جایم به روز واقعه پهلوی او کنید
او قبلهی من است رخم سوی او کنید
نخلی برآورید بلند و به سایهاش
خاکم به یاد قامت دلجوی او کنید
محرابوار بر سر سنگ مزار من
نقشی بصورت خم ابروی او کنید
در بیستون برید مرا پیش کوهکن
جای شهید عشق به پهلوی او کنید
بوی وفا اگر نشنیدید از کسی
بویی به خاک تربتم از بوی او کنید
زنار بت پرستی خود میبرم به خاک
یعنی که رشتهی کفنم موی او کنید
در شیشهای کنید گلاب سرشک من
وانرا که یار کشت کفنشوی او کنید
تلقین من که هندوی زنار بستهام
حرفی ز سحر نرگس جادوی او کنید
تعویذ دوستیست که اهلی نوشته است
این را به یادگار به بازوی او کنید
#اهلی_شیرازی
او قبلهی من است رخم سوی او کنید
نخلی برآورید بلند و به سایهاش
خاکم به یاد قامت دلجوی او کنید
محرابوار بر سر سنگ مزار من
نقشی بصورت خم ابروی او کنید
در بیستون برید مرا پیش کوهکن
جای شهید عشق به پهلوی او کنید
بوی وفا اگر نشنیدید از کسی
بویی به خاک تربتم از بوی او کنید
زنار بت پرستی خود میبرم به خاک
یعنی که رشتهی کفنم موی او کنید
در شیشهای کنید گلاب سرشک من
وانرا که یار کشت کفنشوی او کنید
تلقین من که هندوی زنار بستهام
حرفی ز سحر نرگس جادوی او کنید
تعویذ دوستیست که اهلی نوشته است
این را به یادگار به بازوی او کنید
#اهلی_شیرازی
❤2
زود است نرو بمان زمان کوتاه است
بی ماه تو سقف آسمان کوتاه است
در عشق شب و مرگ و سفر طولانیست
یا اینکه جهان عاشقان کوتاه است
#افشین_یداللهی
بی ماه تو سقف آسمان کوتاه است
در عشق شب و مرگ و سفر طولانیست
یا اینکه جهان عاشقان کوتاه است
#افشین_یداللهی
❤4
زلف یار از دست رفت و دل ازو دیوانه ماند
مشک رفت از خانه اما بوی او در خانه ماند
خانهی ناموس کندم از پی گنج مراد
آن نیامد عاقبت در دست و این ویرانه ماند
شمع چندان سر کشید از ناز کز برق فنا
خود نماند و داغ حسرت بر دل پروانه ماند
ساغر عشرت شکست و هر کسی راهی گرفت
عاشق افتاده دل در گوشه میخانه ماند
گرچه آن شوخ پریوش را نماند آن حسن و ناز
اهلی سرگشته باری از غمش دیوانه ماند
#اهلی_شیرازی
مشک رفت از خانه اما بوی او در خانه ماند
خانهی ناموس کندم از پی گنج مراد
آن نیامد عاقبت در دست و این ویرانه ماند
شمع چندان سر کشید از ناز کز برق فنا
خود نماند و داغ حسرت بر دل پروانه ماند
ساغر عشرت شکست و هر کسی راهی گرفت
عاشق افتاده دل در گوشه میخانه ماند
گرچه آن شوخ پریوش را نماند آن حسن و ناز
اهلی سرگشته باری از غمش دیوانه ماند
#اهلی_شیرازی
❤3
❤4
🖤 کشتی نجات یااباعبدالله
عالَم به فدات یااباعبدالله
لعنت به جماعتی که منعت کردند
از آب فرات یااباعبدالله 🖤
عالَم به فدات یااباعبدالله
لعنت به جماعتی که منعت کردند
از آب فرات یااباعبدالله 🖤
❤5
ای گل نه همین معرکهی من به تو گرم است
هنگامهی صد سوخته خرمن به تو گرم است
ترک تو نگویم اگرم بهر تو سوزم
چون شمع سرم تا دم مردن به تو گرم است
گرم است به هم پشت رقیبان پی قتلم
ای عشق دل افروز دل من به تو گرم است
سرحلقهی ماتمزدگانی تو فصیحی
بخروش که هنگامهی شیون به تو گرم است
#فصیحی
هنگامهی صد سوخته خرمن به تو گرم است
ترک تو نگویم اگرم بهر تو سوزم
چون شمع سرم تا دم مردن به تو گرم است
گرم است به هم پشت رقیبان پی قتلم
ای عشق دل افروز دل من به تو گرم است
سرحلقهی ماتمزدگانی تو فصیحی
بخروش که هنگامهی شیون به تو گرم است
#فصیحی
❤2
بریده بریده 📚📖
https://youtu.be/dBap_Lp-0oc?si=4bNb9uPWFCoBr2gB #چیزهای_جذاب
در همین راستا این کتاب رو معرفی کنیم که از خط و مشی کانال دور نشیم:
کتاب به معرفی مختصری از خطاهای دیداری میپردازه که هر فصلش زحمت نویسندگان مختلفیه.
