[نویسنده با روایت دروننگرانهی حالات ذهنی توسط دکارت مخالقه و بیشتر تحلیل علی ذهن رو قبول داره. ولی من بیشتر به حرف دکارت مایلم. نمیدونم چرا🚶🏻♀️]
#فلسفه_دکارت
#گرت_تامسون
#فلسفه_دکارت
#گرت_تامسون
❤2
بریده بریده 📚📖
[نویسنده با روایت دروننگرانهی حالات ذهنی توسط دکارت مخالقه و بیشتر تحلیل علی ذهن رو قبول داره. ولی من بیشتر به حرف دکارت مایلم. نمیدونم چرا🚶🏻♀️] #فلسفه_دکارت #گرت_تامسون
خب دو نفر دیگه هم این رو قبول داشته باشن میتونیم هیئت بزنیم.
به گفته دکارت خط فاصل قاطعی میان انسان بانفس و حیوان یا ماشین بینفس وجود دارد، خط فاصلی که چیزی نیست جز همان زبان و عقل.
#فلسفه_دکارت
#گرت_تامسون
#فلسفه_دکارت
#گرت_تامسون
بریده بریده 📚📖
به گفته دکارت خط فاصل قاطعی میان انسان بانفس و حیوان یا ماشین بینفس وجود دارد، خط فاصلی که چیزی نیست جز همان زبان و عقل. #فلسفه_دکارت #گرت_تامسون
اینکه دکارت توی اون دوران میاد "زبان" رو در کنار "عقل" قرار میده واقعا شگفتانگیزه.
به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقی
به صد دفتر نشاید گفت حسبالحال مشتاقی
کِتابٌ بالِغٌ مِنّی حَبیباً مُعْرِضاً عَنّی
أَنِ افْعَلْ ما تَری إِنّي عَلی عَهْدی وَ میثاقی
نگویم نسبتی دارم به نزدیکان درگاهت
که خود را بر تو میبندم به سالوسیّ و زرّاقی
أَخِلّائی وَ أَحْبابی ذَروا مِنْ حُبِّهِ مابی
مَریضُ العِشْقِ لا یَبْری وَ لا یَشْکو إِلَی الرّاقی
نشان عاشق آن باشد که شب با روز پیوندد
تو را گر خواب میگیرد نه صاحب درد عشاقی
قُمِ امْلَأْ وَ اسْقِنی کَأْساً وَ دَعْ ما فیهِ مَسْموماً
أَما أَنْتَ الَّذی تَسْقی فَعَیْنُ السَّمِّ تَرْیاقی
قدح چون دور ما باشد به هشیاران مجلس ده
مرا بگذار تا حیران بماند چشم در ساقی
سَعی فی هَتْکیَ الشّانی وَ لَمّا یَدْرِ ما شانی
أَنَا المَجْنونُ لا أَعْبا بِإِحْراقٍ وَ إِغْراقِ
مگر شمس فلک باشد بدین فرخنده دیداری
مگر نفس ملک باشد بدین پاکیزه اخلاقی
لَقیتُ الْأُسْدَ فِی الغاباتِ لا تَقْوی عَلی صیدی
وَ هَذَا الظَّبْیُ فی شیرازَ یسبینی بِأَحْداقِ
نه حسنت آخری دارد نه سعدی را سخن پایان
بمیرد تشنه مستسقی و دریا همچنان باقی
#سعدی
به صد دفتر نشاید گفت حسبالحال مشتاقی
کِتابٌ بالِغٌ مِنّی حَبیباً مُعْرِضاً عَنّی
أَنِ افْعَلْ ما تَری إِنّي عَلی عَهْدی وَ میثاقی
نگویم نسبتی دارم به نزدیکان درگاهت
که خود را بر تو میبندم به سالوسیّ و زرّاقی
أَخِلّائی وَ أَحْبابی ذَروا مِنْ حُبِّهِ مابی
مَریضُ العِشْقِ لا یَبْری وَ لا یَشْکو إِلَی الرّاقی
نشان عاشق آن باشد که شب با روز پیوندد
تو را گر خواب میگیرد نه صاحب درد عشاقی
قُمِ امْلَأْ وَ اسْقِنی کَأْساً وَ دَعْ ما فیهِ مَسْموماً
أَما أَنْتَ الَّذی تَسْقی فَعَیْنُ السَّمِّ تَرْیاقی
قدح چون دور ما باشد به هشیاران مجلس ده
مرا بگذار تا حیران بماند چشم در ساقی
سَعی فی هَتْکیَ الشّانی وَ لَمّا یَدْرِ ما شانی
أَنَا المَجْنونُ لا أَعْبا بِإِحْراقٍ وَ إِغْراقِ
مگر شمس فلک باشد بدین فرخنده دیداری
مگر نفس ملک باشد بدین پاکیزه اخلاقی
لَقیتُ الْأُسْدَ فِی الغاباتِ لا تَقْوی عَلی صیدی
وَ هَذَا الظَّبْیُ فی شیرازَ یسبینی بِأَحْداقِ
نه حسنت آخری دارد نه سعدی را سخن پایان
بمیرد تشنه مستسقی و دریا همچنان باقی
#سعدی
👍2❤1
فکر کنم امروز باید درخواست یک عدد حدیث کسا داشته باشیم از اعزهی مقیم کانال 🚶🏻♀️
خب
#فلسفه_دکارت هم تموم شد.
