میپرست ایجادم نشئهٔ ازل دارم
همچو دانهٔ انگور شیشه در بغل دارم
گر دهند بر بادم رقص میکنم شادم
خاک عجز بنیادم طبع بیخلل دارم
آفتاب در کار است سایه گو به غارت رو
چون منی اگر گم شد چون تویی بدل دارم
معنی بلند من فهم تُند میخواهد
سیر فکرم آسان نیست کوهم و کُتل دارم
از منی تَنزل کن، او شو و تویی گل کن
اندکی تامل کن نکته محتمل دارم
حق برون مردم نیست، جوش باده بیخم نیست
راه مدعا گم نیست، عرض مبتذل دارم
دل مُشبک است امروز از خدنگ بیدادت
محو لذت شوقم شانی از عسل دارم
سنگ هم به حال من گریه گر کند برجاست
بیتو زندهام یعنی مرگ بیاجل دارم
ترک سود و سودا کن، قطع هر تمنا کن
می خور و طرب ها کن، من هم این عمل دارم
بحر قدرتم بیدل موج خیز معنیها
مصرعی اگر خواهم سر کنم غزل دارم
#بیدل
همچو دانهٔ انگور شیشه در بغل دارم
گر دهند بر بادم رقص میکنم شادم
خاک عجز بنیادم طبع بیخلل دارم
آفتاب در کار است سایه گو به غارت رو
چون منی اگر گم شد چون تویی بدل دارم
معنی بلند من فهم تُند میخواهد
سیر فکرم آسان نیست کوهم و کُتل دارم
از منی تَنزل کن، او شو و تویی گل کن
اندکی تامل کن نکته محتمل دارم
حق برون مردم نیست، جوش باده بیخم نیست
راه مدعا گم نیست، عرض مبتذل دارم
دل مُشبک است امروز از خدنگ بیدادت
محو لذت شوقم شانی از عسل دارم
سنگ هم به حال من گریه گر کند برجاست
بیتو زندهام یعنی مرگ بیاجل دارم
ترک سود و سودا کن، قطع هر تمنا کن
می خور و طرب ها کن، من هم این عمل دارم
بحر قدرتم بیدل موج خیز معنیها
مصرعی اگر خواهم سر کنم غزل دارم
#بیدل
🔥1
مهر خوبان دل و دین از همه بیپروا برد
رخ شطرنج نبرد آنچه رخ زیبا برد
تو مپندار که مجنون سر خود مجنون گشت
از سمک تا به سماکش کشش لیلا برد
من به سرچشمه خورشید نه خود بردم راه
ذرهای بودم و مهر تو مرا بالا برد
من خسی بیسروپایم که به سیل افتادم
او که میرفت مرا هم به دل دریا برد
جام صهبا زکجا بود مگر دست که بود
که به یک جلوه دل و دین زهمه یکجا برد
خم ابروی تو بود و کف مینوی تو بود
که درین بزم بگردید و دل شیدا برد
خودت آموختیام مهر و خودت سوختیام
با برافروخته رویی که قرار از ما برد
همه یاران به سر راه تو بودیم ولی
غم روی تو مرا دید و ز من یغما برد
همه دلباخته بودیم و هراسان که غمت
همه را پشت سر انداخت مرا تنها برد
#علامه_طباطبایی
رخ شطرنج نبرد آنچه رخ زیبا برد
تو مپندار که مجنون سر خود مجنون گشت
از سمک تا به سماکش کشش لیلا برد
من به سرچشمه خورشید نه خود بردم راه
ذرهای بودم و مهر تو مرا بالا برد
من خسی بیسروپایم که به سیل افتادم
او که میرفت مرا هم به دل دریا برد
جام صهبا زکجا بود مگر دست که بود
که به یک جلوه دل و دین زهمه یکجا برد
خم ابروی تو بود و کف مینوی تو بود
که درین بزم بگردید و دل شیدا برد
خودت آموختیام مهر و خودت سوختیام
با برافروخته رویی که قرار از ما برد
همه یاران به سر راه تو بودیم ولی
غم روی تو مرا دید و ز من یغما برد
همه دلباخته بودیم و هراسان که غمت
همه را پشت سر انداخت مرا تنها برد
#علامه_طباطبایی
گهی گفت ای قدح شب رخت بندد
تو بگری تلخ تا شیرین بخندند
گهی گفت ای سحر منمای دندان
مخند آفاق را بر من مخندان
#خسرو_و_شیرین
#نظامی
تو بگری تلخ تا شیرین بخندند
گهی گفت ای سحر منمای دندان
مخند آفاق را بر من مخندان
#خسرو_و_شیرین
