال مدیریت حذف میشه، مجبوری برگردی به موقعیت دفاع از حقوق. و اون وقته که سوال درستتر برات ظاهر میشه: چه سناریویی بهترین راهحل برای صیانت حداکثری از حقوق آدمهاست.
Anarchonomy
اما واقعیتی وجود داره که هیچکدوم اینها بش اشارهای نکردند، چون بش فکر نمیکنند. و اون اینه که در اینترنت اشیاء یک هدف آبجکتیو داریم: اتصال امن و پایدار دستگاهها با حداقل باگ و حداقل مصرف انرژی. روی این هدف بحثی وجود نداره. سناریوها و راهحلها فقط درباره…
فکر میکنم دلیلش درهمتنیدگی زیاد مهندسی با ریاضیاته. حل مسئله فیزیکی با ریاضی، یک نوع شهود غیرمستقیمه. چون به شخص حلکننده مسئله ثابت میکنه که به کمک این زبان تونسته بدون حتی لمس فیزیکی پدیده، رابطههاش رو کشف کنه. بنابراین زبان ریاضی براش حکم عصای موسی رو پیدا میکنه که لب هر دریایی زد به زمین، اون دریا خواهد شکافت. منظورم این نیست که این شهود نادرسته. منظورم اینه که ریاضی جوری جواب میده که سخته که دچار این خیال نشن که عصای موساست. و کسی که خودش رو بهرهمند ازین عصا میبینه، دنبال انواع شهود دیگه نمیره، چون به نظرش جعبه ابزارش کامله. اما بیولوژیست، اگه بخوام تم توراتی مثال رو حفظ کنم، مثل یونسه که وقتی وارد شکم ماهی شد، تازه میفهمه که «عجب، پس زیستن این شکلی هم وجود داره».
ما مدلسازیهایی داریم که عالی کار میکنند، و سپس اصلا کار نمیکنند. و مشرف بودن به این واقعیت، لیتموس تست عقل فرده.
ما مدلسازیهایی داریم که عالی کار میکنند، و سپس اصلا کار نمیکنند. و مشرف بودن به این واقعیت، لیتموس تست عقل فرده.
120
از ابتدای تجاوز روسیه به اوکراین اروپا نیت داشت ذخایر ارزی روسیه رو به نفع اوکراین مصادره کنه، اما تا الان از بلوکه کردن فراتر نرفته، که یکی از دلایلش موانع قانونی بود. حالا یه کلاه شرعی براش پیدا کردهاند، که پول بلوکه شده رو بدن به اوکراین، ولی در قالب وام، که بازپرداختش از محل غرامتی باشه که بعدها از روسیه خواهند گرفت. روسیه غرامت بده نیست، ولی این عنوان مانع قانونی رو دور میزنه.
حالا سوال از اروپاییان عزیز اینه که: شما که این خلاقیتها رو بلد بودید چرا درباره جمهوری اسلامی به کار نبردید؟ به جای بلوکه کردن اموال ایران، مصادرهشون کنید، ولی در قالب وام به حکومت آینده. بهرهش تا زمانی که حکومت بعدی شروع به کار کنه هم مال خودتون. مشکلش چیه؟ آخوند اوف میشه؟
حالا سوال از اروپاییان عزیز اینه که: شما که این خلاقیتها رو بلد بودید چرا درباره جمهوری اسلامی به کار نبردید؟ به جای بلوکه کردن اموال ایران، مصادرهشون کنید، ولی در قالب وام به حکومت آینده. بهرهش تا زمانی که حکومت بعدی شروع به کار کنه هم مال خودتون. مشکلش چیه؟ آخوند اوف میشه؟
105
همونطور که قبلا به مناسبتهای مختلف گفته بودم، باور به اینکه سیستم فعلی فدرالی آمریکا بهترین سیستم ممکنه، در بین مردم آمریکا کمرنگ شده، و یکی از علائمش این تغییرات مضحک در تقسیمبندی نواحی انتخاباتیه. هر دو حزب تمایل به تکحزبی کردن آمریکا دارند. با این فرق که قرمزها مدل تکحزبی روسیه رو میپسندند، و آبیها مدل تکحزبی چین رو (که در دوره کرونا نوشتم که چطور لب و لوچهشون آویزان شده بود از اقتدار مدیریتی چین در قرنطینه کردن شهرها). و البته هردو تصویری غلط از چین و روسیه در ذهن دارند. این بازی با نقشه، ربطی به ترامپ و مدل خاص کشورداریش نداره و از سالها قبل کلید خورده بود. با این روند، آمریکا به یک انقلاب دیگه نیاز پیدا خواهد کرد، ولی تا اون موقع حزب جمهوریخواه سر جاشه و به سیاستهای فعلی ادامه میده. و این خبر خوبی نیست برای متوهمان داخل ایران، که فکر میکنند اگه صبر کنند دوره ترامپ تمام بشه، براشون فرجی خواهد شد.
