جمهوری اسلامی امروز مثل تکه پلاستیکی از یک ماشین سواریه که از یک سانحه پرتلفات در سال ۵۷ بجا مونده و در وسط اتوبان رها شده. ماشینهای دیگه وقتی میبینن چنین چیز سیاه نامشخصی در وسط مسیره، فرمان رو کمی میچرخونند تا نره زیر لاستیکشون و خراشی بشون نیفته. بنابراین تکه پلاستیک سرجاش میمونه و ماشینهای دیگه با سرعت از کنارش رد میشن. اینکه تونسته برای مدت طولانی اون وسط بمونه عدهای رو به این سوال میندازه که «اگه یه تکه پلاستیک شکسته ساده سیاه بود چطور تا الان وسط چنین جایی دوام آورده؟ پس حتما یه تکه پلاستیک شکسته ساده سیاه نیست». اما ماشینهای دیگه به عبور کردن با سرعت زیاد ادامه میدن، و تکه پلاستیک زیر نور آفتاب خشکتر و فرسودهتر از همیشه میشه. تا اینکه به مرور بر اثر پاسکاری بین لاستیک کامیونهای عبوری به قطعات کوچکتر تبدیل، و به حاشیه اتوبان پرت میشه. و کسی به یاد نخواهد آورد که چیزی اون وسط بود.
45
برای اونایی که عادت دارند شانزده بار فریب بخورند:
فرق پشیمانی از گذشته، و ریبرندینگ اینه که تو اولی فرد پشیمان سعی میکنه بگه بقیه باید چه کنند که مثل «خودش در گذشته» نشن، اما در دومی سعی میکنه بگه «فقط این من جدید» را ببینید!
برای اونایی که گردش چرخ تاریخ رو به شکل یک موزیکویدئو دنبال میکنند:
نه. این چرخ به میل شما نخواهد چرخید. اشرار با سرودن شعر نابود نمیشن. مگر اینکه به زبان خشونت باشه. سلبریتی و مدل و «خانوم زیبا» این زبان رو بلد نیست. برای جنگ باید هیولا بود.
Hope it helps.
فرق پشیمانی از گذشته، و ریبرندینگ اینه که تو اولی فرد پشیمان سعی میکنه بگه بقیه باید چه کنند که مثل «خودش در گذشته» نشن، اما در دومی سعی میکنه بگه «فقط این من جدید» را ببینید!
برای اونایی که گردش چرخ تاریخ رو به شکل یک موزیکویدئو دنبال میکنند:
نه. این چرخ به میل شما نخواهد چرخید. اشرار با سرودن شعر نابود نمیشن. مگر اینکه به زبان خشونت باشه. سلبریتی و مدل و «خانوم زیبا» این زبان رو بلد نیست. برای جنگ باید هیولا بود.
Hope it helps.
67
همگی بیست یا بیست و یک ساله بودیم. یکی از پسرها داشت به بقیه از سختی زندگی که تا همون موقع کشیده بود حرف میزد، که خیلی زودتر از موعد مجبور شده از خونه بزنه بیرون و مستقل بشه، چون با پدرخونده نمیشد کنار اومد، و خیلی از شبها بالش رو از اشک خیس میکرده، چون خیلی کارها رو بلد نبوده و برای خیلی از تصمیمها نمیدونسته باید چه کنه و اینکه هیچکس نبوده که ازش کمک بخواد، آزارش میداده. از من کمی ناراحت شد وقتی گفتم «این بهتر ازینه که فکر کنی پدر داری و بعدن بفهمی نداری». چون هم مسابقه کی بدبختتره؟ باعث شد بش برخوره، و هم نمیتونست بگه حرفم ناصوابه. چون خودش هم میدونست که واقعیته. تندی حس اینکه بدونی پولی تو حسابت نیست که چیزی که میخوای رو بخری، به تندی حس اینکه فکر کنی پولی تو حسابت هست و بری که بخری، و موقع پرداخت بفهمی نداری، نیست. توهم پدر داشتن، یه اشتباه بزرگ در چک کردن داراییته.
آدمها یک پدر ندارند. طبقاتی از پدرها رو دارند. پدر اولیه همونیه که ژنشون رو ازش گرفتن. که اگه خوششانس باشند معلمشون هم میشه. و خیلی وقتها این شانس وجود نداره. پدر بعدیشون میتونه مادرشون باشه. یا برادرشون. وقتی از همه اینها گذشت میتونه همسرشون باشه. ازون که گذشت میتونه رفیقشون باشه. اگه ازون هم گذشت، میتونه مزیتهای بدنیشون باشه. مثل قدرت بیانشون. زبان بعضیها پدرشونه. دستشون رو میگیره و به جاهای مختلفی هدایتشون میکنه. زبانشون جای عقلشون میشینه، و درست و غلط رو تعیین میکنه. تا جایی که انقدر بش وابسته میشن که به خودشون میگن «اگه این زبان رو نداشتم معلوم نبود چه بلایی سرم میاومد!». اما از همه اینها که گذشت، در مرحله آخر، پدر نهایی پول خواهد بود. پول چیزیه که بشون پناه میده، بشون کمک میکنه تصمیم بگیرند، بشون امکان میده از بنبست خارج بشن. پول همونیه که میتونند در هر زمان و مکانی باش تماس بگیرن و بش بگن «کمک» و سریع به دادشون برسه. پدر نهایی، تنها پدریه که هم تکیهگاهه، هم نصیحت نمیکنه. هم راهحل میسازه هم توقع نداره. پدر نهایی تنها پدریه که میتونه تمام ترسها رو برطرف کنه، نه فقط تعدادی ازونها رو.
اگه یه روز پول دیگه پول نباشه، یعنی در مرحله آخر خبری نیست، و پدر نهایی وجود نداره. مردم مرگ پدرشون رو تحمل میکنند، و مرگ برادرشون رو، و مرگ همسرشون رو، و مرگ رفیقشون رو، و حتی مرگ مزیتهای بدنشون رو، اما مرگ پول رو نمیتونند تحمل کنند. چون بعد ازون، شناور شدن در اقیانوسه، در حالی که هوا تاریکه. وحشتی که قویترین مردان رو هم از پا میندازه.
مردم ما دارند مرگ پدر نهایی خودشون رو میبینند، و برای همین وحشتزده و عزادارند.
آدمها یک پدر ندارند. طبقاتی از پدرها رو دارند. پدر اولیه همونیه که ژنشون رو ازش گرفتن. که اگه خوششانس باشند معلمشون هم میشه. و خیلی وقتها این شانس وجود نداره. پدر بعدیشون میتونه مادرشون باشه. یا برادرشون. وقتی از همه اینها گذشت میتونه همسرشون باشه. ازون که گذشت میتونه رفیقشون باشه. اگه ازون هم گذشت، میتونه مزیتهای بدنیشون باشه. مثل قدرت بیانشون. زبان بعضیها پدرشونه. دستشون رو میگیره و به جاهای مختلفی هدایتشون میکنه. زبانشون جای عقلشون میشینه، و درست و غلط رو تعیین میکنه. تا جایی که انقدر بش وابسته میشن که به خودشون میگن «اگه این زبان رو نداشتم معلوم نبود چه بلایی سرم میاومد!». اما از همه اینها که گذشت، در مرحله آخر، پدر نهایی پول خواهد بود. پول چیزیه که بشون پناه میده، بشون کمک میکنه تصمیم بگیرند، بشون امکان میده از بنبست خارج بشن. پول همونیه که میتونند در هر زمان و مکانی باش تماس بگیرن و بش بگن «کمک» و سریع به دادشون برسه. پدر نهایی، تنها پدریه که هم تکیهگاهه، هم نصیحت نمیکنه. هم راهحل میسازه هم توقع نداره. پدر نهایی تنها پدریه که میتونه تمام ترسها رو برطرف کنه، نه فقط تعدادی ازونها رو.
اگه یه روز پول دیگه پول نباشه، یعنی در مرحله آخر خبری نیست، و پدر نهایی وجود نداره. مردم مرگ پدرشون رو تحمل میکنند، و مرگ برادرشون رو، و مرگ همسرشون رو، و مرگ رفیقشون رو، و حتی مرگ مزیتهای بدنشون رو، اما مرگ پول رو نمیتونند تحمل کنند. چون بعد ازون، شناور شدن در اقیانوسه، در حالی که هوا تاریکه. وحشتی که قویترین مردان رو هم از پا میندازه.
مردم ما دارند مرگ پدر نهایی خودشون رو میبینند، و برای همین وحشتزده و عزادارند.
