عباس پژمان – Telegram
عباس پژمان
3.16K subscribers
99 photos
20 videos
89 links
یادداشت‌ها و مقالاتی علمی به زبان ساده و روشن درباره‌ی مغز و تولیدات آن

لینک اولین پست کانال
؛ https://news.1rj.ru/str/apjmn/3

کانال مخصوص تئوری کوآنتوم به زبان ساده
؛ t.me/Quantum_by_Abbas_Pejman

نوشته هایم در اینستاگرام
؛ Instagram.com/pejman_abbas
Download Telegram
یک روزی همه چیز را رها می‌کنم

« یک روزی همه چیز را اینجا رها می‌کنم، دره‌ها، تپه‌ها، مسیرها، مرغ‌های جیجاق باغ‌ها، خروس‌های صحرایی، کشیش‌ها، آسمان و زمین، بهار و پاییز، راه‌های خروج، عصرهای آشپزخانه، آخرین نگاه عاشقانه، همهٔ مسیرهایی که به شهر ‌می‌رفتند و تنم را به لرزه می‌‌انداختند، گرگ و میش غلیظی که بر زمین مي‌‌بارید، جاذبه، امید، افسون و آرامش را اینجا رها می‌کنم، عزیزان و نزدیکانم را رها می‌کنم، و هر چیزی را که تحت تأثیرم قرار داد، هر چیزی که هوش از سرم برد، مجذوبم کرد، متعالی‌ام ساخت، آدم‌های نجیب، خیرخواه، دلنشین و آن‌هایی را که زیبایی شیطانی‌ای داشتند رها می‌کنم، جوانه‌ها را که باد می‌کردند، هر تولد و هر وجودی را اینجا رها می‌کنم، فسون، معما، فاصله‌ها، خستگی‌ناپذیری‌ها و سرمستی از ابدیت را اینجا رها می‌کنم؛ برای این که این زمین و این ستاره‌ها را اینجا می‌گذارم و می‌روم، برای این که هیچ چیزی با خودم نمی‌برم، برای این که من به آنچه خواهد شد نظر داشتم، بنابراین به هیچ چیزی که اینجا هست نیازی ندارم.»

لاسلو کراسناهورکای
[برندهٔ جایزهٔ نوبل ادبیات، ۲۰۲۵]
ترجمهٔ عباس پژمان

@apjmn
45🔥6👍5
قرمزهامان فرقی با هم ندارند

در کتاب سوم از مجموعهٔ مغز وقتی رازهایش را آشکار می‌کند نشان داده‌ام که رنگ‌ها جزء ذات اشیا نیستند. حتی جزء نورهایی هم که از اشیا منعکس می‌شوند نیستند. رنگ‌ها در واقع توهم‌هایی هستند که مغز آن‌ها را می‌سازد و به اشیا نسبت می‌دهد. در واقع اشیا را رنگ‌دار می‌کند تا آن‌ها را بهتر ادراک کند و بینشان تمایز برقرار سازد. رنگ‌ها درواقع در خدمت شکل‌ها هستند. شکل‌ها برعکس رنگ‌ها جزء ذات اشیا هستند. مثلاً یک سیب زرد را در نظر بگیرید. شما می‌توانید با تغییر نوری که بر آن می‌تابد رنگش را تغییر دهید، اما هر رنگی هم که برایش ایجاد کنید شکلش تغییر نمی‌کند. منتهی شکل‌ها اگر رنگی باشند بهتر ادراک می‌شوند و از همدیگر هم بهتر متمایز می‌شوند.

در هر حال، رنگ‌ها چیزهایی هستند که فقط در مغز وجود دارند. و معنی این حرف این می‌تواند باشد که هر رنگی که هر کس در ذهن خودش می بیند فقط خود او می‌تواند آن را ببیند. هیچ کس دیگری نمی‌تواند آن را ببیند. من نمی‌دانم تو رنگ یک سیب قرمز را واقعاً همان‌طور می‌بینی که من می‌بینم. همچنان که تو هم نمی‌توانی بدانی آیا رنگ آسمان را من واقعاً همان‌طور می‌بینم که تو می‌بینی. این‌ها چیزهایی هستند که به تجربه درنمی‌آیند. به عبارت دیگر قابل راستی‌آزمایی نیستند.

اما اخیراً دو پژوهشگر دانشگاه توبینگن به نام‌های مایکل بنرت و آندریاس بارتلز تا حدی توانسته‌اند این را قابل راستی‌آزمایی کنند. بنرت و آندریاس آمدند یک رنگ قرمز را به گروهی از آزمایش شوندگان نشان دادند، و در حالی که آن ها داشتند این رنگ را می‌‌دیدند از فعالیت‌های مغزشان تصویربرداری کردند. آن وقت توانستند با مقایسهٔ آن تصویرها با یکدیگر به یک الگوهای ثابت برسند. الگوهایی که در واقع مربوط به ایجاد رنگ قرمز در مغز می‌شدند. این تصویرها در واقع نشان می‌دادند که رنگ قرمز در همهٔ مغزها طبق یک سری الگوهای ثابت ایجاد می‌شود. بنرت و بارتلز وقتی که به این الگوها رسیدند، آزمایششان را به شکل دیگری در یک گروه دیگر از داوطلب‌ها انجام دادند. این‌بار دیگر پژوهشگرها نمی‌دانستند افراد این گروه جدید چه رنگی را دارند می‌بینند. این بار آن‌ها فقط مغز این آزمایش شوندگان را در مانیتور اف ام آر آی می‌دیدند. اما می‌توانستند از روی همان الگوهایی که از مغزهای گروه اول برای ادراک رنگ قرمز استخراج کرده بودند تشخیص دهند کدام یک از این‌ها رنگ قرمز دارند می‌بینند. حتی درجهٔ روشنیِ رنگ قرمز را هم توانستند از روی الگوها تشخیص دهند. خلاصه انگار رنگی که مغزهامان برای یک شیء قرمزرنگ مشخصی درست می‌کند واقعاً فرقی با هم ندارند.

عباس پژمان
@apjmn
24🔥4👍1
کتاب‌های امسال [۱۴۰۴]
۸- آلبوم خاطرات

اتاقى كه جوليا در آن كار مى‏‌كرد بزرگ بود، تقریباً تالارى بود با پنجره‌‏هاى بلند. وسط آن ميز بزرگی بود كه مى‌‏شد هم‏زمان چندين نفر رويش كار كنند. او در سمت چپ نشسته بود و قفسۀ بلندی پشت‌سرش بود با چند رديف از شيشه‌‏هايى كه رنگ‌‏ها را به‌شكل پودر داخل آن‌ها نگه مى‏‌داشتند. از هر رنگى كه قابل تصور باشد در ميانشان بود. يازده نوع فقط سبز شمردم. رنگى كه بیشتر به رنگ چشم‌‏هاى او مى‌‏خورد برچسبِ «سبز شوآيْنْ‏‌فورْت» داشت. وقتى كه سرش را از روى كارش بلند كرد و مرا دید همه‌چیز را فراموش كردم.
@apjmn
19
تو ترس مرا درک خواهی کرد

گاهی بعضی‌ها چیزی را در گذشته جا می‌گذارند که نمی‌توانند ازش دل بکنند. از آن پس گذشته دائم در زندگی آن‌ها حضور خواهد داشت.  حتی بر مقدراتشان حکم خواهد راند. هانس پیکولا، راوی و شخصیت اول آلبوم خاطرات، کسی را در جایی در گذشته جا گذاشته است که دل کندن از آن برایش ممکن نیست. این است که زندگی را فقط به شکلی می‌تواند ببیند که آن بخش از گذشته‌اش در آن حضور داشته باشد. هانس پیکولای پنجاه ساله نصف دوم عمرش را به این شکل زندگی کرده است. مخصوصاً که کسی هم در زندگی‌اش هست که از همان گذشته برایش مانده است و آن را به شکل ملموسی برایش تجسم مي‌بخشد. ضمناً پیکولا رازی را  هم از همان کس که در گذشته جا ماند در دلش نگه می‌دارد که نباید به کسی بگوید. رازی که چیز مقدسی برای او است. همچنین حکم نیشی را برای قلبش دارد. چون دربارهٔ اتفاقی است که به خود او هم مربوط می‌شود. در واقع ضربه و شکست بزرگی برایش بوده است.

