...
دل مینای می را میکند جام نگون خالی
دل پر خون چو دادی، چشم خونپالا کرامت کن
درین وحشتسرا تا کی اسیر آب و گل باشم؟
مرا راهی به سوی عالم بالا کرامت کن
به گرداب بلا انداختی چون کشتی ما را
لبی خشک از شکایت چون لب دریا کرامت کن
...
حضور گلشن جنت به زاهد باد ارزانی
مرا یک گل زمین از ساحت دلها کرامت کن
...
#صائب_تبریزی
دل مینای می را میکند جام نگون خالی
دل پر خون چو دادی، چشم خونپالا کرامت کن
درین وحشتسرا تا کی اسیر آب و گل باشم؟
مرا راهی به سوی عالم بالا کرامت کن
به گرداب بلا انداختی چون کشتی ما را
لبی خشک از شکایت چون لب دریا کرامت کن
...
حضور گلشن جنت به زاهد باد ارزانی
مرا یک گل زمین از ساحت دلها کرامت کن
...
#صائب_تبریزی
💔2
❤4
دوست داشتن کسی در حکم خواندن اوست. در حکم آن است که بتوانیم تمامی جملههایی را که در دل دیگری است بخوانیم و در حال خواندن، دل او را از بند برهانیم. در حکم آن است که دل او را به سان پوستنوشتهای باز کنیم و به بانگ بلند بخوانیم، گویی هر کس در نهاد خویش کتابی است که به زبانی بیگانه نگاشته شده است.
#نور_جهان
#کریستین_بوبن
#نور_جهان
#کریستین_بوبن
❤1👍1
آنگاه که بدینسان سرگرم خواندن دیگری میشویم، به او امکان تنفس میدهیم، یعنی او را هستی میبخشیم. شاید دیوانگان کسانی باشند که هرگز هیچکس آنها را نخوانده است و از اینکه جملههایی در دل دارند که هرگز کسی نگاهی بدانها نیفکنده است، به خشم آمده اند. آنان به سان کتابهای بربسته اند.
#نور_جهان
#کریستین_بوبن
#نور_جهان
#کریستین_بوبن
❤1👍1
ساقی دمید صبح، علاج خمار کن
خورشید را ز پرده شب آشکار کن
رنگ شکسته میشکند شیشه در جگر
از می خزان چهره ما را بهار کن
فیض صبوح پا به رکاب است، زینهار
این سیل را به رطل گران پایدار کن
شرم از حضور مردهدلان جهان مدار
این قوم را تصور سنگ مزار کن
گوهر اگرچه لنگر دریا نمیشود
پیمانهای به کار من بیقرار کن
درد پیالهای به گریبان خاک ریز
سنگ و سفال را چو عتیق آبدار کن
خود را شکفته دار به هر حالتی که هست
خونی که میخوری به دل روزگار کن
مپسند شمع دولت بیدار را خموش
خاک سیه به کاسه خواب خمار کن
هر چند زخم میچکد از تیغ روزگار
این درد را دوا به می خوشگوار کن
شبنم زیان نکرد ز سودای آفتاب
در پای یار گوهر جان را نثار کن
تا از میان کار توانی خبر گرفت
چون موج ازین محیط تلاش کنار کن
دست گهرفشان به ثمر زود میرسد
چون شاخ پرشکوفه زر خود نثار کن
دندان خامشی به جگر چون صدف گذار
دامان خود پر از گهر شاهوار کن
غافل مشو ز پرده نیرنگ روزگار
سیر خزان در آینه نوبهار کن
تا کی توان به مصلحت عقل کار کرد؟
یک چند هم به مصلحت عشق کار کن
حسن ازل به قدر صفا جلوه میکند
تا ممکن است آینه را بیغبار کن
مغز از نسیم سوختگی تازه میشود
صائب شبی به روز درین لاله زار کن
#صائب_تبریزی
خورشید را ز پرده شب آشکار کن
رنگ شکسته میشکند شیشه در جگر
از می خزان چهره ما را بهار کن
فیض صبوح پا به رکاب است، زینهار
این سیل را به رطل گران پایدار کن
شرم از حضور مردهدلان جهان مدار
این قوم را تصور سنگ مزار کن
