از جهان نومید گشتم، چون ز تو غایب شدم
هر که گفت، از اصل گفتهست، این مَثَل: "مَن غابَ خاب"
لایق حال خود، از شعر مُعِزّی، یک دو بیت
شاید ار تضمین کنم کان هست تضمینی صواب:
"اندر آن مدت که بودستم ز دیدار تو فرد
جفت بودم با شراب و با کباب و با رباب؛
بود اشکم چون شراب لعل، در زرین قدح،
ناله چون زیرِ رباب و دل بر آتش چون کباب."
#مفلس_کیمیافروش
#انوری
هر که گفت، از اصل گفتهست، این مَثَل: "مَن غابَ خاب"
لایق حال خود، از شعر مُعِزّی، یک دو بیت
شاید ار تضمین کنم کان هست تضمینی صواب:
"اندر آن مدت که بودستم ز دیدار تو فرد
جفت بودم با شراب و با کباب و با رباب؛
بود اشکم چون شراب لعل، در زرین قدح،
ناله چون زیرِ رباب و دل بر آتش چون کباب."
#مفلس_کیمیافروش
#انوری
جبرئیلی که از او جلوه ی رب می ریزد
به زمین آمده و نُقل طرب می ریزد
دارد از نخل خبرهاش رُطب می ریزد
خنده از لعل لب «بنت وهب» می ریزد
آمنه ! پرچم توحید برافراشته ای
آفرین ! دست مریزاد ! که گل کاشته ای
پیش گهواره ی خورشید ، قمرها جمع اند
ملک و حور و پری ، جن و بشرها جمع اند
بعد تو شاید و امّا و اگرها جمع اند
جلوی بتکده ها باز تبرها جمع اند
ماه و خورشید و فلک مژده به عالم دادند
لات و عزّی و هبل ، سجده کنان افتادند
«یوسف مکّه» شدی بس که جمالت زیباست
چه قدَر ای پسر آمنه ! خالت زیباست
رحمت واسعه ای ، خلق و خصالت زیباست
چه کسی گفته که زشت است بلالت ؟! زیباست
ای که در دلبری از ما ید طولی داری
«آن چه خوبان همه دارند تو تنها داری»
هدف خلقتی و «خواجه ی لولاک» شدی
«انّما» خواندی و از رجس و بدی پاک شدی
یکی یک دانه ی حق ، محور افلاک شدی
در جنان صاحب یک باغ پر از تاک شدی
ما که از باده ی پیغمبری ات مدهوشیم
فقط از جام تولای تو مِی می نوشیم
تا تو هستی به دل هیچ کسی غم نرسد
از کرمخانه ی تو هیچ زمان کم نرسد
به مقام تو که درک بنی آدم نرسد
پر جبریل به گرد قدمت هم نرسد
شب معراج ، تو از عرش فراتر رفتی
به ملاقات علی ـ ساقی کوثر ـ رفتی
آمدی امر نمایی که امیر است علی
ولی الله وَ مولای غدیر است علی
اوج فتنه بشود باز بصیر است علی
صاحب تیغ دو دم ، شیر دلیر است علی
چه بلایی به سر اهل هنر آورده
ذوالفقارش که دمار از همه در آورده
به زمین آمده و نُقل طرب می ریزد
دارد از نخل خبرهاش رُطب می ریزد
خنده از لعل لب «بنت وهب» می ریزد
آمنه ! پرچم توحید برافراشته ای
آفرین ! دست مریزاد ! که گل کاشته ای
پیش گهواره ی خورشید ، قمرها جمع اند
ملک و حور و پری ، جن و بشرها جمع اند
بعد تو شاید و امّا و اگرها جمع اند
جلوی بتکده ها باز تبرها جمع اند
ماه و خورشید و فلک مژده به عالم دادند
لات و عزّی و هبل ، سجده کنان افتادند
«یوسف مکّه» شدی بس که جمالت زیباست
چه قدَر ای پسر آمنه ! خالت زیباست
رحمت واسعه ای ، خلق و خصالت زیباست
چه کسی گفته که زشت است بلالت ؟! زیباست
ای که در دلبری از ما ید طولی داری
«آن چه خوبان همه دارند تو تنها داری»
هدف خلقتی و «خواجه ی لولاک» شدی
«انّما» خواندی و از رجس و بدی پاک شدی
یکی یک دانه ی حق ، محور افلاک شدی
در جنان صاحب یک باغ پر از تاک شدی