داستان از جایی شروع می‌شود که پیکولا به پنجاه سالگی‌اش می‌رسد. در این سال مثل این است که تصادف دست به کار می‌شود تا نشان‌های آن گذشته دوباره ظاهر شوند. بعضی چیزهایی که پیش از بیست و پنج سالگی او برایش اتفاق افتاده بودند مثل این است که دوباره اتفاق می‌افتند. اولینشان آمدن دوبارهٔ زنی به خانهٔ اوست. این زن وقتی که آلمان شکست خورد و جنگ جهانی دوم تمام شد هنوز دختر نوبالغی بود. در آن دوران او و پیکولا مدتی را با هم زندگی کردند. حالا او یک روز دوباره به خانهٔ پیکولا می‌آید. سپس دیدار دوباره‌اش با دوستان دوران نوجوانی‌اش است. همین‌جور اتفاقاتی دیگر که انگار اتفاقاتی از دوران جنگ و پیش از جنگ را در خود تکرار می‌کنند. تا اینکه ناگهان نوبت به اتفاقی می‌رسد که آن راز را به‌وجود آورده بود. مثل این است که آن هم دوباره دارد شکل می‌گیرد. در واقع وقتی به اواخر رمان می‌رسیم احتمال تکرار شدنش به‌قدری زیاد است که تقریباً قطعی به نظر می‌رسد. اتفاقی که ممکن است دوباره حکم نیشی را برای قلب پیکولا داشته باشد. این است که ترسی بزرگ به دلش می‌اندازد. هرچند او سعی می‌کند چیزی از این ترس نگوید. اما آخرسر معلوم می‌شود همین ترس است که باعث می‌شود او آن کار غافلگیر کننده را در پایان رمان انجام دهد. «تنها چيزى كه به آن فكر می‌کنم جولياست. او ترس من را درك خواهد كرد.» هانس هرلین یکی از زیباترین ترس‌های دنیای داستان را در قالب این ترس‌نامه خلق می‌کند.

هانس هرلین در سال ۱۹۲۵ در شهر اشتاتلون، در ایالت نورد راین-وستفالن آلمان، متولد شده بود. در جنگ جهانی دوم خلبان نیروی هوایی آلمان بوده، اما در ۱۹۴۴ به سوئیس گریخته بود. از سال ۱۹۷۲ تا پایان عمرش، که در دسامبر ۱۹۹۴ بر اثر سکتهٔ قلبی اتفاق افتاد، در شهر اوتون در ایالت بورگوندی فرانسه زندگی کرد.  تقریباً‌ بیست رمان نوشت. آلبوم خاطرات، با اسم اصلی دوستان، اولین رمان او ست و به بیش از بیست زبان ترجمه شده است. عباس پژمان
@apjmn
26👍5🔥2
تعریف فروید از خواب

خواب وضعیتی است که من می‌خواهم با قرار گرفتن در آن با دنیای بیرون کاری نداشته باشم و علاقۀ خودم به آن را قطع کنم. پس  با کنار کشیدن از آن و دور نگه داشتنِ تحریکاتش از خودم به خواب می‌روم. همچنین زمانی به خواب می‌روم که خسته‌ام. بنابراین مثل این است که با خواب رفتنم به دنیای خارج می‌گویم: «مرا راحت بگذار، می‌خواهم بخوابم.» بچه‌ها هم این را به طور معکوس می‌گویند: «من هنوز نمی‌خواهم بخوابم، خسته نیستم، می‌خواهم یک کم دیگر بازی کنم.» بنابراین هدفِ زیستی یا بیولوژیکی که در خواب هست به نظر می‌رسد تجدید قوا باشد و خاصیت روانی‌اش هم این که علاقه به دنیای خارج را به حالت تعلیق در می‌آورد. به نظر می‌رسد ارتباط ما با دنیای خارج، که بسیار با اکراه به آن آمدیم، شامل این حقیقت است که نمی‌توانیم آن را به‌شکل بی وقفه تحمل کنیم. به خاطر همین است که گاه‌به‌گاهی به زندگی قبل از تولد خود، یعنی به زندگی دنیای رحِمی‌مان، بر می‌گردیم. در واقع وقتی که به خواب می‌رویم دست کم برای خودمان شرایطی را ایجاد می‌کنیم که شبیه شرایطی است که در دنیای داخلِ رحِمی‌مان برای‌مان فراهم بود. یعنی از لحاظ گرمی، تاریکی و نبودن تحریکات. بعضی‌هایمان حتی هنگام خواب طوری در خود جمع می‌شویم که خیلی شبیه وضعیتی است که بدنمان در داخل رحم داشته است. مثل این است که دنیا  مالک همۀ وجود ما نشده است. فقط مالک دو سوم از زندگی ماست. یک سوم دیگرش [که در خواب می‌گذرد] همچنان تولد نیافته است. بنابراین بیداری‌مان که هنگام صبح اتفاق می‌افتد مثل یک تولد دوباره است.

توضیح- البته این تعریف زیبای فروید از خواب تعریف علمی آن نمی‌تواند باشد. بیشتر تعریفی شاعرانه است تا علمی. اصلاً هنوز تعریف علمی از خواب وجود ندارد. عباس پژمان
@apjmn
30👍12
عباس پژمان pinned «فهرستی از پست‌های امسال کتاب‌های پارسالم (۱۴۰۳) نوروز به روایت شاهنامه نسخهٔ ایرانیِ خنده زنی که درد، گرسنگی و خستگی احساس‌نمی‌کند نظمی که از دل بی‌نظمی سر درمی‌آورد (دربارهٔ کار مغز) صدای خورشید نوروساینس حسادت (۱ ، ۲) تفاوت واقعیت با چیزهایی که می‌بینید…»
امر شگفت

آندره برتون: «... خیلی چیزهای دیگر هم می‌توان گفت. اما من از آن میان فقط یک چیز را هم می‌گویم و می‌گذرم؛ موردی که خود بحثی بسیار طولانی و بسیار مفصل‌تری می‌طلبد. اما بعداً به آن باز می‌گردم. عجالتاً قصدم فقط این است که با اشاره به نفرت سرشاری که برخی‌ها از امر شگفت در دل خود دارند، و بیهوده سعی می‌کنند آن را پنهان کنند، نکته‌ای را یادآور شوم. بیایید بی‌پرده سخن بگوییم: شگفت‌انگیزها همیشه زیبا هستند، هر چیز شگفت‌انگیزی زیباست... در واقع فقط شگفت‌انگیزها هستند که زیبایند.» بیانیهٔ اول سوررآلیسم ۱۹۲۴

آندره برتون راست می‌گوید. در واقع دو تا دلیل انکار ناپذیر برای درستی این حرفش هست. اولی  خود آثار ادبی و هنری هستند که بشر آن‌ها را برای خلق زیبایی به جود آورده است و هیچ جایشان خالی از اتفاقات، پدیده‌ها، اشیا و اشخاص شگفت‌انگیز نیست. دیگری هم دنیای زیبای کودکی است، که تا وقتی که او دنیا را شگفت‌انگیز می‌بیند این زیبایی هم در دنیایش هست. اما به محض این که این شگفتی شروع می کند از دنیای او رخت بربستن، آن زیبایی هم از دنیایش می‌رود. او بعداً همیشه دنبال آن زیبایی از دست رفته خواهد گشت.  اما فقط گاه‌به‌گاهی موفق خواهد شد تا دوباره آن را به زندگی برگرداند؛ گاهی در خواب‌هایش، گاهی با آفرینش‌های هنری، گاهی با  تخدیر مغزش، و هنگاهی که عشقی به سرش می‌افتد.  عباس پژمان
@apjmn
28👍8
نغمهٔ خوابگرد

نزدیک یک قرن است که «نغمۀ خوابگرد» لورکا همه را با چهار مصرع اولش گیج کرده است! این چهار مصرع، که در طول شعر هم تکرار می‌شوند، در برگردان احمد شاملو به این شکل است:

سبز، تویی که سبز می‌خواهم،
سبزِ باد و سبزِ شاخه‌ها
اسب در کوهپایه و
زورق بر دریا.

شاملو این شعر را از روی ترجمۀ فرانسهٔ آن، که در مجموعه‌ای از شعرهای لورکا در انتشارات بسیار معتبر و مشهور گالیمار چاپ شده است، به فارسی برگردانده. ترجمهٔ فرانسه این است:
Vert c’est toi que j’aime vert,
vert de vent et vert des branche,
le cheval dans la montagne
et la barque sur la mer.