اگر اطلاعات ابتداییای از نوروساینس دارید براتون قابل فهم خواهد بود و خب با یک جستجوی ساده الی ماشاالله منابع کمکی برای فهم بهتر در اختیارتون قرار خواهد گرفت.
کتاب ترجمه نشده و نسخهی الکترونیکش در libgen موجوده.
کتاب به معرفی مختصری از خطاهای دیداری میپردازه که هر فصلش زحمت نویسندگان مختلفیه.
اگر اطلاعات ابتداییای از نوروساینس دارید براتون قابل فهم خواهد بود و خب با یک جستجوی ساده الی ماشاالله منابع کمکی برای فهم بهتر در اختیارتون قرار خواهد گرفت.
کتاب ترجمه نشده و نسخهی الکترونیکش در libgen موجوده.
بریده بریده 📚📖
در همین راستا این کتاب رو معرفی کنیم که از خط و مشی کانال دور نشیم: کتاب به معرفی مختصری از خطاهای دیداری میپردازه که هر فصلش زحمت نویسندگان مختلفیه. اگر اطلاعات ابتداییای از نوروساینس دارید براتون قابل فهم خواهد بود و خب با یک جستجوی ساده الی ماشاالله منابع…
حداقلیترین نتیجهی خواندن این جور چیزها اینه که ما رو کمی متواضعتر کنه نسبت به قبل. اینکه درک انسان نسبت به پیرامونش چقدر خطا داره و در عین حال گاهی چقدر خودش رو متر و معیار حق و حقیقت میدونه واقعا جالبه.
بریده بریده 📚📖
حداقلیترین نتیجهی خواندن این جور چیزها اینه که ما رو کمی متواضعتر کنه نسبت به قبل. اینکه درک انسان نسبت به پیرامونش چقدر خطا داره و در عین حال گاهی چقدر خودش رو متر و معیار حق و حقیقت میدونه واقعا جالبه.
به هرحال،
يَـٰٓأَيُّهَا ٱلۡإِنسَٰنُ مَا غَرَّكَ بِرَبِّكَ ٱلۡكَرِيمِ؟
يَـٰٓأَيُّهَا ٱلۡإِنسَٰنُ مَا غَرَّكَ بِرَبِّكَ ٱلۡكَرِيمِ؟
حال دروگو تصمیم گرفته است بماند، زیرا سودایی مقاومتناپذیر او را به ماندن واداشته است.
#بیابان_تاتارها
#دینو_بوتزانی
#بیابان_تاتارها
#دینو_بوتزانی
❤1
هیچکس نبود که هشدارش دهد و بگوید: « مواظب باش، جووانی دروگو! »
او در بند توهمی سمج بود. گل جوانیاش رو به پژمردگی میرفت، اما چشمهی شباب را خشکناشدنی میپنداشت. دریغا که از تیزپایی زمان هیچ نمیدانست. حتی اگر جوانیاش همچون خدایان صدها و صدها سال میپایید، سهمش از آن به همین ناچیزی میبود. اما او انسان بود و عمری کوتاه و معمولی داشت که هیچ نبود جز شهابی پرشتاب و بیدوام، نعمتی ناچیز که با تنگچشمی به او داده شده بود و آدمی میتوانست سالهایش را با انگشتان دست بشمرد و هنوز به دست نیامده از دست میرفت.
