Forwarded from 🎧پادکست شعر پارسی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🎧برای شنیدن صوت کامل قسمت جدید پادکست شعر پارسی با نام «آخرین عاشق» که به زندگی و شعر «حسین منزوی» اختصاص دارد، به کانال کستباکس شعر پارسی سر بزنید.
🔹️لینک کانال شعر پارسی در کستباکس:
📎 https://b2n.ir/Shearparsipodcast
🔹️لینک نصب نرمافزار کستباکس:
📎 https://b2n.ir/Castboxinstall
🔸️در صورت باز نشدن لینکها، فیلترشکن خود را روشن کنید.
🎧 @shearparsipod
🔹️لینک کانال شعر پارسی در کستباکس:
📎 https://b2n.ir/Shearparsipodcast
🔹️لینک نصب نرمافزار کستباکس:
📎 https://b2n.ir/Castboxinstall
🔸️در صورت باز نشدن لینکها، فیلترشکن خود را روشن کنید.
🎧 @shearparsipod
❤2
یا حلقه ارادت ساغر به گوش کن
یا عاقلانه ترک در می فروش کن
چون می درین دو هفته که محبوس این خمی
سرجوش زندگانی خود صرف جوش کن
بسیار نازک است سخن های عاشقان
بگذار گوش را و سرانجام هوش کن
چون صبح در پیاله زرین آفتاب
خونابهای که میدهد ایام نوش کن
از بیقراری تو جهان است پرخروش
این بحر را به لنگر تمکین خموش کن
زان پیشتر که خرج کند گفتگو ترا
پهلو تهی ز صحبت این خودفروش کن
از روی تلخ توست چنین مرگ ناگوار
این زهر را به جبهه واکرده نوش کن
وصل گل از ترانه شب عندلیب یافت
زنهار در کمینگه شبها خروش کن
از نافه میتوان به غزال ختن رسید
جان را فدای مردم پشمینهپوش کن
ساقی صبوح کرده ز میخانه میرسد
صائب وداع صبر و دل و عقل و هوش کن
#صائب_تبریزی
یا عاقلانه ترک در می فروش کن
چون می درین دو هفته که محبوس این خمی
سرجوش زندگانی خود صرف جوش کن
بسیار نازک است سخن های عاشقان
بگذار گوش را و سرانجام هوش کن
چون صبح در پیاله زرین آفتاب
خونابهای که میدهد ایام نوش کن
از بیقراری تو جهان است پرخروش
این بحر را به لنگر تمکین خموش کن
زان پیشتر که خرج کند گفتگو ترا
پهلو تهی ز صحبت این خودفروش کن
از روی تلخ توست چنین مرگ ناگوار
این زهر را به جبهه واکرده نوش کن
وصل گل از ترانه شب عندلیب یافت
زنهار در کمینگه شبها خروش کن
از نافه میتوان به غزال ختن رسید
جان را فدای مردم پشمینهپوش کن
ساقی صبوح کرده ز میخانه میرسد
صائب وداع صبر و دل و عقل و هوش کن
#صائب_تبریزی
داستایفسکی خوندن اینجوریه که از یه جا به بعد میگی عه یه آدم "مریضِ درسخواندهی ساکن یه جای نمور و تنگ و تاریک"
دلم تنگ شده بود برات که :)))
دلم تنگ شده بود برات که :)))
👍3❤1
مپرس ای عشق! از تنهاییام، وقتی که میدانی
منِ دیوانه میگردم پی دیوانهای دیگر
برایم آشنای تازهای آوردهای اما
یقین دارم که روزی میشود بیگانهای دیگر
#لیلیِ_آذر
#اعظم_سعادتمند
منِ دیوانه میگردم پی دیوانهای دیگر
برایم آشنای تازهای آوردهای اما
یقین دارم که روزی میشود بیگانهای دیگر
#لیلیِ_آذر
#اعظم_سعادتمند
💔1
ز بی عشقی بهار زندگی دامن کشید از من
وگرنه همچو نخل طور آتش میچکید از من
ز بیدردی دلم شد پارهای از تن، خوشا عهدی
که هر عضوی چو دل از بیقراری میتپید از من
به حرفی عقل شد بیگانه از من، عشق را نازم
که با آن بینیازی ناز عالم میکشید از من