100
آمریکاییها درباره شکلگیری کشورشون با سرکوب و تحقیر بومیان، دریایی از مطلب تولید کردهاند (تنها کشوری که انقدر درباره شکلگیری خودش حرف زده و به خودش بد گفته). زمانی که بخشی ازین مطالب رو میخوندم، چه تاریخی و چه داستانی، چیزی که فکرم رو مشغول میکرد نه اصل وقایع، که جایگیری افراد در طرفین نزاع بود. آمریکاییها به سرخپوستان میگفتن savage. که ترجمه تقریبیش میشه «پشت کوهی»، به شرطی که توحش هم در خودش داشته باشه. سوالم از خودم این بود که: در یک تقابل با بیگانه، «چجوری میشه فهمید طرف پشتکوهی ما نیستیم؟». چون محیط این اطلاعات رو بت نمیده. هیچ گروه اجتماعی، از خانواده گرفته تا ایل و قبیله، تا شهر، نمیگه ما پشتکوهی هستیم. پس باید چطور بفهمی؟ نمیشه خیلی دقیق عدد داد ولی میشه اینطور گفت که فاصله بین اولین شکستهای سرخپوستان، تا روزی که اولین انتقادها از خودیها بینشون ظاهر شد انقدر زیاد بود که در این فاصله یه عده به اندازه میانگین عمر کردند و به مرگ طبیعی هم مردند. یعنی نه تنها محیط بت اطلاعات نمیده که طرف آدم بدها هستی، بلکه وقتی اطلاعات از بیرون میاد، تا مدتها انکارش میکنه (که البته این انکار همیشه مستقیم نیست. محیط ازت توقع وفاداری داره و یکی از آزمونهای وفاداری اینه که اطلاعات بیرون رو نادیده بگیری. مثل یه پارتنر آزاررسان که ازت توقع داره دوست داشتن رو با نادیدهگرفتن بدرفتاریها اثبات کنی).
تعلق به نزدیکان، به خانواده، به زبان، به فرهنگ، به میراث محلی، باعث میشه به خودت اجازه ندی که احتمال بدی این ماییم که وحشیتر هستیم! بلکه برعکس، خرده رفتارهای پراکنده رو، مثل کمک یک رهگذر به زنی که تصادف کرده، با موچین جدا میکنی تا بگی «این ماییم که متمدنتریم». ناسیونالیسم دید شخص ثالث رو از انسان سلب میکنه. ولی اگه به نحوی تونستیم این دید شخص ثالث رو در خودمون بازیابی کنیم، و همونجوری به تاریخ در حال وقوع نگاه کنیم که به درگیری مهاجران اروپایی با سرخپوستان نگاه میکنیم، چی میدیدیم؟
از چیزی که من میبینم یک نتیجه مشخص استخراج میشه و اون اینه که: «بهتره ایران قدرتمند نباشه». چون در نزاع با هر طرفی، اونی که مثل آپاچیها صداهای عجیب غریب در میاره و همزمان که توحش نشون میده تعقل نداره، ماییم. این «با هر طرفی» رو بیدقت به کار نمیبرم. از قدرتهای غربی گرفته تا قدرتهای آسیایی، از همسایگان توسعهیافته گرفته تا همسایگان عقبمانده رو شامل میشه (در مورد یک پشتکوهی دیگه مثل افغانستان، این نکته رو باید در نظر داشت که اون سمت با وجود همه تحجر، به دغلکاری و توهمگرایی و خودبرترپنداری ایرانی مبتلا نیست. پس حتی در تقابل فرضی با چنین طرف متوحشی، اونی که وحشیتره ماییم اگه منظور از واژه savage رو در نظر بگیریم). با چنین دیدی، با اینکه افزایش قدرت کشورهایی