لمس سر انگشتان او – Telegram
اینکه متوجه همه چی میشم، متوجه رفتار ادما، متوجه روابط ادما، عصبیم میکنه، خب یجا متوجه نشو، یجا فکر نکن بسه
«من شبیه دیگر عاشقان تو نیستم، اگر دیگری ابری به تو دهد، من بارانت می‌دهم. اگر دیگری فانوسی دهد، من ماه را در دستانت می‌نهم!»

• نزار قبانی
Forwarded from Fucking life. (Yegane)
می‌روم به خیابان و آدم نمی‌بینم ،
دسته دسته "حسرت" می‌بینم .
حسرت هایی که راه می‌روند ،
حرف می‌زنند و نفس می‌کشند
اینجا اجتماع حسرت هاست ..
"اگه بهت بگم نمیتونم قلبم رو تحمل کنم چی؟"
- ویرجینیا وولف
دوایِ من دردیست، که درمانش خودش را محروم کرده از من
اگه شانس وجود داشته باشه
من راضیه آقایا هستم
یــار مرا غار مــرا عشق جگرخوار مرا
یار تویی غـــار تویی خواجه نگهدار مرا
نوح تویی روح تــویی فاتح و مفتوح تـویی
سینـــه مشــروح تــویی بـــر در اســرار مرا
نـــور تـــویی سـور تــویی دولت منصور تـویی
مـــرغ کـــه طــور تــویی خســته بــه منقار مرا
قطـــره تویی بحــر تویی لطـف تــویی قهــر تویی
قنــد تـــویی زهـــر تــویی بیــــش میـــازار مرا
حجره خورشید تویی خانه ناهید تویی
روضــه اومیــد تویـــی راه ده ای یــار مرا
روز تــویی روزه تـــویی حـاصل دریوزه تـویی
آب تــویی کــوزه تــویی آب ده این بـــار مـــرا
دانـــه تویــی دام تــویی بــاده تویی جام تـویی
پختـــه تویی خـــام تــویی خـــام بمگـــذار مرا
این تن اگـــر کـــم تــندی راه دلــم کــم زندی
راه شــدی تــا نبــدی ایـــن همـــه گـــفتار مرا

- مولانا
"من می خواهم رمانی درباره سکوت بنویسم. چیزهایی که مردم نمی گویند."
- ویرجینیا وولف
نظر کمتر مطرح شده :
شکل ماکارونی رو طعم ماکارونی تاثیر داره
مواقعی وجود داره که من متقاعد می‌شم که برای هیچ رابطه‌ی انسانی‌ مناسب نیستم.
- کافکا
لمس سر انگشتان او
درونم را بالا و پایین میکنم تا بنویسم. نمیدانم از چه، از کجا بنویسم صدای پچ‌پچی که برای اولین بار در خیابان پر هیاهوی همیشگی شنیدم و بذر شک را در دلم کاشت یا تویی که نمیدانم چطور بنگرمت! نوشته‌های قدیمی را بالا پایین کردم تا بنویسم. دیگر نمیتوانم کلمات شگفت‌انگیز…
طناب دار انداخته‌ام به گردنم ...
به قصد اعدام احساساتم.
برای اتفاقاتی که گویی بیهوده برایم رخ می‌هند و هیچ‌گاه سر مشق زندگی ملال آورم قرارشان نمی‌دهم

کدام آدمی در این کره خاکی به این شدت احساس مسئولیت می‌کند ؟
زخم قدیمی را با دست خودم باز کردم، نمک پاشیدم و تو دو دستی فشارش دادی تا از شدت خونریزی در افکارم - مانند ماهی بیرون افتاده از آب - جان دهم.
حقیقتی که مدت‌ها بود میدانستم ولی به زبان نمیاوردم، قبول کن که سخت بود از زبان تو بشنوم.
باید بدانی من دروغگوی خوبی هستم، آنچنان حقیقت و دروغ را در هم می‌آمیزم که خود نیز اراجیف بلند بالایم را باور میکنم.

سرزنش های مداومی که پایان نمی‌پذیرد ...
حس این روز‌هایم را اینگونه برایتان توصیف میکنم : "مغروق در تلاطم دیوانه‌وار احساسات ناپایدار"
#خرده‌نوشته
تو را می دیدمت با او
بماند حال و احوالم
به هم می آمدید اما
تو سهم قلب من بودی...
یعنی به همین راحتی از عشق گذشتی
یک ذره دلت تنگ نشد خانه‌ات آباد؟
حتی خواندن شعری تلخ، حال تو را خوب می‌کند. مواجهه با ادبیات و هنر، حتی در سیاهی‌هاش، لذت دارد. طوفانی به جانت می‌اندازد، یاری‌ات می‌کند که یک لحظه‌ با طوفان‌های بيرون قطع رابطه کنی.

معین دهاز
بدترین حس دنیا وقتیه که می‌فهمی، اونقدری که تصور میکردی برای طرف مقابلت مهم نیستی و به‌خاطر تمام دقایقی که اونو به همه‌چیز و همه‌کس اولویت دادی احساس حماقت می‌کنی
از پروفایل ادما خیلی چیزا میشه فهمید
علایق، مود، فیلم و سریال هایی که میبینن، قسمت ناشناخته و پنهان شخصیتشون، حتی گاهی اوقات اهنگایی که گوش میدن...
پروفایل مهمه. نه اونقدر کم که ازش ساده رد بشیم و نه اونقدر مهم که شخصیت آدم‌ها در گرو چندتا عکس باشه