گوهر اگرچه لنگر دریا نمیشود
پیمانهای به کار من بیقرار کن
درد پیالهای به گریبان خاک ریز
سنگ و سفال را چو عتیق آبدار کن
خود را شکفته دار به هر حالتی که هست
خونی که میخوری به دل روزگار کن
مپسند شمع دولت بیدار را خموش
خاک سیه به کاسه خواب خمار کن
هر چند زخم میچکد از تیغ روزگار
این درد را دوا به می خوشگوار کن
شبنم زیان نکرد ز سودای آفتاب
در پای یار گوهر جان را نثار کن
تا از میان کار توانی خبر گرفت
چون موج ازین محیط تلاش کنار کن
دست گهرفشان به ثمر زود میرسد
چون شاخ پرشکوفه زر خود نثار کن
دندان خامشی به جگر چون صدف گذار
دامان خود پر از گهر شاهوار کن
غافل مشو ز پرده نیرنگ روزگار
سیر خزان در آینه نوبهار کن
تا کی توان به مصلحت عقل کار کرد؟
یک چند هم به مصلحت عشق کار کن
حسن ازل به قدر صفا جلوه میکند
تا ممکن است آینه را بیغبار کن
مغز از نسیم سوختگی تازه میشود
صائب شبی به روز درین لاله زار کن
#صائب_تبریزی
❤1
❤2💔1
Forwarded from 🎧پادکست شعر پارسی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🎧برای شنیدن صوت کامل قسمت جدید پادکست شعر پارسی با نام «آخرین عاشق» که به زندگی و شعر «حسین منزوی» اختصاص دارد، به کانال کستباکس شعر پارسی سر بزنید.
🔹️لینک کانال شعر پارسی در کستباکس:
📎 https://b2n.ir/Shearparsipodcast
🔹️لینک نصب نرمافزار کستباکس:
📎 https://b2n.ir/Castboxinstall
🔸️در صورت باز نشدن لینکها، فیلترشکن خود را روشن کنید.
🎧 @shearparsipod
🔹️لینک کانال شعر پارسی در کستباکس:
📎 https://b2n.ir/Shearparsipodcast
🔹️لینک نصب نرمافزار کستباکس:
📎 https://b2n.ir/Castboxinstall
🔸️در صورت باز نشدن لینکها، فیلترشکن خود را روشن کنید.
🎧 @shearparsipod
❤2
یا حلقه ارادت ساغر به گوش کن
یا عاقلانه ترک در می فروش کن
چون می درین دو هفته که محبوس این خمی
سرجوش زندگانی خود صرف جوش کن
بسیار نازک است سخن های عاشقان
بگذار گوش را و سرانجام هوش کن
چون صبح در پیاله زرین آفتاب
خونابهای که میدهد ایام نوش کن
از بیقراری تو جهان است پرخروش
این بحر را به لنگر تمکین خموش کن
زان پیشتر که خرج کند گفتگو ترا
پهلو تهی ز صحبت این خودفروش کن
از روی تلخ توست چنین مرگ ناگوار
این زهر را به جبهه واکرده نوش کن
وصل گل از ترانه شب عندلیب یافت
زنهار در کمینگه شبها خروش کن
از نافه میتوان به غزال ختن رسید
جان را فدای مردم پشمینهپوش کن
ساقی صبوح کرده ز میخانه میرسد
صائب وداع صبر و دل و عقل و هوش کن
#صائب_تبریزی
یا عاقلانه ترک در می فروش کن
چون می درین دو هفته که محبوس این خمی
سرجوش زندگانی خود صرف جوش کن
بسیار نازک است سخن های عاشقان
بگذار گوش را و سرانجام هوش کن
چون صبح در پیاله زرین آفتاب
خونابهای که میدهد ایام نوش کن
از بیقراری تو جهان است پرخروش
این بحر را به لنگر تمکین خموش کن
زان پیشتر که خرج کند گفتگو ترا
پهلو تهی ز صحبت این خودفروش کن
از روی تلخ توست چنین مرگ ناگوار
این زهر را به جبهه واکرده نوش کن
وصل گل از ترانه شب عندلیب یافت
زنهار در کمینگه شبها خروش کن
از نافه میتوان به غزال ختن رسید