مثل ترکیه و امارات فیالنفسه خبر خوبی نیست برای آزادیخواهان و هرکس که با فاشیستها و خلافکارها مشکل داره، اما در چارچوب «بد و بدتر» در جایگاه شر کمدردسرتر قرار میگیرند. چون گزینه «بدتر»، قدرتمند شدن ایران میبود. و البته این به معنی بدخواهی برای مردم ایران نیست. رفاه رو میشه بدون قدرتمندی منطقهای و جهانی بدست آورد، مثل خیلی از کشورها که از لحاظ سیاسی وابسته و ضعیفند، اما کیفیت زندگی مردمشون مورد حسرت مردم کشورهاییه که مستقل و قدرتمندند. میشه برای مردم ایران آرزو داشت زندگی خوبی داشته باشند، اما زیاد امکان تحرک نداشته باشند. چون برای بشریت خوب نیست که این کشور قدرتی متناسب با عربدههاش پیدا کنه.
تعلق به نزدیکان، به خانواده، به زبان، به فرهنگ، به میراث محلی، باعث میشه به خودت اجازه ندی که احتمال بدی این ماییم که وحشیتر هستیم! بلکه برعکس، خرده رفتارهای پراکنده رو، مثل کمک یک رهگذر به زنی که تصادف کرده، با موچین جدا میکنی تا بگی «این ماییم که متمدنتریم». ناسیونالیسم دید شخص ثالث رو از انسان سلب میکنه. ولی اگه به نحوی تونستیم این دید شخص ثالث رو در خودمون بازیابی کنیم، و همونجوری به تاریخ در حال وقوع نگاه کنیم که به درگیری مهاجران اروپایی با سرخپوستان نگاه میکنیم، چی میدیدیم؟
از چیزی که من میبینم یک نتیجه مشخص استخراج میشه و اون اینه که: «بهتره ایران قدرتمند نباشه». چون در نزاع با هر طرفی، اونی که مثل آپاچیها صداهای عجیب غریب در میاره و همزمان که توحش نشون میده تعقل نداره، ماییم. این «با هر طرفی» رو بیدقت به کار نمیبرم. از قدرتهای غربی گرفته تا قدرتهای آسیایی، از همسایگان توسعهیافته گرفته تا همسایگان عقبمانده رو شامل میشه (در مورد یک پشتکوهی دیگه مثل افغانستان، این نکته رو باید در نظر داشت که اون سمت با وجود همه تحجر، به دغلکاری و توهمگرایی و خودبرترپنداری ایرانی مبتلا نیست. پس حتی در تقابل فرضی با چنین طرف متوحشی، اونی که وحشیتره ماییم اگه منظور از واژه savage رو در نظر بگیریم). با چنین دیدی، با اینکه افزایش قدرت کشورهایی مثل ترکیه و امارات فیالنفسه خبر خوبی نیست برای آزادیخواهان و هرکس که با فاشیستها و خلافکارها مشکل داره، اما در چارچوب «بد و بدتر» در جایگاه شر کمدردسرتر قرار میگیرند. چون گزینه «بدتر»، قدرتمند شدن ایران میبود. و البته این به معنی بدخواهی برای مردم ایران نیست. رفاه رو میشه بدون قدرتمندی منطقهای و جهانی بدست آورد، مثل خیلی از کشورها که از لحاظ سیاسی وابسته و ضعیفند، اما کیفیت زندگی مردمشون مورد حسرت مردم کشورهاییه که مستقل و قدرتمندند. میشه برای مردم ایران آرزو داشت زندگی خوبی داشته باشند، اما زیاد امکان تحرک نداشته باشند. چون برای بشریت خوب نیست که این کشور قدرتی متناسب با عربدههاش پیدا کنه.