#بیابان_تاتارها
#دینو_بوتزانی
او در بند توهمی سمج بود. گل جوانیاش رو به پژمردگی میرفت، اما چشمهی شباب را خشکناشدنی میپنداشت. دریغا که از تیزپایی زمان هیچ نمیدانست. حتی اگر جوانیاش همچون خدایان صدها و صدها سال میپایید، سهمش از آن به همین ناچیزی میبود. اما او انسان بود و عمری کوتاه و معمولی داشت که هیچ نبود جز شهابی پرشتاب و بیدوام، نعمتی ناچیز که با تنگچشمی به او داده شده بود و آدمی میتوانست سالهایش را با انگشتان دست بشمرد و هنوز به دست نیامده از دست میرفت.
#بیابان_تاتارها
#دینو_بوتزانی
❤1
دیگر
نه اصراری به زندگی دارم
نه اصراری به مرگ!
یعنی
من مردهام!
اما اگر قرار باشد زیاد غمگین شوی
بلند میشوم
با هم صبحانه میخوریم
گپ میزنیم
بعد هم میروم
سری به خاک دوستانم بزنم برگردم
اگر هم حوصلهام نشد
شاید همان دور وُ برها خودم را چال کنم
چرا که دیگر
نه اصراری به زندگی دارم
نه اصراری به مرگ!
یعنی
اگر گلولهای به سمتم شلیک شود
سرم را هم
خم نخواهم کرد
یعنی اگر برای بریدنِ این رگ
تیغ در خانه نباشد
تا مغازه هم نخواهم رفت
چرا که دیگر
نه اصراری به زندگی دارم
نه اصراری به مرگ!
اگر به خانهام بیایی
تمامِ خانه را گل خواهم کاشت
اگر نیایی هم
تمام خانه را گل خواهم کاشت
اگر بروی هم
اگر بمیری هم!
چرا که دیگر
نه اصراری به زندگی دارم
نه اصراری به مرگ!
یعنی زمان را از دستم باز کردهام
چاقو را از جیب درآوردهام
و رابطهی علت و معلول را
بریدهام
چرا که میخواهم
بیدلیل تنها باشم
درست چون نوازندهای
که در میان اجرا
سازش را زمین میگذارد
تا موسیقیاش تمام نشود
درست چون خدایی
که انساناش را زمین گذاشته
تا بر آسمان بنویسد:
دیگر
نه اصراری به زندگی دارم
نه اصراری به مرگ!
نه اصراری به زندگی دارم
نه اصراری به مرگ!
نه اصراری به زندگی دارم
نه اصراری …
#گروس_عبدالملکیان
نه اصراری به زندگی دارم
نه اصراری به مرگ!
یعنی
من مردهام!
اما اگر قرار باشد زیاد غمگین شوی
بلند میشوم
با هم صبحانه میخوریم
گپ میزنیم
بعد هم میروم
سری به خاک دوستانم بزنم برگردم
اگر هم حوصلهام نشد
شاید همان دور وُ برها خودم را چال کنم
چرا که دیگر
نه اصراری به زندگی دارم
نه اصراری به مرگ!
یعنی
اگر گلولهای به سمتم شلیک شود
سرم را هم
خم نخواهم کرد
یعنی اگر برای بریدنِ این رگ
تیغ در خانه نباشد
تا مغازه هم نخواهم رفت
چرا که دیگر
نه اصراری به زندگی دارم
نه اصراری به مرگ!
اگر به خانهام بیایی
تمامِ خانه را گل خواهم کاشت
اگر نیایی هم
تمام خانه را گل خواهم کاشت
اگر بروی هم
اگر بمیری هم!
چرا که دیگر
نه اصراری به زندگی دارم
نه اصراری به مرگ!
یعنی زمان را از دستم باز کردهام
چاقو را از جیب درآوردهام
و رابطهی علت و معلول را
بریدهام
چرا که میخواهم
بیدلیل تنها باشم
درست چون نوازندهای
که در میان اجرا
سازش را زمین میگذارد
تا موسیقیاش تمام نشود
درست چون خدایی
که انساناش را زمین گذاشته
تا بر آسمان بنویسد:
دیگر
نه اصراری به زندگی دارم
نه اصراری به مرگ!
نه اصراری به زندگی دارم
نه اصراری به مرگ!
