بریده بریده 📚📖 – Telegram
بریده بریده 📚📖
214 subscribers
93 photos
14 videos
4 files
84 links
دست بر‌ گلویم گرفته‌ام و با کتاب‌ها بریده بریده حرف می‌زنم ...

انتقادات و پیشنهادات:
https://news.1rj.ru/str/HarfinoBot?start=e9267dabdb8f2a0

جهان نخواست مرا، بخت شاعری فرمود :)
Download Telegram
Forwarded from قدح‌های شخصی (Fatemeh Naserifar)
جوانی‌ست احساساتی که زیبایی را در هر چه باشد، در طبیعت، نقاشی، زن و موسیقی به یک اندازه دوست دارد؛ ولی شعر خوب را به همه‌ی آنها ترجیح می‌دهد.

|مرتضی کیوان|
.
.
.
منم همینطور آقای کیوان، منم همینطور 🤝
ما ز بالاییم و بالا می‌رویم.
[وقتی مجبوری ۵ طبقه رو با پله بری]
ما ز دریاییم و دریا می‌رویم.
[وقتی می‌پرسن این تعطیلات کجا می‌رید؟]
ما از آن جا و از این جا نیستیم
ما ز بی‌جاییم و بی‌جا می‌رویم
[وقتی از خواب دم غروب بلند می‌شی و دچار بحران هویت می‌شی]
1🔥1
(۲)

هر آن کو گشت پرورده به زیر دامن خذلان
گریبان‌گیر او ناید دمی توفیق ربانی

نگردد گرد دین‌داران غرور دیو نفس ایرا
سبکدل کی کشد هرگز دمی بار گران‌جانی

تو ای مرد سخن‌پیشه که بهر دام مشتی دون
ز دین حق بماندستی به نیروی سخندانی

چه سستی دیدی از سنت که رفتی سوی بی‌دینان
چه تقصیر آمد از قرآن که گشتی گرد لامانی

نبینی غیب آن عالم درین پرعیب‌عالم زان
که کس نقش نبوت را ندید از چشم جسمانی

برون کن طوق عقلانی به سوی ذوق ایمان شو
چه باشد حکمت یونان به پیش ذوق ایمانی

کی آیی همچو مار چرخ ازین عالم برون تا تو
بسان کژدم بی‌دم درین پیروزه پنگانی

در کفر و جهودی را ز اول چون علی برکن
که تا آخر چون او یابی ز دین تشریف ربانی

بجو خشنودی حق را ز جان و عقل و مال و تن
پس آن گه از زبان شکر می‌گو کاین‌ت ارزانی

درین که‌پایه چون گردی بر آخور چون خر عیسی
به سوی عالم جان شو که چون عیسی همه جانی

#سنایی
صدایت از تلفن می‌رسد، فقط گوشم
تو حرف می‌زنی و جرعه جرعه می‌نوشم

تو حرف می‌زنی و داغ داغ داغم من
تو نیستی که ببینی چقدر می‌جوشم

به من از آن طرف خط چقدر نزدیکی
سلام می‌کنی و می‌پری در آغوشم

سلام سرد شده روزگار من، گل من!
برای من نگران نیستی چه می‌پوشم؟

چگونه‌ای؟ چه عجب شد که یاد من کردی
منی که بیشتر از مرده‌ها فراموشم

صدا صدای تو بود این خود خود تو هنوز
نکرده باور اما اتاق خاموشم

#عباس_چشامی
3
(۳)

ز دونی و ز نادانی چنین مزدور دیوان شد
وگرنه ارسلان خاصست دین را نفس انسانی

تو ای سلطان که سلطانست خشم و آرزو بر تو
سوی سلطان سلطانان نداری اسم سلطانی

چه خیزد ز اول ملکی که در پیش دم آخر
بود ساسی و بی‌سامان چه ساسانی چه سامانی

بدین ده روزه دهقانی مشو غره که ناگاهان
چو این پیمانه پر گردد نه ده مانده نه دهقانی

تو مانی و بد و نیکت چو زین عالم برون رفتی
نیاید با تو در خاکت نه فغفوری نه خاقانی

فسانهٔ خوب شو آخر چو می‌دانی که پیش از تو
فسانهٔ نیک و بد گشتند سامانی و ساسانی

تو ای خواجه گر از ارکان این ملکی نیی خواجه
از آن کز بهر بنیت را اسیر چار ارکانی

نیابد هیچ انس و جان نسیم انس جان هرگز
که با دین و خرد نبود براق انسی و جانی

ز بهر شربت دردست شیبت پر ز نور حق
گر از لاف‌ست نیرانی‌ست آن شیبت نه نورانی

به سبزهٔ عشوه و غفلت نهاد خود مکن فربه
که فربه فرث و دم گردد ز پختن یا ز بریانی

#سنایی
یک حمد شفا برای دوستم و مادرش می‌خونین؟
9👍2
(۴)

