بریده بریده 📚📖 – Telegram
بریده بریده 📚📖
214 subscribers
93 photos
14 videos
4 files
84 links
دست بر‌ گلویم گرفته‌ام و با کتاب‌ها بریده بریده حرف می‌زنم ...

انتقادات و پیشنهادات:
https://news.1rj.ru/str/HarfinoBot?start=e9267dabdb8f2a0

جهان نخواست مرا، بخت شاعری فرمود :)
Download Telegram
Ayneha
Farhad
ترانه‌سرا : اردلان سرفراز
@boride_boride
مسلمانان مرا وقتی دلی بود
که با وی گفتمی گر مشکلی بود

به گِردابی چو می‌افتادم از غم
به تدبیرش امیدِ ساحلی بود

دلی همدرد و یاری مصلحت‌بین
که اِستِظهارِ هر اهلِ دلی بود

ز من ضایع شد اندر کویِ جانان
چه دامنگیر یا رب منزلی بود

هنر بی‌عیبِ حِرمان نیست لیکن
ز من محروم‌تر کِی سائلی بود؟

بر این جانِ پریشان رحمت آرید
که وقتی کاردانی کاملی بود

مرا تا عشق تعلیمِ سخن کرد
حدیثم نکتهٔ هر محفلی بود

مگو دیگر که حافظ نکته‌دان است
که ما دیدیم و محکم جاهلی بود

#حافظ
💔1
برون شو ای غم از سینه، که لطف یار می‌آید
تو هم ای دل ز من گم شو، که آن دلدار می‌آید

نگویم یار را شادی که از شادی گذشتست او
مرا از فرط عشق او، ز شادی عار می‌آید

مسلمانان مسلمانان، مسلمانی ز سر گیرید
که کفر از شرم یار من، مسلمان‌وار می‌آید

برو ای شُکر کاین نعمت، ز حدّ شُکر بیرون شد
نخواهم صبر گر چه او، گهی هم کار می‌آید

رَوید ای جمله صورت‌ها، که صورت‌های نو آمد
عَلَم‌هاتان نگون گردد، که آن بسیار می‌آید

دَر و دیوار این سینه، همی‌دَرَّد ز انبوهی
که اندر دَر نمی‌گنجد، پس از دیوار می‌آید

#مولانا
👍1
حلقِ جان از فکر تن خالی شود
آنگهان روزیش اجلالی شود

#مثنوی
#مولانا
‌ ‌ ‌‌‌ ‌
مسلمانان مسلمانان، مسلمانی مسلمانی.
🔥1
احسنت!
(۱)

مسلمانان مسلمانان مسلمانی مسلمانی
ازین آیین بی‌دینان پشیمانی پشیمانی

مسلمانی کنون اسمی‌ست بر عرفی و عاداتی
دریغا کو مسلمانی دریغا کو مسلمانی

فرو شد آفتاب دین برآمد روز بی‌دینان
کجا شد درد بودردا و آن اسلام سلمانی

جهان یکسر همه پر دیو و پر غولند و امت را
که یارد کرد جز اسلام و جز سنت نگهبانی

بمیرید از چنین جانی کزو کفر و هوا خیزد
ازیرا در جهان جانها فرو ناید مسلمانی

شراب حکمت شرعی خورید اندر حریم دین
که محرومند ازین عشرت هوس‌گویان یونانی

مسازید از برای نام و دام و کام چون غولان
جمال نقش آدم را نقاب نفس شیطانی

شود روشن دل و جانتان ز شرع و سنت احمد
چنان کز علت اولا قوی شد جوهر ثانی

ز شرعست این نه از تنتان درون جانتان روشن
ز خورشیدست نز چرخست جرم ماه نورانی

که گر تایید عقل کل نبودی نفس کلی را
نگشتی قابل نقش دوم نفس هیولانی

#سنایی
5
Forwarded from قدح‌های شخصی (Fatemeh Naserifar)
جوانی‌ست احساساتی که زیبایی را در هر چه باشد، در طبیعت، نقاشی، زن و موسیقی به یک اندازه دوست دارد؛ ولی شعر خوب را به همه‌ی آنها ترجیح می‌دهد.

|مرتضی کیوان|
.
.
.
منم همینطور آقای کیوان، منم همینطور 🤝
ما ز بالاییم و بالا می‌رویم.
[وقتی مجبوری ۵ طبقه رو با پله بری]
ما ز دریاییم و دریا می‌رویم.
[وقتی می‌پرسن این تعطیلات کجا می‌رید؟]
ما از آن جا و از این جا نیستیم
ما ز بی‌جاییم و بی‌جا می‌رویم
[وقتی از خواب دم غروب بلند می‌شی و دچار بحران هویت می‌شی]
1🔥1
(۲)

هر آن کو گشت پرورده به زیر دامن خذلان
گریبان‌گیر او ناید دمی توفیق ربانی

نگردد گرد دین‌داران غرور دیو نفس ایرا
سبکدل کی کشد هرگز دمی بار گران‌جانی

تو ای مرد سخن‌پیشه که بهر دام مشتی دون
ز دین حق بماندستی به نیروی سخندانی

چه سستی دیدی از سنت که رفتی سوی بی‌دینان
چه تقصیر آمد از قرآن که گشتی گرد لامانی

نبینی غیب آن عالم درین پرعیب‌عالم زان
که کس نقش نبوت را ندید از چشم جسمانی

برون کن طوق عقلانی به سوی ذوق ایمان شو
چه باشد حکمت یونان به پیش ذوق ایمانی

کی آیی همچو مار چرخ ازین عالم برون تا تو
بسان کژدم بی‌دم درین پیروزه پنگانی

در کفر و جهودی را ز اول چون علی برکن
که تا آخر چون او یابی ز دین تشریف ربانی

بجو خشنودی حق را ز جان و عقل و مال و تن
پس آن گه از زبان شکر می‌گو کاین‌ت ارزانی

درین که‌پایه چون گردی بر آخور چون خر عیسی
به سوی عالم جان شو که چون عیسی همه جانی

