*•° غباری معلق در کیهان °•* – Telegram
*•° غباری معلق در کیهان °•*
52 subscribers
274 photos
18 videos
106 links
غباری که نمی‌دونه کجاست یا به کجا میره اما با وجود سرگردان بودن هم دوست داره که یاد بگیره.


http://t.me/HidenChat_Bot?start=109009767
Download Telegram
در دنیای حال حاضر، به عنوان انسان، ما چاره‌ای جز تحمل بسیاری از رنج‌ها و دردهای زندگی نداریم.
برای همین مهمه که تشخیص بدیم چه دردی رو باید تحمل کنیم و چه دردی رو درمان!
حتی توی این زندگی پر از درد هم، هر دردی برای تحمل کردن نیست.
رابطه‌ی خواهر/برادری این شکلیه که با تهدید یهو از گمشو برو بابا تبدیل می‌شی به خواهر عزیزم قربونت برم. :)))
آدم از خود می‌پرسد که تو با این سال‌ها که گذشت چه کردی؟ بهترین سال‌های عمرت را کجا خاک کردی؟ زندگی کردی یا نه؟

🪶فیودور داستایفسکی، شب‌های روشن
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
از شدت خستگی و بدن درد دارم متلاشی می‌شم.
Forwarded from Art and death.
[David James/Cornish rollers,1895]
نوشیدنیِ انگیزه‌‌بخشِ دوست‌داشتنیِ من.
همچنان که با آدم‌ها دوست می‌شم، اکثرا فکر می‌کنن من خوشبخت دو عالمم، هیچ مشکلی ندارم و خیلی زندگی راحتی دارم؛ برای همین هم هست که همیشه آروم و خنده‌روام. :)))
بعضی وقت‌ها، آدم‌ها جوری به تحریف واقعیت عادت می‌کنن که ممکنه شما رو بزنن بعد خودشون داد بزنن آخ درد گرفت.
"Opal"
دو شب گذشته.
می‌خوام روش سونبه رو برای درس‌هام امتحان کنم.
یک نفر اینجا به messy ترین شکل ممکن لاک زده ولی خیلی خوشحاله. :))
هر موقع میام در موردش غر بزنم، یادم میاد که، هر چقدرم که قصدش رو نداشتم، این بلاییه که خودم سر خودم اوردم و خفه می‌شم.
بدی اینکه همیشه خودت، خودت رو سرپا کنی اینه که بقیه عادت می‌کنن به انداختن بارشون روی دوشت و نگران بار روی دوش خودت نباشن، چون بهرحال تو یه جوری از پسش برمیای.
«آنچه همه ی ما نیاز داریم کمی استراحت است، استراحت در میان تمامِ خستگی ها و نرسیدن ها و نداشتن ها.»
از لحاظ روانی نیاز دارم بشینم انیمه‌‌های مورد علاقه‌ام رو ریواچ کنم.
تو خودت قلب خودت رو می‌شکنی تا قلب بقیه نشکنه؛ پس چطور انتظار داری اون‌ها مراقب نشکستن قلبت باشن؟
Forwarded from 𝐒𝐚𝐧𝐚𝐳𝐢𝐬𝐦 (Sanaz)
انگار به من ماموریت آرام نگه داشتن اوضاع را داده‌اند. به قیمت بروز ندادن احساسات واقعی‌ام. این چه اخلاق مزخرفی‌ست که دارم؟ چرا یک طوری ام که انگار بیرون از واقعه ایستاده‌ام و درد نمی‌کشم؟ حال آن که دقیقا در میان واقعه، تیر خورده وسط پیشانی ام؟ دلم می‌خواهد گاهی هم من آن کسی باشم که جیغ می‌زند، نه آن کسی که می‌گوید اشکال نداره هیچی نیست.

- مونالیزا بی‌تاب است.
جوری از لحاظ روانی خسته‌ام که هر لحظه بین ول کردن همه چیز و یکم دیگه ادامه دادن درگیرم...