اصل شعر هم این است:
Verde que te quiero verde.
Verde vinto. Verde ramas.
El barco sobre la mar
y el caballo en la montaña.

مصراع اول ظاهراً سطری از یک ترانۀ فولکلوریک است. این را اول بار خوان رامون خیمنس متوجه شده است. یکی از نکته‌های مهم این شعر هم همین دوتا «سبز»های مصراع اولش هستند. به نظر می‌آید که این دو تا سبز در شعر لورکا دو جور سبز هستند. اولی «سبز»ی است که حالا دیگر مرده است و دومی «سبز»ی که تصویری از زندگی است. آن کس هم که این سطرها را می‌گوید اولی را مخاطب قرار می‌دهد. این سطرها باید به این شکل ترجمه شوند:

ای سبز که دلم سبز می‌خواهدت.
سبزی که باد هست.
سبزی که شاخه‌ها هستند.
قایقِ تویِ دریا
و اسبِ در کوهستان هستند.

رنگ سبزی که روی تن مرده باشد سبز راکدی است. شاعر در واقع خطاب به این رنگ می‌گوید دلم می‌خواهد سبز بی‌حرکت نباشی، که نشانهٔ مرگ هستی. دلم می‌خواهد مثل آن سبز باشی که در شاخه‌هایی هست که باد تویشان افتاده است، یا سبزی که انگار در بادی هست که توی شاخه‌ها می‌افتد. یعنی نشانهٔ زنده بودن این تنی باشی که بر آن نشسته‌ای. آن وقت باز دو تا تصویر دیگر هم برای این حرکت می‌سازد، تا مثلاً بگوید چقدر دلش می‌خواهد آن سبز بلند شود به حرکت درآید. مثل قایقی که توی دریاست و اسبی که توی کوهستان است. قایق توی دریا معمولاً متحرک است. همچنین اسبی که توی کوهستان است. [البته همهٔ این چهار تصویر، شاخهٔ در باد، بادِ توی شاخه‌ها، قایق توی دریا و اسبِ در کوهستان، تصویرهای فرویدی هم هستند! منظورش هم بیشتر این‌ها هستند.] این سطرها در طول شعر هم تکرار می‌شوند. بعداً خواهم گفت چه کسی آن را می‌گوید.

لورکا ظاهراً این شعرش را خیلی دوست داشته است. هر وقت که می‌خواسته است شعری از خودش برای مردم کوچه و بازار بخواند این را می‌خوانده. و مشخص است چرا! برای این که این شعر چیزی مثل داستان‌های شاهنامه است. اسم اصلی‌ش هم رمانس خوابگرد است، نه نغمهٔ خوابگرد. در هر حال، داستان از این قرار است که راهزنی جوان، که در «گردنه‌های کابِرا» زخم برداشته است، شب‌هنگام خودش را به خانۀ معشوقه‌اش می‌رساند. اما معشوقه که فکر می‌کرده است او دیگر نخواهد آمد، خودش را در آب‌انبار خانه‌شان غرق کرده است. قدیم‌ها آندلسی‌ها کمبود آب داشته‌اند. این بود که در حیاط خانه‌هاشان آب‌انبارهایی می‌ساخته‌اند تا آب باران‌ها را در آن‌ها جمع کنند و برای تابستان نگه دارند. آن دختر هم در آب‌انبار خانه‌شان خودش را غرق کرده است. وقتی پسر از راه می‌رسد، پدرِ دختر از او استقبال می‌کند. پسر از مرد می‌خواهد که اجازه دهد تا او بیاید در آن خانه بمیرد:

ای دوست!
دلم می‌خواهد آبرومند در بسترم بمیرم
بر تختی فولادی، اگر ممکن هست،
با ملافه‌هایی از کتان...

آن وقت پسر و مرد با هم به بالاخانه می‌روند، و طولی نمی‌کشد که گزمه‌های مست هم از راه می‌رسند [تا پسر را با خود ببرند.]

اما مترجمان فرانسه در همان بند اول چنان همه چیز را به‌هم ریخته‌اند که واقعاً معلوم نیست چی به چی هست! شعر بالکل مبهم شده است. جالب این‌که چهار نفر هم هستند! و یکی‌شان ژول سوپرویل بزرگ است که اروگوئه‌ای اصل بود و بنابراین اسپانیایی هم زبان مادری‌اش بوده است. در هر حال، مثلاً خود لورکا گفته است «[دختر] با سایه‌ای در کمرگاهش، در میان نرده‌هایش [یا پشت نرده‌هایش] خواب می‌دید». اما در میان نرده‌ها، در ترجمهٔ فرانسه شده است‌ «روی نرده‌هایش». و یک «خمیده» هم از خودشان اضافه کرده‌اند تا بتوانند آن را بگویند! بنابراین شده است «خمیده بر نرده‌هایش...» آن وقت شاملو هم یک مهتابی به آن اضافه کرده است. بنابراین شده است: «بر نردهٔ مهتابی خویش خمیده...». در هیچ جای دیگر از شعر هم هیچ چیزی نیست که بگوید این نرده‌هایی که دختر در میان آن‌هاست، نرده‌های مهتابی هستند! در اواخر شعر مشخص می‌شود که این نرده‌ها مال آب انبار هستند نه مهتابی!

البته باز هم از این چیزها هست. اما همین دو مورد که توضیح دادم تا حدود زیادی روشن خواهند کرد که داستان یا رمانس شعر از چه قرار است. ضمناً آن ترجیع، «ای سبز که دلم سبز می‌خواهدت»، خواهش دل همان پسر است. عباس پژمان [ادامه دارد]
@apjmn
17👍5🔥1
عشق خوابگرد

بند اول شعر، در ترجمهٔ احمد شاملو:
نغمهٔ خوابگرد
برای گلوریا خینه و فرناندو دولس ری یوس

سبز، تویی که سبز می‌خواهم،
سبزِ باد و سبزِ شاخه‌ها
اسب در کوهپایه و
زورق بر دریا.

سراپا در سایه، دخترک خواب می‌بیند
بر نردهٔ مهتابیِ خویش خمیده
سبزروی و سبز موی
با مردمکانی از فلز سرد.
(سبز، تویی که سبز می‌خواهم)
و زیر ماهی کولی
همه چیزی به تماشا نشسته است
دختری را که نمی تواندشان دید.

ترجمهٔ مترجمان فرانسه:
ROMANCE SOMNAMBULE
A Gloria Giner et Fernando de los Rios,

Vert c’est toi que j’aime vert,
vert du vent et vert des branches,
le cheval dans la montagne
et la barque sur la mer.
L’ombre la taille, elle réve,
penchée a sa balustrade,
vert visage, cheveux verts,
prunelles de froid métal,
vert c’est toi que j’aime vert,
et sous la lune gitane
tous les objets la regardent,
elle qui ne peut les voir,

و شعر خود لورکا:
ROMANCE SONÁMBULO
A Gloria Giner y a Fernando de los Ríos

Verde que te quiero verde.
Verde viento. Verdes ramas.
El barco sobre la mar
y el caballo en la montaña.
Con la sombra en la cintura,
ella sueña en su baranda,
verde carne, pelo verde,
con ojos de fría plata.
Verde que te quiero verde.
Bajo la luna gitana,
las cosas la están mirando
y ella no puede mirarlas.
عشق خوابگرد
برای گلوریا خینر و فرناندو دو لوس ریوس

ای سبز که دلم سبز می‌خواهدت.
سبزی که باد هست.
سبزی که شاخه‌ها هستند.
قایقِ تویِ دریا
و اسبِ در کوهستان هستند.
با سایه‌ای در کمرگاهش
دختر توی نرده‌هایش خواب می‌بیند،
تن، سبز. موها، سبز.
چشم‌هایی از نقرهٔ سرد.
ای سبز که دلم سبز می‌خواهدت.
زیرِ ماهِ کولی
همه چیزی به تماشا درآمده است
دختری را که نمی‌تواند تماشایشان کند.

