تجلّی کرد حسنش دوش در خلوتگه هوشم
به استقبال نازش دل برون آمد ز آغوشم
دل دیوانهام پرشور و دشت بیخودی تنگ است
کنید ایجاد صحرایی دگر تا ناز بفروشم
ز بس نازکمزاجم، ناز گردون برنمیدارم
من آن شاخم که نکهت بار سنگین است بر دوشم
نیم شمعی که از باد نفس راه فنا گیرم
چراغ طورم و طوفان نخواهدکرد خاموشم
سزاوار شنیدن کی بود افسانهٔ زاهد؟
به جای حرف باطل پنبه بگذارید در گوشم
غبارم، لیک صد خورشید تابان در بغل دارم
به ظاهر قطرهام، امّا بود طوفان در آغوشم
چو بحر بیکران پیوستهامواج است طبع من
توانی نیست کس را تا فروبنشاند از جوشم
ز بس دارم نوید از زندگانی سرگرانیها
که بردارد به جز تیغ اجل این بار از دوشم؟
#غلام_احمد_نوید
به استقبال نازش دل برون آمد ز آغوشم
دل دیوانهام پرشور و دشت بیخودی تنگ است
کنید ایجاد صحرایی دگر تا ناز بفروشم
ز بس نازکمزاجم، ناز گردون برنمیدارم
من آن شاخم که نکهت بار سنگین است بر دوشم
نیم شمعی که از باد نفس راه فنا گیرم
چراغ طورم و طوفان نخواهدکرد خاموشم
سزاوار شنیدن کی بود افسانهٔ زاهد؟
به جای حرف باطل پنبه بگذارید در گوشم
غبارم، لیک صد خورشید تابان در بغل دارم
به ظاهر قطرهام، امّا بود طوفان در آغوشم
چو بحر بیکران پیوستهامواج است طبع من
توانی نیست کس را تا فروبنشاند از جوشم
ز بس دارم نوید از زندگانی سرگرانیها
که بردارد به جز تیغ اجل این بار از دوشم؟
#غلام_احمد_نوید
❤2
تاب بنفشه میدهد طرّهٔ مشکسای تو
پردهٔ غنچه میدرد خندهٔ دلگشای تو
ای گل خوشنسیمِ من بلبلِ خویش را مسوز
کز سر صدق میکند شب همه شب دعای تو
من که ملول گشتمی از نفس فرشتگان
قال و مقال عالَمی میکشم از برای تو
دولت عشق بین که چون از سر فقر و افتخار
گوشهٔ تاج سلطنت میشکند گدای تو
خرقهٔ زهد و جام مِی گرچه نه درخور همند
این همه نقش میزنم از جهت رضای تو
شور شراب عشق تو آن نفسم رود ز سر
کاین سر پُر هوس شود خاک در سرای تو
شاهنشین چشم من تکیهگه خیال توست
جای دعاست شاه من بیتو مباد جای تو
خوش چمنیست عارضت خاصه که در بهار حسن
حافظ ِخوشکلام شد مرغِ سخنسرایِ تو
#حافظ
پردهٔ غنچه میدرد خندهٔ دلگشای تو
ای گل خوشنسیمِ من بلبلِ خویش را مسوز
کز سر صدق میکند شب همه شب دعای تو
من که ملول گشتمی از نفس فرشتگان
قال و مقال عالَمی میکشم از برای تو
دولت عشق بین که چون از سر فقر و افتخار
گوشهٔ تاج سلطنت میشکند گدای تو
خرقهٔ زهد و جام مِی گرچه نه درخور همند
این همه نقش میزنم از جهت رضای تو
شور شراب عشق تو آن نفسم رود ز سر
کاین سر پُر هوس شود خاک در سرای تو
شاهنشین چشم من تکیهگه خیال توست
جای دعاست شاه من بیتو مباد جای تو
خوش چمنیست عارضت خاصه که در بهار حسن
حافظ ِخوشکلام شد مرغِ سخنسرایِ تو
#حافظ
❤2
شعر اگر از تو نگوید همه عصیان باشد
زنده در گور، غزل های فراوان باشد
نظم افلاک سراسیمه به هم خواهد ریخت
نکند زلف تو یک وقت پریشان باشد
سایه ی ابر پی توست دلش را مشکن
مگذار این همه خورشید، هراسان باشد
مگر اعجاز، جز این است که باران بهشت
زادگاهش برهوت عربستان باشد
چه نیازی ست به اعجاز، نگاهت کافی ست
تا مسلمان شود انسان اگر انسان باشد