53
از مهاجرستیزی مهاجرزادهها شگفتزدهاند، مخصوصن وقتی اون مهاجرزادهها در قدرت هستند، مثل برخی از مسئولان دولت ترامپ. به نظرشون خیلی عجیبه که یک یهودیزاده که نسل قبلش از ترس قتلعام به آمریکا پناهنده شده بودند، مهاجرها رو به شکل آفت ببینه. مگه این آمریکا همون آمریکایی نیست که به پدر و مادرش پناه داد؟ چرا حالا این پناه رو برای بقیه بیچارگان عالم حرام میدونه؟
ریشه این تعجب، از بیاطلاعی از طرز کار ذهن آدمهای متنفر از خانهست. اگه کسی که سفیدپوست نیست، به سفیدپوست میگه «چرا نگران نیستی که رنگینپوستان بیفرهنگ ریختن تو کشورت؟»، دلسوز سفیدپوستها نیست. دلسوز خودشه، چون داره میگه «نذارید اینجا مثل خونه قبلی من بشه». بچهمسلمانی که میگه «چرا میذارید انقدر مسجد بسازند؟» نگران افول مسیحیت نیست. نگران اینه که اونجا هم مثل خونه قبلیش بشه که مسجد زیاد داشت، و صدای اذانشون روزی چندبار یادش مینداخت که زندانی عقاید دیگرانه.
غلط بودن این دلواپسیها به خاطر نژادپرستی این مهاجرها و مهاجرزادههای مهاجرستیز نیست (اونها هم مثل بقیه آدمها نژادپرستند، یکی کمتر و یکی بیشتر، ولی دلیل این دلواپسی اون نیست). غلط بودن این دلواپسیها به خاطر بیمار بودن این دلواپسهاست. خونه قبلی بیمارشون کرد. اونها خانوادههایی داشتند که حتی محبتشون یک نوع سلاح بود. مدرسهای داشتند که یک پادگان زندگیسوز بود. شهری داشتند که یک اردوگاه زشت بود. شغلی داشتند که بردگی قانونی بود. و اطرافیانی که منتظر یک لغزش بودند تا دریدن همنوع رو موجه بدونند. و قضاوت آدم بیمار آزاردیده همین میتونه باشه که از تصویرها و علائم ظاهری پنیک کنه. وقتی به اروپایی میگه «از پاکستانیها بترسید» منظورش اینه که «من از پاکستانیها میترسم». چون زندگی پاکستانی رو میشناسه، و آزارش داده، و کابوسشه. دختری که مورد تجاوز گروهی قرار گرفته، به قضاوت درست اهمیت نمیده. فوبیا از مردان، تنهاش میکنه. اما ترجیح میده با این فوبیا زندگی کنه تا اینکه چشمانش رو بازتر کنه. چون به نظرش این فوبیا در موقعیت امنتری قرارش میده. ترجیح میده اشتباه کنه ولی امن بمونه.
اما اشتباه، اشتباهه. احساسات رو به نگاه سیستمی ترجیح دادن اشتباهه. کسی که درگیر احساساته، ظاهر آدم غربی رو، که خونه دومش رو از قبل ساختهاند، به شکل یونیفرمی به رنگ فسفری میبینه که کارگران یک پروژه ساختمانی به تن میکنند (که آدمهایی که خونه قبلیش رو ساختند اون یونیفرم رو ندارند) و فکر میکنه این یونیفرم تعیین میکنه که کی میتونه این پروژه رو به سرانجام برسونه. گاهی حتی سعی میکنه این یونیفرم رو به زور بپوشه، مثل وقتی که اصرار میکنه بگه آریاییه، یا به مسیحیت علقه داره. اما دنیای فیزیکی اینجوری کار نمیکنه.
دنیای فیزیکی درباره سیستمها و بهرهمندی ازونها دو قاعده متضاد داره. در قاعده اول، برای ساختن سیستمی که درست کار بکنه، باید تصمیمات سخت گرفت، و گرفتن تصمیم سخت در هیچ ژن و هیچ مذهب و هیچ جغرافیایی تخفیف نمیخوره. آلمان امروز هرچه هست، محصول تجمیع هزاران تصمیم خیلی سخت بوده، و آلمانیها برای هیچکدومش با رنگ پوستشون و یا نوع مذهبشون تخفیف نگرفتهاند که براشون سبکتر بشه.
در قاعده دوم، به کسانی پاداش داده میشه که لایقش نیستند (چون تصمیمات سخت نگرفتهاند). مثل کسانی که بدون اینکه حتی زیرک بوده باشند صاحب ثروتهایی میشن که بقیه ملتها بش محتاجند. ثروتهایی مثل منابع انرژی، مثل آب و زمینهای حاصلخیز (یه زمانی ادویه و پوست حیوانات هم در این لیست بود).
بنابراین مردم به سه دسته تقسیم میشن. اونهایی که یک خونه مرتب ساختهاند، چون قبلا درد ساختن یک سیستم قوی رو تحمل کردهاند. اونهایی که درد ساختن رو تحمل نکردن و شانس، ضرورت تحملش رو مدام براشون به تأخیر میندازه. و دسته سوم اونهایی که نه درد ساختن رو تحمل کردهاند، و نه شانس به تأخیر افتادنش رو دارند. اگه آدمها رو به شکل کلونیهای زنبور ببینی، این سه دسته باید تفکیکشده بمونند تا مشکلی پیش نیاد. اما آدمها مثل کلونیهای زنبور نیستند. هر آدمی اراده و شخصیت مستقلی داره که میتونه خیلی چیزها رو تغییر بده، و اگه دنیا رو تغییر نداد حداقل خودش رو از بقیه متمایز کنه. آدمی که تو دسته سوم بوده، و بخواد تصمیمهای سخت بگیره، میتونه تو دسته دوم آدم تأثیرگذاری باشه، و همچنین آدمی که تو دسته دوم بوده، وقتی در دسته اول قرار میگیره. و برعکس آدمی که هفت جدش در دسته اول بودند ممکنه به آینده خونه بیاعتنا باشه. تمدن رو یونیفرمها نمیسازند. اونهایی میسازند که «میخوان» بسازند.
ریشه این تعجب، از بیاطلاعی از طرز کار ذهن آدمهای متنفر از خانهست. اگه کسی که سفیدپوست نیست، به سفیدپوست میگه «چرا نگران نیستی که رنگینپوستان بیفرهنگ ریختن تو کشورت؟»، دلسوز سفیدپوستها نیست. دلسوز خودشه، چون داره میگه «نذارید اینجا مثل خونه قبلی من بشه». بچهمسلمانی که میگه «چرا میذارید انقدر مسجد بسازند؟» نگران افول مسیحیت نیست. نگران اینه که اونجا هم مثل خونه قبلیش بشه که مسجد زیاد داشت، و صدای اذانشون روزی چندبار یادش مینداخت که زندانی عقاید دیگرانه.
غلط بودن این دلواپسیها به خاطر نژادپرستی این مهاجرها و مهاجرزادههای مهاجرستیز نیست (اونها هم مثل بقیه آدمها نژادپرستند، یکی کمتر و یکی بیشتر، ولی دلیل این دلواپسی اون نیست). غلط بودن این دلواپسیها به خاطر بیمار بودن این دلواپسهاست. خونه قبلی بیمارشون کرد. اونها خانوادههایی داشتند که حتی محبتشون یک نوع سلاح بود. مدرسهای داشتند که یک پادگان زندگیسوز بود. شهری داشتند که یک اردوگاه زشت بود. شغلی داشتند که بردگی قانونی بود. و اطرافیانی که منتظر یک لغزش بودند تا دریدن همنوع رو موجه بدونند. و قضاوت آدم بیمار آزاردیده همین میتونه باشه که از تصویرها و علائم ظاهری پنیک کنه. وقتی به اروپایی میگه «از پاکستانیها بترسید» منظورش اینه که «من از پاکستانیها میترسم». چون زندگی پاکستانی رو میشناسه، و آزارش داده، و کابوسشه. دختری که مورد تجاوز گروهی قرار گرفته، به قضاوت درست اهمیت نمیده. فوبیا از مردان، تنهاش میکنه. اما ترجیح میده با این فوبیا زندگی کنه تا اینکه چشمانش رو بازتر کنه. چون به نظرش این فوبیا در موقعیت امنتری قرارش میده. ترجیح میده اشتباه کنه ولی امن بمونه.
