در باور انسان شرقی، سیطره یافتن بر دیگران با اسباب و ابزاری که «ظاهر» را مقهور نگه میدارند اما از «فتح باطن» عاجزند، منتج به نتیجهای نیست،
#ستیز_با_خویشتن_و_جهان
#یوسفعلی_میرشکاک
#ستیز_با_خویشتن_و_جهان
#یوسفعلی_میرشکاک
بشر در همه جا و همیشه قدرتخواه است و قدرتساز، اما اگر دید، قدرتی را که ساخته است مدافع وضع موجود شده و از حرکت و توانمندی در جهت «تعالی قاعده» بازمانده است، موریانهوار آن را میخورد، مردم قدرت آفرینند و قدرتشکن؛ با درکی متافیزیکی و فطری دریافتهاند که قدرت، خود آنها هستند –یدالله مع الجماعة– و آنکه در راس قرار دارد، نماد قدرت است نه خود قدرت و قدرت کل، ضریب توانمندی اجزاست.
#ستیز_با_خویشتن_و_جهان
#یوسفعلی_میرشکاک
#ستیز_با_خویشتن_و_جهان
#یوسفعلی_میرشکاک
بریده بریده 📚📖
بشر در همه جا و همیشه قدرتخواه است و قدرتساز، اما اگر دید، قدرتی را که ساخته است مدافع وضع موجود شده و از حرکت و توانمندی در جهت «تعالی قاعده» بازمانده است، موریانهوار آن را میخورد، مردم قدرت آفرینند و قدرتشکن؛ با درکی متافیزیکی و فطری دریافتهاند که…
تمام
و در گودریدز براش ریویو نوشتم.
و در گودریدز براش ریویو نوشتم.
مسلمانان مرا وقتی دلی بود
که با وی گفتمی گر مشکلی بود
به گِردابی چو میافتادم از غم
به تدبیرش امیدِ ساحلی بود
دلی همدرد و یاری مصلحتبین
که اِستِظهارِ هر اهلِ دلی بود
ز من ضایع شد اندر کویِ جانان
چه دامنگیر یا رب منزلی بود
هنر بیعیبِ حِرمان نیست لیکن
ز من محرومتر کِی سائلی بود؟
بر این جانِ پریشان رحمت آرید
که وقتی کاردانی کاملی بود
مرا تا عشق تعلیمِ سخن کرد
حدیثم نکتهٔ هر محفلی بود
مگو دیگر که حافظ نکتهدان است
که ما دیدیم و محکم جاهلی بود
#حافظ
که با وی گفتمی گر مشکلی بود
به گِردابی چو میافتادم از غم
به تدبیرش امیدِ ساحلی بود
دلی همدرد و یاری مصلحتبین
که اِستِظهارِ هر اهلِ دلی بود
ز من ضایع شد اندر کویِ جانان
چه دامنگیر یا رب منزلی بود
هنر بیعیبِ حِرمان نیست لیکن
ز من محرومتر کِی سائلی بود؟
بر این جانِ پریشان رحمت آرید
که وقتی کاردانی کاملی بود
مرا تا عشق تعلیمِ سخن کرد
حدیثم نکتهٔ هر محفلی بود
مگو دیگر که حافظ نکتهدان است
که ما دیدیم و محکم جاهلی بود
#حافظ
💔1
برون شو ای غم از سینه، که لطف یار میآید
تو هم ای دل ز من گم شو، که آن دلدار میآید
نگویم یار را شادی که از شادی گذشتست او
مرا از فرط عشق او، ز شادی عار میآید
مسلمانان مسلمانان، مسلمانی ز سر گیرید
که کفر از شرم یار من، مسلمانوار میآید
برو ای شُکر کاین نعمت، ز حدّ شُکر بیرون شد
نخواهم صبر گر چه او، گهی هم کار میآید
رَوید ای جمله صورتها، که صورتهای نو آمد
عَلَمهاتان نگون گردد، که آن بسیار میآید
دَر و دیوار این سینه، همیدَرَّد ز انبوهی
که اندر دَر نمیگنجد، پس از دیوار میآید
#مولانا
تو هم ای دل ز من گم شو، که آن دلدار میآید
نگویم یار را شادی که از شادی گذشتست او
مرا از فرط عشق او، ز شادی عار میآید