86
یه دختره گوشی تلفن سنتی سیمدار، که تو ایران بشون میگن «سلطنتی» درست کرده، یعنی داده چین براش زدن، که با بلوتوث وصل میشه به آیفون که وقتی اون زنگ خورد این زنگ بخوره. به این بهانه که کمتر به صفحه اسمارتفون خیره بشن مردم و با اعتیاد مقابله بشه. شمارهگیر ایناش کار نمیکنه، فقط نقش هندزفری رو داره. و هیچی، میلیونر شده.
و این نشون میده مهم نیست استعداد داری یا نداری، تلاش میکنی یا نمیکنی. وقتی همه اطرافیانت و مردمت گشنهن، نه استعدادت بدرد میخوره نه تلاشت. چون آدم گشنه پول اضافه نداره که خرج محصول مزخرفت بکنه.
#لبخند_شبانه
و این نشون میده مهم نیست استعداد داری یا نداری، تلاش میکنی یا نمیکنی. وقتی همه اطرافیانت و مردمت گشنهن، نه استعدادت بدرد میخوره نه تلاشت. چون آدم گشنه پول اضافه نداره که خرج محصول مزخرفت بکنه.
#لبخند_شبانه
73
کل بحث و جدل درباره نحوه مرگ دختر پیامبر، درباره خود دختر پیامبر نیست. درباره جانشین پیامبره. اگه دختر پیامبر زیر شکنجه هم کشته میشد، اما به جانشینی ربطی نداشت، شیعه اهمیتی بش نمیداد. و کل بحث و جدل درباره جانشین پیامبر، درباره اون بیست و پنج سال تأخیر در خلیفه شدن علیبنابیطالبه، که شیعه ازش به عنوان «خانهنشینی» یاد میکنه. و گرنه علی بالاخره به خلافت رسید. شیعه وانمود میکنه اگه علی بیست و پنج سال زودتر به خلافت میرسید، یعنی بلافاصله بعد از مرگ پیامبر، همهچیز تغییر میکرد و دنیا یک دنیای دیگه میبود! اما هیچوقت توضیح نمیده چطور؟ علیای که بیست و پنج سال زودتر به خلافت رسیده بود چه کارهایی ممکن بود انجام بده که نه تنها با اون چهار سال خلافتش که تمامن به جنگ گذشت، تفاوت میکرد، بلکه دنیا رو هم تغییر میداد؟ «نمیدونم ولی حتما خیلی جالب میشد» جواب سوال نیست. اتفاقا از کارنامه همون چهار سال میشه فهمید که بیست و پنج سال زودتر چه میکرد. در اون چهار سال نه یک پلن حقوقی برای آینده طراحی کرد، نه یک پلن سیاسی، نه یک پلن مدیریتی، و نه یک پلن اقتصادی. تا جایی که نفس داشت جنگید، و سپس مردم رو وسط یک بیثباتی و بلاتکلیفی به امان خدا رها کرد و ازین دنیا رفت. در مورد «قاضی خوب» موعظه میکرد، اما چارچوبی نساخت که بعدن برمبنای اون چارچوب قاضی خوب تربیت بشه و انتخاب بشه. و از قضا خودش هم بازی رو به یک قاضی بد باخت. در مورد «استاندار خوب» موعظه میکرد، اما چارچوبی نساخت که برمبنای اون چارچوب استاندار خوب تربیت بشه و انتخاب بشه. در مورد دخل و خرج بیتالمال موعظه میکرد، اما چارچوبی نساخت که بعد از خودش بشه همون رویه رو ادامه داد. اتفاقا این امویان بودند که چارچوب ساختند. اینکه قاضی اموی و استاندار اموی و خزانهدار اموی چه آدمهایی بودند، یک بحث دیگهست، ولی داخل چارچوبی قرار داشتند که یک شاکله قوی ساخت و امپراتوری رو به پیش برد. هدف علی امپراتوریسازی نبود. هدفش حفظ بدویت گذشته عرب بود، که مرکزستیز و سلطانستیز بود، منهای هرج و مرج سابقا آمیخته باش. و برای همین با امویان به تقابل رسید، و برای همین اعتماد مردم، که دنبال حکومت مشابه ایران و روم بودند، هم از دست داد. اما حتی همون آرمان و آرزو رو هم بدون ساخت یک چارچوب رها کرد. این بیچارچوبی بیست و پنج سال قبلش هم ظاهر میشد. پس تفاوتی که عدم تأخیر میتونست ایجاد کنه صرفا جنگها و درگیریهای بیشتر میبود. اگه بلافاصله بعد از مرگ پیامبر هم به خلافت میرسید، دنیا همین شکلی بود که الان است، و مسلمانان همین تعدادی میبودند که الان هستند، و شیعیان همین اقلیتی که در بین بقیه مسلمانانند. این حقیقتیه که کتمان میشه، نه اتفاقاتی که بین در و دیوار رخ داده.