اما اشتباه، اشتباهه. احساسات رو به نگاه سیستمی ترجیح دادن اشتباهه. کسی که درگیر احساساته، ظاهر آدم غربی رو، که خونه دومش رو از قبل ساختهاند، به شکل یونیفرمی به رنگ فسفری میبینه که کارگران یک پروژه ساختمانی به تن میکنند (که آدمهایی که خونه قبلیش رو ساختند اون یونیفرم رو ندارند) و فکر میکنه این یونیفرم تعیین میکنه که کی میتونه این پروژه رو به سرانجام برسونه. گاهی حتی سعی میکنه این یونیفرم رو به زور بپوشه، مثل وقتی که اصرار میکنه بگه آریاییه، یا به مسیحیت علقه داره. اما دنیای فیزیکی اینجوری کار نمیکنه.
دنیای فیزیکی درباره سیستمها و بهرهمندی ازونها دو قاعده متضاد داره. در قاعده اول، برای ساختن سیستمی که درست کار بکنه، باید تصمیمات سخت گرفت، و گرفتن تصمیم سخت در هیچ ژن و هیچ مذهب و هیچ جغرافیایی تخفیف نمیخوره. آلمان امروز هرچه هست، محصول تجمیع هزاران تصمیم خیلی سخت بوده، و آلمانیها برای هیچکدومش با رنگ پوستشون و یا نوع مذهبشون تخفیف نگرفتهاند که براشون سبکتر بشه.
در قاعده دوم، به کسانی پاداش داده میشه که لایقش نیستند (چون تصمیمات سخت نگرفتهاند). مثل کسانی که بدون اینکه حتی زیرک بوده باشند صاحب ثروتهایی میشن که بقیه ملتها بش محتاجند. ثروتهایی مثل منابع انرژی، مثل آب و زمینهای حاصلخیز (یه زمانی ادویه و پوست حیوانات هم در این لیست بود).
بنابراین مردم به سه دسته تقسیم میشن. اونهایی که یک خونه مرتب ساختهاند، چون قبلا درد ساختن یک سیستم قوی رو تحمل کردهاند. اونهایی که درد ساختن رو تحمل نکردن و شانس، ضرورت تحملش رو مدام براشون به تأخیر میندازه. و دسته سوم اونهایی که نه درد ساختن رو تحمل کردهاند، و نه شانس به تأخیر افتادنش رو دارند. اگه آدمها رو به شکل کلونیهای زنبور ببینی، این سه دسته باید تفکیکشده بمونند تا مشکلی پیش نیاد. اما آدمها مثل کلونیهای زنبور نیستند. هر آدمی اراده و شخصیت مستقلی داره که میتونه خیلی چیزها رو تغییر بده، و اگه دنیا رو تغییر نداد حداقل خودش رو از بقیه متمایز کنه. آدمی که تو دسته سوم بوده، و بخواد تصمیمهای سخت بگیره، میتونه تو دسته دوم آدم تأثیرگذاری باشه، و همچنین آدمی که تو دسته دوم بوده، وقتی در دسته اول قرار میگیره. و برعکس آدمی که هفت جدش در دسته اول بودند ممکنه به آینده خونه بیاعتنا باشه. تمدن رو یونیفرمها نمیسازند. اونهایی میسازند که «میخوان» بسازند.
46
در تمام عمرش یکبار اسلحه دست نگرفته. چون همیشه جلوی دوربین بوده. هیچوقت در موقعیتی نبوده که مرگ رو جلوی چشم خودش ببینه. اما میگه جنگ ذاتا مقدس است! بله برای اونهایی که همیشه جلوی دوربین هستن جنگ ذاتا مقدس است. اما گناه چنین شارلاتانهایی که روی خون دیگران سوار میشن، به اندازه گناه کسانی که خونشون رو تقدیم این شارلاتانها میکنند نیست. شارلاتان شاید زندگی دیگران رو برای خودش خرج کنه. ولی حداقل این احترام رو برای زندگی خودش قائله که زندگی دیگران رو برای خودش خرج کنه. اونی که خونش رو تقدیم این شارلاتان میکنه، کسری ازین احترام رو هم برای زندگی خودش قائل نیست.
23
ایتالیا کمکهای نظامی به اوکراین رو برای سال میلادی جدید هم تمدید کرد.
این باید کافی باشه برای کسانی که فکر میکنند دولت روسوفیل فعلی آمریکا، یه پدیده فاشیستیه. کسی در جبهه غرب از جورجا ملونی فاشیستتر نیست. اگه ریشه حزبش رو بگیری و بری عقب میرسی به طرفداران سابق موسولینی!
روسوفیلی مدرن، درباره فاشیسم نیست. درباره خلافکاری مالیه. دولت فعلی آمریکا، و بقیه طرفداران روسیه، دنبال دنیای بدون قانون در فعالیتهای تجاری هستند، و اروپا رو به شکل «پاسدار قانون» میبینند که باید تضعیفش کرد.
فاشیسم دغدغه این خلافکارها و خلافپسندها نیست. چون حتی فاشیست هم حداقلی از آرمان رو در ذهن داره، و اینها ندارند.
این باید کافی باشه برای کسانی که فکر میکنند دولت روسوفیل فعلی آمریکا، یه پدیده فاشیستیه. کسی در جبهه غرب از جورجا ملونی فاشیستتر نیست. اگه ریشه حزبش رو بگیری و بری عقب میرسی به طرفداران سابق موسولینی!
روسوفیلی مدرن، درباره فاشیسم نیست. درباره خلافکاری مالیه. دولت فعلی آمریکا، و بقیه طرفداران روسیه، دنبال دنیای بدون قانون در فعالیتهای تجاری هستند، و اروپا رو به شکل «پاسدار قانون» میبینند که باید تضعیفش کرد.
فاشیسم دغدغه این خلافکارها و خلافپسندها نیست. چون حتی فاشیست هم حداقلی از آرمان رو در ذهن داره، و اینها ندارند.
15
هرچند اصل موضوع یک واقعیته، و وقتی کشور در معرض سقوط تمدنی قرار میگیره، دیگه رقابت با دیگر کشورها رو باید فراموش کرد، اما این فرمول درستی برای تخمین اون آینده سیاه نیست.
در صورتی که یک سیستم عرفی و نرمال بر کشور حاکم باشه، رشد جیدیپی متناسب است با فقیرهایی که میتونی از سطح فقر بالا بکشی. آمریکا و فرانسه و ایتالیا نمیتونند بیش از ۲ درصد (با احتساب تورم) رشد داشته باشند چون فقیرهاشون تقریبا تموم شده، و برای همینه که برای رشد بیشتر مجبورند فقیر از خارج وارد کنند، که بش میگن «مهاجر». بنابراین نه تنها برای ایران نرمالشده، رشد ۷ درصدی سخت نیست، بلکه برای کشوری که میلیونها فقیر داره، رشد سالانه ۲۰ درصد هم چیزی عجیبی نخواهد بود. ولی تا ابد برای چنین رشد جهشی وقت نیست. چون فقیر جوان رو میشه خیلی راحت بالا کشید. وقتی جمعیت پیر شد دیگه دیر خواهد بود.
در صورتی که یک سیستم عرفی و نرمال بر کشور حاکم باشه، رشد جیدیپی متناسب است با فقیرهایی که میتونی از سطح فقر بالا بکشی. آمریکا و فرانسه و ایتالیا نمیتونند بیش از ۲ درصد (با احتساب تورم) رشد داشته باشند چون فقیرهاشون تقریبا تموم شده، و برای همینه که برای رشد بیشتر مجبورند فقیر از خارج وارد کنند، که بش میگن «مهاجر». بنابراین نه تنها برای ایران نرمالشده، رشد ۷ درصدی سخت نیست، بلکه برای کشوری که میلیونها فقیر داره، رشد سالانه ۲۰ درصد هم چیزی عجیبی نخواهد بود. ولی تا ابد برای چنین رشد جهشی وقت نیست. چون فقیر جوان رو میشه خیلی راحت بالا کشید. وقتی جمعیت پیر شد دیگه دیر خواهد بود.
25
Anarchonomy
ایرانیها یا به علائم حسیاست ندارند، یا وقتی دارند حساسیت آخرالزمانی دارند. وقتی میگفتم آیلتس رو ول کنید و به فکر قایق بادی برای فرار باشید، میخندیدند، حالا در تخمین تورم دست و دلبازی میکنند. علت رشد زیاد دوازده ماه گذشته، ریخت و پاشهای مربوط به جنگ بود.…
این برابر کردن ابرتورم با فروپاشی از کجا اومده؟ اتفاقا این فرسایش طولانیه که منجر به سقوط میشه، چون بنیه اقتصادی هیچ کشوری لایتناهی نیست که فرسایش طولانی رو تحمل کنه. کشور درگیر ابرتورم زیمبابوه بود. سه سال پیش تورم این کشور ۲۸۵ درصد بود. امروز رسیده به ۲۰ درصد! یعنی یک دوم تورم رسمی ایران، و یک سوم تورم غیر رسمی ایران.
