*•° غباری معلق در کیهان °•* – Telegram
*•° غباری معلق در کیهان °•*
52 subscribers
274 photos
18 videos
106 links
غباری که نمی‌دونه کجاست یا به کجا میره اما با وجود سرگردان بودن هم دوست داره که یاد بگیره.


http://t.me/HidenChat_Bot?start=109009767
Download Telegram
*•° غباری معلق در کیهان °•*
Taylor Swift – august
همین چند وقت پیش داشتم به خودم می‌گفتم آگوست تموم شد ولی تو هنوز داری به این آهنگ گوش می‌دی و حالا دوباره آگوسته...
این روزها میلی به حرف زدن ندارم. احساس می‌کنم ذهنم پر از تاریکیه و همین که دهن باز کنم همه جا سیاه می‌شه.
هنوز عکس‌هات رو دارم اما فقط اون‌ها نیستن. هر عکسی که من رو به یاد خاطره‌ای از تو می‌ندازه، قلبم رو به درد می‌آره.
قرار بود مرهم هم باشیم. چیشد که زخم‌های جدید روی قلب همدیگه شدیم؟
بالاخره پس از سال‌ها اینستاگرامم‌ رو چک کردم. :)))
کم بدبختی دارم ابن دانشگاه کوفتی هم هی بهش اضافه می‌کنه...
از وقتی آهنگ‌هام پاک شدن هر چند روز چندتاشون توی سرم پلی می‌شن و بعد می‌رم می‌گردم دنبالشون و از نو پیداشون می‌کنم‌. :)))
تنها حس خوب صبح امروز، دیدن دوباره فعال شدن چنل خوشگل شیواست. :))
عیبی نداره آیس لاته درست می‌کنم و روزم رو دوباره شروع می‌کنم.
درخواست‌های بی‌تلاش رویاهایی حسرت‌زده باقی می‌مانند.
*•° غباری معلق در کیهان °•*
درخواست‌های بی‌تلاش رویاهایی حسرت‌زده باقی می‌مانند.
یه بار گفته بودم که عادت دارم روی کاغذهای روی میزم همینجوری کلمه پشت سر هم بچینم. اکثر وقت‌ها هم کاملا بی‌معنی و بی‌تناسب‌ان.‌ اینم یکی از همین یادداشت‌های رندوم اخیره.
Little cookies, great happiness.
These days I have this feeling that I should go back to the basics in everything.
Forwarded from 52 Hertz
"Rivoli Street, Paris", 1905
By, Konstantin Alexeyevich Korovin (French - Russian, 1861-1939)
رهایشم را به دست رویای باد شرقی، در غربی‌ترین نقطه‌ی جهان، سپرده‌ام.
حقیقتا نمی‌دونم چطوریه که نه کار خاصی می‌کنم، نه استراحت و نه تفریح.
این روزها کمال‌گرایی بیشتر از هر وقت دیگه‌ای فلجم کرده.
از صبح دارم مقاله و کتاب در مورد فقط یه اختلال پیدا و دانلود می‌کنم و نکات برجسته‌ و چیزهایی که واسم جدید هستن رو سیو می‌کنم. چرا؟ چون تصمیم گرفتم یکم تفریح کنم و بله؛ تفریحم به مقاله خوندن ختم شد. :)))
*•° غباری معلق در کیهان °•*
خیلی دلم می‌خواد بیام در مورد باورهای بنیادی و اینکه اصلا چرا تجربیات دوران کودکی چنین تاثیری روی ما دارن صحبت کنم ولی فعلا وقت ندارم‌. :(
مثل سایر موجودات، پایه‌ی مغز انسان هم بر سیستم بقا بنا شده. توی خیلی از گونه‌های جانوری، از جمله انسان، نوزاد یا کودک برای زنده موندن، به والد/مراقب نیاز داره. هم نوزاد و هم مراقب از همون ابتدای تولد به مکانیسم‌هایی برای حفظ بقا مجهز می‌شن. مثلا لبخند نوزاد در هفته‌های اول که به "لبخند اجتماعی" معروفه و یا اعتیاد مادر به بوی نوزاد، همگی روش‌هایی غریزی هستن برای اینکه نوزاد رو کنار مراقب نگه دارن تا احتمال زنده موندنش افزایش پیدا کنه.
برای مغز نوزاد و بعدها کودک، نزدیک موندن به مراقب/والد و راضی نگه داشتن اون برابر با حفظ بقا هست. هر چیزی که این رابطه رو خدشه دار کنه برای کودک حکم خطر مرگ داره.
مثلا وقتی مراقب/والد به طرز نامناسبی از بچه فاصله می‌گیره و یا موقع عصبانیت بهش می‌گه "دیگه دوستت ندارم" مغز این جمله‌ رو یه زنگ خطر برای به خطر افتادن بقا و احتمال نابودی در نظر می‌گیره. یعنی مغز بچه جدی جدی فکر می‌کنه ممکنه بمیره!
روابط ناسالم با والد/مراقب، بچه رو تحت استرس‌های متعددی قرار می‌ده و از اونجایی که مغز هنوز در حال رشده، استرس به راحتی عملکردش رو تغییر می‌ده!