چرا برداشت آن ابر بهاران سایه از خاکم؟
زبان شکر جای سبزه دایم میدمید از من
شلاین تر ز خون ناحقم در هر چه آویزم
به زور دست نتوان دامن الفت کشید از من
نظربازان نمیباشند بیهنگامه چون مجنون
غزالان رام من گشتند اگر لیلی رمید از من
ز بیبرگی به کار چشمزخم باغ میآیم
مباش ای بوستان پیرا به کلی ناامید از من
نگیرم رونمای گوهر دل هر دو عالم را
به سیم قلب نتوان ماه کنعان را خرید از من
نوای بیخودان داروی بیهوشی بود دل را
دگر خود را ندید آن کس که فریادی شنید از من
تو بودی کام دل ای نخل خوشپیوند، جانم را
نپیوندد به کام دل، ترا هر کس برید از من
به خرج برق آفت رفت یکسر دانههای من
نگردید آسیایی در شکستن روسفید از من
ز بس از غیرت من کشتگان را خون به جوش آمد
چراغان شد ز خون تازه خاک هر شهید از من
ز انصاف فلک دلسرد غواصی شدم صائب
ز بس گوهر برون آوردم و ارزان خرید از من
#صائب_تبریزی
وگرنه همچو نخل طور آتش میچکید از من
ز بیدردی دلم شد پارهای از تن، خوشا عهدی
که هر عضوی چو دل از بیقراری میتپید از من
به حرفی عقل شد بیگانه از من، عشق را نازم
که با آن بینیازی ناز عالم میکشید از من
چرا برداشت آن ابر بهاران سایه از خاکم؟
زبان شکر جای سبزه دایم میدمید از من
شلاین تر ز خون ناحقم در هر چه آویزم
به زور دست نتوان دامن الفت کشید از من
نظربازان نمیباشند بیهنگامه چون مجنون
غزالان رام من گشتند اگر لیلی رمید از من
ز بیبرگی به کار چشمزخم باغ میآیم
مباش ای بوستان پیرا به کلی ناامید از من
نگیرم رونمای گوهر دل هر دو عالم را
به سیم قلب نتوان ماه کنعان را خرید از من
نوای بیخودان داروی بیهوشی بود دل را
دگر خود را ندید آن کس که فریادی شنید از من
تو بودی کام دل ای نخل خوشپیوند، جانم را
نپیوندد به کام دل، ترا هر کس برید از من
به خرج برق آفت رفت یکسر دانههای من
نگردید آسیایی در شکستن روسفید از من
ز بس از غیرت من کشتگان را خون به جوش آمد
چراغان شد ز خون تازه خاک هر شهید از من
ز انصاف فلک دلسرد غواصی شدم صائب
ز بس گوهر برون آوردم و ارزان خرید از من
#صائب_تبریزی
کتاب "لیلیِ آذر" تموم شد.
اغلب شعرها زنانه بود. راستش اتفاق خیلی خاصی نداشت ولی شعرها الحق درست و حسابی بودن.
یک نکتهای راجع به شعر زنانه وجود داره که شاید مغفول مونده و خیلی گفته نمیشه.
صرفِ آوردن المانهای زیست زنانه حتی با جزئیات و ظرافت شعر رو زنانه نمیکنه. این خیلی مهمه! و خوشبختانه این کتاب دچار چنین آفتی نشده بود.
اما در دورانی که ما قرار داریم متاسفانه اسم نظم(؟)هایی که انگار صرفا چهارتا المان زیست زنانه پاشیده باشن توش رو شعر زنانه میذارن.
درحالی که اون شعر از روح زنانگی یا حتی خود شعر بودن خالیه.
دیدم اینو اگه امشب نگم میمیرم. 😂
اغلب شعرها زنانه بود. راستش اتفاق خیلی خاصی نداشت ولی شعرها الحق درست و حسابی بودن.
یک نکتهای راجع به شعر زنانه وجود داره که شاید مغفول مونده و خیلی گفته نمیشه.
صرفِ آوردن المانهای زیست زنانه حتی با جزئیات و ظرافت شعر رو زنانه نمیکنه. این خیلی مهمه! و خوشبختانه این کتاب دچار چنین آفتی نشده بود.
