تعریف دل تنگی مگر چیزی به جز این است؟
نام تو را تا میبرم تر میشود چشمانم !
نام تو را تا میبرم تر میشود چشمانم !
دنیای پیرامون ما به سرعت تغییر میکند.
یک مصیبت به سرعت جایگزین مصیبتی دیگر میشود.
- پل استر
یک مصیبت به سرعت جایگزین مصیبتی دیگر میشود.
- پل استر
ما گشته ایم، نیست، تو هم جست وجو مكن
آن روزها گذشت، دگر آرزو مکن
دیگر سراغ خاطره های مرا مگیر
خاكستر گداخته را زیر و رو مکن
در چشم دیگران منشین، در کنار من
ما را در این مقایسه بی آبرو مکن
راز من است غنچه لب های سرخ دوست
راز مرا برای کسی بازگو مکن
دیدار ما تصور یک بی نهایت است
با یکدگر دو آینه را رو برو مکن...
- فاضل نظری
آن روزها گذشت، دگر آرزو مکن
دیگر سراغ خاطره های مرا مگیر
خاكستر گداخته را زیر و رو مکن
در چشم دیگران منشین، در کنار من
ما را در این مقایسه بی آبرو مکن
راز من است غنچه لب های سرخ دوست
راز مرا برای کسی بازگو مکن
دیدار ما تصور یک بی نهایت است
با یکدگر دو آینه را رو برو مکن...
- فاضل نظری
Forwarded from تئوری لند | TheoryLand 🖤
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
اینکه متوجه همه چی میشم، متوجه رفتار ادما، متوجه روابط ادما، عصبیم میکنه، خب یجا متوجه نشو، یجا فکر نکن بسه
Forwarded from هواداران آیفون ایکس
«من شبیه دیگر عاشقان تو نیستم، اگر دیگری ابری به تو دهد، من بارانت میدهم. اگر دیگری فانوسی دهد، من ماه را در دستانت مینهم!»
• نزار قبانی
• نزار قبانی
Forwarded from Fucking life. (Yegane)
میروم به خیابان و آدم نمیبینم ،
دسته دسته "حسرت" میبینم .
حسرت هایی که راه میروند ،
حرف میزنند و نفس میکشند
اینجا اجتماع حسرت هاست ..
دسته دسته "حسرت" میبینم .
حسرت هایی که راه میروند ،
حرف میزنند و نفس میکشند
اینجا اجتماع حسرت هاست ..
یــار مرا غار مــرا عشق جگرخوار مرا
یار تویی غـــار تویی خواجه نگهدار مرا
نوح تویی روح تــویی فاتح و مفتوح تـویی
سینـــه مشــروح تــویی بـــر در اســرار مرا
نـــور تـــویی سـور تــویی دولت منصور تـویی
مـــرغ کـــه طــور تــویی خســته بــه منقار مرا
قطـــره تویی بحــر تویی لطـف تــویی قهــر تویی
قنــد تـــویی زهـــر تــویی بیــــش میـــازار مرا
حجره خورشید تویی خانه ناهید تویی
روضــه اومیــد تویـــی راه ده ای یــار مرا
روز تــویی روزه تـــویی حـاصل دریوزه تـویی
آب تــویی کــوزه تــویی آب ده این بـــار مـــرا
دانـــه تویــی دام تــویی بــاده تویی جام تـویی
پختـــه تویی خـــام تــویی خـــام بمگـــذار مرا
این تن اگـــر کـــم تــندی راه دلــم کــم زندی
راه شــدی تــا نبــدی ایـــن همـــه گـــفتار مرا
- مولانا
یار تویی غـــار تویی خواجه نگهدار مرا
نوح تویی روح تــویی فاتح و مفتوح تـویی
سینـــه مشــروح تــویی بـــر در اســرار مرا
نـــور تـــویی سـور تــویی دولت منصور تـویی
مـــرغ کـــه طــور تــویی خســته بــه منقار مرا
قطـــره تویی بحــر تویی لطـف تــویی قهــر تویی
قنــد تـــویی زهـــر تــویی بیــــش میـــازار مرا
حجره خورشید تویی خانه ناهید تویی
روضــه اومیــد تویـــی راه ده ای یــار مرا
روز تــویی روزه تـــویی حـاصل دریوزه تـویی
آب تــویی کــوزه تــویی آب ده این بـــار مـــرا
دانـــه تویــی دام تــویی بــاده تویی جام تـویی
پختـــه تویی خـــام تــویی خـــام بمگـــذار مرا
این تن اگـــر کـــم تــندی راه دلــم کــم زندی
راه شــدی تــا نبــدی ایـــن همـــه گـــفتار مرا
- مولانا
"من می خواهم رمانی درباره سکوت بنویسم. چیزهایی که مردم نمی گویند."