مسلمانان مسلمانان، مسلمانی ز سر گیرید
که کفر از شرم یار من، مسلمانوار میآید
برو ای شُکر کاین نعمت، ز حدّ شُکر بیرون شد
نخواهم صبر گر چه او، گهی هم کار میآید
رَوید ای جمله صورتها، که صورتهای نو آمد
عَلَمهاتان نگون گردد، که آن بسیار میآید
دَر و دیوار این سینه، همیدَرَّد ز انبوهی
که اندر دَر نمیگنجد، پس از دیوار میآید
#مولانا
👍1
بریده بریده 📚📖
برون شو ای غم از سینه، که لطف یار میآید تو هم ای دل ز من گم شو، که آن دلدار میآید نگویم یار را شادی که از شادی گذشتست او مرا از فرط عشق او، ز شادی عار میآید مسلمانان مسلمانان، مسلمانی ز سر گیرید که کفر از شرم یار من، مسلمانوار میآید برو ای شُکر کاین…
گفتم: مسلمانان!
گفت: مسلمانان، مسلمانی ز سر گیرید/که کفر از شرم یار من مسلمانوار میآید
من میخواستم از حافظ بگم، از مولانا گفتن :)
گفت: مسلمانان، مسلمانی ز سر گیرید/که کفر از شرم یار من مسلمانوار میآید
من میخواستم از حافظ بگم، از مولانا گفتن :)
👍1
(۱)
مسلمانان مسلمانان مسلمانی مسلمانی
ازین آیین بیدینان پشیمانی پشیمانی
مسلمانی کنون اسمیست بر عرفی و عاداتی
دریغا کو مسلمانی دریغا کو مسلمانی
فرو شد آفتاب دین برآمد روز بیدینان
کجا شد درد بودردا و آن اسلام سلمانی
جهان یکسر همه پر دیو و پر غولند و امت را
که یارد کرد جز اسلام و جز سنت نگهبانی
بمیرید از چنین جانی کزو کفر و هوا خیزد
ازیرا در جهان جانها فرو ناید مسلمانی
شراب حکمت شرعی خورید اندر حریم دین
که محرومند ازین عشرت هوسگویان یونانی
مسازید از برای نام و دام و کام چون غولان
جمال نقش آدم را نقاب نفس شیطانی
شود روشن دل و جانتان ز شرع و سنت احمد
چنان کز علت اولا قوی شد جوهر ثانی
ز شرعست این نه از تنتان درون جانتان روشن
ز خورشیدست نز چرخست جرم ماه نورانی
که گر تایید عقل کل نبودی نفس کلی را
نگشتی قابل نقش دوم نفس هیولانی
#سنایی
مسلمانان مسلمانان مسلمانی مسلمانی
ازین آیین بیدینان پشیمانی پشیمانی
مسلمانی کنون اسمیست بر عرفی و عاداتی
دریغا کو مسلمانی دریغا کو مسلمانی
فرو شد آفتاب دین برآمد روز بیدینان
کجا شد درد بودردا و آن اسلام سلمانی
جهان یکسر همه پر دیو و پر غولند و امت را
که یارد کرد جز اسلام و جز سنت نگهبانی
بمیرید از چنین جانی کزو کفر و هوا خیزد
ازیرا در جهان جانها فرو ناید مسلمانی
شراب حکمت شرعی خورید اندر حریم دین
که محرومند ازین عشرت هوسگویان یونانی
مسازید از برای نام و دام و کام چون غولان
جمال نقش آدم را نقاب نفس شیطانی
شود روشن دل و جانتان ز شرع و سنت احمد
چنان کز علت اولا قوی شد جوهر ثانی
ز شرعست این نه از تنتان درون جانتان روشن
ز خورشیدست نز چرخست جرم ماه نورانی
که گر تایید عقل کل نبودی نفس کلی را
نگشتی قابل نقش دوم نفس هیولانی
#سنایی
❤5
Forwarded from قدحهای شخصی (Fatemeh Naserifar)
جوانیست احساساتی که زیبایی را در هر چه باشد، در طبیعت، نقاشی، زن و موسیقی به یک اندازه دوست دارد؛ ولی شعر خوب را به همهی آنها ترجیح میدهد.