60
از طالبان سنی تا طالبان شیعی، فقط نگران نفوذ فرهنگ غربی در جامعه هستند. و منظور از غربی هم یعنی آمریکای شمالی منهای مکزیک، اروپا منهای شرقش، و استرالیا. کسی نمیپرسه پس فرهنگ بقیه کشورها دارن چه کار میکنند؟ چرا نفوذ فرهنگ چینی نداریم؟ یا چرا نفوذ فرهنگ آفریقایی نداریم؟ یعنی آفریقا فرهنگ نداره و یه سری موجودات معلقند، یا داره ولی قابلیت نفوذ نداره؟ اگه قابلیت نفوذ نداره دلیلش چیه که قابلیت نفوذ نداره؟
انیمیشن زوتوپیا ۲ این هفته به ۱ میلیارد دلار فروش در سطح جهان میرسه. دلیل اینکه بقیه نمیتونند این کار رو بکنند اینه که پول کافی ندارند؟ یا انیماتور ندارند؟ یا استودیو مجهز ندارن؟ واقعا دلیلش کمبود امکاناته؟
از هر نوع طالبانی باید پرسید همینکه فقط غرب میتونه، معنیش این نیست که تو هم نمیتونی؟
انیمیشن زوتوپیا ۲ این هفته به ۱ میلیارد دلار فروش در سطح جهان میرسه. دلیل اینکه بقیه نمیتونند این کار رو بکنند اینه که پول کافی ندارند؟ یا انیماتور ندارند؟ یا استودیو مجهز ندارن؟ واقعا دلیلش کمبود امکاناته؟
از هر نوع طالبانی باید پرسید همینکه فقط غرب میتونه، معنیش این نیست که تو هم نمیتونی؟
80
یادتونه همین چند وقت پیش دیپسیک با نسبت عجیب هزینه به کارایی، بمب خبری ایجاد کرد؟ حالا شرکت فرانسوی میسترال مدل کدنویسی جدید خودش رو ارائه کرده که ازونم بهتره، و نسخه سبکش میتونه روی یه لپتاپ معمولی اجرا بشه.
این دو معنی برای بازار داره. اول اینکه با سبک دیپسیک نمیشه حریف گوگل شد، چون اون کار رو بقیه هم میتونند انجام بدن. و دوباره برگشتیم به دیفالت حوزه تک، که هرکی پول بیشتر، نخبههای بیشتر، زیرساخت سختافزاری بیشتری داره، کدخدایی خواهد کرد.
دوم اینکه بالا رفتن توان مدلهای سبک، که رو وسایل ضعیف هم ران میشن، فرصتهای شغلی از بین رفتنی رو زودتر از بین میبره، چون دسترسی رو خیلی ارزانتر میکنه.
این دو معنی برای بازار داره. اول اینکه با سبک دیپسیک نمیشه حریف گوگل شد، چون اون کار رو بقیه هم میتونند انجام بدن. و دوباره برگشتیم به دیفالت حوزه تک، که هرکی پول بیشتر، نخبههای بیشتر، زیرساخت سختافزاری بیشتری داره، کدخدایی خواهد کرد.
دوم اینکه بالا رفتن توان مدلهای سبک، که رو وسایل ضعیف هم ران میشن، فرصتهای شغلی از بین رفتنی رو زودتر از بین میبره، چون دسترسی رو خیلی ارزانتر میکنه.
