لمس سر انگشتان او – Telegram
هربار که نگاهت می‌ کنم
جمله‌ ای آشنا به ذهنم خطور می‌‌کند
در اين سرزمين
چيزی هست كه ارزش زندگی كردن دارد
- محمود درویش
Forwarded from ریشه🌱
😖👐🏻Foilsick- اسکاتلندی

فویل‌سیک: یک احساس شرمندگی، بعد از اینکه خودت رو کمی بیش‌از اندازه به شخص دیگه‌ای نشون دادی.
حس ناراحتی از اینکه به کسی اجازه دادید، دیدگاه نسبتا واضحی از رنج‌ها، خشم یا حتی کودک درونتون پیدا کنه و بعد آرزو می‌کنید که ای کاش می‌شد این شرایط رو به قبل برگردوند.
مثل اینکه تلاش کنید دَری که توسط طوفان خراب شده رو با احتیاط ببندید.


More Quotes
لمس سر انگشتان او
Photo
بوسه روی دست، نشانه پرستش است.
« شیطانی که انسانش را پرستش می‌کرد! »
وقتی دست ها گرمی دستی دیگری رو تجربه‌ می‌کنه
📨هزارویـك‌تکـه، دست‌نوشته‌ای‌از‌پاییزصفرسه.
📞 ◞ ִֶָ #آبان‌دخت.◜
برخلاف مبالغه‌ها و هیاهوی کلمات، شیشه‌ی دلمان ناگهانی نشکست.
اول ترک برداشت، سپس آهسته خرده شیشه‌هایی روی زمین افتادند و بعد هم هزار و یک تکه شدیم.
از تو چه پنهان پیش از آن‌که بتوانم کاری کنم، شیشه‌ها شکستند و ماهی‌قرمزی که من باشم، جان داد.
به من نگو روزها می‌گذرد، خوب خواهی شد و بر دلتنگی‌هایت چیره می‌شوی.
ماهی‌قرمـز خیلی‌وقت پیش مرده است.

Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
نقش او در چشم ما
هرروز خوشتر میشود
- حافظ
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
اندر احوالات درس خواندن :
-با چون منی، به غیر محبت روا نبود-
سخت است همزیستی دائم با کسانی که دغدغه‌هایت را نمی‌فهمند اما عزیزان تواند
Forwarded from [خلوت گزین]
من خالقِ قصه‌های بدون پایانم. روایت‌های نیمه‌کاره من رو شیفته‌ی خودش می‌کنه. همه‌چیز درهم و ناقص اما واقعی.
قسمت‌های زیادی از زندگیم رو بی‌نقطه گذاشتن رها کردم. دست و پا نزدم تا پایانی در خور برای این لایه از زندگی‌م خلق کنم.
رهایی نقطه‌ی مقابلِ استمرار ورزیدنه. من از ادامه دادنِ مداومِ یک مسیر، فراری‌ام. من با استمرار داشتن سرِ سازش ندارم. همه‌ی من جا می‌‌شه توی چمدونِ کوچیکم. من خونه و تعلقی ندارم.
من آدمِ نصفه و نیمه رها کردنم و این خوب نیست. پایان‌‌های من جوابی منطقی و در خورِ سوال‌های چرا و اما و اگر نداره. این عادتِ ادامه دادن رو ازت می‌دزده.
ادامه دادن محبتِ "دستاورد" داشتن رو بهت می‌بخشه‌. آدمی که انتخاب می‌کنه رها بودن، در بند نبودن و میونِ مرزِ بودن و نبودن، آغشته به سرمستی، با باد، تانگو رقصیدن، باید چشم‌ روی خیلی چیزها ببنده‌. من عادت کردم با چشم‌های بسته رقصیدن رو‌. با چشم‌های بسته چای دم کردن و کتاب خوندن رو. تو اما چشم نبند عزیزم.
لمس سر انگشتان او
من تو دنیای موازی، جایی که خیلی متفاوت با اینجاست، قطعا یه دلقکم که مردمو میخندونه و عجیب‌غریبه
من تو دنیای موازی :
یه پسر جوونم که عاشق زیباترین دختر شهر شده ولی اون فقط باعث رنج و عذابشه.
پس چاره ای نداره جز اینکه به شعر رو بیاره.
تا نیمه شب تو اتاق زیرشیرونی با نور کم سو شمع شعر بخونه و سیگار پشت سیگار روشن کنه
‏یکی از عجیب‌ترین پدیده‌هایی که تو زندگی تجربه می‌کنم، دلشوره و اضطرابِ بدون هیچ پیش زمینه‌ایه!
اینجوری که دراز کشیدم بخوابم، ولی دلشوره دارم!
حالا بابت چی؟ هیچی!
تو دیگه برآورده نشدی منم دیگه آرزویی نکردم.