*•° غباری معلق در کیهان °•* – Telegram
*•° غباری معلق در کیهان °•*
52 subscribers
274 photos
18 videos
106 links
غباری که نمی‌دونه کجاست یا به کجا میره اما با وجود سرگردان بودن هم دوست داره که یاد بگیره.


http://t.me/HidenChat_Bot?start=109009767
Download Telegram
حالا دوستان انقدر هیجان زدگیم فقط بخاطر علاقه‌ام به بارون نیست. این بارون و هوا این موقع سال، تو این شهر شبیه معجزه‌اس‌.
الان هات‌چاکلت و خوندن در جستجوی زمان از دست رفته می‌چسبه. :))
مکالمه‌ی داداشام در حالی که دارن خوردنی درست می‌کنن:
-خرما هم توش بنداز. اصلا هر چی دم دستت بود بنداز.
+فاطمه رو هم بندازم؟
-نه مزه‌اشو خراب می‌کنه.

حالا من تو اتاق یه گوشه نشستم کارمو می‌کنما و حتی جلو چشمشونم نیستم.
Forwarded from Art and death.
- George Clausen/Roadside Trees, Afternoon
- Claude Monet/Road at La Cavée, Pourville,1882
من چند ماهه می‌خوام از غارم بیام بیرون و با آدم‌های بیشتری آشنا بشما ولی نمی‌دونم چرا هی بیشتر می‌رم تو غار...
دو زبانه بزرگ شدن خیلی عجیبه. یکی با یه زبان باهات حرف می‌زنه و تو خیلی ناخودآگاه و سریع با یه زبان دیگه جوابش رو می‌دی و انقدر واستون عادیه که جفتتون حتی متوجه نمی‌شین به دو زبان مختلف باهم حرف زدین.
صدای رعدوبرق قشنگ روحم رو جلا می‌ده.
توی فکرهام غرق شده بودم و حسابی کدر شدم. بعد یاد حرف‌های استادم افتادم که می‌گفت "وقتی چیزی می‌شه اولین فکر ما اینه که این منصفانه نیست. ما به اشتباه فرضمون رو بر این قرار می‌دیم که دنیای جای منصفانه‌اییه ولی اینطور نیست. برای همین هم رنج ما رو شوکه می‌کنه‌. در حالی که اگه تا همین الان هم رنج بزرگی رو تجربه نکردین فقط بخاطر اینه که شانس اوردین. توی این دنیای ناعادلانه، آینده همیشه رنج‌های بزرگی رو به همراه داره."
زندگی عادلانه نیست و عادلانه نخواهد بود. تنها کاری که می‌تونم بکنم اینه که در برابر رنج‌هایی که به زندگیم راه پیدا می‌کنن، دووم بیارم و زندگی کنم.
مهم نیست سنم چقدر باشه؛ دیدن اومدن بابا از سر کار و هندونه‌ی همراهش، همیشه من رو ذوق‌زده می‌کنه.
امروز از اون‌ روز‌هاییه که اتفاق‌های کوچیک دارن روی هم جمع می‌شن و من از شدت فشار و استیصال دلم می‌خواد گریه کنم.
نمی‌دونم اگه این دختر رو نداشتم می‌خواستم چیکار کنم!
کافیه چند دقیقه باهاش حرف بزنم تا حالم بهتر بشه.
بعضی لحظه‌‌‌ها جوری هر چند سال یه بار توی زندگیم تکرار می‌شن که حس می‌کنم هیچ چیز تغییر نکرده و هنوز روی همون نقطه ایستادم...
پروست جان رو اوردم مطب دکتر که ساعت انتظار رو همراهم باشه.
*•° غباری معلق در کیهان °•*
پروست جان رو اوردم مطب دکتر که ساعت انتظار رو همراهم باشه.
قشنگ تو این ۷ جلد چیزی نمونده ندیده باشم. :)))
با تشکر از پروست و مترجم عزیزش که انقدر قشنگ از زیر سانسور در رفته.
یهویی یادم اومد چقدر دلم برای نوشتن تنگ شده...
با یکی دوست شدم. کل راه رو حرف زدیم و فهمیدیم خونه‌هامون تو خیابونای رو به رو همه. خیلی خوش صحبت و کیوت بود. :))