نه اصراری به زندگی دارم
نه اصراری …
#گروس_عبدالملکیان
❤3
دلم ز عهدۀ عشقت برون نمیآید
به جای هر سر مویی مرا دلی باید
بهای هر سر مویت نهادهام جانی
زهی معامله گر دیگری نیفزاید
مدد ز بوی تو یابد هوای فصل بهار
که چون بهشت چمن را به گل بیاراید
شهید تیغ تو جانها به زندگان بخشد
گدای کوی تو بر خسروان ببخشاید
به خستهای که رساند نسیم بوی خوشت
اگر در آتش سوزان بود بیاساید
روان شود ز لبم چشمههای آب حیات
چو نام دوست مرا بر سر زبان آید
هزار بار بشستم دهن به مشک و گلاب
هنوز نام تو بردن مرا نمیشاید
نظر به روی تو کردن مسلم است آن را
که دیده را به جمالی دگر نیالاید
زهی خجسته صباحی که وقت بیداری
همام روی تو بیند چو دیده بگشاید
#همام_تبریزی
به جای هر سر مویی مرا دلی باید
بهای هر سر مویت نهادهام جانی
زهی معامله گر دیگری نیفزاید
مدد ز بوی تو یابد هوای فصل بهار
که چون بهشت چمن را به گل بیاراید
شهید تیغ تو جانها به زندگان بخشد
گدای کوی تو بر خسروان ببخشاید
به خستهای که رساند نسیم بوی خوشت
اگر در آتش سوزان بود بیاساید
روان شود ز لبم چشمههای آب حیات
چو نام دوست مرا بر سر زبان آید
هزار بار بشستم دهن به مشک و گلاب
هنوز نام تو بردن مرا نمیشاید
نظر به روی تو کردن مسلم است آن را
که دیده را به جمالی دگر نیالاید
زهی خجسته صباحی که وقت بیداری
همام روی تو بیند چو دیده بگشاید
#همام_تبریزی
❤1
جزای آن که نگفتیم شکر روز وصال
شب فراق نخفتیم لاجرم ز خیال
بدار یک نفس ای قائد این زمام جِمال
که دیده سیر نمیگردد از نظر به جَمال
دگر به گوش فراموش عهد سنگیندل
پیام ما که رساند مگر نسیم شمال
به تیغ هندی دشمن قتال مینکند
چنان که دوست به شمشیر غمزهٔ قتّال
جماعتی که نظر را حرام میگویند
نظر حرام بکردند و خون خلق حلال
غزال اگر به کمند اوفتد عجب نبود
عجب فتادن مرد است در کمند غزال
تو بر کنار فراتی ندانی این معنی
به راه بادیه دانند قدر آب زلال
اگر مراد نصیحتکنان ما این است
که ترک دوست بگویم تصوریست محال
به خاک پای تو داند که تا سرم نرود
ز سر به در نرود همچنان امید وصال
حدیث عشق چه حاجت که بر زبان آری
به آب دیدهٔ خونین نبشته صورت حال
سخن دراز کشیدیم و همچنان باقیست
که ذکر دوست نیارد به هیچ گونه ملال
به ناله کار میسر نمیشود سعدی
ولیک نالهٔ بیچارگان خوش است؛ بنال
#سعدی
شب فراق نخفتیم لاجرم ز خیال
بدار یک نفس ای قائد این زمام جِمال
که دیده سیر نمیگردد از نظر به جَمال
دگر به گوش فراموش عهد سنگیندل
پیام ما که رساند مگر نسیم شمال
به تیغ هندی دشمن قتال مینکند
چنان که دوست به شمشیر غمزهٔ قتّال
جماعتی که نظر را حرام میگویند
نظر حرام بکردند و خون خلق حلال
غزال اگر به کمند اوفتد عجب نبود
عجب فتادن مرد است در کمند غزال
تو بر کنار فراتی ندانی این معنی
به راه بادیه دانند قدر آب زلال
اگر مراد نصیحتکنان ما این است
که ترک دوست بگویم تصوریست محال
به خاک پای تو داند که تا سرم نرود
ز سر به در نرود همچنان امید وصال
حدیث عشق چه حاجت که بر زبان آری
به آب دیدهٔ خونین نبشته صورت حال
سخن دراز کشیدیم و همچنان باقیست
که ذکر دوست نیارد به هیچ گونه ملال
به ناله کار میسر نمیشود سعدی
ولیک نالهٔ بیچارگان خوش است؛ بنال
#سعدی
❤2