خوابگردِ عنوانِ شعر صفت است نه اسم! و اصلا عشق خوابگرد است نه نغمهٔ خوابگرد. خود لورکا رمانس خوابگرد گفته است. یکی از معناهای رمانس می‌تواند عشق باشد. عشق خوابگرد هم یعنی عشقی که در خواب می‌گذرد. یا عشقی که انگار در خواب اتفاق می‌افتد. این شعر لورکا شعر سوررآلیستی است. شعری خوابگونه است. عباس پژمان
@apjmn
26👍5
مغز بولتسمن

۱- مغز بولتسمن اسم نظریهٔ لودویگ بولتسمن دربارهٔ پیدایش مغز است. لودویگ بولتسمن فیزیکدان و فیلسوف اتریشی است که در قرن نوزدهم می زیست. او این نظریه را بر اساس قانون آنتروپی به وجود آورد. آنتروپی چیست؟

برای درک مفهوم انتروپی باید یک مقدار انرژی را در نظر بگیریم که در یک جا، یا به زبان فیزیکدانان در یک سیستم بسته، انباشته شده است. این انرژی ذاتاً تمایل دارد که پخش شود. هر انرژی¬ای که در هر جا انباشته شده باشد، یا در حال آزاد شدن و پخش شدن است، یا منتظر فرضتی است که آزاد و پخش شود. آزاد شدن انرژی انباشته شده و به حالت پخش شده درآمدنِ آن را می‌گویند آنتروپی.

حالا باید این را در نظر بگیریم که بیشترِ انرژی های موجود در دنیا هر کدام در یک جا، یا در یک سیستم بسته، در حالت انباشته شده هستند. مثلاً انرژی مواد رادیو اکتیو در مواد رادیو اکتیو انباشته شده است. انرژی خورشید در خورشید انباشته شده است. انرژی‌های فسیلی در ذغال سنگ و نفت انباشته شده‌اند. و این‌ها همگی یا در حال آزاد شدن و پخش شدن در دنیا هستند، یا مترصد فرصت‌اند که آزاد شوند. یک چیز دیگر هم که خیلی مهم است به این صورت است: تا وقتی که انرژی‌هایی در دنیا هست که در نقاط خاص یا سیستم‌های بسته‌ای انباشته شده‌اند، معنی‌اش این است که پراکندگی انرژی در کل دنیا یک‌نواخت نیست. اما همچنان که گفتم این انرژی‌های انباشته شده دائم دارند آزاد می‌شوند و در نهایت هم به صورت گرما در دنیا پخش خواهند شد. در واقع روزی خواهد آمد که همۀ انرژی‌های دنیا از سیستم‌های بسته آزاد خواهند شد و به‌صورت گرما در دنیا پخش خواهند بود. یعنی آن عدم یکنواختی که در پراکندگی انرژی بود، رفته رفته به صورت یکنواختی میل خواهد کرد. در واقع یک روزی خواهد آمد که دیگر همۀ انرژی‌های دنیا به صورت گرما در دنیا پخش خواهند بود. البته گرمایی با دمای بسیار ناچیز که عملاً هیچ استفاده‌ای ازش نمی‌شود کرد. این را اگر به زبان علمی بخواهیم بگوییم به این صورت است: آنتروپی جهان در حال افزایش است. همین یک جمله، با این کوتاهی و سادگی فوق العاده‌اش، یکی از قوانین بزرگ فیزیک است! اسمش هم هست قانون دوم ترمو دینامیک.

آنتروپی در علم کم و بیش همین مفهوم را دارد که توضیح دادم. اما فلاسفه یک تعبیر خاصی هم از انباشتگی و پخش شدگی انرژی می‌کنند. به این صورت که انباشته بودن انرژی در یک جا یا در یک سیستم بسته را یک نوع نظم می بینند، و پراکنده شدن آن و به صورت گرمای غیر قابل استفاده درآمدنش را به بی‌نظمی تعبیر می‌کنند. آنگاه می‌گویند ذات دنیا طوری است که دارد از حالت نظم به بی نظمی میل می‌کند. و روزی خواهد آمد که آنتروپی (= بی نظمی) در سرتاسر دنیا حاکم خواهد شد. زیرا همۀ انرژی های موجود در دنیا، که یکی دیگر از قوانین فیزیک می گوید مقدارش ثابت است، از حالت انباشتگی درمی‌ایند و به گرمای غیر قابل استفاده تبدیل می‌شوند. آنگاه مرگ دنیا فراخواهد رسید.

پس تا اینجا می‌توان نتیجه گرفت که دنیا دارد به سمت بی‌نظمی میل می‌کند. البته انسان سعی می‌کند با خلق سیستم‌های بسته‌ای که هر کدام انرژی‌ای را در خود انباشته می‌کنند نظم‌هایی به وجود بیاورد و با بی‌نظمی مبارزه کند. اما خودِ دنیا یا کیهان دارد به سمت بی‌نظمی می‌رود. از اینجاست که لودویگ بولتسمن با «مغز»ش وارد معرکه می‌شود. بولتسمن چه می‌گوید؟ عباس پژمان
@apjmn
18👍6🔥1
مغز بولتسمن
۲- بولتسمن می‌گوید وقتی فیزیک می‌گوید کیهان دارد به سمت آنتروپی(= بی‌نظمی) می‌رود، قبول این که خود کیهان توانسته باشد بر اساس قوانینش یک سیستم بسته و بسیار پیچیده‌ای مثل مغز ما را به وجود بیاورد ناقض قوانین فیزیکی است. آن هم در طی میلیون ها و بلکه میلیاردها سال چنین کاری کرده باشد. چون که زمان هر چقدر بیشتر بگذرد آنتروپی است که باید بیشتر شود نه نظم. آن هم نظمی مثل مغز! می‌گوید این مغز، یا این چنین نظمی، طی یک فرگشت طولانی نمی‌تواند به وجود آمده باشد. درست است که گاهی نظم‌هایی هم می‌توانند از متن بی نظمی سر برآورند، اما این‌ها فقط می‌توانند حاصل تصادف باشند، نه فرآیندی که در طی زمان بسیار طولانی به وجود آمده باشد.

بهتر است برای درک استدلال بولتسمن از یک مثال یا آنالوژی استفاده کنیم. فرض کنید زلزله‌ای اتفاق می‌افتد. این زلزله با کتاب‌های کتابخانۀ ما چه می‌کند؟ محتمل‌ترین حالت این است که آن‌ها را از قفسه‌ها می‌ریزد زمین و هر کدامشان به یک سمت پرت می‌شوند. مثلاً بعید است زلزله‌ای اتفاق بیفتد و تعدادی از کتاب‌هایمان بیایند مرتب روی میز مطالعه‌مان چیده شوند، به‌طوری که انگار خود ما آن‌ها را با دقت از قفسه‌ها در آورده‌ایم و آنجا چیده‌ایم! حقیقت این است که چنین چیزی خیلی بعید است. اما طبق قانون احتمالات اگر حساب کنیم، احتمالش صفر نیست! اگر به جای یک زلزله، مثلاً یک تریلیون زلزله اتفاق بیفتد، آن وقت طبق حساب احتمالات ممکن است یک بار در اتاقی کتاب‌هایی از قفسه بیفتند و طوری روی میز مطالعه چیده شوند که انگار یک نفر آن‌ها را با دست خودش آنجا چیده است. بولتسمن می‌گوید مغز ما هم به این صورت به وجود آمده است. یعنی آن ذراتی که این مغز را شروع کردند به وجود آوردن، ناگهان به‌طور کاملاً تصادفی در کنار هم قرار گرفتند. آن وقت با هم ترکیب شدند و از ترکیبشان چنین چیزی تولید شد. اما استدلالش واقعاً چقدر می‌تواند درست باشد؟ استدلالش شاید به لحاظ تئوریک و در عالم ریاضی غلط به نظر نیاید. اما در دنیای ما نمی‌تواند درست باشد. شان کارول، فیزیکدان مؤسسۀ فناوری کالیفرنیا، طی مقاله‌ای شرح می‌دهد که چرا مغز ما نمی‌تواند مغز بولتسمنی باشد. اولین ایرادی هم که به استدلال بولتسمن وارد می‌کند این است که ۱۴ میلیارد سالی که الان می‌دانیم از عمر کیهان می‌گذرد، برای به وجود آوردن چنین تصادفی فوق العاده کم است. در واقع با استدلال‌های ریاضی ثابت می‌شود که فوق‌العاده کم است. عباس پژمان
@apjmn
19👍10🔥2
اگر می‌خواهی بروی من هم با تو می‌آیم

۱- کمی در این جمله دقت کنیم. اگر می‌خواهی «بروی» من هم با تو «می‌آیم». رفتن و آمدن یکی شده است! به عبارت دیگر، انگار رفتن و آمدن هیچ فرقی با هم ندارند! در حالی که این‌ها عکس هم هستند.