ما که از باده ی پیغمبری ات مدهوشیم
فقط از جام تولای تو مِی می نوشیم
تا تو هستی به دل هیچ کسی غم نرسد
از کرمخانه ی تو هیچ زمان کم نرسد
به مقام تو که درک بنی آدم نرسد
پر جبریل به گرد قدمت هم نرسد
شب معراج ، تو از عرش فراتر رفتی
به ملاقات علی ـ ساقی کوثر ـ رفتی
آمدی امر نمایی که امیر است علی
ولی الله وَ مولای غدیر است علی
اوج فتنه بشود باز بصیر است علی
صاحب تیغ دو دم ، شیر دلیر است علی
چه بلایی به سر اهل هنر آورده
ذوالفقارش که دمار از همه در آورده
❤1
«اوّل ما خلق الله» فقط نور تو بود
حامل وحی خدا خادم و مأمور تو بود
یکی از معجزه ها سبحه ی انگور تو بود
دوستی علی و فاطمه منشور تو بود
ما گرفتار تو و دختر و داماد توایم
تا قیامت همگی نوکر اولاد توایم
پشت تو فاطمه و حضرت حیدر ماندند
اهل نجران ، همه در کار شما در ماندند
نسل تو سبز و حسودان تو ابتر ماندند
نوه هایت همگی سیّد و سرور ماندند
ای پیمبر چه نیازی به پسرها داری ؟
صاحب کوثری و حضرت زهرا داری
ای عبای نبوَی ! پنج تنت را عشق است
ای اولوالعزم ! علی ـ بت شکنت ـ را عشق است
یاس خوشبو و حسین و حسنت را عشق است
می نویسم که اویس قرنت را عشق است
بُرده هوش از سر ما عطر اویس قرنی
حرف من حرف اویس است : تو در قلب منی
زندگی تو که انواع بلاها را داشت
با وجودی که ابوجهل سر دعوا داشت
خم به ابروت نیامد ، لب تو نجوا داشت
صبرت ایّوب نبی را به تعجّب وا داشت
بُت پرستی که برای تو رجز می خواند
به خدا مال زدن نیست خودش می داند
ای که در شدّت غم «چهره ی بازی» داری
چون مسیحا چه دم روح نوازی داری
تا که چون شیر خدا شیر حجازی داری
به فلانی و فلانی چه نیازی داری ؟!
کوری چشم حسودان زمین خورده و پست
افتخار تو همین بس که کلامت وحی است
عشق تو عاشق بی تاب عمل می آرد
قمر روی تو مهتاب عمل می آرد
خم ابروی تو محراب عمل می آرد
خاک پای تو زر ناب عمل می آرد
همه ی عشق من این است مسلمان توام
عجمی زاده و همشهری سلمان توام
#محمد_فردوسی
حامل وحی خدا خادم و مأمور تو بود
یکی از معجزه ها سبحه ی انگور تو بود
دوستی علی و فاطمه منشور تو بود
ما گرفتار تو و دختر و داماد توایم
تا قیامت همگی نوکر اولاد توایم
پشت تو فاطمه و حضرت حیدر ماندند
اهل نجران ، همه در کار شما در ماندند
نسل تو سبز و حسودان تو ابتر ماندند
نوه هایت همگی سیّد و سرور ماندند
ای پیمبر چه نیازی به پسرها داری ؟
صاحب کوثری و حضرت زهرا داری
ای عبای نبوَی ! پنج تنت را عشق است
ای اولوالعزم ! علی ـ بت شکنت ـ را عشق است
یاس خوشبو و حسین و حسنت را عشق است
می نویسم که اویس قرنت را عشق است
بُرده هوش از سر ما عطر اویس قرنی
حرف من حرف اویس است : تو در قلب منی
زندگی تو که انواع بلاها را داشت
با وجودی که ابوجهل سر دعوا داشت
خم به ابروت نیامد ، لب تو نجوا داشت
صبرت ایّوب نبی را به تعجّب وا داشت
بُت پرستی که برای تو رجز می خواند
به خدا مال زدن نیست خودش می داند
ای که در شدّت غم «چهره ی بازی» داری
چون مسیحا چه دم روح نوازی داری
تا که چون شیر خدا شیر حجازی داری
به فلانی و فلانی چه نیازی داری ؟!