جان را فدای مردم پشمینهپوش کن
ساقی صبوح کرده ز میخانه میرسد
صائب وداع صبر و دل و عقل و هوش کن
#صائب_تبریزی
داستایفسکی خوندن اینجوریه که از یه جا به بعد میگی عه یه آدم "مریضِ درسخواندهی ساکن یه جای نمور و تنگ و تاریک"
دلم تنگ شده بود برات که :)))
دلم تنگ شده بود برات که :)))
👍3❤1
مپرس ای عشق! از تنهاییام، وقتی که میدانی
منِ دیوانه میگردم پی دیوانهای دیگر
برایم آشنای تازهای آوردهای اما
یقین دارم که روزی میشود بیگانهای دیگر
#لیلیِ_آذر
#اعظم_سعادتمند
منِ دیوانه میگردم پی دیوانهای دیگر
برایم آشنای تازهای آوردهای اما
یقین دارم که روزی میشود بیگانهای دیگر
#لیلیِ_آذر
#اعظم_سعادتمند
💔1
ز بی عشقی بهار زندگی دامن کشید از من
وگرنه همچو نخل طور آتش میچکید از من
ز بیدردی دلم شد پارهای از تن، خوشا عهدی
که هر عضوی چو دل از بیقراری میتپید از من
به حرفی عقل شد بیگانه از من، عشق را نازم
که با آن بینیازی ناز عالم میکشید از من
چرا برداشت آن ابر بهاران سایه از خاکم؟
زبان شکر جای سبزه دایم میدمید از من
شلاین تر ز خون ناحقم در هر چه آویزم
به زور دست نتوان دامن الفت کشید از من
نظربازان نمیباشند بیهنگامه چون مجنون
غزالان رام من گشتند اگر لیلی رمید از من
ز بیبرگی به کار چشمزخم باغ میآیم
مباش ای بوستان پیرا به کلی ناامید از من
نگیرم رونمای گوهر دل هر دو عالم را
به سیم قلب نتوان ماه کنعان را خرید از من
نوای بیخودان داروی بیهوشی بود دل را
دگر خود را ندید آن کس که فریادی شنید از من
تو بودی کام دل ای نخل خوشپیوند، جانم را
نپیوندد به کام دل، ترا هر کس برید از من
به خرج برق آفت رفت یکسر دانههای من
نگردید آسیایی در شکستن روسفید از من
ز بس از غیرت من کشتگان را خون به جوش آمد
چراغان شد ز خون تازه خاک هر شهید از من
ز انصاف فلک دلسرد غواصی شدم صائب
ز بس گوهر برون آوردم و ارزان خرید از من
#صائب_تبریزی
وگرنه همچو نخل طور آتش میچکید از من
ز بیدردی دلم شد پارهای از تن، خوشا عهدی
که هر عضوی چو دل از بیقراری میتپید از من
به حرفی عقل شد بیگانه از من، عشق را نازم
که با آن بینیازی ناز عالم میکشید از من
چرا برداشت آن ابر بهاران سایه از خاکم؟
زبان شکر جای سبزه دایم میدمید از من
شلاین تر ز خون ناحقم در هر چه آویزم
به زور دست نتوان دامن الفت کشید از من
نظربازان نمیباشند بیهنگامه چون مجنون
غزالان رام من گشتند اگر لیلی رمید از من
ز بیبرگی به کار چشمزخم باغ میآیم
مباش ای بوستان پیرا به کلی ناامید از من
نگیرم رونمای گوهر دل هر دو عالم را
به سیم قلب نتوان ماه کنعان را خرید از من
نوای بیخودان داروی بیهوشی بود دل را
دگر خود را ندید آن کس که فریادی شنید از من
تو بودی کام دل ای نخل خوشپیوند، جانم را
نپیوندد به کام دل، ترا هر کس برید از من
به خرج برق آفت رفت یکسر دانههای من
نگردید آسیایی در شکستن روسفید از من
ز بس از غیرت من کشتگان را خون به جوش آمد
چراغان شد ز خون تازه خاک هر شهید از من
ز انصاف فلک دلسرد غواصی شدم صائب
ز بس گوهر برون آوردم و ارزان خرید از من
#صائب_تبریزی
کتاب "لیلیِ آذر" تموم شد.