اما در دورانی که ما قرار داریم متاسفانه اسم نظم(؟)هایی که انگار صرفا چهارتا المان زیست زنانه پاشیده باشن توش رو شعر زنانه میذارن.
درحالی که اون شعر از روح زنانگی یا حتی خود شعر بودن خالیه.
دیدم اینو اگه امشب نگم میمیرم. 😂
👍6
آیا این آفت به شعرهای گروه خاصی زده؟
خیر! هردو گروه دچار چنین آفتی هستن. چه اونهایی که با اروتیک کردن فضا فکر میکنن شعر زنانه گفتن و چه اونهایی که با چهارتا کلمهی خانهداری و همسر و فلان توهم بلندکردن علم شعر زنانه دارن که باید گفت زکی!
دل پری دارم :)
خیر! هردو گروه دچار چنین آفتی هستن. چه اونهایی که با اروتیک کردن فضا فکر میکنن شعر زنانه گفتن و چه اونهایی که با چهارتا کلمهی خانهداری و همسر و فلان توهم بلندکردن علم شعر زنانه دارن که باید گفت زکی!
دل پری دارم :)
👍4
شعر در ابتدای امر باید شعر باشه. (روح جواد خیابانی در من حلول کرد) بعد ببینیم آیا اندیشهش رو میپسندیم یا نه.
اینکه صرفا به خاطر همسو بودن اندیشهمون یک اثری رو ببریم بالا که در شان اون هنر نباشه در وهله اول به خود اون هنر آسیب میزنه و بعد به اون اندیشه.
اینکه صرفا به خاطر همسو بودن اندیشهمون یک اثری رو ببریم بالا که در شان اون هنر نباشه در وهله اول به خود اون هنر آسیب میزنه و بعد به اون اندیشه.
👍6
زمین به لرزه درآید ز دل تپیدن من
شود سپهر زمینگیر از آرمیدن من
شکوه دانه من تا به آسمان چه کند
دو نیم شد جگر خاک از دمیدن من
گذشت عمر به خامی، مگر قضا افکند
به آفتاب قیامت ثمر رسیدن من؟
توان شنیدن آواز حلقه در مرگ
اگر گران نبود گوش از خمیدن من
هزار مرحله را چون جرس دل شبها
توان برید به آواز دل تپیدن من
مرا چو آبله بگذار تا شوم پامال
نمی رسد چو به کس فیضی از رسیدن من
فغان که زیر فلک نیست آنقدر میدان
که داد وحشت خاطر دهد رمیدن من
هزار فتنه خوابیده چون شراب کهن
نهفته است در آغوش آرمیدن من
درین ریاض چو چشم آن ضعیف پروازم
که برگ کاه شود مانع پریدن من
ز ریشه کند دو صد سرو پای در گل را
به جستجوی تو از خود برون دویدن من
مرا چو صبح به دست دعا نگه دارید
که روشن است جهان از نفس کشیدن من
حیات من به تماشای گلعذاران است
ز راه چشم چو شبنم بود چریدن من
ز بوریا نتوان شعله را به دام کشید
قفس چگونه شود مانع پریدن من؟
چه شد که گوش به حرفم نکرد، میدانم
که هست گوش بر آواز دل تپیدن من
عیار آن لب شیرین و ساعد سیمین
توان گرفتن از دست و لب گزیدن من
ز بس که تلخی دوران کشیده ام صائب
دهان مار شود تلخ از گزیدن من
من آن رمیده غزالم درین جهان صائب
که در جدایی خلق است آرمیدن من
#صائب_تبریزی
شود سپهر زمینگیر از آرمیدن من
شکوه دانه من تا به آسمان چه کند
دو نیم شد جگر خاک از دمیدن من
گذشت عمر به خامی، مگر قضا افکند
به آفتاب قیامت ثمر رسیدن من؟
توان شنیدن آواز حلقه در مرگ
اگر گران نبود گوش از خمیدن من
هزار مرحله را چون جرس دل شبها
توان برید به آواز دل تپیدن من
