*•° غباری معلق در کیهان °•* – Telegram
*•° غباری معلق در کیهان °•*
52 subscribers
274 photos
18 videos
106 links
غباری که نمی‌دونه کجاست یا به کجا میره اما با وجود سرگردان بودن هم دوست داره که یاد بگیره.


http://t.me/HidenChat_Bot?start=109009767
Download Telegram
فکر کنم وقتشه برای حجم درس‌هام پنیک کنم ولی پنیکم نمیاد.
*•° غباری معلق در کیهان °•*
اگر قرار بود یه کتاب باشی، چجور کتابی می‌شدی؟ اگه دوست داشتین این پیام رو فوروارد کنید یا بهم بگید تا من اینجا یه خلاصه‌ی کوچیک واسه‌اتون بنویسم. :))
برای شیوایی عزیز ~

"من داستان‌ها رو خیلی دوست دارم. دلم می‌خواد تا وقتی زنده‌ام داستان بخونم و خب، چی بهتر از داستان آدم‌ها؟"

داستان معلمی که هر سال به یک شهر جدید برای تدریس سفر می‌کنه. ماجراجویی که هر تابستون از سه جای مختلف دیدن می‌کنه تا جایی که بیشتر از همه کنجکاوش کرده رو، برای تدریس سالِ پیش‌رو انتخاب کنه. شخصیتی کنجکاو، ماجراجو و شیفته‌ی تجربه‌های جدید. روایتی از رنگ‌های مختلف زندگی که خواننده‌ رو برای تجربه‌ی اون‌ها مشتاق می‌کنه.
برای پانیذ عزیز ~

"ببخشید شما صدای من رو ندیدین؟ کسی رو می‌شناسین که ممکنه اون رو دیده باشه؟ لطفا کمکم کنید. من واقعا به صدام نیاز دارم."

داستان شخصیتی که احساس می‌کنه صداش رو گم کرده؛  چون انگار آدم‌ها نمی‌تونستن حرف‌هاش رو بفهمن. برای همین تصمیم می‌گیره تمام دنیا رو بدنبال صدای خودش بگرده؛ تا شاید این‌جوری، دیگه تنها نباشه. روایتی فانتزی از جستجویی برای خویشتن و تنهایی.
برای رائیکای عزیز ~

"من تمام زندگیم رو صرف خوشحال کردن اون کردم و می‌دونی، اون گفت این غم‌انگیزه؛ خیلی غم‌انگیز."

داستان شخصیتی که پدر و مادرش رو توی سن کم از دست داده و از اون موقع مسئولیت نگهداری از برادر کوچولوش رو به عهده داره. روایتی از احساساتی متضاد؛ از حسرت، عشق و نفرت‌. داستانی که هر خطش، خواننده رو به همدردی وامی‌داره.
برای مهسای عزیز خودم ~

"من با کلمات غریبه‌ام. خط به خط من روی بوم‌هاییه که با چشم‌هایی خیس کشیدم؛ بوم‌هایی که تو هیچوقت نمی‌تونی ببینی‌."

داستان نقاشی که عاشق یک فرد نابینا می‌شه و حالا چیزی که تمام زندگی‌اش بوده، به نظر بی‌مصرف میاد. روایتی از عاشقانه‌ای پرفراز و فرود و تلاش قلب‌هایی متفاوت برای در آغوش گرفتن هم.
برای آیسان عزیز ~

"کسایی که دوست دارن به زمین حکومت کنن یه مشت احمقن. زمین تنها یک گورِ بزرگه؛ گور گذشتگان، گور آینده‌ی حاضرین و آینده‌ی آیندگان. من‌ نمی‌خوام به هیچ جای این گور حکومت کنم. من می‌خوام روی اون بازی کنم‌."

داستان هکری که به عنوان کارمند توی بانک کار می‌کنه و طعمه‌هاش رو از بین مشتری‌های بانک انتخاب می‌کنه. روایتی از تاریکی و هوشمندی. داستانی که هیجان و جذابیت هر صفحه‌اش، خواننده رو به وجد می‌آره.
برای دری گمشده‌ی عزیز ~

"اگه قرار باشه گریه کنم، ترجیح می‌دم بخاطر درد عضله‌ی پام باشه، نه عضله‌ی قلبم."

داستان دونده‌ای که چند ماه قبل از مسابقه‌ی بزرگش، متوجه می‌شه که بخاطر بیماری باید دست از دویدن برداره. روایتی از تلاش و جنگندگی. داستانی که امید رو توی رگ‌های خواننده، جاری می‌کنه.
هیچوقت از دست دادن آدم‌هایی که قلبم رو لمس کردن، عادی نمی‌شه.
*•° غباری معلق در کیهان °•*
اگر قرار بود یه کتاب باشی، چجور کتابی می‌شدی؟ اگه دوست داشتین این پیام رو فوروارد کنید یا بهم بگید تا من اینجا یه خلاصه‌ی کوچیک واسه‌اتون بنویسم. :))
برای کیان عزیز ~

"من کسی بودم که فقط می‌تونست یه شاخه گل بهش بده و اون کسی بود که همیشه یه عالمه دسته‌گل دورش بود. می‌دونی چه حسی داره؟ اینکه یکی رو بیشتر از همه دوست داشته باشی، اما کمتر از همه بهش نشون بدی؟"

داستان عشق یک‌طرفه‌ی شخصیتی که به عنوان دستیار ساده‌ی یک ستاره کار می‌کنه. روایتی غم‌انگیز و دردناک از دوست داشتن؛ از خواستن و خواسته نشدن. داستانی که با زیبایی و در عین حال غمگینی‌اش، قلب خواننده رو به درد می‌آره‌.
برای Royal bookworm عزیز ~

"می‌دونی اینکه تمام زندگیت آب جلوی چشم‌هات باشه و تو تشنه بمونی یعنی چی؟ این حسیه که من به زندگی‌ام دارم. این حسیه‌ که به همه‌ی آدم‌ها دارم."