اگر خواهی که چون یوسف به دست آری دو عالم را
درین تاریکی زندان چو یوسف باش زندانی

ورت باید که همچون صبح بی‌خود دم زنی با حق
صبوحی را شرابی خواه روحانی نه ریحانی

تو ای ظالم سگی می‌کن که چون این پوست بشکافند
در آن عالم سگی خیزی نه کهفی بلکه کهدانی

تو مردم نیستی زیرا که دایم چون ستور و دد
گهی دلخسته از چوبی گهی جان بستهٔ خوانی

اگر چند از توانایی زننده همچو خایسگی
وگر چند از شکیبایی خورنده همچو سندانی

مشو غره که در یک دم ز زخم چرخ ساینده
بریزی گر همه سنگی بسایی گرچه سوهانی

تو ای بازاری مغبون که طفلی را ز بی‌رحمی
دهی دین تا یکی حبه‌ش ز روی حیله بستانی

ز روی حرص و طراری نیارد وزن در پیشت
همه علم خدا آن گه که بنشینی بوزانی

ز مردان شکسته مرد خسته کم شود زیرا
که سگ آنجاست کابادست گنج آنجا که ویرانی

تو ای نحس از پس میزان از آن جز قحط نندیشی
که عالم قحط بر گیرد چو کیوان گشت میزانی

#سنایی
(۵)

ولیکن مشتری آخر بروز دین ز شخص تو
بخواهد کین خویش ار چه بسازی جای کیوانی

تو ای زاهد گر از زهدت کسی سوی ریا خواند
ز بهر چشم بدبینان تو و جای تن آسانی

مترس ار در ره سنت تویی بی‌پای چون دامن
چو اندر شاهراه عشق بی‌سر چون گریبانی

به وقت خدمت یزدان به نیت راست کن قبله
از آن کاین کار دل باشد نباشد کار پیشانی

قیامت هست یوم‌الجمع سوی مرد معنی‌دان
ولیکن نزد صورت‌بین بود روز پریشانی

اگر بی‌دست و بی‌پایی به میدان رضای او
به پیش شاه گویی کن که ناید از تو چوگانی

درین ره دل برند از بر درین صف سر برند از تن
تو و دوکی و تسبیحی که نز مردان میدانی

فقیه ار هست چون تیغ و فقیر ار هست چون افسان
تو باری کیستی زینها که نه تیغی نه افسانی

تو ای عالم که علم از بهر مال و جاه را خواهی
به سوی خویش دردی گر به سوی خلق درمانی

اگر چه از سر جلدی کنی بر ما روا عشوه
در آن ساعت چه درمان چون به عشوهٔ خویش درمانی

#سنایی
نشر نو، نشر نی و نشر بیدگل واقعا فعالیت خوبی دارن.
گوگولِ بانمک :)
دلم رمیدهٔ لولی‌وَشی‌ست شورانگیز
دروغ وَعده و قَتّال وَضع و رنگ‌آمیز

فدایِ پیرهنِ چاکِ ماهرویان باد
هزار جامهٔ تقوی و خرقهٔ پرهیز

خیالِ خالِ تو با خود به خاک خواهم برد
که تا ز خالِ تو خاکم شود عَبیرآمیز

فرشته عشق نداند که چیست، ای ساقی
بِخواه جام و گلابی به خاکِ آدم ریز

پیاله بر کفنم بند، تا سحرگهِ حَشر
به مِی ز دل بِبَرَم هولِ روزِ رستاخیز

فقیر و خسته به درگاهت آمدم رحمی
که جز وِلایِ تواَم نیستْ هیچْ دست‌آویز

بیا که هاتفِ میخانه دوش با من گفت
که در مَقامِ رضا باش و از قَضا مَگریز

میانِ عاشق و معشوق هیچ حائل نیست
تو خود حجابِ خودی حافظ از میان برخیز

#حافظ
1
(۶)

زبان‌دانی ترا مغرور خود کرده‌ست لیکن تو
نجات اندر خموشی دان زیان اندر زبان‌دانی

اگر تو پاک و بی‌غشی به سوی خویشتن چون شد
به نزد ناقدان نامت نبهره و قلب و حملانی

سماعست این سخن در مر و اندر تیم بزازان
هم اندر حسب آن معنی ز لفظ آل سمعانی

که جلدی زیرکی را گفت من پالانیی دارم
ازین تیزی و رهواری چو باد و ابر نیسانی

بدو گفتا مگو چونین گر او را این هنر بودی
نبودی چون خران نامش میان خلق پالانی

بدان گه بوی دین آید ز علمت کز سر دردی
نشینی در پس زانو و شور فتنه بنشانی

ور از واماندگی بادی برآری سرد پیش تو
نماند پیش آن جنبش حزیران را حزیرانی

چو در روح ایزد را صدف شد بنیت مریم
نیارستی ز مستان کرد در پیشش زمستانی

تو ای مقری مگر خود را نگویی کاهل قرآنم
که از گوهر نیی آگه که مرد صوت و الحانی

برهنه تا نشد قرآن ز پردهٔ حرف پیش تو
ترا گر جان بود عمری نگویم کاهل قرآنی

#سنایی
حریر نور غریبش، بر این رواق می‌افتد
اگر چه ماه شبی چند در محاق  می‌افتد

تو بایدی و یقینی، نه اتفاقی و شاید*
تو سرنوشت زمینی، که اتفاق می‌افتد

تو «ماه»ی و شده فواره برکه‌ای به هوایت
بگو نمی‌رسد؛ آیا از اشتیاق می‌افتد؟!