در فرسایش مزمن، ایران حتی قابل مقایسه با ترکیه هم نیست. چون هرساله حجم زیادی از دلار وارد این کشور میشه. امروز جیدیپی ترکیه به یورو، از جیدیپی مجموع کشورهای اروپای شرقی بیشتره (طوری که انگار امپراتوری عثمانی دوباره زنده شده و بالکان دوباره در سیطرهش قرار گرفته). ۳۰ درصد تورم در ترکیه معادل ۳۰ درصد در ایران نیست. هرگونه مقایسه ایران فعلی با هر کشوری در هر دورهای، از بیخ اشتباه است.
در فرسایش مزمن، ایران حتی قابل مقایسه با ترکیه هم نیست. چون هرساله حجم زیادی از دلار وارد این کشور میشه. امروز جیدیپی ترکیه به یورو، از جیدیپی مجموع کشورهای اروپای شرقی بیشتره (طوری که انگار امپراتوری عثمانی دوباره زنده شده و بالکان دوباره در سیطرهش قرار گرفته). ۳۰ درصد تورم در ترکیه معادل ۳۰ درصد در ایران نیست. هرگونه مقایسه ایران فعلی با هر کشوری در هر دورهای، از بیخ اشتباه است.
20
Anarchonomy
از مهاجرستیزی مهاجرزادهها شگفتزدهاند، مخصوصن وقتی اون مهاجرزادهها در قدرت هستند، مثل برخی از مسئولان دولت ترامپ. به نظرشون خیلی عجیبه که یک یهودیزاده که نسل قبلش از ترس قتلعام به آمریکا پناهنده شده بودند، مهاجرها رو به شکل آفت ببینه. مگه این آمریکا همون…
آنتونی جاشوا تو یه تصادف تو کشور خودش زخمی شد و دو نفر از رفقاش هم کشته شدند. واقعیتی که بش اشاره میکنه اینه که نه خبری از آمبولانس بود و نه امداد و نه کسی که بلد باشه مصدوم رو به شکل استاندارد بیرون بیاره. ملت گلهوار ریختن دور ماشین، و فقر نیجریه اینجوری خودش رو نشون میده که وقتی سیستم وجود نداره، هرچقدر هم پولدار باشی، در موقعیتهای اورژانسی به اندازه بقیه مردم فقیری.
این چیزیه که بخش عمده پولدارهای ایران، یا حتی اونهایی که پشتوانه غیرریالی دارن و دلشون بش خوشه، ازش بیاطلاعند، یا ترجیح میدن بش فکر نکنند.
این چیزیه که بخش عمده پولدارهای ایران، یا حتی اونهایی که پشتوانه غیرریالی دارن و دلشون بش خوشه، ازش بیاطلاعند، یا ترجیح میدن بش فکر نکنند.
28
حتما زیاد شنیدید که میگن پلهای پشت سرت رو خراب نکن. این معرف فرهنگ ماست. مقصد همواره یک هدف موقت بوده، یک پناهگاه، جایی برای فرار. پل پشت سر در این فرهنگ مثل ناموسه، چون میخواد یه روز برگرده، و دوباره ساکن گذشته بشه. کسی که میخواد ادامه بده، و در مقصد یک زندگی نو بسازه، به پل پشت سر فکر نمیکنه.
وقتی ارنان کورتس به سواحل قاره آمریکا رسید، که به نظر میاومد قراره یا از گرسنگی بمیرند، یا توسط قبیلههای بومی زنده زنده خورده بشن، دستور داد کشتیها رو بسوزونند. تا هیچ ملوانی فکر نکنه شانسی برای برگشت هست. چون دقیقا برای حشمت و جاه آمده بود و میخواست ادامه بده، و با حتی یک درصد احتمال برگشت، نمیشد ادامه داد.
اسپانیاییها کم کثافتکاری نکردند. اما فکر نکنم بهانه ایرانی برای نسوزوندن کشتیها پاکی و عصمت باشه. دلیلش اینه که همیشه میخواد ساکن گذشته بمونه، و «پاسپورت پشت سر» رو حفظ کنه. ولی دنیای جدید رو کورتسها ساختند، و در گذشتهماندگان، به پاورقی تاریخ منتقل شدند.
حالا فرهنگت رو انتخاب کن.
وقتی ارنان کورتس به سواحل قاره آمریکا رسید، که به نظر میاومد قراره یا از گرسنگی بمیرند، یا توسط قبیلههای بومی زنده زنده خورده بشن، دستور داد کشتیها رو بسوزونند. تا هیچ ملوانی فکر نکنه شانسی برای برگشت هست. چون دقیقا برای حشمت و جاه آمده بود و میخواست ادامه بده، و با حتی یک درصد احتمال برگشت، نمیشد ادامه داد.
اسپانیاییها کم کثافتکاری نکردند. اما فکر نکنم بهانه ایرانی برای نسوزوندن کشتیها پاکی و عصمت باشه. دلیلش اینه که همیشه میخواد ساکن گذشته بمونه، و «پاسپورت پشت سر» رو حفظ کنه. ولی دنیای جدید رو کورتسها ساختند، و در گذشتهماندگان، به پاورقی تاریخ منتقل شدند.
حالا فرهنگت رو انتخاب کن.
1.03K
یه شب سرد، جایی در یک شهر دورافتاده بود، که وسط چمن تنها میدون بزرگش که کسی دورش نمیزد نشسته بودم، به خودم گفتم قرار بود زنده بمونی ولی قراره هرچی میری جلوتر سردتر، تاریکتر، ترسناکتر، سوزانندهتر، و خردکنندهتر باشه، طوری که انگار به اعماق زمین تبعید شدی و همینطور پایینتر میری، و قراره تو زودتر از بقیه مردم طعمش رو بچشی. مطمئنی میتونی؟
و خودم جواب دادم «مگه انتخابی جز چشیدنش وجود داره؟».
حجم یأسی که از آدمها دارم دریافت میکنم به خوبی نشون میده این سیاهی اعماق، خارج از انتظاراتشون بوده و فکر میکنند گزینهای غیر از چشیدنش وجود داره و دنبالش میگردند.
تکامل، مغز ما رو وادار کرد برای اتفاقات بیولوژیک، پاداش و مجازات بسازه، که به لذت و درد منجر شد. وقتی با تلخیهای حیات مواجه شدیم قانون بدنمون رو به کل هستی تعمیم دادیم. دلمون خواست باور کنیم که چشیدن زهر، بیدستمزد نیست، و اگه اینجا هم نشد، بعد از مرگ میشه دریافتش کرد. ولی اون بیرون چنین قراری نوشته نشده بود. حیات، تلخی رو میچشاند، و پاداش هم نمیداد.
به عنوان کسی که خیلی زودتر اینجا بوده، و به وحشت حاکمش خو گرفته، سر دروازه اعماق زمین نمیایستم تا به صف طولانی مردم کشورم خوش آمد بگم. چیزی که میتونم بشون بگم اینه که «اینجا اهمیت ندارد که مأیوسید. اهمیت ندارد که میترسید، و اهمیت ندارد که فکر میکنید نمیتوانید». احتمالا دوست داشته باشن که بشنوند در تاریکی، تنها بودن کشندهست، پس بهتره در کنار هم باشیم. و احتمالا بشون نگم «از اینجا به بعد حتی اهمیت نداره که کنار هم باشید». باید بذارم بعضی چیزها رو هم خودشون کشف کنند.
و خودم جواب دادم «مگه انتخابی جز چشیدنش وجود داره؟».
حجم یأسی که از آدمها دارم دریافت میکنم به خوبی نشون میده این سیاهی اعماق، خارج از انتظاراتشون بوده و فکر میکنند گزینهای غیر از چشیدنش وجود داره و دنبالش میگردند.
تکامل، مغز ما رو وادار کرد برای اتفاقات بیولوژیک، پاداش و مجازات بسازه، که به لذت و درد منجر شد. وقتی با تلخیهای حیات مواجه شدیم قانون بدنمون رو به کل هستی تعمیم دادیم. دلمون خواست باور کنیم که چشیدن زهر، بیدستمزد نیست، و اگه اینجا هم نشد، بعد از مرگ میشه دریافتش کرد. ولی اون بیرون چنین قراری نوشته نشده بود. حیات، تلخی رو میچشاند، و پاداش هم نمیداد.