#سنایی
صدایت از تلفن می‌رسد، فقط گوشم
تو حرف می‌زنی و جرعه جرعه می‌نوشم

تو حرف می‌زنی و داغ داغ داغم من
تو نیستی که ببینی چقدر می‌جوشم

به من از آن طرف خط چقدر نزدیکی
سلام می‌کنی و می‌پری در آغوشم

سلام سرد شده روزگار من، گل من!
برای من نگران نیستی چه می‌پوشم؟

چگونه‌ای؟ چه عجب شد که یاد من کردی
منی که بیشتر از مرده‌ها فراموشم

صدا صدای تو بود این خود خود تو هنوز
نکرده باور اما اتاق خاموشم

#عباس_چشامی
3
(۳)

ز دونی و ز نادانی چنین مزدور دیوان شد
وگرنه ارسلان خاصست دین را نفس انسانی

تو ای سلطان که سلطانست خشم و آرزو بر تو
سوی سلطان سلطانان نداری اسم سلطانی

چه خیزد ز اول ملکی که در پیش دم آخر
بود ساسی و بی‌سامان چه ساسانی چه سامانی

بدین ده روزه دهقانی مشو غره که ناگاهان
چو این پیمانه پر گردد نه ده مانده نه دهقانی

تو مانی و بد و نیکت چو زین عالم برون رفتی
نیاید با تو در خاکت نه فغفوری نه خاقانی

فسانهٔ خوب شو آخر چو می‌دانی که پیش از تو
فسانهٔ نیک و بد گشتند سامانی و ساسانی

تو ای خواجه گر از ارکان این ملکی نیی خواجه
از آن کز بهر بنیت را اسیر چار ارکانی

نیابد هیچ انس و جان نسیم انس جان هرگز
که با دین و خرد نبود براق انسی و جانی

ز بهر شربت دردست شیبت پر ز نور حق
گر از لاف‌ست نیرانی‌ست آن شیبت نه نورانی

به سبزهٔ عشوه و غفلت نهاد خود مکن فربه
که فربه فرث و دم گردد ز پختن یا ز بریانی

#سنایی
یک حمد شفا برای دوستم و مادرش می‌خونین؟
9👍2
(۴)

اگر خواهی که چون یوسف به دست آری دو عالم را
درین تاریکی زندان چو یوسف باش زندانی

ورت باید که همچون صبح بی‌خود دم زنی با حق
صبوحی را شرابی خواه روحانی نه ریحانی

تو ای ظالم سگی می‌کن که چون این پوست بشکافند
در آن عالم سگی خیزی نه کهفی بلکه کهدانی

تو مردم نیستی زیرا که دایم چون ستور و دد
گهی دلخسته از چوبی گهی جان بستهٔ خوانی

اگر چند از توانایی زننده همچو خایسگی
وگر چند از شکیبایی خورنده همچو سندانی

مشو غره که در یک دم ز زخم چرخ ساینده
بریزی گر همه سنگی بسایی گرچه سوهانی

تو ای بازاری مغبون که طفلی را ز بی‌رحمی
دهی دین تا یکی حبه‌ش ز روی حیله بستانی

ز روی حرص و طراری نیارد وزن در پیشت
همه علم خدا آن گه که بنشینی بوزانی

ز مردان شکسته مرد خسته کم شود زیرا
که سگ آنجاست کابادست گنج آنجا که ویرانی

تو ای نحس از پس میزان از آن جز قحط نندیشی
که عالم قحط بر گیرد چو کیوان گشت میزانی

#سنایی
(۵)

ولیکن مشتری آخر بروز دین ز شخص تو
بخواهد کین خویش ار چه بسازی جای کیوانی

تو ای زاهد گر از زهدت کسی سوی ریا خواند
ز بهر چشم بدبینان تو و جای تن آسانی

مترس ار در ره سنت تویی بی‌پای چون دامن
چو اندر شاهراه عشق بی‌سر چون گریبانی

به وقت خدمت یزدان به نیت راست کن قبله
از آن کاین کار دل باشد نباشد کار پیشانی

قیامت هست یوم‌الجمع سوی مرد معنی‌دان
ولیکن نزد صورت‌بین بود روز پریشانی

اگر بی‌دست و بی‌پایی به میدان رضای او
به پیش شاه گویی کن که ناید از تو چوگانی

درین ره دل برند از بر درین صف سر برند از تن
تو و دوکی و تسبیحی که نز مردان میدانی

فقیه ار هست چون تیغ و فقیر ار هست چون افسان
تو باری کیستی زینها که نه تیغی نه افسانی

تو ای عالم که علم از بهر مال و جاه را خواهی
به سوی خویش دردی گر به سوی خلق درمانی

اگر چه از سر جلدی کنی بر ما روا عشوه
در آن ساعت چه درمان چون به عشوهٔ خویش درمانی

#سنایی
نشر نو، نشر نی و نشر بیدگل واقعا فعالیت خوبی دارن.