به روی طاقچه، گلدان تازه می‌نهم اما
به هر دقیقه گلی گوشه‌ی اتاق می‌افتد

بهار می‌رسد اما، چه فرق می‌کند آیا
برای شاخه‌ی خشکی که در اجاق می‌افتد


#محمدمهدی_سیار

*ولی تو بایدی و اتفاق می‌افتی (محمدسعید میرزایی)
ناگهان نفحه‌ای از خیال بر من می‌وزد و تسلیم خاطرات کم‌رنگ گذشته می‌شوم.

#مالکین_قدیمی
#یادداشت_های_یک_دیوانه
#گوگول
نه هر که چهره برافروخت دلبری داند
نه هر که آینه سازد سِکندری داند

نه هر که طَرْفِ کُلَه کج نهاد و تُند نشست
کلاه‌داری و آیینِ سروری داند

تو بندگی چو گدایان به شرطِ مزد مکن
که دوست خود روشِ بنده‌پروری داند

غلامِ همتِ آن رندِ عافیت‌سوزم
که در گداصفتی کیمیاگری داند

وفا و عهد نکو باشد ار بیاموزی
وگرنه هر که تو بینی ستمگری داند

بباختم دلِ دیوانه و ندانستم
که آدمی‌بچه‌ای، شیوهٔ پری داند

هزار نکتهٔ باریک‌تر ز مو این جاست
نه هر که سر بتراشد قلندری داند

مدارِ نقطهٔ بینش ز خالِ توست مرا
که قدرِ گوهرِ یک دانه جوهری داند

به قَدّ و چهره هر آنکس که شاهِ خوبان شد
جهان بگیرد اگر دادگستری داند

ز شعرِ دلکَشِ حافظ کسی بُوَد آگاه
که لطفِ طبع و سخن گفتن دری داند

#حافظ
4
عیدتون مبارک 🥳
🎉6
بذار این یادگار آخرت
                            این غم
رفیق هرشب تنهاییا و خلوتم باشه
می‌خوام دار و ندارم از همه دنیا
                            دل بی‌طاقتم باشه

کی گفته رد شدن از خاطرات کهنه‌مون سخته؟
کی گفته زندگی‌مون بی‌جنون سخته؟

تو میری
ماه پیدا نیست
سقوطم تا کجا میره؟ ته این چاه پیدا نیست

خیابون تا خیابون شهرو می‌گردم
هنوزم زیر لب آواز می‌خونم
پر و بالم شکسته که شکسته
خیالی نیست
جاش از پرواز می‌خونم

یه دیوونه‌م دلم می‌خواد یکی هم‌شکل مردم شم
دل دیوونه‌مو بردارم و تو جاده‌ها گم شم

دل دیوونه‌مو
             -یادش بخیر-
                       دست تو گم کردم...

کلاف توی هم پیچیده‌ی این ماجرا سرسخت‌تر میشه
واسه‌م برگشتن از این جاده‌ها هی سخت‌تر میشه
تویی اونی که این بن‌بستو رد کرده
تویی اونی که میره، میره و خوشبخت‌تر میشه

نگاهت برنگرده این طرف‌ها!
                           حال من خوبه
خیالت تخت باشه
من دلم آتشفشونه
                  گاهی آروم گاهی آشوبه

برو راحت
       بذار این غم
                رفیق هرشب تنهاییا و خلوتم باشه
می‌خوام دار و ندارم از همه دنیا
دل بی‌طاقتم باشه


#محمدرضا_معلمی
2🔥2
(۷)

به اخماس و به اعشار و به ادغام و امالت کی
ترا رهبر بود قرآن به سوی سر یزدانی

رسن دادت ز قرآن تا ز چاه تن برون آیی
که فرمودت رسن بازی ز راه دیو نفسانی

بدین شرمی که عثمان کرد بهر بندگی حق را
تو زین چون خواجگی جویی بگو کو شرم عثمانی

یکی خوانیست پر نعمت قران بهر غذای جان
ولیکن چون تو بیماری نیابی طعم مهمانی

تو ای صوفی نیی صافی اگر مانند تازیکان
بدام خوبی و زشتی ببند آبی و نانی

بدانجا میوه و حور و بدینجا لقمه و شاهد
ستوری بود خواهی تو بدو جان همچو قربانی

شوی رهبر جهانی را ز بهر معنی و صورت
خضروار ار غذا سازی سم‌الموت بیابانی

چو یعقوب از پی یوسف همه در باز و یکتا شو
وگر نه یوسفی کن تو نه مرد بیت احزانی

اگر راه حقت باید ز خود خود را مجرد کن
ازیرا خلق و حق نبود بهم در راه ربانی

ز بهر این چنین راهی دو عیار از سر پاکی
یکی زیشان اناالحق گفت و دیگر گفت سبحانی

#سنایی