به عنوان کسی که خیلی زودتر اینجا بوده، و به وحشت حاکمش خو گرفته، سر دروازه اعماق زمین نمیایستم تا به صف طولانی مردم کشورم خوش آمد بگم. چیزی که میتونم بشون بگم اینه که «اینجا اهمیت ندارد که مأیوسید. اهمیت ندارد که میترسید، و اهمیت ندارد که فکر میکنید نمیتوانید». احتمالا دوست داشته باشن که بشنوند در تاریکی، تنها بودن کشندهست، پس بهتره در کنار هم باشیم. و احتمالا بشون نگم «از اینجا به بعد حتی اهمیت نداره که کنار هم باشید». باید بذارم بعضی چیزها رو هم خودشون کشف کنند.
6
پهلویستیزی خیلیها از چپ بودنه، پهلویستیزی بعضیهای دیگه از فمنیست بودنه، پهلویستیزی بعضیهای دیگه از اقلیت قومی بودنه، و بعضیهای دیگه هم پول گرفتهاند که پهلویستیز باشند. اونهایی که پهلویستیزند چون سلطنتستیزند و دموکراسیخواه هستند، بسیار کمتر ازونی هستند که تصور میشه. دموکراسی دغدغه پنج درصد جامعه هم نیست. بنابراین وقتی دموکراسیخواه وارد بلبشوی سیاسی ایران میشه، فکر میکنه داره علیه پهلویستها موضع میگیره، اما بدون اینکه متوجه باشه، یا بش اعتراف کنه، داره علیه کلیت جامعه موضع میگیره. این «گروه زنستیز، دیگرستیز، فحاش، لمپن، تمامیت خواه، مخالف دانش و دانشگاه و مجیزگوی استبداد» همان «مردم ایران» هستند.
اسم پهلوی یه مخدر شد که تحمل درد این حقیقت رو به تأخیر بندازی، با این تلقین که گروهی از ایرانیان اینطور هستند، و باید روی بقیه ایرانیان فوکوس کرد. ولی بقیهای وجود نداره رفیق.
اسم پهلوی یه مخدر شد که تحمل درد این حقیقت رو به تأخیر بندازی، با این تلقین که گروهی از ایرانیان اینطور هستند، و باید روی بقیه ایرانیان فوکوس کرد. ولی بقیهای وجود نداره رفیق.
128
رییسجمهور ایران ادعا میکنه برای انتخاب رییس بانک مرکزی با نخبگان مشورت کرده. اما مشورت با هیچکس لازم نیست. کافیه سر خیابون بایسته و دست یک نفر رو رندوم بگیره و بندازه تو ون و با خودش ببره. اگه اون فرد یه گوشی داشته باشه و بتونه با چتجیپیتی کار کنه کافیه. چون هوش مصنوعی میتونه راه حل وضعیت پولی ایران رو در اختیارش قرار بده. من ازش پرسیدم و این راه حل رو ارائه داد:
ریال رو لینک کنید به سبد چهارگانهای از کامودیتیها: طلا، نفت، گاز، برق تجدیدپذیر. اما نسبتش رو با نوسانات تنظیم کنید. فرض کنید یک نرخ رو به عنوان نقطه مبنای ۱۰۰ در نظر گرفتهاید. اگه طلا ۱۰ درصد مثبت نسبت به ۱۰۰ حرکت کرد، شما نسبت ریال به طلا رو ۱۰ درصد منفی حرکت بدید، تا نوسان جهانیش گرفته بشه. ولی این کار رو با میانگین شش ماهه تغییر قیمت جهانی طلا انجام بدید. حالا به جای فقط طلا این کار رو با نرخ کل سبد انجام بدید. اگه شوک جهانی به انرژی وارد شد، میتونید با منابع خودتون جبران کنید (چون رو دریای نفت و گاز نشستید). نرخ جهانی طلا دست شما نیست، نفت و گاز تا حدی دست شماست، و برق تجدیدپذیر کاملا دست خودتونه (چون وسعت بزرگی از برهوت آفتابگیر دارید). بنابراین طلا حکم اعتبار سیستم رو داره، نفت و گاز سنسورهای وضعیت جهانی هستند، و برق یک اهرم ضربهگیر داخلی. یک ترکیب ایدهآل. اینجوری سرمایهگذاری در بخش انرژی، چه فسیلی و چه تجدیدپذیر، به استحکامدهنده پایه پولی تبدیل میشه. تنها بدیش اینه که ممکنه تولید برق خورشیدی از حالت کاملا تجاری خارج شده و به یک ابزار سیاسی برای وعدههای اقتصادی تبدیل بشه. که لازمهش اینه که بازار برق رو تا حد ممکن شفاف و قانونمند نگه دارید.
به همین سادگی. اگه بش بگم کد وزنبندی هر کامودیتی و فرمول بالا پایین کردن نسبتها رو هم بم میده. فقط یه ون مشکی لازم داری، که الان گذاشتی سر چهارراه ولیعصر.
ریال رو لینک کنید به سبد چهارگانهای از کامودیتیها: طلا، نفت، گاز، برق تجدیدپذیر. اما نسبتش رو با نوسانات تنظیم کنید. فرض کنید یک نرخ رو به عنوان نقطه مبنای ۱۰۰ در نظر گرفتهاید. اگه طلا ۱۰ درصد مثبت نسبت به ۱۰۰ حرکت کرد، شما نسبت ریال به طلا رو ۱۰ درصد منفی حرکت بدید، تا نوسان جهانیش گرفته بشه. ولی این کار رو با میانگین شش ماهه تغییر قیمت جهانی طلا انجام بدید. حالا به جای فقط طلا این کار رو با نرخ کل سبد انجام بدید. اگه شوک جهانی به انرژی وارد شد، میتونید با منابع خودتون جبران کنید (چون رو دریای نفت و گاز نشستید). نرخ جهانی طلا دست شما نیست، نفت و گاز تا حدی دست شماست، و برق تجدیدپذیر کاملا دست خودتونه (چون وسعت بزرگی از برهوت آفتابگیر دارید). بنابراین طلا حکم اعتبار سیستم رو داره، نفت و گاز سنسورهای وضعیت جهانی هستند، و برق یک اهرم ضربهگیر داخلی. یک ترکیب ایدهآل. اینجوری سرمایهگذاری در بخش انرژی، چه فسیلی و چه تجدیدپذیر، به استحکامدهنده پایه پولی تبدیل میشه. تنها بدیش اینه که ممکنه تولید برق خورشیدی از حالت کاملا تجاری خارج شده و به یک ابزار سیاسی برای وعدههای اقتصادی تبدیل بشه. که لازمهش اینه که بازار برق رو تا حد ممکن شفاف و قانونمند نگه دارید.
به همین سادگی. اگه بش بگم کد وزنبندی هر کامودیتی و فرمول بالا پایین کردن نسبتها رو هم بم میده. فقط یه ون مشکی لازم داری، که الان گذاشتی سر چهارراه ولیعصر.
53
درست سه سال از پستی که درباره چهار سال بعد نوشتم گذشته و گفته بودم انتظار اینه که مردم تا اون موقع از پهلوی عبور کرده باشند. اما عبور که نکردهاند هیچ، بلکه بیشتر از هر تاریخی بش متوسل شدهاند. و این شکست بزرگی برای یک جامعهست. اگه نظام در جنگ دوازده روزه، بد باخت، ملت هم در این اعتراضات اخیر بد باخت؛ و ازین لحاظ میشه گفت ملت و حکومت حداقل در شکست، همردیف هم شدند.
https://news.1rj.ru/str/anarchonomy/12031
https://news.1rj.ru/str/anarchonomy/12031
Telegram
Anarchonomy
خیلی از زندانیان سیاسی اعتراضات امسال چهارسال حبس گرفتن. من اگه یکی ازینها بودم، هیچ توقعی ازین جامعه نمیداشتم، ولی جای اینها نیستم. بیشتر اینها دوست دارند چهارسال بعد که اومدن بیرون شرایط خیلی تغییر کرده باشه. که یک فانتزی بیشتر نیست. اما میشه یه حداقلهایی…
4
ازونجایی که بخش قابل توجهی از خوانندگان اینجا سن پایینی دارند، میطلبه یک نصیحت درباره سلامت دندان و دهان در ژانر «از ما که گذشت، شما مراقب باشید» بشون بکنم. نصیحتی در سه بخش:
- اگه دندونهاتون زیادی بهم چسبیده یا ترکیب نامنظمی داره ارتودنسی کنید، یا هر کاری که دکتر پیشنهاد میده. همیشه دندونها از کنار پوسیده میشن، و اگه بد کنار هم نشسته باشند حتی نخ هم از لای اونها رد نخواهد شد که بتونید تمیز کنید، چه برسه مسواک. زمان ما فقط بچه پولدارها ارتودنسی میکردند. نه فقط برای اینکه ما نمیتونستیم هزینهش رو بدیم. بلکه برای اینکه فکر میکردیم فقط کاربرد زیبایی داره و برای مایی که ازش بیبهرهایم موضوعیتی نداره. با منطق «اگه در ورودی خونه کاهگلی رو از چوب گردو بسازیم کاخ نمیشه». و وقتی فهمیدیم که فقط کاربرد زیبایی نداشته که دیگه دیر بود. اگه دندانپزشک مطمئنه که مقصر اصلی بهم ریختگی ترتیب دندون عقله، بکشیدش، و به «حیفه، بعدن بدرد میخوره» افراد غیرمتخصص گوش ندید.