فروید می‌گوید خواب‌ها گاهی یک چیز را با ضدِ آن نشان می‌دهند، یا حتی ممکن است چیزی در خواب ظاهر شود که هم نمایندۀ خودش است هم نمایندۀ ضدِ خودش. می‌گوید گاهی حتی ترتیبِ وقوعِ اتفاقاتشان برعکس می‌شود، مثلاً اول معلول اتفاق می‌افتد بعد علت. یعنی معلول معنیِ علتِ خودش را می‌دهد و علت معنیِ معلولش را. بعد می‌گوید این خصوصیتی که در کارِ خواب‌ها دیده می‌شود در زبان‌های ابتداییِ بشر هم بوده است. این را البته زبان‌شناسان هم گفته‌اند که در زبان‌های خیلی قدیمی مفهوم‌های متضاد یا مخالف فقط با یک کلمه بیان می‌شدند. مثلاً برای قوی و ضعیف، که مخالفِ همند، دو تا واژه نبوده، بلکه فقط یک واژه بوده، که هم قوی معنی می‌داده هم ضعیف. همین‌طور در موردِ روشن و تاریک، بزرگ و کوچک، و غیره. برای همین است که در زبان مصر قدیم، واژهٔ «کِن» هم به معنیِ قوی بوده هم به معنیِ ضعیف. منتهی هر وقت در معنیِ قوی استعمال می‌شده آهنگش یک جور بوده و هروقت معنیِ ضعیف داشته یک جورِ دیگر. در نوشتن هم بعد از آن که آن را می‌نوشتند یک علامت جلوِ آن می‌گذاشتند تا معلوم شود کدام یک از معناهایش را می‌دهد. مثلا اگر جلویش شکلِ مردی ایستاده را می‌کشیدند معنی قوی می‌داده، اما اگر شکلِ مردِ خمیده‌ای می‌کشیدند معنیِ ضعیف می‌داده است. زبان‌شناسان می‌گویند حتی در بعضی از زبان‌های امروز هم هنوز از این واژه‌ها وجود دارند. مثلاً زبانِ لاتین واژه‌ای مانند آلتوس دارد، که هم به معنیِ ارتفاع است هم عمق. یا واژهٔ ساسِر دارد، که هم به معنی مقدس است هم ملعون.

به نظر می‌رسد در زبانِ فارسی هم گاهی بعضی واژ‌ه‌ها چنین نقش‌هایی بازی می‌کنند. واژه‌هایی مثل پدر، مادر، عمو، دایی. مثلاً عموها گاهی برادرزادهایشان را عمو خطاب می‌کنند. یعنی این که کلمۀ عمو علاوه بر خودِ عمو، معنی برادرزاده هم می‌تواند بدهد. یا همان آمدن که می‌تواند معنیِ رفتن هم بدهد. بنابراین از حافظِ بزرگ نمی شود ایراد گرفت چرا در جایی که باید می‌گفت برباد رفت، گفته است بر باد آمد:

از من اکنون طمعِ صبر و دل و هوش مدار
آن تَجَمُّل که تو دیدی همه بر باد آمد

عباس پژمان
@apjmn
👍2114
اگر می‌خواهی بروی من هم می‌آیم

۲- نظریات فروید در مورد خواب‌ها و زبان ناخودآگاه تأثیرات عمیقی بر هنر و ادبیات گذاشت. سوررآلیسم، که بدون شک مهم‌ترین مکتب هنری قرن بیستم بود، اصلاً بر مبنای نظریات فروید بنا شد. در واقع فقط با آشنایی کامل با نظریات فروید در مورد خواب‌هاست که می‌شود آثار سوررآلیستی را خواند. مثلاً همین نظریه‌اش که گفته است بعضی چیزها در خواب‌ها معنی ضد خود را می‌دهند، گاهی تصویرها و صحنه های در خشانی را در بعضی‌ شعرها و داستان‌های سوررآلیستی رقم زده است. حتماً بوف کور را خوانده‌اید. آن صحنه‌ای را که راوی برای اولین بار دختر اثیری را می‌بیند به یاد بیاورید. آن صحنه در واقع در خواب اتفاق می‌افتد. آن صحنه شرح بالغ شدن راوی و اولین تجربهٔ اروتیک اوست، که در خواب اتفاق می‌افتد. اما دختر اثیری در آن خواب به این شکل به او ظاهر می‌شود: «لباس سیاه چین‌خورده‌ای پوشیده بود که قالب و چسب تنش بود...»

لباسی را مجسم کنید که چنان قالب و چسب تن دختری است که چین خورده است. این در واقع هیچ فرقی با برهنه بودن او ندارد. اگر زنی برهنه باشد خطوط و چین‌های تنش باز به همین صورت ظاهر می‌شوند. اما نکتهٔ مهم آن لباس سیاه بودنش است. خواب‌ها، در نظریهٔ فروید، یک کار دیگر هم می‌کنند. آن‌ها مسائل خلاف عفت را جوری نشان می‌دهند که خلاف عفت به نظر نیایند. مثلاً به جای این که زنی با تن سفید برهنه را به همان شکل واقعی خودش نشان دهند، او را به شکلی درمی‌آورند که انگار لباس تنگی پوشیده است که چنان «قالب و چسب تنش» است که «چین خورده است». رنگ لباس را هم سیاه انتخاب می‌کنند. چون اگر سفید انتخاب کنند هیچ فرقی با برهنگی او نخواهد داشت، و همه چیز لو خواهد رفت. اینجا لباس در واقع معنی برهنگی می‌دهد و سیاهی معنی سفیدی. در واقع هر دوشان معنی ضد خودشان را می‌دهند. عباس پژمان
@apjmn
24👍9🔥1
کتاب های امسال[۱۴۰۴]
۹- بوی خوش عشق (تجدید چاپ)

زمین آن قدر چرخید تا این که من و تو را در این رویا به همدیگر رساند. اگر فیلم ۲۱ گرم را دیده باشید، حتماً این جملهٔ شون پن در آن فیلم به یادتان مانده است که آن را به نیومی واتس می‌گوید. نویسندهٔ فیلمنامهٔ ۲۱ گرم همین گی‌یرمو آرّیاگاست که این بوی خوش عشق را نوشته است. ادبيات آرياگا به شدت انسانى است. او از معدود نویسندگانی است که می‌تواند فقط با توصیف عمل‌ها و رفتارهای شخصیت‌ها احساسات آن‌ها را به نمایش بگذارد، و با واژه های کاملاً معمولی رمان‌هایی به زیباییِ لطیف‌ترین شعرها خلق کند. همان کاری که همینگوی در رمان‌هایش کرده است.

بوی خوش عشق- جسدی که متعلق به دختری است که در سحرگاهی در یکی از روستاهای مکزیک به قتل رسیده است، شروع کرده است بوهای مخصوص جسدها را دادن. اما انگار بوی خوشی هم در میانشان هست که کم کم تبدیل به داستان این کتاب خواهد شد. صحبت از داستانی از عشق است که این بار مرگ آن را می‌نویسد، نه زندگی. گذشته را تغییر می‌دهد تا داستان عاشقانه‌ای از آن سر برآورد، که در واقع اتفاق نیفتاده بود!
@apjmn
20👍6🔥2
اگر می‌خواهی بروی من هم با تو می‌آیم

۳- دیدیم که فروید در مورد بعضی واژه‌ها هم گفته است که می‌توانند دو تا معنی متضاد بدهند. در همین صحنهٔ بوف کور یک چنین واژه‌ای هم هست. این واژه همان عمو است. عمو در واقع هم خود آن راوی است، هم یک‌جورهایی ضد او ست. در من و بوف کور توضیح داده‌ام مسئله از چه قرار است.

