دیدم بقیه از قشنگترین لحظههای ۱۴۰۲ نوشتن اما من هر چی فکر کردم چیزی یادم نیومد. همین شد که رفتم سراغ آخرین دفترم و نشستم و از اول خوندمش.
لابهلای اولین صفحههاش نوشته بودم "نوشتن تنها چیزیه که منو به اعماق وجودم وصل میکنه." "شاید من هم یک روز بتونم چیزی بیشتر از دردها و زخمهام باشم."
همونطور که انتظار داشتم روزهای تیره، زیاد بودند. اما یکجا نوشته بودم "با این حال هنوز کسانی رو دارم که بهشون عشق میورزم و کسانی که به من عشق میورزند." و همچنان بابتش شکرگزارم.
یکسال گذشته بارها و بارها سقوط کردم و "حس یه زندانی رو دارم توی زندان دنیا، کشور، شهر و حتی چشمهام." احساس خفگی از همیشه بیشتر بود و "کلمات توی سرم گیر میوفتن، دردها توی قلبم و اشکها توی چشمم."
اما هر بار دوباره خودم رو سر هم کردم و ادامه دادم. لابهلای تیرگیها شادیهای کوچکی هم داشتم. شادیهای ساده اما شیرین. همصحبتی با دوستام. حرفهای شبانه با رخساره، شیوا و سمانه. لحظههای جادو شده با موسیقی و کتاب. یکجا نوشته بودم "کتاب برای من نور مسیر شفاست. کاش میتونستم تموم مسیر تاریکم به سمت بهبودی رو با این نورها پر کنم."
فهمیدم که از بین تمام مناسبتها، یلدا برای من عزیزترینه. جشن گرفتنش و فال حافظ خوندن توی این شب رو خیلی خیلی دوست دارم.
سالی که گذشت قلبم بارها و بارها شکست و مسیر ناامیدی رو تا قعر طی کردم. بیشتر تلاش میکردم و خستهتر سرگردانتر میشدم.
"انگار که تمنای من برای زندگی به چیزی جز انحلال آرزوها نرسیده"
هر چی به آخرین نوشتهها نزدیکتر میشدم، بیشتر میفهمیدم که برخلاف تصورم، یکسال گذشته خیلی سخت تلاش کردم.
و "امیدواری" جوونهی جدید دفترم که پس از سالها دوباره رشد کرده.
۱۴۰۲ پر از روزهای سخت و دردناک بود اما تونستم لحظههای کوچیک قشنگی هم توش پیدا کنم، بزرگتر بشم، قویتر بشم و حتی امیدوار. :))
خداحافظ ۱۴۰۲، سالی که سخت برای دووم اوردن و ادامه دادن تلاش کردم.
لابهلای اولین صفحههاش نوشته بودم "نوشتن تنها چیزیه که منو به اعماق وجودم وصل میکنه." "شاید من هم یک روز بتونم چیزی بیشتر از دردها و زخمهام باشم."
همونطور که انتظار داشتم روزهای تیره، زیاد بودند. اما یکجا نوشته بودم "با این حال هنوز کسانی رو دارم که بهشون عشق میورزم و کسانی که به من عشق میورزند." و همچنان بابتش شکرگزارم.
یکسال گذشته بارها و بارها سقوط کردم و "حس یه زندانی رو دارم توی زندان دنیا، کشور، شهر و حتی چشمهام." احساس خفگی از همیشه بیشتر بود و "کلمات توی سرم گیر میوفتن، دردها توی قلبم و اشکها توی چشمم."
اما هر بار دوباره خودم رو سر هم کردم و ادامه دادم. لابهلای تیرگیها شادیهای کوچکی هم داشتم. شادیهای ساده اما شیرین. همصحبتی با دوستام. حرفهای شبانه با رخساره، شیوا و سمانه. لحظههای جادو شده با موسیقی و کتاب. یکجا نوشته بودم "کتاب برای من نور مسیر شفاست. کاش میتونستم تموم مسیر تاریکم به سمت بهبودی رو با این نورها پر کنم."
فهمیدم که از بین تمام مناسبتها، یلدا برای من عزیزترینه. جشن گرفتنش و فال حافظ خوندن توی این شب رو خیلی خیلی دوست دارم.
سالی که گذشت قلبم بارها و بارها شکست و مسیر ناامیدی رو تا قعر طی کردم. بیشتر تلاش میکردم و خستهتر سرگردانتر میشدم.
"انگار که تمنای من برای زندگی به چیزی جز انحلال آرزوها نرسیده"
هر چی به آخرین نوشتهها نزدیکتر میشدم، بیشتر میفهمیدم که برخلاف تصورم، یکسال گذشته خیلی سخت تلاش کردم.
و "امیدواری" جوونهی جدید دفترم که پس از سالها دوباره رشد کرده.
۱۴۰۲ پر از روزهای سخت و دردناک بود اما تونستم لحظههای کوچیک قشنگی هم توش پیدا کنم، بزرگتر بشم، قویتر بشم و حتی امیدوار. :))
خداحافظ ۱۴۰۲، سالی که سخت برای دووم اوردن و ادامه دادن تلاش کردم.
*•° غباری معلق در کیهان °•*
Photo
این عادت دو تاریخ زدن برمیگرده به پنج سال پیش. اون موقع تازه داشتم بولتژورنال درست کردن رو از یوتیوبرای خارجی یاد میگرفتم. برای همین تاریخها رو میلادی میزدم و بعدا شمسی رو اضافه کردم. اما این عادت دو تاریخ زدن همراهم موند.
*•° غباری معلق در کیهان °•*
Beck – Phase
شیوا منو یادش انداخت و حالا بغضم بزرگتر شده.
مامانم هی میاد و میره میگه سفره رو بچین یادت نره.
بیشترین چیزی که در مورد نوروز دوست دارم، همین ذوق مامانم برای سفره هفت سینه. :))
بیشترین چیزی که در مورد نوروز دوست دارم، همین ذوق مامانم برای سفره هفت سینه. :))
Колония имени Горького | کولونی گورکی
حقیقتا کلماتی ندارم که برای توصیف مهر و مهرواژه هاتون بیان کنم. میدونم که امسال با وجود شماها بهترین سالی بود که داشتم. ممنونم که زندگی منو با وجودتون زیبا کردید. حقیقتا شما مواهب بزرگ زندگی من هستید. خیلی خیلی خیلی دوستتون دارم آنا، آرای قشنگم، آیسان، شیرین،…
لیا انقدر قشنگه آدم باهاش هی قلبقلبی میشه. ㅠㅠ
Forwarded from Art and death.
- Warren Davis/Dance of the Forest Nymphs,1905
- Albert Besnard/The Siesta,1890 - 1920
[ Art and Death ]
- Albert Besnard/The Siesta,1890 - 1920
[ Art and Death ]
امروز پس از مدتها تونستم با خیال راحت یه کتاب شروع کنم و بخاطر کنجکاوی غرقش بشم و لذت ببرم. :))