80
میگه چین کارهایی که کشورهای کاپیتالیستی انجام دادند انجام نداد و به موفقیت اقتصادی رسید، اما چون این معنیش اینه که سوسیالیسم چینی هم میتونه یه راه حل موازی در کنار کاپیتالیسم باشه، غربیها، که معتقدند تنها راه ممکن کاپیتالیسمه، قبولش نمیکنن و به خودشون این دروغ رو میگن که چون چین بازار آزاد رو در آغوش گرفت به موفقیت رسید!
یه ژست «بذار از خواب غفلت بیدارتون کنم» هم گرفته که بامزهترش کرده.
این حرفها مثل اینه که یکی بگه من مثل بقیه تنفس نمیکنم، مدل من اینجوریه که یه نفس عمیق میکشم و سه دقیقه نگهش میدارم و دوباره! و فکر میکنه راه جدیدی برای زنده موندن پیدا کرده. مهم نیست چجوری از اکسیژن استفاده میکنی، هربار که استفاده میکنی داری از تنها راه زیستن استفاده میکنی. اگه به اندازه اپسیلون هم تن به بازار آزاد بدی، بش تن دادی، و همون مقدار ازش بهرهمند میشی، مهم نیست چه اسمی روش میذاری. و هرمقدار باش لج کنی، به همون مقدار نقرهداغ میشی، مهم نیست اسم اون خسارت رو چی بذاری.
یه ژست «بذار از خواب غفلت بیدارتون کنم» هم گرفته که بامزهترش کرده.
این حرفها مثل اینه که یکی بگه من مثل بقیه تنفس نمیکنم، مدل من اینجوریه که یه نفس عمیق میکشم و سه دقیقه نگهش میدارم و دوباره! و فکر میکنه راه جدیدی برای زنده موندن پیدا کرده. مهم نیست چجوری از اکسیژن استفاده میکنی، هربار که استفاده میکنی داری از تنها راه زیستن استفاده میکنی. اگه به اندازه اپسیلون هم تن به بازار آزاد بدی، بش تن دادی، و همون مقدار ازش بهرهمند میشی، مهم نیست چه اسمی روش میذاری. و هرمقدار باش لج کنی، به همون مقدار نقرهداغ میشی، مهم نیست اسم اون خسارت رو چی بذاری.
70
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
معمولا اینجوریه که وقتی فرصت جبران خرابکاریهای قدیمی وجود داشته باشه، بهتر انجامش میدن. ولی تو صنعت ساختمان اینجوری نیست. وقتی فرصت جبران باشه، بدتر انجام میدن.
#استفراغات_معماران
#استفراغات_معماران
60
از جنگ سرد به اینطرف تمام پروپاگاندای کشورهای بلوک شرق و بعد ازون، تمام قدرتهای نوظهور، روی این محور چرخیده که آمریکا قصد داره با صادرات دموکراسی و حقوق بشر، کشورهای ما رو بهم بریزه! حتی وقتی یه مخالف سیاسی رو بازداشت میکردند، جرمش تشویق مردم به دموکراسی و اطلاعرسانی درباره حقوق بشر بوده، و در ایران همچنان ادامه داره. حالا که آمریکا نه تنها میلی به صادرات دموکراسی و دلواپسی برای حقوق بشری که پوستش روشن نیست نداره، بلکه در داخل خودش هم دنبال «اقتدارگرایی کار راه انداز» افتاده، تمام اون پروپاگاندای ضدآمریکایی بلاموضوع میشن. دیگه نمیتونی خبرنگار آزاداندیش رو خفت کنی و بش انگ بزنی که داشته در جهت منافع آمریکا، آزار و اذیت زندانیان رو گزارش میکرده. چون دیگه چنین گزارشهایی در جهت منافع آمریکا نیست. آمریکا الان با جولانی متحده، که به سر بریدن آدمها مشهور بود. دولت آمریکا یه باجه درست کرده و بلیت «جشنواره ژئوپولتیک» میفروشه، و براش فرقی نداره خریدار بلیت قبلا شکنجهگر بوده یا مبارز آزادی بوده. به زندانی و زندانبان یک بلیت رو میفروشه، به شرطی که پولش رو بپردازند. آمریکا هنوز دنبال تغییر رژیمه، ولی تغییری که ازش پول دربیاد، نه تغییری که آزادیخواهان براش جنگ بگیرند.