اغلب شعرها زنانه بود. راستش اتفاق خیلی خاصی نداشت ولی شعرها الحق درست و حسابی بودن.
یک نکتهای راجع به شعر زنانه وجود داره که شاید مغفول مونده و خیلی گفته نمیشه.
صرفِ آوردن المانهای زیست زنانه حتی با جزئیات و ظرافت شعر رو زنانه نمیکنه. این خیلی مهمه! و خوشبختانه این کتاب دچار چنین آفتی نشده بود.
اما در دورانی که ما قرار داریم متاسفانه اسم نظم(؟)هایی که انگار صرفا چهارتا المان زیست زنانه پاشیده باشن توش رو شعر زنانه میذارن.
درحالی که اون شعر از روح زنانگی یا حتی خود شعر بودن خالیه.
دیدم اینو اگه امشب نگم میمیرم. 😂
اغلب شعرها زنانه بود. راستش اتفاق خیلی خاصی نداشت ولی شعرها الحق درست و حسابی بودن.
یک نکتهای راجع به شعر زنانه وجود داره که شاید مغفول مونده و خیلی گفته نمیشه.
صرفِ آوردن المانهای زیست زنانه حتی با جزئیات و ظرافت شعر رو زنانه نمیکنه. این خیلی مهمه! و خوشبختانه این کتاب دچار چنین آفتی نشده بود.
اما در دورانی که ما قرار داریم متاسفانه اسم نظم(؟)هایی که انگار صرفا چهارتا المان زیست زنانه پاشیده باشن توش رو شعر زنانه میذارن.
درحالی که اون شعر از روح زنانگی یا حتی خود شعر بودن خالیه.
دیدم اینو اگه امشب نگم میمیرم. 😂
👍6
آیا این آفت به شعرهای گروه خاصی زده؟
خیر! هردو گروه دچار چنین آفتی هستن. چه اونهایی که با اروتیک کردن فضا فکر میکنن شعر زنانه گفتن و چه اونهایی که با چهارتا کلمهی خانهداری و همسر و فلان توهم بلندکردن علم شعر زنانه دارن که باید گفت زکی!
دل پری دارم :)
خیر! هردو گروه دچار چنین آفتی هستن. چه اونهایی که با اروتیک کردن فضا فکر میکنن شعر زنانه گفتن و چه اونهایی که با چهارتا کلمهی خانهداری و همسر و فلان توهم بلندکردن علم شعر زنانه دارن که باید گفت زکی!
دل پری دارم :)
👍4
شعر در ابتدای امر باید شعر باشه. (روح جواد خیابانی در من حلول کرد) بعد ببینیم آیا اندیشهش رو میپسندیم یا نه.
اینکه صرفا به خاطر همسو بودن اندیشهمون یک اثری رو ببریم بالا که در شان اون هنر نباشه در وهله اول به خود اون هنر آسیب میزنه و بعد به اون اندیشه.
اینکه صرفا به خاطر همسو بودن اندیشهمون یک اثری رو ببریم بالا که در شان اون هنر نباشه در وهله اول به خود اون هنر آسیب میزنه و بعد به اون اندیشه.
