یه سندرومی وجود داره به نام سندروم
«شیشه خیارشور».
میگه وقتی میبینیم یه نفر داره زور میزنه تا در شیشه خیارشور رو باز کنه، یه چیزی ته دلمون میخواد شیشه رو ازش بگیریم، چون فکر میکنیم ما توان باز کردنش رو داریم. بعد که گرفتیم، یه عالمه زور میزنیم و تازه میبینیم ما هم نمیتونیم.
این سندروم اشاره جالبیه به مواقعی که از فاصله به مشکلات دیگران نگاه میکنیم. گرفتاریهای اون شخص از دوردست ممکنه خیلی ساده و قابل حل به نظر بیان!
اما اگر خودمون هم در موقعیت اون فرد بودیم، میدیدیم که همون مشکلات به ظاهر ساده چقدر پیچیده، لاینحل و چاره ناپذیرن.
«شیشه خیارشور».
میگه وقتی میبینیم یه نفر داره زور میزنه تا در شیشه خیارشور رو باز کنه، یه چیزی ته دلمون میخواد شیشه رو ازش بگیریم، چون فکر میکنیم ما توان باز کردنش رو داریم. بعد که گرفتیم، یه عالمه زور میزنیم و تازه میبینیم ما هم نمیتونیم.
این سندروم اشاره جالبیه به مواقعی که از فاصله به مشکلات دیگران نگاه میکنیم. گرفتاریهای اون شخص از دوردست ممکنه خیلی ساده و قابل حل به نظر بیان!
اما اگر خودمون هم در موقعیت اون فرد بودیم، میدیدیم که همون مشکلات به ظاهر ساده چقدر پیچیده، لاینحل و چاره ناپذیرن.
وقتی ناراحت بودم، به او گفتم که نمیخواهم او را ببینم، پس چراغ را خاموش کرد و در کنارم ماند.
Forwarded from کولهپشتی ریحانه.
من از آدم پیچیده خوشم نمیاد؛ از آدمی که بلده پیچیده فکر کنه ولی ساده رفتار میکنه خوشم میاد. آخه ساده رفتار کردن جرات میخواد که هر کسی هم نداره.
هربار که نگاهت می کنم
جمله ای آشنا به ذهنم خطور میکند
در اين سرزمين
چيزی هست كه ارزش زندگی كردن دارد
جمله ای آشنا به ذهنم خطور میکند
در اين سرزمين
چيزی هست كه ارزش زندگی كردن دارد
- محمود درویش
Forwarded from ریشه🌱
😖👐🏻Foilsick- اسکاتلندی
فویلسیک:
☆ More Quotes
فویلسیک:
یک احساس شرمندگی، بعد از اینکه خودت رو کمی بیشاز اندازه به شخص دیگهای نشون دادی.
حس ناراحتی از اینکه به کسی اجازه دادید، دیدگاه نسبتا واضحی از رنجها، خشم یا حتی کودک درونتون پیدا کنه و بعد آرزو میکنید که ای کاش میشد این شرایط رو به قبل برگردوند.
مثل اینکه تلاش کنید دَری که توسط طوفان خراب شده رو با احتیاط ببندید.☆ More Quotes
لمس سر انگشتان او
Photo
بوسه روی دست، نشانه پرستش است.
« شیطانی که انسانش را پرستش میکرد! »
« شیطانی که انسانش را پرستش میکرد! »
Forwarded from قبیلهخورشیدِنیمهشب.
—
برخلاف مبالغهها و هیاهوی کلمات، شیشهی دلمان ناگهانی نشکست.
اول ترک برداشت، سپس آهسته خرده شیشههایی روی زمین افتادند و بعد هم هزار و یک تکه شدیم.
از تو چه پنهان پیش از آنکه بتوانم کاری کنم، شیشهها شکستند و ماهیقرمزی که من باشم، جان داد.
به من نگو روزها میگذرد، خوب خواهی شد و بر دلتنگیهایت چیره میشوی.
ماهیقرمـز خیلیوقت پیش مرده است.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
سخت است همزیستی دائم با کسانی که دغدغههایت را نمیفهمند اما عزیزان تواند
Forwarded from [خلوت گزین]
من خالقِ قصههای بدون پایانم. روایتهای نیمهکاره من رو شیفتهی خودش میکنه. همهچیز درهم و ناقص اما واقعی.
قسمتهای زیادی از زندگیم رو بینقطه گذاشتن رها کردم. دست و پا نزدم تا پایانی در خور برای این لایه از زندگیم خلق کنم.
رهایی نقطهی مقابلِ استمرار ورزیدنه. من از ادامه دادنِ مداومِ یک مسیر، فراریام. من با استمرار داشتن سرِ سازش ندارم. همهی من جا میشه توی چمدونِ کوچیکم. من خونه و تعلقی ندارم.
من آدمِ نصفه و نیمه رها کردنم و این خوب نیست. پایانهای من جوابی منطقی و در خورِ سوالهای چرا و اما و اگر نداره. این عادتِ ادامه دادن رو ازت میدزده.
ادامه دادن محبتِ "دستاورد" داشتن رو بهت میبخشه. آدمی که انتخاب میکنه رها بودن، در بند نبودن و میونِ مرزِ بودن و نبودن، آغشته به سرمستی، با باد، تانگو رقصیدن، باید چشم روی خیلی چیزها ببنده. من عادت کردم با چشمهای بسته رقصیدن رو. با چشمهای بسته چای دم کردن و کتاب خوندن رو. تو اما چشم نبند عزیزم.
قسمتهای زیادی از زندگیم رو بینقطه گذاشتن رها کردم. دست و پا نزدم تا پایانی در خور برای این لایه از زندگیم خلق کنم.
رهایی نقطهی مقابلِ استمرار ورزیدنه. من از ادامه دادنِ مداومِ یک مسیر، فراریام. من با استمرار داشتن سرِ سازش ندارم. همهی من جا میشه توی چمدونِ کوچیکم. من خونه و تعلقی ندارم.
من آدمِ نصفه و نیمه رها کردنم و این خوب نیست. پایانهای من جوابی منطقی و در خورِ سوالهای چرا و اما و اگر نداره. این عادتِ ادامه دادن رو ازت میدزده.
ادامه دادن محبتِ "دستاورد" داشتن رو بهت میبخشه. آدمی که انتخاب میکنه رها بودن، در بند نبودن و میونِ مرزِ بودن و نبودن، آغشته به سرمستی، با باد، تانگو رقصیدن، باید چشم روی خیلی چیزها ببنده. من عادت کردم با چشمهای بسته رقصیدن رو. با چشمهای بسته چای دم کردن و کتاب خوندن رو. تو اما چشم نبند عزیزم.
لمس سر انگشتان او
من تو دنیای موازی، جایی که خیلی متفاوت با اینجاست، قطعا یه دلقکم که مردمو میخندونه و عجیبغریبه
من تو دنیای موازی :
یه پسر جوونم که عاشق زیباترین دختر شهر شده ولی اون فقط باعث رنج و عذابشه.
پس چاره ای نداره جز اینکه به شعر رو بیاره.
تا نیمه شب تو اتاق زیرشیرونی با نور کم سو شمع شعر بخونه و سیگار پشت سیگار روشن کنه
پس چاره ای نداره جز اینکه به شعر رو بیاره.
تا نیمه شب تو اتاق زیرشیرونی با نور کم سو شمع شعر بخونه و سیگار پشت سیگار روشن کنه