|مرتضی کیوان|
.
.
.
منم همینطور آقای کیوان، منم همینطور 🤝
|مرتضی کیوان|
.
.
.
منم همینطور آقای کیوان، منم همینطور 🤝
ما از آن جا و از این جا نیستیم
ما ز بیجاییم و بیجا میرویم
[وقتی از خواب دم غروب بلند میشی و دچار بحران هویت میشی]
ما ز بیجاییم و بیجا میرویم
[وقتی از خواب دم غروب بلند میشی و دچار بحران هویت میشی]
❤1🔥1
(۲)
هر آن کو گشت پرورده به زیر دامن خذلان
گریبانگیر او ناید دمی توفیق ربانی
نگردد گرد دینداران غرور دیو نفس ایرا
سبکدل کی کشد هرگز دمی بار گرانجانی
تو ای مرد سخنپیشه که بهر دام مشتی دون
ز دین حق بماندستی به نیروی سخندانی
چه سستی دیدی از سنت که رفتی سوی بیدینان
چه تقصیر آمد از قرآن که گشتی گرد لامانی
نبینی غیب آن عالم درین پرعیبعالم زان
که کس نقش نبوت را ندید از چشم جسمانی
برون کن طوق عقلانی به سوی ذوق ایمان شو
چه باشد حکمت یونان به پیش ذوق ایمانی
کی آیی همچو مار چرخ ازین عالم برون تا تو
بسان کژدم بیدم درین پیروزه پنگانی
در کفر و جهودی را ز اول چون علی برکن
که تا آخر چون او یابی ز دین تشریف ربانی
بجو خشنودی حق را ز جان و عقل و مال و تن
پس آن گه از زبان شکر میگو کاینت ارزانی
درین کهپایه چون گردی بر آخور چون خر عیسی
به سوی عالم جان شو که چون عیسی همه جانی
#سنایی
هر آن کو گشت پرورده به زیر دامن خذلان
گریبانگیر او ناید دمی توفیق ربانی
نگردد گرد دینداران غرور دیو نفس ایرا
سبکدل کی کشد هرگز دمی بار گرانجانی
تو ای مرد سخنپیشه که بهر دام مشتی دون
ز دین حق بماندستی به نیروی سخندانی
چه سستی دیدی از سنت که رفتی سوی بیدینان
چه تقصیر آمد از قرآن که گشتی گرد لامانی
نبینی غیب آن عالم درین پرعیبعالم زان
که کس نقش نبوت را ندید از چشم جسمانی
برون کن طوق عقلانی به سوی ذوق ایمان شو
چه باشد حکمت یونان به پیش ذوق ایمانی
کی آیی همچو مار چرخ ازین عالم برون تا تو
بسان کژدم بیدم درین پیروزه پنگانی
در کفر و جهودی را ز اول چون علی برکن
که تا آخر چون او یابی ز دین تشریف ربانی
بجو خشنودی حق را ز جان و عقل و مال و تن
پس آن گه از زبان شکر میگو کاینت ارزانی
درین کهپایه چون گردی بر آخور چون خر عیسی
به سوی عالم جان شو که چون عیسی همه جانی
#سنایی
صدایت از تلفن میرسد، فقط گوشم
تو حرف میزنی و جرعه جرعه مینوشم
تو حرف میزنی و داغ داغ داغم من
تو نیستی که ببینی چقدر میجوشم
به من از آن طرف خط چقدر نزدیکی
سلام میکنی و میپری در آغوشم
سلام سرد شده روزگار من، گل من!
