لمس سر انگشتان او – Telegram
خنده می‌بینی ولی از گریه‌ی دل غافلی
خانه‌ی ما اندرون ابر است و بیرون آفتاب
گفتم تو شیرین منی
گفتا تو فرهادی مگر
گفتم که ویرانت شدم
گفتا تو آبادی مگر؟
از مَکُن گفتن، زبانم موی شد
او هنوز از جور، مویی کَم نکرد
رفتم از خالق بخواهم یک دو روزی مرگ را
پاسخ آمد به خیالت زنده بودی تا کنون؟
«دیدم که پوستم از انبساط عشق ترک میخورد..»
و قسم به رخنه‌ی شوق در هنگامه‌ی اشک
که آرزوها، آرزو نمی‌مانند.
Forwarded from kill ourselves
اکتبر تموم شد ولی من هنوز fell in ga هستم
می‌خوام اقلاً یک نفر باشد که من با او از همه‌چیز همانطور حرف بزنم که با خودم حرف می‌زنم.
- داستایوفسکی
واقعا خسته شدم از بس واسه هر چیز کوچک و مسخره‌ای استرس گرفتم. بسه دیگه.
Forwarded from ଘood~
- تو بلدی چطور دوست داشتنی باشی.