- از خوردن سه دسته از مواد توبه کنید: هرچیزی که اسیدیه، هرچیزی که شکر داره، هرچیزی که نشاستهایه. منظور از توبه این نیست که اگه غذایی خوردید که اینها رو داشت، دیگه نخورید. بلکه «بلافاصله» بعد از خوردن، دهانتون رو با آب قرقره کنید، طوری که انگار گناهی مرتکب شدید و بلافاصله پشیمان شدید. چیزهایی مثل نوشابه و آبمیوه که هم اسیدی و هم شکردار هستند، گناه بزرگتری هستند، پس سریعتر توبه کنید. هرجا که غذا هست شیر آب هم پیدا میشه که سه مشت آب ازش بگیرید و قرقره کنید، مگر اینکه در جنگل باشید. اگه ازینهایی هستید که بطری آب معدنی با خودشون همهجا میبرند، همیشه سه قلپ تهش رو برای قرقره نگه دارید. اگه جاییه که نمیشه آب قرقره رو بیرون ریخت، قورتش بدید. اگه زهر مار نخورده باشید مشکلی ایجاد نمیکنه. این کار حفاظت دندونهاتون رو بیشتر نمیکنه، اما تعداد سربازان دشمن رو کم میکنه. یک مزیت جانبی عادت قرقره کردن هم اینه که آب، مخصوصا اگه کمی سرد باشه، حساسیت دمایی دندونی که پوسیدگی داره و ظاهرش نشون نمیده رو، لو میده.
- هربار که شوک فقر به جامعه وارد میشه، اولین چیزی که تغییر میکنه تایم مراجعه به پزشکه. چون همه فکر میکنند وقتی هزینهها بالاست، مراجعه رو باید به وقتی موکول کرد که اوضاع خیلی خیت شده. و این اشتباه گرونیه. در مورد دندون هم، مثل بقیه موارد بدن، هرچه زودتر مراجعه انجام بشه، در درازمدت ارزونتر تموم میشه. هر ششماه یا هرسال یک عکس اوپیجی بگیرید و ببرید نشون بدید تا اگه دندونی پوسیدگی، حتی سطحی، داشت قبل ازینکه به عصب برسه ترمیم بشه. اگه مجبور بشید عصبکشی کنید، باید غزل خداحافظی با اون دندون رو آغاز کنید. چون مثل بمب ساعتی یک روز که اصلا انتظارش رو ندارید میشکنه، و معمولا اونجوری که میل ماست نمیشکنه و مجبور خواهید شد از ریشه درش بیارید. درسته که میشه بعدن ایمپلنت کرد، اما هر اقدامی بعد از از دست دادن دندون، مثل مادربزرگ ژاپنیه که بعد از مرگ گلدون خاکسترش رو میذارن روی طاقچه. جلوش میشه عود روشن کرد، اما مادربزرگ برنخواهد گشت.
شکستن دندون عصبکشیده شده دو دلیل داره. یک اینکه دندون بیعصب یک تکه استخوان بیصاحبه، و به مرور استحکامش رو از دست میده. دو اینکه دندونها مثل یک تیم با هم کار میکنند. دندونهایی که عصب دارند به مغز پیام میدن که «من اینجام و حالم خوبه فعلا». موقع جویدن، تصور میکنید دارید خودتون مدیریتش میکنید و لقمه رو با زبونتون جا به جا میکنید، ولی سیکل پیچیدهای از حرکات عضلاتی وجود داره که توسط مغز کنترل میشه. هربار که ماده غذایی میره به سمت هر دندون، اون دندون به مغز پیام میده «اوه خیلی واسه من سنگین شد، بده بغلی». اما دندون بیعصب نمیتونه این رو به مغز بگه، و چون از تیم خارج شده، بقیه مظلوم گیرش میارن، و در فرآیند جویدن بار بیشتری روی دوشش انداخته میشه. برای همینه که حتی موقع خوردن غذاهای نرم هم میشکنن، چون طرف فکر میکرده که فشار زیادی وارد نکرده، اما فشار زیادی وارد شده بوده. چون مغز خبر نداشته که چقدر وارد شده.
این روزها هر نوع ترمیمی گرونه، اما اگه لازم شد از خرج کافهنشینی و بیرون رفتن با دوستان بزنید و برای ترمیمهای سطحی که هنوز به عصب نرسیدن جمع کنید. برای رفیقبازی همیشه وقت هست، اما برای نجات دندان همیشه وقت نیست.
- اگه دندونهاتون زیادی بهم چسبیده یا ترکیب نامنظمی داره ارتودنسی کنید، یا هر کاری که دکتر پیشنهاد میده. همیشه دندونها از کنار پوسیده میشن، و اگه بد کنار هم نشسته باشند حتی نخ هم از لای اونها رد نخواهد شد که بتونید تمیز کنید، چه برسه مسواک. زمان ما فقط بچه پولدارها ارتودنسی میکردند. نه فقط برای اینکه ما نمیتونستیم هزینهش رو بدیم. بلکه برای اینکه فکر میکردیم فقط کاربرد زیبایی داره و برای مایی که ازش بیبهرهایم موضوعیتی نداره. با منطق «اگه در ورودی خونه کاهگلی رو از چوب گردو بسازیم کاخ نمیشه». و وقتی فهمیدیم که فقط کاربرد زیبایی نداشته که دیگه دیر بود. اگه دندانپزشک مطمئنه که مقصر اصلی بهم ریختگی ترتیب دندون عقله، بکشیدش، و به «حیفه، بعدن بدرد میخوره» افراد غیرمتخصص گوش ندید.
- از خوردن سه دسته از مواد توبه کنید: هرچیزی که اسیدیه، هرچیزی که شکر داره، هرچیزی که نشاستهایه. منظور از توبه این نیست که اگه غذایی خوردید که اینها رو داشت، دیگه نخورید. بلکه «بلافاصله» بعد از خوردن، دهانتون رو با آب قرقره کنید، طوری که انگار گناهی مرتکب شدید و بلافاصله پشیمان شدید. چیزهایی مثل نوشابه و آبمیوه که هم اسیدی و هم شکردار هستند، گناه بزرگتری هستند، پس سریعتر توبه کنید. هرجا که غذا هست شیر آب هم پیدا میشه که سه مشت آب ازش بگیرید و قرقره کنید، مگر اینکه در جنگل باشید. اگه ازینهایی هستید که بطری آب معدنی با خودشون همهجا میبرند، همیشه سه قلپ تهش رو برای قرقره نگه دارید. اگه جاییه که نمیشه آب قرقره رو بیرون ریخت، قورتش بدید. اگه زهر مار نخورده باشید مشکلی ایجاد نمیکنه. این کار حفاظت دندونهاتون رو بیشتر نمیکنه، اما تعداد سربازان دشمن رو کم میکنه. یک مزیت جانبی عادت قرقره کردن هم اینه که آب، مخصوصا اگه کمی سرد باشه، حساسیت دمایی دندونی که پوسیدگی داره و ظاهرش نشون نمیده رو، لو میده.
- هربار که شوک فقر به جامعه وارد میشه، اولین چیزی که تغییر میکنه تایم مراجعه به پزشکه. چون همه فکر میکنند وقتی هزینهها بالاست، مراجعه رو باید به وقتی موکول کرد که اوضاع خیلی خیت شده. و این اشتباه گرونیه. در مورد دندون هم، مثل بقیه موارد بدن، هرچه زودتر مراجعه انجام بشه، در درازمدت ارزونتر تموم میشه. هر ششماه یا هرسال یک عکس اوپیجی بگیرید و ببرید نشون بدید تا اگه دندونی پوسیدگی، حتی سطحی، داشت قبل ازینکه به عصب برسه ترمیم بشه. اگه مجبور بشید عصبکشی کنید، باید غزل خداحافظی با اون دندون رو آغاز کنید. چون مثل بمب ساعتی یک روز که اصلا انتظارش رو ندارید میشکنه، و معمولا اونجوری که میل ماست نمیشکنه و مجبور خواهید شد از ریشه درش بیارید. درسته که میشه بعدن ایمپلنت کرد، اما هر اقدامی بعد از از دست دادن دندون، مثل مادربزرگ ژاپنیه که بعد از مرگ گلدون خاکسترش رو میذارن روی طاقچه. جلوش میشه عود روشن کرد، اما مادربزرگ برنخواهد گشت.