دکارت واقعا واقعا واقعا جذابه.
حیف و صد حیف که حوصلهم نشد و جایگاهش هم نبود که بخشهاییش رو بذارم.
#فلسفه_دکارت هم تموم شد.
دکارت واقعا واقعا واقعا جذابه.
حیف و صد حیف که حوصلهم نشد و جایگاهش هم نبود که بخشهاییش رو بذارم.
👍1
ذرهای دردم ده ای درمان من
زانکه بی دردت بمیرد جان من
کفر کافر را و دین دیندار را
ذرهای دردت دل عطار را
#منطق_الطیر
#عطار
زانکه بی دردت بمیرد جان من
کفر کافر را و دین دیندار را
ذرهای دردت دل عطار را
#منطق_الطیر
#عطار
شاید عجیب به نظر بیاد ولی بله من کانال شبکه مستند رو دنبال میکنم 😂🚶🏻♀️
👍5❤2
اگر دستم رسد روزی که انصاف از تو بستانم
قضای عهدِ ماضی را شبی دستی برافشانم
چنانت دوست میدارم که گر روزی فراق افتد
تو صبر از من توانی کرد و من صبر از تو نتوانم
دلم صد بار میگوید که چشم از فتنه بر هم نِه
دگر ره دیده میافتد بر آن بالای فتانم
تو را در بوستان باید که پیش سرو بنشینی
وگرنه باغبان گوید که دیگر سرو ننشانم
رفیقانم سفر کردند هر یاری به اَقْصایی
خلاف من که بگرفته است دامن در مُغیلانم
به دریایی درافتادم که پایانش نمیبینم
کسی را پنجه افکندم که درمانش نمیدانم
فراقم سخت میآید ولیکن صبر میباید
که گر بگریزم از سختی رفیق سست پیمانم
مپرسم دوش چون بودی به تاریکی و تنهایی
شب هجرم چه میپرسی که روز وصل حیرانم
شبان آهسته مینالم مگر دردم نهان ماند
به گوش هر که در عالم رسید آواز پنهانم
دمی با دوست در خلوت به از صد سال در عشرت
من آزادی نمیخواهم که با یوسف به زندانم
من آن مرغ سخندانم که در خاکم رود صورت
هنوز آواز میآید به معنی از گلستانم
#سعدی
قضای عهدِ ماضی را شبی دستی برافشانم
چنانت دوست میدارم که گر روزی فراق افتد
تو صبر از من توانی کرد و من صبر از تو نتوانم
دلم صد بار میگوید که چشم از فتنه بر هم نِه
دگر ره دیده میافتد بر آن بالای فتانم
تو را در بوستان باید که پیش سرو بنشینی
وگرنه باغبان گوید که دیگر سرو ننشانم
رفیقانم سفر کردند هر یاری به اَقْصایی
خلاف من که بگرفته است دامن در مُغیلانم
به دریایی درافتادم که پایانش نمیبینم
کسی را پنجه افکندم که درمانش نمیدانم
فراقم سخت میآید ولیکن صبر میباید
که گر بگریزم از سختی رفیق سست پیمانم
مپرسم دوش چون بودی به تاریکی و تنهایی
شب هجرم چه میپرسی که روز وصل حیرانم
شبان آهسته مینالم مگر دردم نهان ماند
به گوش هر که در عالم رسید آواز پنهانم
دمی با دوست در خلوت به از صد سال در عشرت
من آزادی نمیخواهم که با یوسف به زندانم
من آن مرغ سخندانم که در خاکم رود صورت
هنوز آواز میآید به معنی از گلستانم
#سعدی
بریده بریده 📚📖
اگر دستم رسد روزی که انصاف از تو بستانم قضای عهدِ ماضی را شبی دستی برافشانم چنانت دوست میدارم که گر روزی فراق افتد تو صبر از من توانی کرد و من صبر از تو نتوانم دلم صد بار میگوید که چشم از فتنه بر هم نِه دگر ره دیده میافتد بر آن بالای فتانم تو را در بوستان…
چنانت دوست میدارم که گر روزی فراق افتد
تو صبر از من توانی کرد و من صبر از تو نتوانم
[فکرکنم سعدی بعد از این بیت تا چند روز داشته گریه میکرده]
تو صبر از من توانی کرد و من صبر از تو نتوانم
[فکرکنم سعدی بعد از این بیت تا چند روز داشته گریه میکرده]
💔5