فکر کن فلسفه ی خلقت عالم تنها
راز خندیدن یک کودک چوپان باشد
چه کسی جز تو چهل مرتبه تنها مانده
از تحیر دهن غار حرا وا مانده
عشق تا مرز چنون رفت در این شعر محمد
نامت از وزن برون رفت در این شعر محمد
شأن نام تو در این شعر و در این دفتر نیست
ظرف و مظروف هم اندازه ی یکدیگر نیست
از قضا رد شدی و راه قدَر را بستی
رفتی آن سو تر از اندیشه و در را بستی
رفتی آن جا که به آن دست فلک هم نرسید
و به گرد قدمت بال ملک هم نرسید
عرش از شوق تو جان داده کمی آهسته
جبرئیل از نفس افتاده کمی آهسته
پشت افلاک به تعظیم شکوهت خم شد
چشم تو فاتح اقلیم نمی دانم شد
آن چه نادیده کسی دیدی و برگشتی باز
سیب از باغ خدا چیدی و برگشتی باز
شاعر! این سیب حکایات فراوان دارد
چتر بردار که این رایحه باران دارد
#حمیدرضا_برقعی
زنده در گور، غزل های فراوان باشد
نظم افلاک سراسیمه به هم خواهد ریخت
نکند زلف تو یک وقت پریشان باشد
سایه ی ابر پی توست دلش را مشکن
مگذار این همه خورشید، هراسان باشد
مگر اعجاز، جز این است که باران بهشت
زادگاهش برهوت عربستان باشد
چه نیازی ست به اعجاز، نگاهت کافی ست
تا مسلمان شود انسان اگر انسان باشد
فکر کن فلسفه ی خلقت عالم تنها
راز خندیدن یک کودک چوپان باشد
چه کسی جز تو چهل مرتبه تنها مانده
از تحیر دهن غار حرا وا مانده
عشق تا مرز چنون رفت در این شعر محمد
نامت از وزن برون رفت در این شعر محمد
شأن نام تو در این شعر و در این دفتر نیست
ظرف و مظروف هم اندازه ی یکدیگر نیست
از قضا رد شدی و راه قدَر را بستی
رفتی آن سو تر از اندیشه و در را بستی
رفتی آن جا که به آن دست فلک هم نرسید
و به گرد قدمت بال ملک هم نرسید
عرش از شوق تو جان داده کمی آهسته
جبرئیل از نفس افتاده کمی آهسته
پشت افلاک به تعظیم شکوهت خم شد
چشم تو فاتح اقلیم نمی دانم شد
آن چه نادیده کسی دیدی و برگشتی باز
سیب از باغ خدا چیدی و برگشتی باز
شاعر! این سیب حکایات فراوان دارد
چتر بردار که این رایحه باران دارد
#حمیدرضا_برقعی
❤2🔥1
Forwarded from [ دختر حــــوّا ]
خدا کلید در خانه را به دست تو داد
و مُهر حکم ملوکانه را به دست تو داد
چقدر بارقهی رحمت تو گیرا بود
که قلب عاشق پروانه را به دست تو داد
نگاه کرد به مستان بیحد و عددت
بساط ساغر و پیمانه را به دست تو داد
گره فکند به زلف وجود و بعد از آن
به پیش چشم ملک شانه را به دست تو داد
اراده کرد جهان جلد دین عشق شود
نشست گوشهای و دانه را به دست تو داد
کرم نما و فرود آ به خانهی قلبم
خدا کلید در خانه را به دست تو داد...
#رباب_کلامی
#عیدتونمبارک
و مُهر حکم ملوکانه را به دست تو داد
چقدر بارقهی رحمت تو گیرا بود
که قلب عاشق پروانه را به دست تو داد
نگاه کرد به مستان بیحد و عددت
بساط ساغر و پیمانه را به دست تو داد
گره فکند به زلف وجود و بعد از آن
به پیش چشم ملک شانه را به دست تو داد
اراده کرد جهان جلد دین عشق شود
نشست گوشهای و دانه را به دست تو داد
کرم نما و فرود آ به خانهی قلبم
خدا کلید در خانه را به دست تو داد...
#رباب_کلامی
#عیدتونمبارک
❤1🔥1🎉1
مجدد یادآوری شد که بله، "ابله" و "درآغاز رنج بود" رو ندارم.