مرا چو آبله بگذار تا شوم پامال
نمی رسد چو به کس فیضی از رسیدن من
فغان که زیر فلک نیست آنقدر میدان
که داد وحشت خاطر دهد رمیدن من
هزار فتنه خوابیده چون شراب کهن
نهفته است در آغوش آرمیدن من
درین ریاض چو چشم آن ضعیف پروازم
که برگ کاه شود مانع پریدن من
ز ریشه کند دو صد سرو پای در گل را
به جستجوی تو از خود برون دویدن من
مرا چو صبح به دست دعا نگه دارید
که روشن است جهان از نفس کشیدن من
حیات من به تماشای گلعذاران است
ز راه چشم چو شبنم بود چریدن من
ز بوریا نتوان شعله را به دام کشید
قفس چگونه شود مانع پریدن من؟
چه شد که گوش به حرفم نکرد، میدانم
که هست گوش بر آواز دل تپیدن من
عیار آن لب شیرین و ساعد سیمین
توان گرفتن از دست و لب گزیدن من
ز بس که تلخی دوران کشیده ام صائب
دهان مار شود تلخ از گزیدن من
من آن رمیده غزالم درین جهان صائب
که در جدایی خلق است آرمیدن من
#صائب_تبریزی
خاطرات، چه شیرین چه تلخ، همیشه منبع عذاب هستند؛ دستکم برای من که چنین است؛ اما حتی این عذاب هم شیرین است. و وقتهایی که دل آدم پر است، بیمار است، در رنج است، و غصهدار، آن وقت خاطرات تر و تازهاش میکنند، انگار که یک قطره شبنم شبانگاهی که پس از روزی گرم از فرط رطوبت میافتد و گل بیچاره پژمرده را که آفتاب تند بعدازظهر تفتهاش کرده شاداب میکند.
#بیچارگان
#داستایفسکی
#بیچارگان
#داستایفسکی
❤1
موهایمان سپید شد اما چرا هنوز
چیزی نداده ایم از احساسمان بروز؟
...
با من قدم بزن دهه شصت شهر را
چلتکههای کودکیام را به هم بدوز
یک دختر خجالتی هفت ساله است
این زن که میرود به سوی انتهای روز
■
از خود نشان ندادم و از خود نشان نداد
حتی اشارهای که بدانم مرا هنوز...
#لیلیِ_آذر
#اعظم_سعادتمند
چیزی نداده ایم از احساسمان بروز؟
...
با من قدم بزن دهه شصت شهر را
چلتکههای کودکیام را به هم بدوز
یک دختر خجالتی هفت ساله است
این زن که میرود به سوی انتهای روز
■
از خود نشان ندادم و از خود نشان نداد
حتی اشارهای که بدانم مرا هنوز...
#لیلیِ_آذر
#اعظم_سعادتمند
👍2❤1
بریده بریده 📚📖
لیک علت به خود نشاید گفت ره بپندار خود نباید رفت ما که در پرده ره نمیدانیم نقش بیرون پرده میخوانیم پی غلط راندن اجتهادی نیست بر غلط خواندن اعتمادی نیست ترسم این پرده چون براندازند با غلط خواندگان غلط بازند به که با این درخت عالی شاخ نشود…
تمام لذت این روزهام نظامیه :)
یا اگه بخوایم موزون بگیم:
تمام لذت این روزها، نظامیِ من :)
یا اگه بخوایم موزون بگیم:
تمام لذت این روزها، نظامیِ من :)
ز گل فزود مرا خارخار خنده تو
که نیست خنده گل در شمار خنده تو
مرا ز سیر گلستان نصیب خمیازه است
که نشکند قدح گل خمار خنده تو
شده است گل عبث از برگ سر به سر ناخن
گرهگشایی دلهاست کار خنده تو
تو چون دهن به شکرخنده واکنی چون صبح
کند فلک زر انجم نثار خنده تو
گشود لب به شکرخنده غنچه تصویر
نشد که گل کند از لب بهار خنده تو
درآی از درم ای صبح آرزومندان