شکستن دندون عصبکشیده شده دو دلیل داره. یک اینکه دندون بیعصب یک تکه استخوان بیصاحبه، و به مرور استحکامش رو از دست میده. دو اینکه دندونها مثل یک تیم با هم کار میکنند. دندونهایی که عصب دارند به مغز پیام میدن که «من اینجام و حالم خوبه فعلا». موقع جویدن، تصور میکنید دارید خودتون مدیریتش میکنید و لقمه رو با زبونتون جا به جا میکنید، ولی سیکل پیچیدهای از حرکات عضلاتی وجود داره که توسط مغز کنترل میشه. هربار که ماده غذایی میره به سمت هر دندون، اون دندون به مغز پیام میده «اوه خیلی واسه من سنگین شد، بده بغلی». اما دندون بیعصب نمیتونه این رو به مغز بگه، و چون از تیم خارج شده، بقیه مظلوم گیرش میارن، و در فرآیند جویدن بار بیشتری روی دوشش انداخته میشه. برای همینه که حتی موقع خوردن غذاهای نرم هم میشکنن، چون طرف فکر میکرده که فشار زیادی وارد نکرده، اما فشار زیادی وارد شده بوده. چون مغز خبر نداشته که چقدر وارد شده.
این روزها هر نوع ترمیمی گرونه، اما اگه لازم شد از خرج کافهنشینی و بیرون رفتن با دوستان بزنید و برای ترمیمهای سطحی که هنوز به عصب نرسیدن جمع کنید. برای رفیقبازی همیشه وقت هست، اما برای نجات دندان همیشه وقت نیست.
28
Anarchonomy
ازونجایی که بخش قابل توجهی از خوانندگان اینجا سن پایینی دارند، میطلبه یک نصیحت درباره سلامت دندان و دهان در ژانر «از ما که گذشت، شما مراقب باشید» بشون بکنم. نصیحتی در سه بخش: - اگه دندونهاتون زیادی بهم چسبیده یا ترکیب نامنظمی داره ارتودنسی کنید، یا هر…
دندان، مثل عمر انسان، یه چیز موقتیه. بنابراین بهرحال از بین خواهد رفت. تمام اقدامات مراقبتی برای همفاز کردن فرسودگی اونها با فرسودگی بقیه بدنه. اگه مطمئن بودید که فقط پنجاه سال عمر میکنید، مشکل چندانی وجود نداشت. ولی معمولا اینجوریه که به پنجاه میرسن و میبینند هنوز زندهاند و بدنشون باز هم جا داره، اما دندانها به اندازه بیست سال بیشتر پیرترند. اگه به این سه نصیحت عمل کنید، وقتی به سن ما رسیدید سر و وضع به مراتب بهتری خواهید داشت.
13
در دورانی که در اون هستیم با مهملاتی مواجهیم که باد اونها رو به همه جا میبره. میبینی مهملات اینجا سر از اون سر دنیا درآورده، و مهملات اون سر دنیا سر از اینور دنیا. در دورانی که بشر آفلاین بود این مسئله خیلی کمرنگتر بود. اما گاهی با یک مهمل مواجه میشی و از خودت میپرسی این رو باد آورده اینجا، یا یه ربطی به سیمکشی مغز انسان داره؟ با پکیج کامل وارد شده، یا از قبل اینجا بوده و فقط جرقهش از جای دیگه اومد؟
یکی از مهملات رایج در آمریکا این بود که «دموکراسی فایده نداره، چون هرچقدر رأی میدیم هیچچیز تغییر نمیکنه». که بعد اون جفنگ «ماتریکس» که راه فراری ازش نیست، افتاد دهان هر بچهای. اما به شکلی خندهدار و متناقض، این مهمل دو قلوعه! و قل دومش اینه: «بدی دموکراسی اینه که یکی مثل ترامپ و رفقای خلافش میاد همهچیز رو خراب میکنند». و کسی نبود بپرسه «دیوانهها، بالاخره کدومش؟». این مهمل دو قلو به همه جا سرایت کرده. به فیلیپین. به آفریقای جنوبی. به برزیل. به انگلیس. به لهستان. و حتی به ایرانی که هنوز دموکراسی رو حتی امتحان هم نکرده.
و این از همونهاست که نمیشه با اطمینان گفت باد آورده. شاید دلیل روانشناختی داره. اینکه «دموکراسی کمشرترین نوع حکومت است» برای روان خیلیها کافی نیست. چون به شکل محاسباتی بش نگاه نمیکنند. اونها میخوان حس کنند که خیلی از بهشت دورند، حتی اگه خیلی هم دور نباشند. مثل اینه که غر بزنی که ماشینت اذیت میکنه و مدام به همه بگی که وقتشه که یه جدیدش رو بخری، و سالها فقط در مرحله «وقتشه» بمونی. چون دلیل اصلی اینه که از خود رانندگی بیزاری، ولی برای دیگران اینطور جلوهش میدی که درگیر یه مسئله مکانیکی هستی. مردم توی دموکراسی به چیزی که میخوان میرسن، اما وانمود میکنند که نمیرسند، چون چیزی که بش رسیدن راضیشون نکرد. چون با خود زندگی درگیرند. ازینکه «به چیزی رسیدن در زندگی» اینطور بوده که تجربهش کردهاند، توی ذوقشون خورده. انتظار داشتند «به چیزی رسیدن در زندگی» خیلی رویاییتر ازین باشه. ولی نبوده. اما در حالت انکار نسبت به این واقعیت، وانمود میکنند که نرسیدهاند.
اینکه هیچوقت نخواهیم توانست یک سیستم بینقص بسازیم فقط مربوط به محدودیتهای فیزیکی دنیا نیست. به این نیز مربوطه که انسان دوست نداره باور کنه این دنیا اون دنیایی که دوست داشت باشه نیست.
یکی از مهملات رایج در آمریکا این بود که «دموکراسی فایده نداره، چون هرچقدر رأی میدیم هیچچیز تغییر نمیکنه». که بعد اون جفنگ «ماتریکس» که راه فراری ازش نیست، افتاد دهان هر بچهای. اما به شکلی خندهدار و متناقض، این مهمل دو قلوعه! و قل دومش اینه: «بدی دموکراسی اینه که یکی مثل ترامپ و رفقای خلافش میاد همهچیز رو خراب میکنند». و کسی نبود بپرسه «دیوانهها، بالاخره کدومش؟». این مهمل دو قلو به همه جا سرایت کرده. به فیلیپین. به آفریقای جنوبی. به برزیل. به انگلیس. به لهستان. و حتی به ایرانی که هنوز دموکراسی رو حتی امتحان هم نکرده.
و این از همونهاست که نمیشه با اطمینان گفت باد آورده. شاید دلیل روانشناختی داره. اینکه «دموکراسی کمشرترین نوع حکومت است» برای روان خیلیها کافی نیست. چون به شکل محاسباتی بش نگاه نمیکنند. اونها میخوان حس کنند که خیلی از بهشت دورند، حتی اگه خیلی هم دور نباشند. مثل اینه که غر بزنی که ماشینت اذیت میکنه و مدام به همه بگی که وقتشه که یه جدیدش رو بخری، و سالها فقط در مرحله «وقتشه» بمونی. چون دلیل اصلی اینه که از خود رانندگی بیزاری، ولی برای دیگران اینطور جلوهش میدی که درگیر یه مسئله مکانیکی هستی. مردم توی دموکراسی به چیزی که میخوان میرسن، اما وانمود میکنند که نمیرسند، چون چیزی که بش رسیدن راضیشون نکرد. چون با خود زندگی درگیرند. ازینکه «به چیزی رسیدن در زندگی» اینطور بوده که تجربهش کردهاند، توی ذوقشون خورده. انتظار داشتند «به چیزی رسیدن در زندگی» خیلی رویاییتر ازین باشه. ولی نبوده. اما در حالت انکار نسبت به این واقعیت، وانمود میکنند که نرسیدهاند.
اینکه هیچوقت نخواهیم توانست یک سیستم بینقص بسازیم فقط مربوط به محدودیتهای فیزیکی دنیا نیست. به این نیز مربوطه که انسان دوست نداره باور کنه این دنیا اون دنیایی که دوست داشت باشه نیست.
