بریده بریده 📚📖 – Telegram
بریده بریده 📚📖
214 subscribers
93 photos
14 videos
4 files
84 links
دست بر‌ گلویم گرفته‌ام و با کتاب‌ها بریده بریده حرف می‌زنم ...

انتقادات و پیشنهادات:
https://news.1rj.ru/str/HarfinoBot?start=e9267dabdb8f2a0

جهان نخواست مرا، بخت شاعری فرمود :)
Download Telegram
آن مفرح که لعل دارد و دُر
خنده‌ی کم شده‌ست و گریه‌ی پُر

هر کسی را نهفته یاری هست
دوستی هست و دوستداری هست

خرد است آن کز او رسد یاری
همه داری اگر خرد داری

هرکه داد خرد نداند داد
آدمی صورتست و دیو نهاد

#هفت_پیکر
#نظامی
دیدی که یار چون ز دل ما خبر نداشت
ما را شکار کرد و بیفکند و برنداشت

ما بی‌خبر شدیم که دیدیم حسن او
او خود ز حال بی‌خبر ما خبر نداشت

ما را به چشم کرد که تا صید او شدیم
زان پس به چشم رحمت بر ما نظر نداشت

گفتا جفا نجویم زین خود گذر نکرد
گفتا وفا نمایم زان خود اثر نداشت

وصلش ز دست رفت که کیسه وفا نکرد
زخمش به دل رسید که سینه سپر نداشت

گفتند خرم است شبستان وصل او
رفتم که بار خواهم دیدم که در نداشت

گفتم که بر پرم سوی بام سرای او
چه سود مرغ همت من بال و پر نداشت

خاقانی ارچه نرد وفا باخت با غمش
در ششدر اوفتاد که مهره گذر نداشت

#خاقانی
به شکر این که داری دست بر میخانه ای ساقی
مرا از دست غم بستان به یک پیمانه ای ساقی

مصفا کن ز عقل و هوش ارواح مقدس را
چمن را پاک کن از سبزه بیگانه ای ساقی

خمار می پریشان دارد اوراق حواسم را
مرا شیرازه کن چون گل به یک پیمانه ای ساقی

اگر چه آب و خاک من عمارت برنمی دارد
ز درد باده کن تعمیر این ویرانه ای ساقی

یک امشب ساغر اندازه را بر طاق نسیان نه
که دارم آرزوی گریه مستانه ای ساقی

برآر از پرده مینا شراب آشنارو را
خلاصی ده مرا زین عالم بیگانه ای ساقی

به خورشید سبک جولان فلک بسیار می نازد
به دورانداز ساغر را تو هم مستانه ای ساقی

حریف باده بیغش ز غش ها پاک می باید
جدا کن عقل را از ما چو کاه از دانه ای ساقی

به چرخ آور مرا چون شعله جواله از مستی
که می خواهم کنم خون در دل پروانه ای ساقی

کشاکش می برد هر ذره خاکم را به صحرایی
ز هم مگذار اجزای مرا بیگانه ای ساقی

مرا سرمای زهد خشک چند افسرده دل دارد؟
بریز از پرتو می رنگ آتشخانه ای ساقی

نگردد پشتبان رطل گران گر قصر هستی را
به راهی می رود هر خشت این غمخانه ای ساقی

اگر از خاک برداری به یک پیمانه صائب را
چه کم می گردد از سامان این میخانه ای ساقی؟

#صائب_تبریزی
💔1
خلاصه که ساقیا 🚶🏻‍♀️
رفتن مهدی از مسجد یک خاصیت داشت: فهمیدم چقدر بزرگ شده‌ایم؛ آن‌قدر بزرگ که می‌گذاریم و می‌رویم.

#رستخیز
#علی_رمضان
ولی من از صبح این غزل حافظ توی سرم می‌چرخه:
ترسم که اشک در غمِ ما پرده‌در شود
وین رازِ سر به مُهر به عالَم سَمَر شود

گویند سنگ لَعل شود در مَقامِ صبر
آری شود، ولیک به خونِ جگر شود

خواهم شدن به میکده گریان و دادخواه
کز دستِ غم خلاصِ من آن جا مگر شود

از هر کرانه تیرِ دعا کرده‌ام روان
باشد کز آن میانه یکی کارگر شود

ای جان حدیثِ ما بَرِ دلدار بازگو
لیکن چنان مگو که صبا را خبر شود

از کیمیایِ مِهر تو زر گشت رویِ من
آری به یُمْنِ لطفِ شما خاک زر شود

در تنگنایِ حیرتم از نخوت رقیب
یا رب مباد آن که گدا معتبر شود

بس نکته غیرِ حُسن بِباید که تا کسی
مقبولِ طبعِ مردم صاحب نظر شود

این سرکشی که کنگره کاخِ وصل راست
سرها بر آستانهٔ او خاک در شود

حافظ چو نافهٔ سرِ زلفش به دستِ توست
دم درکش ار نه بادِ صبا را خبر شود

#حافظ
💔5
آنچنان زی که گر رسد خاری
نخوری طعن دشمنان باری

این نگوید سرآمد آفاتش
وان نخندد که هان مکافاتش

گرچه دست تو خود نگیرد کس
پای بر تو فرو نکوبد بس

آنکه رفق تواش به یاد بود
به از آن کز غم تو شاد بود

نان مخور پیش ناشتا منشان
ور خوری جمله را به خوان بنشان

پیش مفلس زر زیاده مسنج
تا نه پیچد چو اژدها بر گنج

گر بود باد باد نوروزی
به که پیشش چراغ نفروزی

#هفت_پیکر
#نظامی
این همه سال، داشتیم چکار می کردیم؟ دنبال کدام گم‌کرده می‌گشتیم؟ از چه چیزی ناراحت بودیم که ناراحتی‌مان تمام نمی‌شد؟ برای که گریه می‌کردیم؟
سوال‌ها بی‌انتهایند و جواب خیلی‌هایشان را هنوز نمی‌دانم. فقط می‌دانم که ما زیر عَلَمِ این خیمه آدم‌های بهتری شدیم.