که سوخت شمع من از انتظار خنده تو
ز آفتاب چرا مهر بر دهن دارد؟
اگر نه صبح بود شرمسار خنده تو
کند نسیم گریبان غنچه را صد چاک
دهن چگونه شود پردهدار خنده تو؟
طرف چگونه شود با رخ تو ماه، که صبح
ز آفتاب بود داغدار خنده تو
ز شور حشر نمکسود تا به کی گردد؟
دل دو نیم من از رهگذار خنده تو
دهان غنچه به لب مهر دارد از شبنم
ز بس خجل شده در روزگار خنده تو
بود ز قند مکرر حلاوتش افزون
گرفته ایم مکرر عیار خنده تو
چو شمع صبح همین آرزوست صائب را
که جان خویش نماید نثار خنده تو
#صائب_تبریزی
که نیست خنده گل در شمار خنده تو
مرا ز سیر گلستان نصیب خمیازه است
که نشکند قدح گل خمار خنده تو
شده است گل عبث از برگ سر به سر ناخن
گرهگشایی دلهاست کار خنده تو
تو چون دهن به شکرخنده واکنی چون صبح
کند فلک زر انجم نثار خنده تو
گشود لب به شکرخنده غنچه تصویر
نشد که گل کند از لب بهار خنده تو
درآی از درم ای صبح آرزومندان
که سوخت شمع من از انتظار خنده تو
ز آفتاب چرا مهر بر دهن دارد؟
اگر نه صبح بود شرمسار خنده تو
کند نسیم گریبان غنچه را صد چاک
دهن چگونه شود پردهدار خنده تو؟
طرف چگونه شود با رخ تو ماه، که صبح
ز آفتاب بود داغدار خنده تو
ز شور حشر نمکسود تا به کی گردد؟
دل دو نیم من از رهگذار خنده تو
دهان غنچه به لب مهر دارد از شبنم
ز بس خجل شده در روزگار خنده تو
بود ز قند مکرر حلاوتش افزون
گرفته ایم مکرر عیار خنده تو
چو شمع صبح همین آرزوست صائب را
که جان خویش نماید نثار خنده تو
#صائب_تبریزی
اگه اینجا کسی از بچههای ریاضی کنکور داده و دربارهی رشتهها سوال داره، شاید من بتونم بهش کمک کنم :)
❤3
یا حتی اگه کلا احساس سردرگمی میکنه.
چون بسیار عادیه که ندونه چی میخواد :)
اصلا یه آدم ۱۸ ساله با تجربهی بسیار کم چجوری واقعا میدونه چی میخواد؟
چون بسیار عادیه که ندونه چی میخواد :)
اصلا یه آدم ۱۸ ساله با تجربهی بسیار کم چجوری واقعا میدونه چی میخواد؟
❤3
عاشق بمان! در هر زمان در هر شمایل
روزی گلِ کاسهگری خواهی شد، ای دل!
شاید بگرداند تو را در کوی و برزن
در انتظار سکهای یک طفل سائل
یا گوشه رف، سالهای سال باشی
در خانهای جای نبات و چایی و هل
یا که بنوشد فیلسوفی مثل سقراط
یک بار دیگر از لبت زهر هلاهل
خاتون قصری تا بیاراید خودش را
لبریز آبت میگذارد در مقابل
ای کاش باشی کاسهای در دست سقا
تا آب را قسمت کند منزل به منزل
دیوانگی کن تا لگدمالت نکردند
روزی گل کاسهگری خواهی شد، ای دل!
#لیلیِ_آذر
#اعظم_سعادتمند
روزی گلِ کاسهگری خواهی شد، ای دل!
شاید بگرداند تو را در کوی و برزن
در انتظار سکهای یک طفل سائل
یا گوشه رف، سالهای سال باشی
در خانهای جای نبات و چایی و هل
یا که بنوشد فیلسوفی مثل سقراط
یک بار دیگر از لبت زهر هلاهل
خاتون قصری تا بیاراید خودش را
لبریز آبت میگذارد در مقابل
ای کاش باشی کاسهای در دست سقا
تا آب را قسمت کند منزل به منزل
دیوانگی کن تا لگدمالت نکردند
روزی گل کاسهگری خواهی شد، ای دل!