- ویرجینیا وولف
مواقعی وجود داره که من متقاعد میشم که برای هیچ رابطهی انسانی مناسب نیستم.
- کافکا
- کافکا
لمس سر انگشتان او
درونم را بالا و پایین میکنم تا بنویسم. نمیدانم از چه، از کجا بنویسم صدای پچپچی که برای اولین بار در خیابان پر هیاهوی همیشگی شنیدم و بذر شک را در دلم کاشت یا تویی که نمیدانم چطور بنگرمت! نوشتههای قدیمی را بالا پایین کردم تا بنویسم. دیگر نمیتوانم کلمات شگفتانگیز…
طناب دار انداختهام به گردنم ...
به قصد اعدام احساساتم.
برای اتفاقاتی که گویی بیهوده برایم رخ میهند و هیچگاه سر مشق زندگی ملال آورم قرارشان نمیدهم
کدام آدمی در این کره خاکی به این شدت احساس مسئولیت میکند ؟
زخم قدیمی را با دست خودم باز کردم، نمک پاشیدم و تو دو دستی فشارش دادی تا از شدت خونریزی در افکارم - مانند ماهی بیرون افتاده از آب - جان دهم.
حقیقتی که مدتها بود میدانستم ولی به زبان نمیاوردم، قبول کن که سخت بود از زبان تو بشنوم.
باید بدانی من دروغگوی خوبی هستم، آنچنان حقیقت و دروغ را در هم میآمیزم که خود نیز اراجیف بلند بالایم را باور میکنم.
سرزنش های مداومی که پایان نمیپذیرد ...
حس این روزهایم را اینگونه برایتان توصیف میکنم : "مغروق در تلاطم دیوانهوار احساسات ناپایدار"
#خردهنوشته
به قصد اعدام احساساتم.
برای اتفاقاتی که گویی بیهوده برایم رخ میهند و هیچگاه سر مشق زندگی ملال آورم قرارشان نمیدهم
کدام آدمی در این کره خاکی به این شدت احساس مسئولیت میکند ؟
زخم قدیمی را با دست خودم باز کردم، نمک پاشیدم و تو دو دستی فشارش دادی تا از شدت خونریزی در افکارم - مانند ماهی بیرون افتاده از آب - جان دهم.
حقیقتی که مدتها بود میدانستم ولی به زبان نمیاوردم، قبول کن که سخت بود از زبان تو بشنوم.
باید بدانی من دروغگوی خوبی هستم، آنچنان حقیقت و دروغ را در هم میآمیزم که خود نیز اراجیف بلند بالایم را باور میکنم.
سرزنش های مداومی که پایان نمیپذیرد ...
حس این روزهایم را اینگونه برایتان توصیف میکنم : "مغروق در تلاطم دیوانهوار احساسات ناپایدار"
#خردهنوشته
تو را می دیدمت با او
بماند حال و احوالم
به هم می آمدید اما
تو سهم قلب من بودی...
بماند حال و احوالم
به هم می آمدید اما
تو سهم قلب من بودی...