دو تا نماد فرویدی دیگر هم در این صحنه هستند که از نمادهای مهم فرویدی هستند. یکی از آن‌ها آن بالا رفتنِ راوی از چارپایه است. دیگری هم جوی آب است. فروید می‌گفت در خواب‌ها بالا رفتن از هر چیزی نمادِ اتفاق افتادن عمل جنسی است. راوی بوف کور هم در واقع در آن خوابش دارد شیطانی می‌شود. آن پیرمرد که راوی او را از سوراخ دیوار اتاقش می‌بیند، او شیطان است. آن که او انگشت سبابهٔ دست چپش را می‌جود در واقع دارد راوی را به فکر کردن به یک عمل جنسی نامشروع ترغیب می‌کند. این را هم باز فروید در کتاب‌هایش توضیح داده است. جوی آب هم نماد مجرای اندام تناسلی زن است. جوی آب، نهر آب، رودخانه، برکه، استخر، آب انبار، و همهٔ چیزهایی از این قبیل، در نظریهٔ فروید چنین نمادی هستند. بد نیست این را هم همین‌جا بگویم که فروید می‌گفت خواب‌ها گاهی یک چیز یا یک مفهوم را با چندین تصویر نشان می‌دهند. در همین صحنهٔ بوف کور، علاوه بر جوی آب، گل نیلوفر هم هست، که در دستان دختر اثیری است، و او می‌خواهد آن را به شیطان تقدیم کند. گل نیلوفر هم باز نماد اندام تناسلی زن است. اصلاً همهٔ گل‌ها می‌توانند چنین نمادی باشند.

جالب است که همهٔ این‌ها در عشق خوابگرد لورکا هم هستند؛ واژه‌هایی که هر کدام دو معنی متضاد می‌دهند، تصویرهای متعددی که همه‌شان نماد یک چیز هستند. بالا رفتن از بلندی هم هست. هدایت و لورکا هر دوشان در دورانی از زندگی ادبی‌شان سوررآلیست بودند. و هر دوشان چه خوب سوررآلیسم را فهمیده بوده‌اند و آن را در آثارشان اجرا کرده‌اند. در یادداشت بعدی شرحی هم دربارهٔ عشق خوابگرد لورکا می‌دهم. عباس پژمان [ادامه دارد]
@apjmn
14👍2🔥2
اگر می‌خواهی بروی من هم با تو می‌آیم

۴- می‌دانیم که معشوق‌‌هایی که در بسیاری از شعرهای سعدی، حافظ، مولوی و غیره هستند از جنس مذکرند نه مؤنث!

یغمای عقل و دین را، بیرون خَرام سرمست،
در سر «کلاه» بشکن، در بر «قبا» بگردان!
مَه جلوه می‌فروشد، بر سبزخنگِ گردون،
تا او به سر درآید، بر «رَخش» پا بگردان!
«دوران همی نویسد، بر عارضش خطِ خوش.
یارب، نوشتهٔ بد، از یار ما بگردان!»
حافظ! ز خوبرویان، بختت جز این قَدَر نیست.
گر نیستت رضایی، حکم قضا بگردان!

علتش را دقیقاً نمی‌دانیم چیست. اما فکر نمی‌کنم همهٔ آن شاعران بزرگ تمایلات همجنس‌خواهی داشته‌اند که این همه معشوق مذکر در غزل‌هایشان هست! البته بعضی‌هاشان ظاهراً بوده‌اند. مثل وحشی بافقی. اما سعدی و حافظ را فکر نمی‌کنم ذاتاً این چنین بوده باشند. اما «مرد»ی که فقط به جنس مخالف، یعنی فقط به زن، تمایل داشته باشد، وقتی این شعرها را می‌خواند مغزش آن معشوق‌های مذکر را زن می‌بیند نه مرد. طبیعی هم هست. مغزی که فقط مدارهای تمایل به جنس مخالف در آن باشد، فقط می‌تواند برای جنس مخالف احساسات اروتیک ایجاد کند. شخصاً که، وقتی این‌جور شعرها را در دیوان حافظ یا سعدی می‌خوانم، بیشتر از فرم و فصاحت شعر لذت می‌برم تا از محتوایش. در واقع فصاحت شعر به حدی است و فرمش چنان درخشان است که نمی‌گذارد زیاد به محتوایش فکر کنی. اگر هم به محتوایش فکر کنم واقعاً معشوقِ شعر را زن می‌بینم نه مرد، یا پسر! به هر حال نظریهٔ خوانندهٔ مؤلفی هم داریم دیگر. این نظریه، که به رولان بارت تعلق دارد، می‌گوید خواننده هم در خلق آن چیزی که می‌خواند شرکت می‌کند. راست می‌گوید. اما باید دقت کنیم که این شرکت فقط به این صورت است که گفتم. در هر حال خواننده نمی‌تواند که غلط خواندن خودش از متن‌ها را به حساب رولان بارت و نظریه‌اش بنویسد! نمی‌شود که شعر و رمان را آن‌قدر غلط ترجمه کنی که عملاً نابود شود، آن وقت در مقام خوانندهٔ مؤلف ظهور کنی!

در هر حال، این صحبت را پیش کشیدم تا چیز دیگری بگویم . می‌خواهم بگویم «عشق خوابگرد» لورکا هم یک چیزی مثل بعضی غزل‌های حافظ و سعدی است. شاید همهٔ کسانی که این شعر را می‌خوانند آن را شعر عاشقانه‌ای تفسیر می‌کنند که بین یک پسر راهزن و یک دختر کولی هست. اما اگر با زبان سوررآلیسم آشنا باشی، اصل قضیه یک چیز دیگر است. عباس پژمان [ادامه دارد]
@apjmn
18👍5
جعبه‌های سیاهِ ساختِ طبیعت

وقتی کسی می‌میرد همهٔ سلول‌هایش شروع می‌کنند تجزیه شدن و طولی نمی‌کشد همهٔ آن‌ها تبدیل به اتم‌هایی می‌شوند که از آن‌ها تشکیل شده بودند. اما اگر کسی بلافاصله بعد از مرگش یخ بزند یا مومیایی شود تجزیهٔ سلول‌هایش متوقف می‌شود. آن وقت ممکن است تا هزاران سال به همان حالت باقی بمانند. در این میان ملکول‌های دی ان ای یا همان ژن‌هایش دیر‌تر از همهٔ ملکول‌هایش به عمر خود پایان می‌دهند! گویا تا یک میلیون سال می‌توانند فاسد نشده باقی بمانند! تا وقتی هم که فاسد نشده‌اند می‌توان اطلاعاتشان را استخراج کرد. طبیعت چه می‌خواهد بگوید با این اختراع عجیبش؟ در همین یک قرن و نیمی که از کشف دی ان ای می‌گذرد ژن‌های بسیاری در میان یخ‌های طبیعت کشف شده‌اند که داستان‌های جالبی از سرگذشت «زندگی» گفته‌اند.

در سال ۱۹۹۱ یک عده راهنورد جسدی را در کوه‌های آلپ در میان یخچال‌ها پیدا کردند. این جسد متعلق به یک مرد بود و دانشمندان اسم جدیدی برایش گذاشتند. در اسم‌گذاری جدیدش اسمش اُتسی Otzi شد. وقتی یخ‌های اُتسی آب شدند رازهایی را عیان ساختند که ۵۰۰۰ سال در زیر یخ‌ها مدفون مانده بود. بیشتر این رازها هم با آزمایش‌های دی ان ای عیان شدند. آخرین غذایی که اُتسی خورده بود از گوشت بز کوهی بود. تقریباً هشت ساعت پیش از آن هم گوشت گوزن سرخ خورده بود. خون‌هایی روی لباسش و سلاح‌هایش بود. سلاح‌هایش یک خنجر و تعدادی تیر کمان بودند، که تیرکمان‌ها را بر پشتش حمل می‌کرده است. آزمایش این خون‌ها دی ان ای‌های سه مرد دیگر را در آن خون‌ها نشان داد. مشخص بود که در جنگ کشته شده بود. مطالعهٔ دی ان ایِ خودِ اُتسی نشان داد که او از اجداد هیچ کدام از نژادهای فعلی اروپایی‌ها نبوده است. از مردمانی بوده است که ۶ تا ۸ هزار سال پیش از طریق آناتولی به اروپا مهاجرت کرده بودند و فرزندانشان الآن در بعضی کشورهای مدیترانه و جزیرهٔ ساردینی زندگی می‌کنند. آزمایش‌های دی ان ای اُتسی حتی سن، رنگ موها و رنگ چشم‌هایش را هم مشخص کرده است. سنش ۴۶، موهایش مشکی و چشم‌هایش قهوه‌ای بوده‌اند. اکنون آزمایش‌های دی ان ای می‌توانند با دقت‌های بسیاری بالایی این چیزها رامشخص کنند. مثلاً اگر شما دی ان ای خود را به بعضی آزمایشگاه‌ها بفرستید، آن‌ها می‌توانند بدون این که هیچ عکس یا شرح حالی از شما داشته باشند رنگ چشم‌ها، موها و حتی شکل استخوانبندی چهره تان را مشخص کنند.

