ولی امید به زندگی من خود همین زندگیه
حیفم میاد الان این دنیارو ترک کنم چون هنوز خیلی کارا مونده که انجام ندادم، خیلی چیزا مونده که تجربه نکردم. واقعا زوره تا اینجای زندگیم اومدم ولی بقیشو ادامه ندم! یک تفکر خوشبینانس ولی شاید بتونم چیزایی که دوس دارم رو یه روزی تجربه کنم ...پس هنوز سعی میکنم زنده بمونم
حیفم میاد الان این دنیارو ترک کنم چون هنوز خیلی کارا مونده که انجام ندادم، خیلی چیزا مونده که تجربه نکردم. واقعا زوره تا اینجای زندگیم اومدم ولی بقیشو ادامه ندم! یک تفکر خوشبینانس ولی شاید بتونم چیزایی که دوس دارم رو یه روزی تجربه کنم ...پس هنوز سعی میکنم زنده بمونم
انگشت هایم را گره کردم در انگشتانت تا هیچوقت جدا نشویم. خیال میکردم دیگر کسی نمیتواند تو را از من بگیرد. ولی هنوز بیم رفتنت را داشتم
شبانگاه که چشم هایت را خواب میربود می نشستم و نخ نامرئی قرمزی را میبافتم که به خیال خام خودم این سرانگشتان حقیر و نیازمندم را به تو گره بزند. بافتن را تمام کردم و سرمست شدم از خیال بودن بیقید و شرط همیشگیت. اما دست هایمان از هم دور شد، فاصله بیشتر شد!
به دستانت می نگریستم که چگونه زیبا پیچ و تاب میخورد و دور میشود و من ؛ مروارید های بر زمین ریختهام را میشمردم
نخ محکمی که بافته بودم انگار کش می آمد ولی پاره نمیشد ؛ خودت دست به کار شدی و آنرا با قیچی احوالات نامعلومت بریدی. مگر نمیدانستی سر آن نخ به رگ و ریشههای قلبم وصل بود نه سر انگشتانم؟
#خردهنوشته
شبانگاه که چشم هایت را خواب میربود می نشستم و نخ نامرئی قرمزی را میبافتم که به خیال خام خودم این سرانگشتان حقیر و نیازمندم را به تو گره بزند. بافتن را تمام کردم و سرمست شدم از خیال بودن بیقید و شرط همیشگیت. اما دست هایمان از هم دور شد، فاصله بیشتر شد!
به دستانت می نگریستم که چگونه زیبا پیچ و تاب میخورد و دور میشود و من ؛ مروارید های بر زمین ریختهام را میشمردم
نخ محکمی که بافته بودم انگار کش می آمد ولی پاره نمیشد ؛ خودت دست به کار شدی و آنرا با قیچی احوالات نامعلومت بریدی. مگر نمیدانستی سر آن نخ به رگ و ریشههای قلبم وصل بود نه سر انگشتانم؟
#خردهنوشته
انسان از شدت اندوه گریه نمی کند
بلکه از ناتوانی در فروریختن
از سختی استواری اش گریه میکند.
بلکه از ناتوانی در فروریختن
از سختی استواری اش گریه میکند.
Forwarded from el beauty
"خاورمیانه را به تقلید چشمان شرقیِ تو ساخته اند!
پرالتهاب،
اندوهگین،
خسته،
زیبا..."
پرالتهاب،
اندوهگین،
خسته،
زیبا..."
لمس سر انگشتان او
Video
قبول دارین بعضی ویدیوها به چشمات نور و زیبایی هدیه میکنن؟ این ویدیو از اوناست✨
روحم جلا پیدا میکنه وقتی میبینمش
روحم جلا پیدا میکنه وقتی میبینمش
به غم کسی اسیرم که ز من خبر ندارد
عجب از محبت من که در او اثر ندارد
- وحشی بافقی
عجب از محبت من که در او اثر ندارد
- وحشی بافقی
جهل، نرمترین بالشی است که انسان میتواند سر خود را روی آن بگذارد و بخوابد
به یاد میارم تابستون چندسال پیش رفته بودیم خونه عمم تو شمال. معمولا تا نصف شب با دخترعمههام بیدار میموندیم و بساط فیلم به پا بود. دختر عمم بلند شد یه سر بره سرویس و منم از فرصت استفاده کردم
تو اشپزخونه یک پنجره بزرگ داشتن که همیشه باز بود و توری نداشت. دستامو تکیه دادم به سنگها و خودمو کشیدم بالا، نشستم و به دیوار پشت سرم تکیه دادم و پاهامو کمی جمع کردم تو شکمم. واقعا منظره قشنگی بود. احساس رهایی و ازادی. یجور ارامش خالص و خوب که انگار هیچ نگرانی و مشکلی ندارم تو این دنیا
دلم میخاست دختر عمم هیچوقت نیاد بیرون تا بتونم اونجا ساعت ها بشینم. حتی شاید پاهامو از لب پنجره اویزون میکردم ولی میدونستم ممکنه با صدای جیغ و ویغ مواجه بشم
کوچه پس کوچه های دخانیات زیر پام بودن. اسم کوچههای اونجا این بود، دخانیات.
الان یک لحظه اون حس و اون خاطره اومد سراغم
تو اشپزخونه یک پنجره بزرگ داشتن که همیشه باز بود و توری نداشت. دستامو تکیه دادم به سنگها و خودمو کشیدم بالا، نشستم و به دیوار پشت سرم تکیه دادم و پاهامو کمی جمع کردم تو شکمم. واقعا منظره قشنگی بود. احساس رهایی و ازادی. یجور ارامش خالص و خوب که انگار هیچ نگرانی و مشکلی ندارم تو این دنیا
دلم میخاست دختر عمم هیچوقت نیاد بیرون تا بتونم اونجا ساعت ها بشینم. حتی شاید پاهامو از لب پنجره اویزون میکردم ولی میدونستم ممکنه با صدای جیغ و ویغ مواجه بشم
کوچه پس کوچه های دخانیات زیر پام بودن. اسم کوچههای اونجا این بود، دخانیات.
الان یک لحظه اون حس و اون خاطره اومد سراغم
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
First Cry , First tears.