برای من نگران نیستی چه میپوشم؟
چگونهای؟ چه عجب شد که یاد من کردی
منی که بیشتر از مردهها فراموشم
صدا صدای تو بود این خود خود تو هنوز
نکرده باور اما اتاق خاموشم
#عباس_چشامی
تو حرف میزنی و جرعه جرعه مینوشم
تو حرف میزنی و داغ داغ داغم من
تو نیستی که ببینی چقدر میجوشم
به من از آن طرف خط چقدر نزدیکی
سلام میکنی و میپری در آغوشم
سلام سرد شده روزگار من، گل من!
برای من نگران نیستی چه میپوشم؟
چگونهای؟ چه عجب شد که یاد من کردی
منی که بیشتر از مردهها فراموشم
صدا صدای تو بود این خود خود تو هنوز
نکرده باور اما اتاق خاموشم
#عباس_چشامی
❤3
(۳)
ز دونی و ز نادانی چنین مزدور دیوان شد
وگرنه ارسلان خاصست دین را نفس انسانی
تو ای سلطان که سلطانست خشم و آرزو بر تو
سوی سلطان سلطانان نداری اسم سلطانی
چه خیزد ز اول ملکی که در پیش دم آخر
بود ساسی و بیسامان چه ساسانی چه سامانی
بدین ده روزه دهقانی مشو غره که ناگاهان
چو این پیمانه پر گردد نه ده مانده نه دهقانی
تو مانی و بد و نیکت چو زین عالم برون رفتی
نیاید با تو در خاکت نه فغفوری نه خاقانی
فسانهٔ خوب شو آخر چو میدانی که پیش از تو
فسانهٔ نیک و بد گشتند سامانی و ساسانی
تو ای خواجه گر از ارکان این ملکی نیی خواجه
از آن کز بهر بنیت را اسیر چار ارکانی
نیابد هیچ انس و جان نسیم انس جان هرگز
که با دین و خرد نبود براق انسی و جانی
ز بهر شربت دردست شیبت پر ز نور حق
گر از لافست نیرانیست آن شیبت نه نورانی
به سبزهٔ عشوه و غفلت نهاد خود مکن فربه
که فربه فرث و دم گردد ز پختن یا ز بریانی
#سنایی
ز دونی و ز نادانی چنین مزدور دیوان شد
وگرنه ارسلان خاصست دین را نفس انسانی
تو ای سلطان که سلطانست خشم و آرزو بر تو
سوی سلطان سلطانان نداری اسم سلطانی
چه خیزد ز اول ملکی که در پیش دم آخر
بود ساسی و بیسامان چه ساسانی چه سامانی
بدین ده روزه دهقانی مشو غره که ناگاهان
چو این پیمانه پر گردد نه ده مانده نه دهقانی
تو مانی و بد و نیکت چو زین عالم برون رفتی
نیاید با تو در خاکت نه فغفوری نه خاقانی
فسانهٔ خوب شو آخر چو میدانی که پیش از تو
فسانهٔ نیک و بد گشتند سامانی و ساسانی
تو ای خواجه گر از ارکان این ملکی نیی خواجه
از آن کز بهر بنیت را اسیر چار ارکانی
نیابد هیچ انس و جان نسیم انس جان هرگز
که با دین و خرد نبود براق انسی و جانی
ز بهر شربت دردست شیبت پر ز نور حق
گر از لافست نیرانیست آن شیبت نه نورانی
به سبزهٔ عشوه و غفلت نهاد خود مکن فربه
که فربه فرث و دم گردد ز پختن یا ز بریانی
#سنایی