👍6
زمین به لرزه درآید ز دل تپیدن من
شود سپهر زمینگیر از آرمیدن من
شکوه دانه من تا به آسمان چه کند
دو نیم شد جگر خاک از دمیدن من
گذشت عمر به خامی، مگر قضا افکند
به آفتاب قیامت ثمر رسیدن من؟
توان شنیدن آواز حلقه در مرگ
اگر گران نبود گوش از خمیدن من
هزار مرحله را چون جرس دل شبها
توان برید به آواز دل تپیدن من
مرا چو آبله بگذار تا شوم پامال
نمی رسد چو به کس فیضی از رسیدن من
فغان که زیر فلک نیست آنقدر میدان
که داد وحشت خاطر دهد رمیدن من
هزار فتنه خوابیده چون شراب کهن
نهفته است در آغوش آرمیدن من
درین ریاض چو چشم آن ضعیف پروازم
که برگ کاه شود مانع پریدن من
ز ریشه کند دو صد سرو پای در گل را
به جستجوی تو از خود برون دویدن من
مرا چو صبح به دست دعا نگه دارید
که روشن است جهان از نفس کشیدن من
حیات من به تماشای گلعذاران است
ز راه چشم چو شبنم بود چریدن من
ز بوریا نتوان شعله را به دام کشید
قفس چگونه شود مانع پریدن من؟
چه شد که گوش به حرفم نکرد، میدانم
که هست گوش بر آواز دل تپیدن من
عیار آن لب شیرین و ساعد سیمین
توان گرفتن از دست و لب گزیدن من
ز بس که تلخی دوران کشیده ام صائب
دهان مار شود تلخ از گزیدن من
من آن رمیده غزالم درین جهان صائب
که در جدایی خلق است آرمیدن من
#صائب_تبریزی
شود سپهر زمینگیر از آرمیدن من
شکوه دانه من تا به آسمان چه کند
دو نیم شد جگر خاک از دمیدن من
گذشت عمر به خامی، مگر قضا افکند
به آفتاب قیامت ثمر رسیدن من؟
توان شنیدن آواز حلقه در مرگ
اگر گران نبود گوش از خمیدن من
هزار مرحله را چون جرس دل شبها
توان برید به آواز دل تپیدن من
مرا چو آبله بگذار تا شوم پامال
نمی رسد چو به کس فیضی از رسیدن من
فغان که زیر فلک نیست آنقدر میدان
که داد وحشت خاطر دهد رمیدن من
هزار فتنه خوابیده چون شراب کهن
نهفته است در آغوش آرمیدن من
درین ریاض چو چشم آن ضعیف پروازم
که برگ کاه شود مانع پریدن من
ز ریشه کند دو صد سرو پای در گل را
به جستجوی تو از خود برون دویدن من
مرا چو صبح به دست دعا نگه دارید
که روشن است جهان از نفس کشیدن من
حیات من به تماشای گلعذاران است
ز راه چشم چو شبنم بود چریدن من
ز بوریا نتوان شعله را به دام کشید
قفس چگونه شود مانع پریدن من؟
چه شد که گوش به حرفم نکرد، میدانم
که هست گوش بر آواز دل تپیدن من
عیار آن لب شیرین و ساعد سیمین
توان گرفتن از دست و لب گزیدن من
ز بس که تلخی دوران کشیده ام صائب
دهان مار شود تلخ از گزیدن من
من آن رمیده غزالم درین جهان صائب
که در جدایی خلق است آرمیدن من
#صائب_تبریزی
خاطرات، چه شیرین چه تلخ، همیشه منبع عذاب هستند؛ دستکم برای من که چنین است؛ اما حتی این عذاب هم شیرین است. و وقتهایی که دل آدم پر است، بیمار است، در رنج است، و غصهدار، آن وقت خاطرات تر و تازهاش میکنند، انگار که یک قطره شبنم شبانگاهی که پس از روزی گرم از فرط رطوبت میافتد و گل بیچاره پژمرده را که آفتاب تند بعدازظهر تفتهاش کرده شاداب میکند.
#بیچارگان
#داستایفسکی
#بیچارگان
#داستایفسکی
❤1
موهایمان سپید شد اما چرا هنوز
چیزی نداده ایم از احساسمان بروز؟
...
با من قدم بزن دهه شصت شهر را
چلتکههای کودکیام را به هم بدوز
یک دختر خجالتی هفت ساله است
این زن که میرود به سوی انتهای روز
■
از خود نشان ندادم و از خود نشان نداد
حتی اشارهای که بدانم مرا هنوز...
#لیلیِ_آذر
#اعظم_سعادتمند
چیزی نداده ایم از احساسمان بروز؟
...
با من قدم بزن دهه شصت شهر را
چلتکههای کودکیام را به هم بدوز
یک دختر خجالتی هفت ساله است
این زن که میرود به سوی انتهای روز
■
از خود نشان ندادم و از خود نشان نداد
حتی اشارهای که بدانم مرا هنوز...
#لیلیِ_آذر
#اعظم_سعادتمند
👍2❤1