کوری چشم حسودان زمین خورده و پست
افتخار تو همین بس که کلامت وحی است
عشق تو عاشق بی تاب عمل می آرد
قمر روی تو مهتاب عمل می آرد
خم ابروی تو محراب عمل می آرد
خاک پای تو زر ناب عمل می آرد
همه ی عشق من این است مسلمان توام
عجمی زاده و همشهری سلمان توام
#محمد_فردوسی
❤2
Forwarded from آنتی هیستامین
نقل است که همیانی (کیسهای) زَر از یکی برده بودند. آنکس در صادق آویخت (تهمت زد) که تو بردی و او را نشناخت. صادق گفت: چند بود؟
گفت: هزار دینار.
او را به خانه برد و هزار دینار به وی داد. بعد از آن، آن مرد زَر خود بازیافت و زَر صادق باز برد و گفت: غلط کرده بودم (اشتباه کرده بودم).
صادق گفت:« ما هرچه دادیم باز نگیریم».
بعد از آن، مرد از یکی پرسید که او کیست؟ گفتند: جعفر صادق.
آن مرد خجل شد و برفت.
( تذکرة الاولیاء، فریدالدین عطار نیشابوری، ذکر ابی محمد جعفر صادق علیهالسلام)
گفت: هزار دینار.
او را به خانه برد و هزار دینار به وی داد. بعد از آن، آن مرد زَر خود بازیافت و زَر صادق باز برد و گفت: غلط کرده بودم (اشتباه کرده بودم).
صادق گفت:« ما هرچه دادیم باز نگیریم».
بعد از آن، مرد از یکی پرسید که او کیست؟ گفتند: جعفر صادق.
آن مرد خجل شد و برفت.
( تذکرة الاولیاء، فریدالدین عطار نیشابوری، ذکر ابی محمد جعفر صادق علیهالسلام)
❤1💔1
[نویسنده با روایت دروننگرانهی حالات ذهنی توسط دکارت مخالقه و بیشتر تحلیل علی ذهن رو قبول داره. ولی من بیشتر به حرف دکارت مایلم. نمیدونم چرا🚶🏻♀️]
#فلسفه_دکارت
#گرت_تامسون
#فلسفه_دکارت
#گرت_تامسون
❤2
بریده بریده 📚📖
[نویسنده با روایت دروننگرانهی حالات ذهنی توسط دکارت مخالقه و بیشتر تحلیل علی ذهن رو قبول داره. ولی من بیشتر به حرف دکارت مایلم. نمیدونم چرا🚶🏻♀️] #فلسفه_دکارت #گرت_تامسون
خب دو نفر دیگه هم این رو قبول داشته باشن میتونیم هیئت بزنیم.
به گفته دکارت خط فاصل قاطعی میان انسان بانفس و حیوان یا ماشین بینفس وجود دارد، خط فاصلی که چیزی نیست جز همان زبان و عقل.
#فلسفه_دکارت
#گرت_تامسون
#فلسفه_دکارت
#گرت_تامسون
بریده بریده 📚📖
به گفته دکارت خط فاصل قاطعی میان انسان بانفس و حیوان یا ماشین بینفس وجود دارد، خط فاصلی که چیزی نیست جز همان زبان و عقل. #فلسفه_دکارت #گرت_تامسون
اینکه دکارت توی اون دوران میاد "زبان" رو در کنار "عقل" قرار میده واقعا شگفتانگیزه.
