یه جوری جلوی چشمهام قد کشیدی و بزرگ شدی که حس میکنم تو هر روزی که گذشت یه تیکه از خودم رو برات جا گذاشتم.
وقتی بلد نیستی به خودت احترام بذاری به احتمال نود و نه درصد در مواجهه با بقیه هم همینی. چون تو اصلا این کانسپت تو مغزت تعریف نشده کلا.
هربار که حرف میزنی دوتا دستهام رو میبرم بالا میکوبم تو سر خودم. چی تو سرته جای مغز؟
یهو بیدار میشم و میبینم تموم اون لحظههای قشنگ تنها یه خواب بودن. حس و حال مزخرفیه.
1
یه بچهی نقنقو نشسته توی سر من بهونهی تورو میگیره. وگرنه که خودت میدونی من اهمیتی نمیدم.
یکی رو میخوام که هر کار مثبتی میکنم برام دست بزنه. نمیدونی با چه سختی دارم خودم رو تکون میدم که دوباره فرو نرم تو باتلاق افسردگی.
بهش میگفتم یه کاری کن. مجبورم کن که انجامش بدم. یه راه حلی بهم بده که زیرش نزنم. گفت این مسیر توئه. من نمیتونم کاری بکنم چون اونی که باید ارزش قائل بشه تویی. اونی که باید یکی دوتا کنه اونی که باید ببینه راهی که داره میره چقدر براش ارزش داره تویی. هر چیزی که از من میخوای رو تو خودت بگرد. تا وقتی که خودت با تموم وجود نخوای انجامش بدی هیچکس نمیتونه مجبورت کنه.
حس میکنم باید یه کاری انجام بدم ولی نمیدونم چی. فقط میدونم که باید دست بجنبونم. هر چی زودتر.
قدردانم. از این که میتونم غذاهای خوشمزه بخورم. این که میتونم برقصم. میتونم بنویسم. میتونم لمس کنم بشنوم خلق کنم. شکرگزارم چون میتونست بدتر باشه اما نیست. فردا رو نمیدونم ولی ممنونم برای امروز.
ترجیح میدم ازم ناراحت بشی تا این که به چیزی امیدوار بشی که میدونم هیچوقت نمیتونم بهت بدم.
خواستی جا بزنی اون شبهایی که مچاله میشدی تو خودت رو هم یادت بیاد. دست به مهره بازیه عزیزم.
سعی کن بهترین نسخهی هرآن چیزی که هستی باشی. نه بهترین نسخه در مقایسه با آدمهایی که اون بیرون وجود دارن. میفهمی چی میگم؟
تو مغزم دارم زمین رو با دوتا دستهام میکنم و گوشیم رو چال میکنم همونجا. خسته کنندهای دوست عزیز.