26
Forwarded from Anarchonomy
«ما نیاز به تظاهرات میلیونی و پر کردن خیابانها داریم، تا ارتش یا بخشی از سپاه به این نتیجه برسد که برای منافع خودش هم بهتر است که طرف مردم را بگیرد، و سپس ضمن حفظ امنیت، قدرت را به حکومت بعدی منتقل کند. چون بدون همراهی یک سازمان نظامی، نمیتوان انقلاب را به نتیجه مطلوب رساند».
این استدلال داره به اشکال و ادبیات مختلف در شبکههای اجتماعی دست به دست میشه. من برای دیگران، چه در مقیاس فرد و چه در مقیاس جمع، برنامه صادر نمی کنم، که ملت بروید فلان کار را بکنید، یا توی معلم و توی کارگر فلان کار رو بکن. همزمان در برابر برنامههایی که دیگران صادر میکنند هم گارد نمیگیرم. چون همهچیز انقلاب، جزء تبعات طبیعی اون هستند. حتی تصورات غلط، و تصمیمات اشتباه. فقط میتونم درباره پیشفرض غلط تذکر بدم. در استدلال بالا هم سه پیشفرض غلط وجود داره:
۱- خیابانها را میشود پر کرد!
این غلطه. خود حکومت هم نمیتونه تظاهرات چند میلیونی اجرا کنه و همهجا رو پر کنه. بیش از چهل ساله که مبدأ و مقصد راهپیماییهای حکومتی در روی نقشه ثابت بوده، چون نشده ازش فراتر رفت. خودم زمانی در بطن اجرای این گونه تجمعات بوده، و از نزدیک شاهد بودم که یه سقف محدودی داره و نمیشه خیلی ازون سقف بالاتر رفت. و این در زمانی بود که حیثیت نظام در افکار عمومی وضع به مراتب بهتری داشت. مردم حتی وقتی روزِ تعطیل بود، و از قبل تحت بمباران تبلیغات و اطلاعرسانی و ترغیب و تشویق بودند، و حکومت امنیتشون رو در خیابان تضمین کرده بود، و حتی مجانی درمانشون میکرد اگه حالشون بد میشد، و حتی جنبه تفریحی و دوشنبهبازاری پیدا میکرد، نمیاومدند! برگزارکننده همیشه راضی بود، چون همون جمعیت فیکسی که میاومدند برای پوشش چند ثانیهای اخبار ساعت ۲ بعدازظهر کافی بود. شما چطور انتظار دارید، در موقعیتی کاملا برعکس، که ریسک اصابت گلوله جنگی و ساچمه و آدمربایی وجود داره، جمعیت میلیونی بریزه و خیابانها رو پر کنه؟
۲- ارتش و سپاه با دیدن جمعیت میلیونی تجدید نظر میکنند.
این غلطه. اولا چون الان با فضای مهآلود و مبهم روبرو نیستیم و همهچیز کاملا شفافه، و بدنه ارتش و سپاه میدونند که مردم چی نمیخوان. لازم نیست اونها رو تو خیابون ببینند تا باور کنند. لازم نیست پیامی به عدهای ارسال بشه. ثانیا، مردم نمیتونند به این بدنه نظامی مفتخور و بیکفایت وعدهای بدهند که از منافع فعلیشون پیشی بگیره. بنابراین تحت هیچ شرایطی به این نتیجهگیری نخواهند رسید که همراهی با مردم، یک بُرد محسوب میشه. این محاسبات برای کشورهای نرماله که نیروهای مسلحشون حداقلی از شایستگیهای انسانی رو دارند.
۳- بدون همراهی سازمان نظامی انقلاب به نتیجه نمیرسه و با هرج و مرج مواجه میشویم.
این هم غلطه. وقتی دشمن ملت، خود نظامیها هستند، باید خود نظامیها رو شکست داد. ما حکومت عرفی نداریم که از نظامیها بخواهیم کمکمون کنند که سیاستمداران رو پایین بکشیم. سیاستمداری وجود نداره در ایران، و اساسا سیاست وجود نداره. فقط یک گنگ امنیتی وجود داره. ما همین الانش هم در هرج و مرجیم، و تنها و تنها دلیل اینکه این تصور وجود داره که زندگی نرمال جریان داره، اینه که بخش بزرگی از مردم هنوز تصمیم نگرفتهاند ازین هرج و مرج برای آسیب زدن بهمدیگه استفاده کنند. اگر هم تا الان سابقه نداشته که بدون کمک سازمان نظامی موجود، انقلابی موفق بشه، ما هیچ چارهای نداریم جز اینکه این سابقه رو ایجاد کنیم.
این استدلال داره به اشکال و ادبیات مختلف در شبکههای اجتماعی دست به دست میشه. من برای دیگران، چه در مقیاس فرد و چه در مقیاس جمع، برنامه صادر نمی کنم، که ملت بروید فلان کار را بکنید، یا توی معلم و توی کارگر فلان کار رو بکن. همزمان در برابر برنامههایی که دیگران صادر میکنند هم گارد نمیگیرم. چون همهچیز انقلاب، جزء تبعات طبیعی اون هستند. حتی تصورات غلط، و تصمیمات اشتباه. فقط میتونم درباره پیشفرض غلط تذکر بدم. در استدلال بالا هم سه پیشفرض غلط وجود داره:
۱- خیابانها را میشود پر کرد!
این غلطه. خود حکومت هم نمیتونه تظاهرات چند میلیونی اجرا کنه و همهجا رو پر کنه. بیش از چهل ساله که مبدأ و مقصد راهپیماییهای حکومتی در روی نقشه ثابت بوده، چون نشده ازش فراتر رفت. خودم زمانی در بطن اجرای این گونه تجمعات بوده، و از نزدیک شاهد بودم که یه سقف محدودی داره و نمیشه خیلی ازون سقف بالاتر رفت. و این در زمانی بود که حیثیت نظام در افکار عمومی وضع به مراتب بهتری داشت. مردم حتی وقتی روزِ تعطیل بود، و از قبل تحت بمباران تبلیغات و اطلاعرسانی و ترغیب و تشویق بودند، و حکومت امنیتشون رو در خیابان تضمین کرده بود، و حتی مجانی درمانشون میکرد اگه حالشون بد میشد، و حتی جنبه تفریحی و دوشنبهبازاری پیدا میکرد، نمیاومدند! برگزارکننده همیشه راضی بود، چون همون جمعیت فیکسی که میاومدند برای پوشش چند ثانیهای اخبار ساعت ۲ بعدازظهر کافی بود. شما چطور انتظار دارید، در موقعیتی کاملا برعکس، که ریسک اصابت گلوله جنگی و ساچمه و آدمربایی وجود داره، جمعیت میلیونی بریزه و خیابانها رو پر کنه؟
۲- ارتش و سپاه با دیدن جمعیت میلیونی تجدید نظر میکنند.
این غلطه. اولا چون الان با فضای مهآلود و مبهم روبرو نیستیم و همهچیز کاملا شفافه، و بدنه ارتش و سپاه میدونند که مردم چی نمیخوان. لازم نیست اونها رو تو خیابون ببینند تا باور کنند. لازم نیست پیامی به عدهای ارسال بشه. ثانیا، مردم نمیتونند به این بدنه نظامی مفتخور و بیکفایت وعدهای بدهند که از منافع فعلیشون پیشی بگیره. بنابراین تحت هیچ شرایطی به این نتیجهگیری نخواهند رسید که همراهی با مردم، یک بُرد محسوب میشه. این محاسبات برای کشورهای نرماله که نیروهای مسلحشون حداقلی از شایستگیهای انسانی رو دارند.
۳- بدون همراهی سازمان نظامی انقلاب به نتیجه نمیرسه و با هرج و مرج مواجه میشویم.
این هم غلطه. وقتی دشمن ملت، خود نظامیها هستند، باید خود نظامیها رو شکست داد. ما حکومت عرفی نداریم که از نظامیها بخواهیم کمکمون کنند که سیاستمداران رو پایین بکشیم. سیاستمداری وجود نداره در ایران، و اساسا سیاست وجود نداره. فقط یک گنگ امنیتی وجود داره. ما همین الانش هم در هرج و مرجیم، و تنها و تنها دلیل اینکه این تصور وجود داره که زندگی نرمال جریان داره، اینه که بخش بزرگی از مردم هنوز تصمیم نگرفتهاند ازین هرج و مرج برای آسیب زدن بهمدیگه استفاده کنند. اگر هم تا الان سابقه نداشته که بدون کمک سازمان نظامی موجود، انقلابی موفق بشه، ما هیچ چارهای نداریم جز اینکه این سابقه رو ایجاد کنیم.
39