*•° غباری معلق در کیهان °•* – Telegram
*•° غباری معلق در کیهان °•*
52 subscribers
274 photos
18 videos
106 links
غباری که نمی‌دونه کجاست یا به کجا میره اما با وجود سرگردان بودن هم دوست داره که یاد بگیره.


http://t.me/HidenChat_Bot?start=109009767
Download Telegram
گفت " تا حالا شده احساس کنی قلبت داره تیکه تیکه می‌شه و دردش اونقدر وحشتناک باشه که با صدای بلند زار بزنی؟ این رنج، این درد، چیزیه که فقط از دست آدم‌هایی که عمیقا دوستشون داری، برمیاد."
Running Circles
Cody Francis
I've been laying here for too long
I don't know what else to do
I wanna get away from every little thing
Just to try and make it through

I've been thinking about my options
Every detail in my head
But it doesn't really matter, nothing matters
So I cry instead

I've been running circles
Trying to catch my breath
I've been trying everything I can
But I ain't got nothing left

I've been staring at the ceiling
I've been staying up all night
Everything that I've ever worked for
Vanished in a blink of a eye

I've been asking every question
'Cause I haven't got a clue
Why has it gotta be me?
What the hell am I supposed to do?
در مورد هر چیزی به خودم شک داشته باشم، از توانایی دووم اوردنم مطمئنم.
مهم‌ نیست چه لجنزاری زیر پامه، من ازش زنده بیرون میام.
اما زنده موندن، همیشه هم همراه زندگی کردن نیست...
هوا که ابری و بارونی می‌شه همه چیز برای من قابل تحمل‌تر می‌شه.
-از آدم برنمیاد انقد بی‌دل بودن.. میاد؟
+از آدم همه‌چی برمیاد..
-حس می‌کنم من زیادی بی‌دست و پام واسه این زندگی..
+هممون اولش همینیم..
-حس می‌کنم واسه کمتر آسیب دیدن دارم از معصومیتام فاصله می‌گیرم..
+واسه بالغ شدن خیلی معصومیت‌هاتو قراره دست بدی...
For Dear @bluemindnotes
دلم می‌خواد با صدای بارون بخوابم و با صدای بارون بیدار شم.
جوری زمین لرزید که احساس می‌کنم اعضا و جوارحم هم جابه‌جا شدن‌.
وقتشه وصیت‌نامه بنویسم.
میزان بهم ریختگی میزم شاخص خوبی از وضعیت روانمه.
Forwarded from "Opal"
بیا سوییشرتتو بده به من
نمی‌دونم چطور توضیح بدم ولی خیلی از این که اکثرا تو یه روز یا ماه خاص، مثل امروز، به یه آهنگ گوش می‌دن و در موردش حرف می‌زنن، خوشم میاد. :))
قلبم شده هزار تیکه و هر کی یه تیکه‌اش رو گرفته و چنگ میندازه...
با گریه خوابم برد‌. مامان بیدارم کرد. خریدا رو هماهنگ کردم. همه رو جمع کردم. شمع روشن کردم. جشن گرفتم. تولدت مبارک خوندم و حالا برگشتم روی تختم و همچنان نمی‌دونم با زندگی‌ام چیکار کنم‌...
از وقت‌هایی که چیزی جز چیزهای غمگین در مورد خودم برای گفتن ندارم متنفرم.
با هم جروبحث کردیم. بهش گفتم هر کاری می‌خوای بکن. من دیگه کاری باهات ندارم. عصبی بلند شد و رفت‌.
یادم اومد این مدت همه مقابلش ایستاده بودن و بهش می‌گن داره کار اشتباهی انجام می‌ده و من هم همینطور رفتار کرده بودم.
به خودم گفتم من واقعا چی‌ می‌خوام؟ اون حق داره انتخاب کنه چجوری زندگی کنه. حق داره هزاران بار اشتباه کنه و از نو شروع کنه. پس من چی می‌خوام؟
وقتی اومد بهش گفتم من دوستت دارم. دلم می‌خواد خوشحال باشی و دلم می‌خواد زندگی شادی داشته باشی. اینکه کجا و چجوری انجامش بدی برای من مهم نیست‌.
وقتی داشت می‌رفت بغلم کرد و گریه کرد. گفت که فشار زیادی رو تحمل می‌کنه و انگار همه مقابلش ایستادن‌. محکم‌تر بغلش کردم و بهش گفتم نگران نباش. کم کم بهتر می‌شه‌.
وقتی داشتم بدرقه‌اش می‌کردم با خنده گفتم واست دعواش می‌کنم. اشک‌هاش دوباره ریختن. برگشت داخل و دوباره بغلم کرد. انگار که به شنیدن این حرف نیاز داشت.
فکر کنم ما آدم‌ها، فارغ از سنمون، هرازگاهی به شنیدن این جمله‌ی بچگونه نیاز داریم. حتی اگه فایده‌ای نداشته باشه. نیاز داریم حس کنیم توی این شرایط تنها نیستیم. که حداقل یه نفر کنارمونه...
آدم‌ها که هیچی خودم هم از غم‌های خودم خسته می‌شم‌‌‌...
سرعت و عملکرد مغزم جوری پایین اومده که برای کامل کردن جمله‌هام به چند دقیقه نیاز دارم.
زندگی‌ام داره بدون حتی ذره‌ای زندگی کردن می‌گذره...