کاراکتر انیمهای : Uramichi otomo
کاراکتر مانهوا : Davina Bremerton
هدیه ی ولنتاین من به تو :یک کتابخونه ی بزرگ
سناریو برای تو با اورامیچی میسازم :
کاراکتر مانهوا : Davina Bremerton
هدیه ی ولنتاین من به تو :
سناریو برای تو با اورامیچی میسازم :
اون یه پسر ژیمناستیک کار و مجری برنامه کودک صبح با مامان بود و خب محبوبیت خیلی زیادی بین بچه های کم سن و سال داشت، یکی از روز ها یه کلاس از بچه های مدرسه همراه خانوم معلم مهربون و جذابشون به اون برنامه رفتن. اون معلم تو بودی.
وقتی که بچه ها برای برنامه آماده میشدن و با عوامل صحنه نرمش های مخصوص برنامه رو تمرین میکردن تو پشت صحنه داشتی با آقای اورامیچی درمورد نگه داری از بچه ها و سختی هاشون و یا شیرینی کارت صحبت میکردی و همین مکالمه شروع یک رابطه ی عاطفی بین شما دو نفر بود.
کاراکتر انیمهای : Cid Kageno
کاراکتر مانهوا : Wei Wuxian
هدیه ی ولنتاین من به تو :یه عروسک خیلی خاصه
سناریو با کاراکتر سید کاگنو مینویسم برات:
کاراکتر مانهوا : Wei Wuxian
هدیه ی ولنتاین من به تو :
سناریو با کاراکتر سید کاگنو مینویسم برات:
تو به عنوان یکی از دخترای مدرسه حتی معمولا ترجیح میدادی برای خودت بهترین باشی اما هرچقدر هم تلاش میکردی تا امتیاز بالایی بگیری با این حال بازم دخترای خانواده های معروف و سرشناس زیادی بودن که فقط بخاطر سابقه ی درخشان خانوادگی مورد توجه قرار میگرفتن و باعث میشدن تو عملا نامرئی به نظر برسی درحالی که توام به نوع خودت با استعداد و باهوش بودی.
روز ولنتاین بود و برای گردش بیرون رفته بودی و با بیخیالی خوردنی محبوبت رو میخوردی که همون لحظه متوجه شدی سید کاگنو دقیقا کنارت نشسته و داره همون خوراکی رو میخوره، اون پسره ی بیخیال و نچسب که همیشه قیافه میگیره ، میخواستی از جات بلند بشی و بری ولی اون دستت رو گرفت و با جدیت بهت نگاه کرد و گفت : تو واقعا فوق العاده ای، تو حتی بهتر از من نامرئی شدی، چطوری اینکارو میکنی؟
همون حرف ها باعث شد بزنی توی گوشش ولی شروع داستان آشنایی شما دو نفر بود و دقیقا بعد از اون شب ارباب تاریکی رو اطرافت میدیدی که همیشه تماشات میکرد و مراقبت بود.
کاراکتر انیمهای : Langa Hasegawa
کاراکتر مانهوا : Lang Jiang
هدیه ی ولنتاین من به تو :یک دنیای بکر و دست نخورده است که بتونی با قوانین خودت توش زندگی کنی، نه خواب و نه غذا، هیچکدوم از چیز هایی که دوست نداری رو توی اون دنیا لازم نداری
سناریو برای تو رو با لانگا مینویسم:
کاراکتر مانهوا : Lang Jiang
هدیه ی ولنتاین من به تو :
سناریو برای تو رو با لانگا مینویسم:
یکی از روز هایی که داشتی از کلاس برمیگشتی یه پسر با اسکیت و سرعت زیاد از جلوت رد میشه و باعث میشه بترسی و یا جا بخوری، اون پسر خیلی زود متوجه تغییر حالت ناگهانی تو میشه و با عجله برای عذرخواهی از تو سرشو خم میکنه، اون پسر لانگا بود که شخصیت آروم و مودبی داشت.
همون شخصیت آروم و مودبش باعث شد که لبخند کمرنگی بزنی و بهش بگی که مشکلی نیست...
نگاه هاتون که به همدیگه میوفته هردوتون حس میکنید که شاید یکم بیشتر حرف زدن باهمدیگه اشکالی نداشته باشه، لانگا پیشنهاد میکنه که برای جبران اینکه تو رو ترسونده وسایلت رو برات بیاره و تو تا حدودی بخاطر عدم اعتمادت بهش اجازه نمیدی اما کم کم موضوع ساده ای وسط میاره مثل : شما همین اطراف زندگی میکنید؟
لانگا معمولا علاقه ای به حرف زدن نداره و ترجیح میده با سکوت کنارت راه بره اما دلش نمیخواد عجیب به نظر برسه
Forwarded from Colors (🅢🅞🅝🅘🅒🔵)
💜𓊗≈ چالش ≈𓊗💜
این پیامو فور بزنید و علاوه بر نیک نیم خودتون چندتا ویژگی ظاهری و دوتا کلمهی رندوم بهم بگید تا یه نژاد مثل مال خودم بهتون بدم:
@colors_forever
این پیامو فور بزنید و علاوه بر نیک نیم خودتون چندتا ویژگی ظاهری و دوتا کلمهی رندوم بهم بگید تا یه نژاد مثل مال خودم بهتون بدم:
🌑 نژاد «مهزادگان» | *Mehzadeh*
خاستگاه:
از دل مههای ابدی کوهستانهای فراموششدهای در مرز میان رؤیا و واقعیت زاده شدهاند. جایی که زمان در حلقههای مارپیچ میچرخد و خاطرات اجداد در سنگها زمزمه میکنند.
ویژگیهای ظاهری:
- پوستشان مانند مه، نیمهشفاف و درخشان با رگههایی از نور نقرهای
- چشمهایی که بسته به احساساتشان رنگ عوض میکند: آبی برای آرامش، قرمز برای خشم، طلایی برای الهام
- موهایی بلند و سیال که با باد و احساسات حرکت میکند، گویی زندهاند
تواناییها:
- میتوانند خاطرات را از اشیاء و مکانها بخوانند و در قالب داستان بازگو کنند
- درکشان از زمان غیرخطیست؛ میتوانند آینده را در رؤیا ببینند و گذشته را در صداها بشنوند
- با مه و بخار ارتباط دارند؛ میتوانند در مه ناپدید شوند یا آن را به شکلهای نمادین درآورند
فرهنگ و باورها:
- هر فرد مهزاده یک «نگهبان افسانه» است؛ وظیفه دارد افسانهای خانوادگی را حفظ و بازآفرینی کند
- زبانشان ترکیبی از واژگان، تصویر، و موسیقیست؛ هر جمله یک قطعه هنریست
- باور دارند که هر رؤیا یک دروازه است، و هر دروازه به یکی از «هفت لایهی هستی» راه دارد
دشمنان طبیعی:
- «خشکزادگان»؛ موجوداتی که از منطق خالص و بیاحساس زاده شدهاند و رؤیا را تهدید میکنند
- «شکافخواران»؛ موجوداتی که در مرز واقعیت و خیال زندگی میکنند و از تردید تغذیه میکنند
@colors_forever