لطفا برای تولدم پیگیری کنید. 🚶🏻♀️
لطفا برای تولدم پیگیری کنید. 🚶🏻♀️
واقعا ادبیات روسیه جذاب و دوستداشتنیه.
انشاالله مجدد به آغوشش بازگردیم.
انشاالله مجدد به آغوشش بازگردیم.
دلم تا عشقباز آمد در او جز غم نمیبینم
دلی بیغم کجا جویم؟ که در عالم نمیبینم
دمی با همدمی خُرَّم ز جانم بر نمیآید
دمم با جان برآید چون که یک همدم نمیبینم
مرا رازیست اندر دل به خون دیده پرورده
ولیکن با که گویم راز؟ چون مَحرَم نمیبینم
قناعت میکنم با درد چون درمان نمییابم
تحمل میکنم با زخم چون مرهم نمیبینم
خوشا و خُرَّما آن دل که هست از عشق بیگانه
که من تا آشنا گشتم دلِ خُرَّم نمیبینم
نَم چشم آبروی من ببرد از بس که میگریم
چرا گریم؟ کز آن حاصل برون از نَم نمیبینم
کنون دَم درکش ای سعدی که کار از دست بیرون شد
به امید دَمی با دوست وان دَم هم نمیبینم
#سعدی
دلی بیغم کجا جویم؟ که در عالم نمیبینم
دمی با همدمی خُرَّم ز جانم بر نمیآید
دمم با جان برآید چون که یک همدم نمیبینم
مرا رازیست اندر دل به خون دیده پرورده
ولیکن با که گویم راز؟ چون مَحرَم نمیبینم
قناعت میکنم با درد چون درمان نمییابم
تحمل میکنم با زخم چون مرهم نمیبینم
خوشا و خُرَّما آن دل که هست از عشق بیگانه
که من تا آشنا گشتم دلِ خُرَّم نمیبینم
نَم چشم آبروی من ببرد از بس که میگریم
چرا گریم؟ کز آن حاصل برون از نَم نمیبینم
کنون دَم درکش ای سعدی که کار از دست بیرون شد
به امید دَمی با دوست وان دَم هم نمیبینم
#سعدی
❤4💔1
امروز نه آغاز و نه انجام جهان است
ای بس غم و شادی که پس پرده نهان است
گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری
دانی که رسیدن هنر گام زمان است
آبی که برآسود زمینش بخورد زود
دریا شود آن رود که پیوسته روان است
باشد که یکی هم به نشانی بنشیند
بس تیر که در چله این کهنه کمان است
از روی تو دل کندنم آموخت زمانه
این دیده از آن روست که خونابه فشان است
ای کوه تو فریاد من امروز شنیدی
دردیست در این سینه که همزاد جهان است
از داد و وداد آن همه گفتند و نکردند
یارب چقدر فاصلهی دست و زبان است
خون میچکد از دیده در این کنج صبوری
این صبر که من میکنم افشردن جان است
از راه مرو سایه که آن گوهر مقصود
گنجی است که اندر قدم راهروان است
#سایه
ای بس غم و شادی که پس پرده نهان است
گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری
دانی که رسیدن هنر گام زمان است
آبی که برآسود زمینش بخورد زود
دریا شود آن رود که پیوسته روان است
باشد که یکی هم به نشانی بنشیند
بس تیر که در چله این کهنه کمان است
از روی تو دل کندنم آموخت زمانه
این دیده از آن روست که خونابه فشان است
ای کوه تو فریاد من امروز شنیدی
دردیست در این سینه که همزاد جهان است
از داد و وداد آن همه گفتند و نکردند
یارب چقدر فاصلهی دست و زبان است
خون میچکد از دیده در این کنج صبوری
این صبر که من میکنم افشردن جان است
از راه مرو سایه که آن گوهر مقصود
گنجی است که اندر قدم راهروان است
#سایه
❤1
خوشا تمام شبهای عمر را چنین گذراندن و در چادرِ خواب پناه نجستن و از دیر رسیدن هراس نداشتن و در بندِ دمیدن آفتاب نبودن و مجال شادکامی را بیپایان پنداشتن و بی کیفرِ رنجی از آن کام برگرفتن!
#بیابان_تاتارها
#دینو_بوتزانی
#بیابان_تاتارها
#دینو_بوتزانی
❤1