منبع: مغز وقتی رازهایش را آشکار می‌کند
عباس پژمان

@apjmn
14👍5🔥5
مادریگال

وقتی که کودک بودم و به چشمت خوب می‌آمدم
چشمانت را نگاه کردم.
تو دستانم را در دستانت گرفتی
و بوسم کردی.

همهٔ ساعت‌ها ریتم قبلی‌شان را دارند،
همهٔ شب‌ها ستاره‌های قبلی‌شان را دارند.

دلکم چنان شکوفا شد
که انگار گلی بود که در زیر آسمان ‌می‌شکوفد.

همهٔ ساعت‌ها ریتم قبلی‌شان را دارند،
همهٔ شب‌ها ستاره‌های قبلی‌شان را دارند.

شاه‌پسرِ داستان سیندرلا شدم و
هق‌هق در اتاقم گریه کردم
برای خانمی که ستارهٔ طلایی بر پیشانی داشت
و میدان رقابت را ترک کرده بود.

همهٔ ساعت‌ها ریتم قبلی‌شان را دارند،
همهٔ شب‌ها ستاره‌های قبلی‌شان را دارند.

حالا هم ازت دور هستم.
دوستت دارم بدون این که تو بدانی.
نمی‌دانم چشمانت،
دستانت و موهایت چه شکلی هستند.
تنها چیزی که ازت برایم ماند
این پروانهٔ بوسه‌ات هست که بر پیشانی‌ام گذاشته‌ای.

همهٔ ساعت‌ها ریتم قبلی‌شان را دارند،
همهٔ شب‌ها ستاره‌های قبلی‌شان را دارند.

فدریکو گارسیا لورکا
ترجمهٔ عباس پژمان

پی‌نوشت
۱- مادریگال، یعنی آواز دسته‌جمعی
۲- خانمی که ستارهٔ طلایی بر پیشانی داشت، در متن اصلی شعر استریّاتا Estrellita است. در داستان سیندرلای اسپانیایی‌ها، پدر آرسیا یک گوسفند می‌کشد و به آرسیا می‌گوید ببر دل و جگر این را در رودخانه بشور. آرسیا دل و جگر  را می‌برد در رودخانه بشورد. اما ناگهان یک شاهین از آسمان شیرجه می‌زند و دل و جگر را از دست آرسیا می‌قاپد می‌برد. آرسیا داد می‌زند: «آقا شاهین! لطفاً نبر اونارو! بیارشون.» شاهین از بالا داد می‌زند: «نیگا کن من کجا دارم پرواز می‌کنم»، و یک ستاره از آسمان می‌کَند برای آرسیا می‌اندازد پایین. و ستاره می‌آید روی پیشانی آرسیا می‌نشیند. لورکای کودک آن زن را به شکل آرسیا می‌دیده است. ع. پ
@apjmn
18👍3🔥1
چرا سال‌ها در سالمندی سریع‌تر می‌گذرند

شرح یک آزمایش- در دههٔ ۱۹۵۰ آزمایشی انجام شد که راز مهمی را در مورد زمان آشکار کرد. این راز به ادراک ما از سرعت گذشت زمان مربوط می‌شود. یک دانشمند آمریکایی یک تانک دربسته درست کرده بود که هیچ نه صدا، نه نور و نه بویی به آن وارد می‌شد. خود تانک هم تا نیمه پر از آبی بود که نمک نسبتاً زیادی در آن حل شده بود تا آزمایش شونده بدون این که هیچ کوششی کند در داخل آن به حالت معلق دراز بکشد. دمای آب و تانک هم طوری تنظیم شده بود که آزمایش‌شونده محیط تانک را محیطی جدا از بدن خود احساس نکند. چون اگر محیط تانک را محیطی متفاوت از بدن خود احساس می‌کرد همین خودش اطلاعاتی می‌شد که از اطراف مغز وارد آن می‌شد. خلاصه این‌که همهٔ تحریکاتی که از بیرون می‌تواند وارد مغز شود تقریباً به‌طور کامل حذف شده بود. آزمایش هم فقط به این صورت بود که آزمایش شونده می‌رفت داخل تانک و مدتی را در آبش معلق می‌ماند. و این شخص که از تانک بیرون می‌آمد طول زمانی را که داخل تانک گذرانده بود خیلی کم‌تر از اندازهٔ واقعی آن احساس می‌کرد. مثلاً بعد از یک ساعت که از تانک بیرون می‌آمد و ازش می‌پرسیدند فکر می‌کنی تقریباً چه‌قدر در داخل تانک بودی، می‌گفت تقریباً ده دقیقه! این آزمایش را دکتر جان سی لیلی John C. Lilly، پزشک و نوروساینتیست آمریکایی طراحی کرده بود.

این آزمایش چه می خواست بگوید؟ این آزمایش در واقع می‌گفت طول زمان بستگی مستقیم با تعداد اطلاعاتی دارد که مغز در هر واحد زمان پردازش می‌کند. مثلا فرض می‌کنیم مغز یک شخص در هر ساعت هزار تا اطلاعات پردازش کند، و مغز یک شخص دیگر در هر ساعت شش هزار تا اطلاعات پردازش کند. برای آن شخصی که مغزش اطلاعات کم‌تری پردازش می‌کند، زمان تقریباً شش برابر سریع‌تر خواهد گذشت. این بود که دانشمندان حدس می‌زدند این هم که اشحاص سالمند احساس می‌کنند سال‌هایشان سریع‌تر می‌گذرد، یک جورهایی باید به همین مسئله مربوط باشد. حالا پژوهشگران دانشگاه کمبریج توانسته‌اند نشان دهند واقعاً همین‌طور است.

در واقع هر چه سن بالاتر برود اطلاعاتی که وارد مغز می‌شوند کندتر پردازش می‌شوند. این خودش باعث می‌شود مثلاً اگر مغزمان در بیست سالگی در هر دقیقه یک میلیون اطلاعات پردازش می‌کرد، در سن هشتاد سالگی فقط مثلاً صدهزار تا پردازش کند. باید توجه داشته باشیم که در هر لحظه‌ای میلیاردها اطلاعات از انواع گوناگون از دنیای اطراف و بدنمان وارد مغزمان می‌شود. اما همهٔ این‌ها تقریباً بلافاصله از بین می‌روند و فقط حدود پنجاه تا از آن‌ها مورد توجه مغز قرار می‌گیرند و پردازش می‌شوند. مثلاً وقتی شیئی در برابر نگاهمان قرار می‌گیرد و ناگهان میلیاردها اطلاعات از آن شیء وارد مغزمان می‌شود، این‌طور نیست که همهٔ آن‌ها پردازش بشوند! همیشه فقط جزء بسیار ناچیزی از آن‌ها پردازش می‌شوند. با بالاتر رفتن سن حتی این تعداد هم کاهش پیدا می‌کند. چون مغز دیگر نمی‌تواند با سرعت سابقش عمل کند. بنابراین تعداد اطلاعاتی را که گزینش می‌کند تا پردازش کند کاهش می‌دهد. ضمناً این هم معلوم نیست که بر چه اساسی است که این گزینش صورت می‌گیرد.