#لیلیِ_آذر
#اعظم_سعادتمند
❤1💔1
تو همانی که دلم لک زده لبخندش را
او که هرگز نتوان یافت همانندش را
منم آن شاعر دلخون که فقط خرج تو کرد
غزل و عاطفه و روح هنرمندش را
از رقیبان کمین کرده عقب می ماند
هر که تبلیغ کند خوبی دلبندش را
مثل آن خواب بعید است ببیند دیگر
هر که تعریف کند خواب خوشایندش را
مادرم بعد تو هی حال مرا می پرسد
مادرم تاب ندارد غم فرزندش را
عشق با اینکه مرا تجزیه کرده است به تو
به تو اصرار نکرده است فرآیندش را
قلب ِ من موقع اهدا به تو ایراد نداشت
مشکل از توست اگر پس زده پیوندش را
حفظ کن این غزلم را که به زودی شاید
بفرستند رفیقان به تو این بندش را
منم آن شیخ سیه روز که در اخرعمر
لای موهای تو گم کرد خداوندش را
#کاظم_بهمنی
او که هرگز نتوان یافت همانندش را
منم آن شاعر دلخون که فقط خرج تو کرد
غزل و عاطفه و روح هنرمندش را
از رقیبان کمین کرده عقب می ماند
هر که تبلیغ کند خوبی دلبندش را
مثل آن خواب بعید است ببیند دیگر
هر که تعریف کند خواب خوشایندش را
مادرم بعد تو هی حال مرا می پرسد
مادرم تاب ندارد غم فرزندش را
عشق با اینکه مرا تجزیه کرده است به تو
به تو اصرار نکرده است فرآیندش را
قلب ِ من موقع اهدا به تو ایراد نداشت
مشکل از توست اگر پس زده پیوندش را
حفظ کن این غزلم را که به زودی شاید
بفرستند رفیقان به تو این بندش را
منم آن شیخ سیه روز که در اخرعمر
لای موهای تو گم کرد خداوندش را
#کاظم_بهمنی
❤3
زبان چو پسته شود سبز در دهن بی تو
گره چو نقطه شود رشته سخن بی تو
نفس گسسته چو تیری که از کمان بجهد
برون ز خانه دود شمع انجمن بی تو
صدف ز دوری گوهر، چمن ز رفتن گل
چنان به خاک برابر نشد که من بی تو
بیا و صلح ده این همدمان دیرین را
که همچو روغن و آبند جان و تن بی تو
تو تا برون شده ای از چمن، ز لاله و گل
هزار کاسه خون میخورد چمن بی تو
دگر چه طرف ز ایام می توان بستن؟
که صبح عید کند جلوه کفن بی تو
شود ز شیشه خالی خمار می افزون
غبار دیده فزاید ز پیرهن بی تو
کجا رسد به تو پیغام ناتوانی من؟
که تا رسیدن لب، خون شود سخن بی تو
تو رفته ای به غریبی و از پریشانی
شده است شام غریبان مرا وطن بی تو
تبسم تو بود باغ دلگشای چمن
چو غنچه سر به گریبان کشد چمن بی تو
به روی گرم تو ای نوبهار حسن قسم
که شد فسرده دل صائب از سخن بی تو
#صائب_تبریزی
گره چو نقطه شود رشته سخن بی تو
نفس گسسته چو تیری که از کمان بجهد
برون ز خانه دود شمع انجمن بی تو
صدف ز دوری گوهر، چمن ز رفتن گل
چنان به خاک برابر نشد که من بی تو
بیا و صلح ده این همدمان دیرین را
که همچو روغن و آبند جان و تن بی تو
تو تا برون شده ای از چمن، ز لاله و گل
هزار کاسه خون میخورد چمن بی تو
دگر چه طرف ز ایام می توان بستن؟
که صبح عید کند جلوه کفن بی تو
شود ز شیشه خالی خمار می افزون
غبار دیده فزاید ز پیرهن بی تو
کجا رسد به تو پیغام ناتوانی من؟
که تا رسیدن لب، خون شود سخن بی تو
تو رفته ای به غریبی و از پریشانی
شده است شام غریبان مرا وطن بی تو
تبسم تو بود باغ دلگشای چمن
چو غنچه سر به گریبان کشد چمن بی تو
به روی گرم تو ای نوبهار حسن قسم
که شد فسرده دل صائب از سخن بی تو
#صائب_تبریزی