به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقی
به صد دفتر نشاید گفت حسبالحال مشتاقی
کِتابٌ بالِغٌ مِنّی حَبیباً مُعْرِضاً عَنّی
أَنِ افْعَلْ ما تَری إِنّي عَلی عَهْدی وَ میثاقی
نگویم نسبتی دارم به نزدیکان درگاهت
که خود را بر تو میبندم به سالوسیّ و زرّاقی
أَخِلّائی وَ أَحْبابی ذَروا مِنْ حُبِّهِ مابی
مَریضُ العِشْقِ لا یَبْری وَ لا یَشْکو إِلَی الرّاقی
نشان عاشق آن باشد که شب با روز پیوندد
تو را گر خواب میگیرد نه صاحب درد عشاقی
قُمِ امْلَأْ وَ اسْقِنی کَأْساً وَ دَعْ ما فیهِ مَسْموماً
أَما أَنْتَ الَّذی تَسْقی فَعَیْنُ السَّمِّ تَرْیاقی
قدح چون دور ما باشد به هشیاران مجلس ده
مرا بگذار تا حیران بماند چشم در ساقی
سَعی فی هَتْکیَ الشّانی وَ لَمّا یَدْرِ ما شانی
أَنَا المَجْنونُ لا أَعْبا بِإِحْراقٍ وَ إِغْراقِ
مگر شمس فلک باشد بدین فرخنده دیداری
مگر نفس ملک باشد بدین پاکیزه اخلاقی
لَقیتُ الْأُسْدَ فِی الغاباتِ لا تَقْوی عَلی صیدی
وَ هَذَا الظَّبْیُ فی شیرازَ یسبینی بِأَحْداقِ
نه حسنت آخری دارد نه سعدی را سخن پایان
بمیرد تشنه مستسقی و دریا همچنان باقی
#سعدی
به صد دفتر نشاید گفت حسبالحال مشتاقی
کِتابٌ بالِغٌ مِنّی حَبیباً مُعْرِضاً عَنّی
أَنِ افْعَلْ ما تَری إِنّي عَلی عَهْدی وَ میثاقی
نگویم نسبتی دارم به نزدیکان درگاهت
که خود را بر تو میبندم به سالوسیّ و زرّاقی
أَخِلّائی وَ أَحْبابی ذَروا مِنْ حُبِّهِ مابی
مَریضُ العِشْقِ لا یَبْری وَ لا یَشْکو إِلَی الرّاقی
نشان عاشق آن باشد که شب با روز پیوندد
تو را گر خواب میگیرد نه صاحب درد عشاقی
قُمِ امْلَأْ وَ اسْقِنی کَأْساً وَ دَعْ ما فیهِ مَسْموماً
أَما أَنْتَ الَّذی تَسْقی فَعَیْنُ السَّمِّ تَرْیاقی
قدح چون دور ما باشد به هشیاران مجلس ده
مرا بگذار تا حیران بماند چشم در ساقی
سَعی فی هَتْکیَ الشّانی وَ لَمّا یَدْرِ ما شانی
أَنَا المَجْنونُ لا أَعْبا بِإِحْراقٍ وَ إِغْراقِ
مگر شمس فلک باشد بدین فرخنده دیداری
مگر نفس ملک باشد بدین پاکیزه اخلاقی
لَقیتُ الْأُسْدَ فِی الغاباتِ لا تَقْوی عَلی صیدی
وَ هَذَا الظَّبْیُ فی شیرازَ یسبینی بِأَحْداقِ
نه حسنت آخری دارد نه سعدی را سخن پایان
بمیرد تشنه مستسقی و دریا همچنان باقی
#سعدی
👍2❤1
فکر کنم امروز باید درخواست یک عدد حدیث کسا داشته باشیم از اعزهی مقیم کانال 🚶🏻♀️
خب
#فلسفه_دکارت هم تموم شد.
دکارت واقعا واقعا واقعا جذابه.
حیف و صد حیف که حوصلهم نشد و جایگاهش هم نبود که بخشهاییش رو بذارم.
#فلسفه_دکارت هم تموم شد.
دکارت واقعا واقعا واقعا جذابه.
حیف و صد حیف که حوصلهم نشد و جایگاهش هم نبود که بخشهاییش رو بذارم.
👍1
ذرهای دردم ده ای درمان من
زانکه بی دردت بمیرد جان من
کفر کافر را و دین دیندار را
ذرهای دردت دل عطار را
#منطق_الطیر
#عطار
زانکه بی دردت بمیرد جان من
کفر کافر را و دین دیندار را
ذرهای دردت دل عطار را
#منطق_الطیر
#عطار