حالا پژوهشگران دانشگاه کمبریج توانسته‌اند کاهش سرعت مغز در پردازش اطلاعات را در خود مغز مشاهده کنند. آن‌‌ها اول الگوهایی از پردازش بعضی اطلاعات مشخص در مغز را استخراج کرده‌اند. آن وقت طول زمانی این الگوها را، از لحظهٔ ظاهر شدن آن‌ها تا ناپدید شدنشان، در مغزهای مختلف اندازه گرفته‌اند. دیده اند هر چه سن بالاتر باشد طول زمانی این الگوها افزایش می‌یابد. و این در واقع نشانهٔ آن است که هر چه سن بالاتر باشد سرعت مغز در پردازش آن اطلاعات کم‌تر می‌شود. بنابراین زمان بیشتری می‌برد تا پردازش شوند. آزمایش هم از این قرار بوده است که یک کلیپ ۸ دقیقه‌ای از یک فیلم هیچکاک را برای آزمایش شوندگاه نمایش می‌دهند. آن وقت در حالی که آن‌ها مشغول تماشای فیلم می‌شوند اف ام آر آی از مغزشان فیلم‌برداری می‌کند. بعد هم این فیلم‌ها را می‌دهند به یک کامپوتری که برای شناسایی آن الگوها برنامه‌ریزی شده است. کامپیوتر آن الگوها را در فیلم مغز هر آزمایش شونده شناسایی می‌کند و طول زمانی‌شان را اندازه می‌گیرد. و مشخص می‌‌شود که هر چه سن بالاتر باشد تعداد اطلاعاتی که مغز می‌تواند در هر لحظه پردازش کند کم‌تر می‌شود. شرح این آزمایش در ۳۰ سپتامبر امسال در communications biology منتشر شده است. آزمایش شوندگان ۵۷۷ نفر بوده‌اند و سنشان از ۱۸ تا ۸۸ سال بوده است.
@apjmn
32👍15🔥4
داستان‌ها با دو زبان مختلف برای مغز حرف می‌زنند

اخیراً دکتر سیگنی شلدون و تیم تحقیقاتی‌اش مقاله‌ای در جورنال آو نوروساینس منتشر کرده‌اند که صحبت از یک پژوهش جالب دربارهٔ دو شیوهٔ مهم روایت‌پردازی و داستان‌گویی می‌کند. دکتر شلدون استاد نوروساینس شناختی دانشگاه مک‌گیل است و دربارهٔ حافظه تحقیق می‌کند. پژوهش در واقع دربارهٔ آن چیزی است که بحثش همیشه در میان خود داستان‌نویسان و تئوریسین‌های ادبیات هم بوده است. برای این که موضوع بهتر درک شود ابتدا یک توضیح کوچک دربارهٔ زبان داستان می‌دهم. دو نویسندهٔ بزرگ را مثال می‌آورم. داستایفسکی و همینگ‌وی. اولی تقریباً همهٔ داستان‌هایش را با استفاده از مفهوم‌های انتزاعی نوشته است. او معمولاً در همهٔ داستان‌هایش همیشه در حال صحبت از احساس‌ها و اندیشه‌هاست. اما همینگ‌وی در داستان‌هایش کم‌ترین استفاده را از مفهوم‌های انتزاعی کرده است. او اطلاعاتی که دربارهٔ اتفاقات و شخصیت‌های داستان‌هایش می‌دهد از نوع اطلاعاتی است که با حواس پنجگانهٔ ما وارد مغز ما می‌شوند. اطلاعاتی را که با خواندن داستان‌های داستایفسکی وارد مغز می‌شود اطلاعات مفهومی می‌گویند. و اطلاعاتی را که با خواندن داستان‌های همینگ‌وی وارد مغز می‌شوند اطلاعات ادراکی می‌گویند.

حالا خانم شلدون و همکارانش آمده‌اند یک داستان انتخاب کرده‌اند که به دو شکل نوشته شده بود. یک بار با زبان مفهومی نوشته شده بود، یک بار هم با زبان ادراکی. آن وقت این داستان را برای یک عدهٔ ۳۵ نفری خوانده‌اند. ظاهراً  آن ۳۵ نفر را به دو گروه تقسیم کرده‌اند. نسخهٔ مفهومی را  برای یک گروه خوانده‌اند و نسخهٔ ادراکی را برای گروه دیگر. آن وقت از همه‌شان خواسته‌اند داستانی را که شنیده بودند تعریف کنند، و هنگامی که آن‌ها داستان را تعریف می‌کرده‌اند از مغزشان با اف ام آر آی تصویربرداری کرده‌اند. دیده‌اند حافظه‌ای که برای یادآوری نسخهٔ مفهومی فعال می‌شود فرق دارد با حافظه‌ای که برای یادآوری نسخهٔ ادراکی فعال می‌شود. یعنی هر کدام از آن نسخه‌ها در حافظهٔ مخصوص خودش ذخیره شده بود. بعد هم دیده‌اند آن‌هایی که سنشان بالاتر است نسخهٔ مفهومی را بهتر به یاد می‌آورند تا نسخهٔ ادراکی را. در حالی که جوان‌ها نسخهٔ ادراکی را بهتر به یاد می‌آورند تا نسخهٔ مفهومی را.

وقتی این را خواندم این سؤال برایم پیش آمد که آیا در نوشتن داستان هم این می‌تواند اتفاق بیفتد؟ یعنی این که جوان‌ها بیشتر با زبان ادراکی داستان بنویسند و پیران با زبان مفهومی؟ البته جواب این سؤال احتیاج به یک پژوهش مفصل دارد. اما الآن که این را دارم می‌نویسم یاد آرتور رمبو می‌افتم. او وقتی فصلی در دوزخ را نوشت هیجده سالش بود، و آن را سرتا سر با زبان ادراکی نوشت. عباس پژمان ۱ آذر ۱۴۰۴
@apjmn
36👍7🔥3
نشانه‌های حسادت

پیش از این چند یادداشت دربارهٔ نوروساینس حسادت در همین کانال نوشته‌ام. این یادداشت را می‌بایست در ادامهٔ آن‌ها می‌نوشتم. نمی‌دانم چرا بینشان فاصله افتاد. در هر حال، حالا می‌نویسم. اتفاقاً کاربردی‌ترین بخش آن یادداشت‌ها هم همین قسمت آخرشان بود. در واقع  به درد هر کسی ممکن است بخورد. هم برای این که خودش را بشناسد، هم حسادت‌های دیگران را تشخیص دهد. چون همچنان‌که از عنوانش پیداست مربوط به نشانه‌هایی می‌شود که از روی آن‌ها باید حسادت را تشخیص داد. از قضا حسادت از آن احساس‌هایی است که پنهان کردنش اصلاً کار راحتی نیست. یکی از بدبختی‌های آدم حسود در واقع همین است. هر چقدر هم که بخواهد نمی تواند حسادتش را پنهان کند. مخصوصاً حالت چهره و زبان بدن آن را لو می‌دهند. و اما نشانه‌های دیگر:

۱- تغییر ناگهانی در رفتار - هر وقت احساس کردید بدون این که در رفتار شما با کسی هیچ تغییری رخ داده باشد رفتار او با شما ناگهان تغییر کرد، این  می‌تواند نشانه‌ای از حسادت پنهان او به شما باشد.

۲- مقایسهٔ مداوم- هر وقت دیدید شما هر کاری می‌کنید او هم همان کار را می‌کند، این یکی از نشانه‌های بسیار خوبی از حسادت آن شخص به شما هست.

۳- تقلید کردن- تقلید هم یکی دیگر از رفتارهایی است که می‌تواند نشانهٔ حسادت باشد. البته نشانهٔ چیزهای دیگر هم می‌تواند باشد. مثلاً فقدان استعداد و خلاقیت، احساس حقارت، دزدی و غیره.

۴- کم اهمیت دادن موقعیت و موفقیت‌های شما. ممکن است گاهی از شما تعریف هم بکند. اما تعریفش همیشه طوری است که می‌خواهد مرتبه و اهمیت کارهایتان را پایین بیاورد، نه این که واقعاً از شما تعریف کند.  اما از هر کس که شما او را قبول نداشته باشید تا می‌تواند تملق می‌گوید.

۵- وقتی مشکلی برایتان پیش بیاید، یا احساس کند در کاری شکست خورده‌اید، خوشحال می‌شود. مخصوصاً آن را به اطلاع همه می‌رساند.

۶- هیچ وقت از موفقیت‌هایتان، چه کوچک چه بزرگ ابراز خوشحالی نمی‌کند. چون اصلاً نمی‌تواند از موفقیت‌های شما خوشحال شود.

۷- در موردتان اطلاعات غلط به دیگران می‌دهد تا میانهٔ شما و آن‌ها را به‌هم بزند. پشت سرتان بدگویی می‌کند تا  شما را از چشم دیگران بیندازد، یا قدر شما را پیش آن‌ها پایین بیاورد. اگر شما با  کسانی دوست هستید، اول سعی می‌کند با آن‌ها دوست شود، بعد هم شروع به تخریب شما در پیش آن‌ها می‌کند.

۸- اگر محلش نگذارید، نمی‌تواند شما را نادیده بگیرد. سعی می‌کند به هر شکلی که شده است ارتباطش را با شما برقرار سازد. اما وجود این ارتباط هم زجرش می‌دهد. عباس پژمان
@apjmn
28👍7🔥2