در مورد هر چیزی به خودم شک داشته باشم، از توانایی دووم اوردنم مطمئنم.
مهم نیست چه لجنزاری زیر پامه، من ازش زنده بیرون میام.
اما زنده موندن، همیشه هم همراه زندگی کردن نیست...
مهم نیست چه لجنزاری زیر پامه، من ازش زنده بیرون میام.
اما زنده موندن، همیشه هم همراه زندگی کردن نیست...
هوا که ابری و بارونی میشه همه چیز برای من قابل تحملتر میشه.
Forwarded from In Another Life ࿔୧ . ݁
-از آدم برنمیاد انقد بیدل بودن.. میاد؟
+از آدم همهچی برمیاد..
-حس میکنم من زیادی بیدست و پام واسه این زندگی..
+هممون اولش همینیم..
-حس میکنم واسه کمتر آسیب دیدن دارم از معصومیتام فاصله میگیرم..
+واسه بالغ شدن خیلی معصومیتهاتو قراره دست بدی...
For Dear @bluemindnotes
+از آدم همهچی برمیاد..
-حس میکنم من زیادی بیدست و پام واسه این زندگی..
+هممون اولش همینیم..
-حس میکنم واسه کمتر آسیب دیدن دارم از معصومیتام فاصله میگیرم..
+واسه بالغ شدن خیلی معصومیتهاتو قراره دست بدی...
For Dear @bluemindnotes
جوری زمین لرزید که احساس میکنم اعضا و جوارحم هم جابهجا شدن.
نمیدونم چطور توضیح بدم ولی خیلی از این که اکثرا تو یه روز یا ماه خاص، مثل امروز، به یه آهنگ گوش میدن و در موردش حرف میزنن، خوشم میاد. :))
قلبم شده هزار تیکه و هر کی یه تیکهاش رو گرفته و چنگ میندازه...
با گریه خوابم برد. مامان بیدارم کرد. خریدا رو هماهنگ کردم. همه رو جمع کردم. شمع روشن کردم. جشن گرفتم. تولدت مبارک خوندم و حالا برگشتم روی تختم و همچنان نمیدونم با زندگیام چیکار کنم...
از وقتهایی که چیزی جز چیزهای غمگین در مورد خودم برای گفتن ندارم متنفرم.
با هم جروبحث کردیم. بهش گفتم هر کاری میخوای بکن. من دیگه کاری باهات ندارم. عصبی بلند شد و رفت.
یادم اومد این مدت همه مقابلش ایستاده بودن و بهش میگن داره کار اشتباهی انجام میده و من هم همینطور رفتار کرده بودم.
به خودم گفتم من واقعا چی میخوام؟ اون حق داره انتخاب کنه چجوری زندگی کنه. حق داره هزاران بار اشتباه کنه و از نو شروع کنه. پس من چی میخوام؟
وقتی اومد بهش گفتم من دوستت دارم. دلم میخواد خوشحال باشی و دلم میخواد زندگی شادی داشته باشی. اینکه کجا و چجوری انجامش بدی برای من مهم نیست.
وقتی داشت میرفت بغلم کرد و گریه کرد. گفت که فشار زیادی رو تحمل میکنه و انگار همه مقابلش ایستادن. محکمتر بغلش کردم و بهش گفتم نگران نباش. کم کم بهتر میشه.
وقتی داشتم بدرقهاش میکردم با خنده گفتم واست دعواش میکنم. اشکهاش دوباره ریختن. برگشت داخل و دوباره بغلم کرد. انگار که به شنیدن این حرف نیاز داشت.
فکر کنم ما آدمها، فارغ از سنمون، هرازگاهی به شنیدن این جملهی بچگونه نیاز داریم. حتی اگه فایدهای نداشته باشه. نیاز داریم حس کنیم توی این شرایط تنها نیستیم. که حداقل یه نفر کنارمونه...
یادم اومد این مدت همه مقابلش ایستاده بودن و بهش میگن داره کار اشتباهی انجام میده و من هم همینطور رفتار کرده بودم.
به خودم گفتم من واقعا چی میخوام؟ اون حق داره انتخاب کنه چجوری زندگی کنه. حق داره هزاران بار اشتباه کنه و از نو شروع کنه. پس من چی میخوام؟
وقتی اومد بهش گفتم من دوستت دارم. دلم میخواد خوشحال باشی و دلم میخواد زندگی شادی داشته باشی. اینکه کجا و چجوری انجامش بدی برای من مهم نیست.
وقتی داشت میرفت بغلم کرد و گریه کرد. گفت که فشار زیادی رو تحمل میکنه و انگار همه مقابلش ایستادن. محکمتر بغلش کردم و بهش گفتم نگران نباش. کم کم بهتر میشه.
وقتی داشتم بدرقهاش میکردم با خنده گفتم واست دعواش میکنم. اشکهاش دوباره ریختن. برگشت داخل و دوباره بغلم کرد. انگار که به شنیدن این حرف نیاز داشت.
فکر کنم ما آدمها، فارغ از سنمون، هرازگاهی به شنیدن این جملهی بچگونه نیاز داریم. حتی اگه فایدهای نداشته باشه. نیاز داریم حس کنیم توی این شرایط تنها نیستیم. که حداقل یه نفر کنارمونه...
سرعت و عملکرد مغزم جوری پایین اومده که برای کامل کردن جملههام به چند دقیقه نیاز دارم.
این روزها مدام سراغ چیزهای قدیمی میرم. آهنگهای قدیمی. فیلم و سریالهای قدیمی.
بعضیهاشون رو، حتی با وجود اینکه دوستشون نداشتم، برای اینکه به فکر کردن و توجه نیاز ندارن میبینم. بعضیهاشون رو برای تجربهی دوبارهی حس قدیمی میبینم. اما بیشتر وقتها هیچکدوم موثر نيستن...
بعضیهاشون رو، حتی با وجود اینکه دوستشون نداشتم، برای اینکه به فکر کردن و توجه نیاز ندارن میبینم. بعضیهاشون رو برای تجربهی دوبارهی حس قدیمی میبینم. اما بیشتر وقتها هیچکدوم موثر نيستن...