#نظامی
گهی در گوش دلبر راز گفتن
گهی غمهای دلپرداز گفتن
جهان این است و این خود در جهان نیست
و گر هست ای عجب جز یک زمان نیست
#خسرو_و_شیرین
#نظامی
گهی غمهای دلپرداز گفتن
جهان این است و این خود در جهان نیست
و گر هست ای عجب جز یک زمان نیست
#خسرو_و_شیرین
#نظامی
به هشیاری مشو با من که مستی
چو من بیدل نهای؟ حقا که هستی
ترا این کبک بشکستن چه سود است
که باز عشق کبکت را ربودهاست
و گر خواهی که در دل راز پوشی
شکیبت باد تا با دل بکوشی
تو نیز اندر هزیمت بوق میزن
ز چاهی خمیه بر عیوق میزن
#خسرو_و_شیرین
#نظامی
چو من بیدل نهای؟ حقا که هستی
ترا این کبک بشکستن چه سود است
که باز عشق کبکت را ربودهاست
و گر خواهی که در دل راز پوشی
شکیبت باد تا با دل بکوشی
تو نیز اندر هزیمت بوق میزن
ز چاهی خمیه بر عیوق میزن
#خسرو_و_شیرین
#نظامی
گر از من میبری چون مهره از مار
من از گل باز میمانم تو از خار
گر از درد سر من میشوی فرد
من از سر دور میمانم تو از درد
#خسرو_و_شیرین
#نظامی
من از گل باز میمانم تو از خار
گر از درد سر من میشوی فرد
من از سر دور میمانم تو از درد
#خسرو_و_شیرین
#نظامی
مرا عشق تو از افسر برآورد
بسا تن را که عشق از سر برآورد
مرا گر شور تو در سر نبودی
سر شوریده بیافسر نبودی
فکندی چون فلک در سر کمندم
رها کردی چو کردی شهربندم
نخستم باده دادی مست کردی
به مستیدر مرا پا بست کردی
#خسرو_و_شیرین
#نظامی
بسا تن را که عشق از سر برآورد
مرا گر شور تو در سر نبودی
سر شوریده بیافسر نبودی
فکندی چون فلک در سر کمندم
رها کردی چو کردی شهربندم
نخستم باده دادی مست کردی
به مستیدر مرا پا بست کردی
#خسرو_و_شیرین
#نظامی
من اول بس همایونبخت بودم
که هم با تاج و هم با تخت بودم
به گرد عالم آوارهام تو کردی
چنین بدروز و بیچارهام تو کردی
گرم نگرفتی اندوه تو فتراک
کدامین بادم آوردی بدین خاک
بلی تا با منت خوش بود یکچند
حدیثت بود با من خوشتر از قند
کنون کز مهر خود دوریم دادی
بباید شد که دستوریم دادی
من از کار شدن غافل نبودم
که مهمانی چنان بد دل نبودم
نشستم تا همی خوانم نهادی
روم چون نان در انبانم نهادی
#خسرو_و_شیرین
#نظامی
که هم با تاج و هم با تخت بودم
به گرد عالم آوارهام تو کردی
چنین بدروز و بیچارهام تو کردی
گرم نگرفتی اندوه تو فتراک
کدامین بادم آوردی بدین خاک
بلی تا با منت خوش بود یکچند
حدیثت بود با من خوشتر از قند
کنون کز مهر خود دوریم دادی
بباید شد که دستوریم دادی
من از کار شدن غافل نبودم
که مهمانی چنان بد دل نبودم
نشستم تا همی خوانم نهادی
روم چون نان در انبانم نهادی
#خسرو_و_شیرین
#نظامی
❤1
Forwarded from هیئت هنر
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
سوگواره فاطمیه هیئت هنر ۱۴۴۵
زمان: ۲۳الی ۲۷ اذر ماه به مدت ۵ شب
ساعت ۱۸
مکان: خیابان حافظ، خیابان رشت، بعد از خیابان ستوده، پلاک ۴۵
سخنرانان:
دکتر علی غلامی به مدت دو شب
حجة الاسلام محمد تقی محمدیان به مدت سه شب
ذکر توسل:
حاج مهدی دقیقی، کربلایی سجاد خسروآبادی
@heyathonar
زمان: ۲۳الی ۲۷ اذر ماه به مدت ۵ شب
ساعت ۱۸
مکان: خیابان حافظ، خیابان رشت، بعد از خیابان ستوده، پلاک ۴۵
سخنرانان:
دکتر علی غلامی به مدت دو شب
حجة الاسلام محمد تقی محمدیان به مدت سه شب
ذکر توسل:
حاج مهدی دقیقی، کربلایی سجاد خسروآبادی
@heyathonar