کشورهایی که مردمشون رو به جرم گرایش به آمریکا سلاخی میکردند، باید کل برنامههای تبلیغاتی و جزوههای پروپاگانداشون رو تغییر بدن، چون دیگه جواب نمیدن.
کشورهایی که مردمشون رو به جرم گرایش به آمریکا سلاخی میکردند، باید کل برنامههای تبلیغاتی و جزوههای پروپاگانداشون رو تغییر بدن، چون دیگه جواب نمیدن.
115
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
محسوسترین اثر هوش مصنوعی در کسب و کار، برداشته شدن مانع زبانیه. چیزی که هزاران سال تاجران دنیا رو با چالش مواجه میکرد. این مرد چینی تمام بازاریابی برند معروفش رو یکنفره انجام میده. چون نه تنها کلامش با صدای خودش به انگلیسی ترجمه میشه بلکه حرکت لبهاش هم متناسب با انگلیسی تغییر پیدا میکنه، با اینکه از بهترین مدلهای موجود هم استفاده نمیکنه.
85
عادات انسانی چسبندگی عجیبی دارند. استیو جابز معرفی محصول تکنولوژیک رو به یک رویداد اجتماعی تبدیل کرد. این فرم به چین رفت و شکل بومی پیدا کرد و حالا معرفی یک مسواک برقی به صحنهای مشابه مراسم دعا در یک کلیسا با معماری مینیمالیستی تبدیل شده، با تم شرقی زمیننشینی. انگار انسان دنبال بهانهست که به معبد برگرده، چون بش عادت داره.
#لبخند_شبانه
#لبخند_شبانه
50
پیشبینی خیلی از ماها در زمان کرونا که کار از خانه، افکت درازمدت خواهد داشت، درست در اومد. دارند تخمین میزنند تا پنج سال دیگه صاحبان املاک تجاری در مگاسیتیها حدود ۸۰۰ میلیارد دلار از ارزش داراییهاشون کاسته بشه (واحد تجاری که مشتری نداشته باشه قیمتش میاد پایین). هشتصد میلیارد پولیه که بعضیها حاضرند به خاطرش آدمهای زیادی رو بکشند. نباید انتظار داشت اجازه بدن به راحتی این آتش به خرمن املاکشون بیفته. اینها حاضرند به شرکتها باج هم بدن تا کارمنداشون رو مجبور کنند که به اداره برگردند. اما در اصل قضیه تغییر چندانی نخواهد داشت.
و این یه نمونه دیگه از روزه گرفتنه. روزه زندگی آدم و جامعه رو تغییر میده. روزه فقط نخوردن غذا برای عبادت نیست. روزه انجام ندادن ناگهانی کاریه که همیشه میکردی. گاهی باید ناگهان متوقفشون کنی تا ببینی چیزها چطور برات کار میکنند، و شاید بفهمی دارند کار نمیکنند.
و این یه نمونه دیگه از روزه گرفتنه. روزه زندگی آدم و جامعه رو تغییر میده. روزه فقط نخوردن غذا برای عبادت نیست. روزه انجام ندادن ناگهانی کاریه که همیشه میکردی. گاهی باید ناگهان متوقفشون کنی تا ببینی چیزها چطور برات کار میکنند، و شاید بفهمی دارند کار نمیکنند.
52
Anarchonomy
خب پدر به برادر ارجحیت داره. و دولت پدر اینهاست. اما این فسادیه که تمرکز بیش از حد قدرت در دولت ایجاد میکنه. میگن یه روز در مملکت حضرت سلیمان باد شدیدی وزید و پیرزنی از پشتبام افتاد پایین و دستش شکست، رفت پیش سلیمان و گفت از باد شکایت دارم. سلیمان باد رو…
کسی که به محض پیاده شدن از کشتی باید جریمه بده، فکر میکنه این پول خودش بود که ازش گرفتن، و احساس طلبکاری از دنیا میکنه. ولی این میخواد بگه چیزهایی که دارید معمولا مال خودتون نیستند، و اگه احیانا بخشی ازشون بدون هیچ توضیحی که برای خودتون قابل فهم باشه ازتون گرفته شد، ممکنه برای صاف کردن بدهیتون باشه، نه طلبکار شدنتون.
31