داستان شخصیتی که بخاطر ناتوانی‌اش در راه رفتن، تمام زندگی‌‌اش رو توی کلبه‌ی کنار دریا، همراه پدر ماهیگیرش گذرونده. شخصیتی که روزهاش رو صرف خیره شدن به منظره‌ی یکنواخت بیرون پنجره و نوشتن از چیزهایی که هرگز تجربه نکرده، می‌کنه. روایتی تلخ از واقعیت‌های زندگی.
برای آمانیتای عزیز ~


"آدم‌ها احمقن و حرف زدن باهاشون من رو هم احمق می‌کنه‌؛ پس نه. ممنون. ترجیح می‌دم به خطوط جاده زل بزنم تا دهن آدم‌ها."

داستان راننده‌‌‌ای که روزهاش رو صرف روندن و بردن بار به جاهای مختلف می‌کنه. شخصیتی که هوش و توانایی‌هاش خیلی سریع توجه بقیه رو جلب می‌کنه اما اون از آدم‌ها فراریه. روایتی عجیب از سفر و تنهایی که برخلاف تصور خواننده، سرشار از احساساته.
برای آریای عزیز ~

"یه روزی چشم‌ها برای من، هیولاهای تشنه‌ به روحم بودن. اما حالا حتی فراموش می‌کنم که به من خیره شدن. چون می‌دونم که اون داره بهم نگاه می‌کنه؛ با چشم‌هایی که انگار همه‌ی عشق دنیا رو توی خودشون جا دادن."

داستان بازیگر موزیکال بااستعدادی که بخاطر ترس از اجرا و صحنه، علاقه و هنرش رو کنار می‌ذاره. تا اینکه بخاطر درخواست یک دوست قدیمی، مجبور می‌شه به یک نویسنده، آموزش رقص بده. روایتی از ترس‌ها و امید‌ها. عاشقانه‌ای آروم و دلنشین که قلب خواننده رو گرم می‌کنه.
برای Iawtme عزیز ~

"یه بار با خنده بهم گفت هیچی مهم‌تر از زندگی نیست. زندگی همه‌ چیزه؛ آسمون، زمین و همین گل‌هایی که کاشتیم. زندگی همین دفتر و مدادیه که همه‌جا با خودت می‌بری."

داستان دانش‌آموزی که نسبت به همه چیز بی‌تفاوته؛ همه چیز به جز ریاضی. شخصیتی که همیشه مشغول حل کردن مسئله توی دفترشه و بخاطر همین موضوع توی دردسر می‌افته و به عنوان تنبیه مجبور می‌شه به باغبون مدرسه کمک کنه. باغبون عجیبی که بیشتر از هر کسی که می‌شناخت، ریاضی بلد بود. روایتی خاص از یک دوستی عجیب و دوست داشتنی.
برای سحر عزیزم ~

"گاهی به این فکر می‌کنم که یه آدم چقدر باید از خودش متنفر باشه که چنین زخم زشتی، روی قلبی که انقدر دوستش داره، به جا بذاره. چقدر از خودت متنفر بودی که قلبم رو اینطور تکه‌تکه کردی؟"

کتابی که تنها از نامه‌ها تشکیل شده. شخصیتی که زندگی‌اش رو از طریق نوشتن نامه‌ روایت می‌کنه. داستانی راز‌آلود که در عین تحریک کردن کنجکاوی خواننده، احساساتش رو به غلیان می‌اندازه.
برای a better place to stay عزیز ~

"دنیای من اینجاست؛ رنگی و خوشبو. من رویای بزرگی ندارم؛ فقط دوست دارم این رنگ و بو رو به زندگی بقیه هم هدیه بدم."

داستان گل‌فروشی که یه قانون ویژه داره. مشتری‌ها ماجرای پشتِ گلی که می‌خوان سفارش بدن رو برای گل‌فروش تعریف می‌کنن و اون با توجه به چیزهایی که شنیده، یه دسته‌گل برای مشتری‌ها آماده می‌کنه. داستانی پرماجرا و سرشار از اتفاقات رنگی و شیرین.
اینم از این چالش.
اگه کسی رو جا انداختم حتما بهم بگه.
مرسی که شرکت کردین و منتظر موندین. امیدوارم خوشتون اومده باشه‌.❤️
چالش که می‌ذارم و دیلی‌هاتون رو می‌خونم دوست دارم توشون جوین شم ولی از اونجایی که یه جورایی کوچولو و شخصی‌ان، می‌ترسم دوست نداشته باشین. :(
زندگی با لرزش دست خیلی خوب بود برای همین افت فشار وضعیتی هم بهش اضافه شد.
از وقتی به شیوا گفتم این روزا خیلی می‌خوابم، ساعت خوابم به ۴-۵ ساعت کاهش پیدا کرد. :)))