*•° غباری معلق در کیهان °•* – Telegram
*•° غباری معلق در کیهان °•*
52 subscribers
274 photos
18 videos
106 links
غباری که نمی‌دونه کجاست یا به کجا میره اما با وجود سرگردان بودن هم دوست داره که یاد بگیره.


http://t.me/HidenChat_Bot?start=109009767
Download Telegram
دلم زندگی کردن می‌خواد.
تو لیست اهداف سال جدیدم نوشتم "زندگی کردن"
جوری که تا دلم یه ذره خوش می‌شه از تو دماغم درش میاره...
همیشه می‌تونه کاری کنه که احساس رقت‌انگیز بودن کنم.
Forwarded from 🪵 (𝗯𝗹𝘂)
با من حاضر بشید بریم که ۲۴ ساعت با سایت دانشگاه درگیر باشیم.
مغز عزیز تو که این همه کار رو انجام میدی چی می‌شد یه چند بارم با صدای بلند کارایی که انجام می‌دادی رو اعلام می‌کردی که من الان انقدر فیزیو نخونم؟
زمستون تموم شد و من تازه اولین نارنگیم رو خوردم.
زندگیم زیبا نیست.
خستگی رو زندگی می‌کنم.
I struggle with energy management more than time management cause I got a low battery all the time.
چند دقیقه تعامل باهاش کافیه تا منو برای ساعت‌ها به بحران وجودی عمیقی پرتاب کنه.
نیاز دارم یه روز بارونی رو قدم بزنم و به چندتا کافه سر بزنم تا بوی قهوه و بارون رو با هم حس کنم اما نه وقت دارم، نه پول و نه بارون‌.
I really should go back to studying.
موقع درس خوندن چای می‌ریزم و هر بار غرق درس می‌شم یادم میره و چای یخ می‌کنه، می‌ریزمش و دوباره این‌‌ چرخه تکرار می‌شه.
تا سرم رو بلند می‌کنم غم میاد می‌شینه کنارم.
کتری رو روشن می‌کنم و منتظر می‌مونم. امروز زیادی کافئین مصرف کردم اما خسته‌ام. خیلی خسته. آهنگ بعدی پلی می‌شه. Paralyzed. پرت می‌شم به چند سال پیش. روز‌های اولی که دیلی زدم. این اولین آهنگی بود که توی اون چنل گذاشتم. خوب یادمه. حافظه‌ی عجیبی برای بعضی چیز‌ها دارم. چیزهایی که کاش هرگز به یادم نمی‌موندن. آب جوش میاد. ساشه‌ی کاپوچینو رو توی ماگ خالی می‌کنم. تماشای غرق شدن ذره‌ها توی آب جوش رو دوست دارم. هم می‌زنم و فکر می‌کنم. چند سالی گذشته. خیلی چیزها تغییر کرده. من تغییر کردم؟ شاید آره شایدم نه. ماگم‌ رو روی میز می‌ذارم. کاغذ باطله‌های پر شده که دیگه جای خالی ندارن رو توی سطل می‌ریزم. کتاب‌هام نامرتب روی هم چیده شدن. یکی رو برمی‌دارم و دوباره همونطور بقیه رو روی هم می‌چپونم. واقعا تغییر کرده یا فقط دارم وانمود می‌کنم تغییر کرده؟ چه اهمیتی داره؟ آدم‌ها به خیلی چیزها وانمود می‌کنن. من هم وانمود می‌کنم که توی جاده‌ی بزرگ به جای لبه‌ی باریک قدم می‌زنم. وانمود می‌کنم پیچ‌ خوردن پام بیشتر خنده‌داره تا ترسناک. می‌شینم و می‌نویسم "تا وقتی بتونم قدم بردارم جاده یا لبه، خنده‌دار یا ترسناک، چندان اهمیتی نداره."