#رستخیز
#علی_رمضان
درد هنوز هست، اصلا ذات درد همین است که به خروار می‌آید و به مثقال می‌رود ولی مادر ذره‌ذره دارد خوب می‌شود.

#رستخیز
#علی_رمضان
1
دوستانی که با نفاق افتند
دشمنان را هم اتفاق افتند

#هفت_پیکر
#نظامی

[پایان هفت‌پیکر نظامی]
دایم ستیزه با دل‌افگار می‌کنی
با لشکر شکسته چه پیکار می‌کنی؟

ای وای اگر به گریه خونین برون دهم
خونی که در دلم تو ستمکار می‌کنی

با این حلاوتی که دل عالم از تو سوخت
استادگی به شربت بیمار می‌کنی

شرمنده نیستی که به این دستگاه حسن
دل می‌بری ز مردم و انکار می‌کنی؟

این جلوه‌ای که من ز تو بی‌باک دیده‌ام
بر سرو، طوق فاخته زنار می‌کنی

یوسف به خانه روی ز بازار می‌کند
هرگه ز خانه روی به بازار می‌کنی

گر بگذری به سرو و صنوبر، ز بار دل
در جلوه نخست سبکبار می‌کنی

گردی کز او بلند شود آه حسرت است
بر هر گل زمین که تو رفتار می‌کنی

چشم بدت مباد، که با چشم نیم‌خواب
بر خلق ناز دولت بیدار می‌کنی

زین آب خوشگوار شود تشنگی زیاد
ورنه علاج تشنه دیدار می‌کنی

گل بر در قفس زن و در چشم دام خاک
رحمی اگر به مرغ گرفتار می‌کنی

یک روز اگر کند ز تو آیینه، رو نهان
رحمی به حال تشنه دیدار می‌کنی

رنگ شکسته را به زبان احتیاج نیست
صائب عبث چه درد خود اظهار می‌کنی؟

#صائب_تبریزی

[پایان گزیده‌ی صائب. آه و فغان به قدر کافی]
4
شیخ "خوشگل تموم کرده بود"، بازیگری نکرده بود. اگرنه لحظه‌ی آخر که خود آدم می‌ریزد بیرون، ذکر حسین از دهنش نمی‌ریخت.

#رستخیز
#سیدامید_موذنی
"لاف محبت تو زنم تا دَمِ ابد/ من خاک آستان تو ام یا علی مدد/ خواهم که بر دو وقت به فریاد ما رسی/ اول دم ممات و دوم تَهِ لحد..."

#رستخیز
#محمدسرور_رجایی
2
"امام حی و حاضره و در تمام مسیر تو رو می‌بینه. در همه حال. هر چقدر هم شلوغ باشه، تو و امام تنها هستید. به عدد آدم‌ها امام هست کنارشون. همه دو تا دو تا با امام‌شون تنها هستند." حرف می‌زد و زمین زیر پایم سفت می‌شد. "همین الان هم دارن تو رو می‌بینن. همین الان دارن من رو هم می‌بینن..."

#رستخیز
#فاطمه_علوی_یگانه
[پایان کتاب]
حالا درسته اینجا دیکتاتوریه.
ولی بیاین بگین نظرتون بیشتر روی کدومه؟
Anonymous Poll
12%
انوری
30%
عطار
9%
سنایی
42%
بیدل
30%
سیمین بهبهانی :)
👍2
یک حمد بخونین منم خوب شم برگردم دوباره.
2
ای خواجه بلندیت رسیده‌ست بجایی
کز اهل سماوات به گوش تو رسد صوت
گر عمر تو چون قد تو باشد به درازی
تو زنده بمانی و بمیرد ملک‌الموت!

#انوری
#مفلس_کیمیافروش
1
می‌توان گفت در میان شعرای قرن ششم، در غزل، خاقانی مُبشّر حافظ است و انوری مژده‌ی ظهور سعدی.

#شفیعی_کدکنی
#مفلس_کیمیافروش
حسن تو دایم بدین قرار نماند
مست تو جاوید در خمار نماند

ای گل خندان نوشکفته نگه دار
خاطر بلبل که نوبهار نماند

حسن دلاویز پنجه‌ایست نگارین
تا به قیامت بر او نگار نماند

عاقبت از ما غبار ماند زنهار
تا ز تو بر خاطری غبار نماند

پار گذشت آن چه دیدی از غم و شادی
بگذرد امسال و همچو پار نماند

هم بدهد دور روزگار مرادت
ور ندهد دور روزگار نماند

سعدی شوریده بی‌قرار چرایی
در پی چیزی که برقرار نماند

شیوه عشق اختیار اهل ادب نیست
بل چو قضا آید اختیار نماند

#سعدی
ز روزگار به یک نامهٔ تو خرسندم
که در دعا همه آن خواهم از خداوندم

شنیده‌ام که به خرسند کم گراید غم
غمم چراست که از تو به نامه خرسندم

ز هرچه باشد خرسند را بسنده بود
چرا که بی‌تو همی عمر و عیش نپسندم

مرا و حال مرا بی‌جمال طلعت تو
صفت ندیدم از این به چو دل برافکندم

چنان‌که تشنه به آب حیات و مرده به جان
به جان تو که به دیدارت آرزومندم

#انوری