The Catcher in the Rye
کاش این احساس شرحدادنی بود تا میگفتم که یک انسان (که منم)، چطور میتونه به این اندازه از خودش متنفر باشه. چطور از بودنش و وجودش نفرت داره؛ از هیکلش، از صداش، از بیانش، از موی دماغش، از سوراخ نافش، از انگشت شستش و از هرچیزی که متعلق به این تنِ رنجور و بیقوارهست.…
۷ فوریه.
سکونِ کامل. شکنجههای بیپایان.
در مرحلهای از خودشناسی، هنگامی که شرایط دیگر موافق با امنیت خویش فراهم است، همواره پیش میآید که خود را فوقالعاده بد احساس کنی. هر معیار اخلاقی - حال نظریات مربوط به آن هر قدر هم متفاوت باشد - خیلی متعالی به نظر میآید. درخواهی یافت که چیزی نیستی جز لانهی موشی پر از تزویرهای مفلوک. ناچیزترین اعمال تو هم نیالوده به این تزویرها نخواهد بود. این مقاصد مزورانه چنان نکبتبار هستند که تو در ضمن دقت در احوال خویش نمیخواهی عمیقا به آنها بیندیشی بلکه به جای آن به این راضی هستی تا از دور به آنها نگاه کنی. این مقاصد همهاش فقط از خودخواهی ساخته نشده است، خودخواهی در مقایسه، یک صورت آرمانی از خوب و زیبا به نظر میآید. کثافتی که تو پیدا میکنی فقط برای خودش وجود دارد؛ درک میکنی که با این بار سنگین داری وارد دنیا میشوی و بدون هیچگونه درکی یا - محض خاطر آن - با درک بسیار آن را دوباره ترک میکنی. این کثافت پایینترین عمقی است که به آن دست پیدا میکنی؛ در آن پایینترین عمق گدازهای نیست، فقط کثافت است. این پایینترین و بالاترین است، و حتی تردیدهایی که آن دقت در احوال خویش بار میآورد به زودی مثل غوطهور شدن خوکی در کثافت تبدیل به ضعف و خودپسندی میشود.
[کافکا - یادداشتها - ترجمهی مصطفی اسلامیه]
سکونِ کامل. شکنجههای بیپایان.
در مرحلهای از خودشناسی، هنگامی که شرایط دیگر موافق با امنیت خویش فراهم است، همواره پیش میآید که خود را فوقالعاده بد احساس کنی. هر معیار اخلاقی - حال نظریات مربوط به آن هر قدر هم متفاوت باشد - خیلی متعالی به نظر میآید. درخواهی یافت که چیزی نیستی جز لانهی موشی پر از تزویرهای مفلوک. ناچیزترین اعمال تو هم نیالوده به این تزویرها نخواهد بود. این مقاصد مزورانه چنان نکبتبار هستند که تو در ضمن دقت در احوال خویش نمیخواهی عمیقا به آنها بیندیشی بلکه به جای آن به این راضی هستی تا از دور به آنها نگاه کنی. این مقاصد همهاش فقط از خودخواهی ساخته نشده است، خودخواهی در مقایسه، یک صورت آرمانی از خوب و زیبا به نظر میآید. کثافتی که تو پیدا میکنی فقط برای خودش وجود دارد؛ درک میکنی که با این بار سنگین داری وارد دنیا میشوی و بدون هیچگونه درکی یا - محض خاطر آن - با درک بسیار آن را دوباره ترک میکنی. این کثافت پایینترین عمقی است که به آن دست پیدا میکنی؛ در آن پایینترین عمق گدازهای نیست، فقط کثافت است. این پایینترین و بالاترین است، و حتی تردیدهایی که آن دقت در احوال خویش بار میآورد به زودی مثل غوطهور شدن خوکی در کثافت تبدیل به ضعف و خودپسندی میشود.
[کافکا - یادداشتها - ترجمهی مصطفی اسلامیه]
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
از همین چیزهای کوچیک هم میشه داستان ساخت.
Louie S2 E6
dir. Louis C.K.
Louie S2 E6
dir. Louis C.K.
The Catcher in the Rye
نارسیس/نرگس © Narcissus, 1988. by Alfonso Albacete
© Narcissus, 1881. by Gyula Benczúr
👍1
خمیازهکشیدنِ مرد روستایی
«این واقعیت که مردی روستایی در حالِ خمیازهکشیدن تصویر میشود، بدون شک تصادفی نیست؛ طبقات متوسط شهری میخواستند خود را از این رفتار مبتذل دهقانان و روستاییان متمایز کنند. خمیازهکشیدن و بهخصوص پیدابودنِ دندان در حین انجام این کار، بیادبی محسوب میشد.» [یوست فاندر آئورا]
© A Peasant Yawning. by Lucas Vorsterman the Elder (1595-1675)
«این واقعیت که مردی روستایی در حالِ خمیازهکشیدن تصویر میشود، بدون شک تصادفی نیست؛ طبقات متوسط شهری میخواستند خود را از این رفتار مبتذل دهقانان و روستاییان متمایز کنند. خمیازهکشیدن و بهخصوص پیدابودنِ دندان در حین انجام این کار، بیادبی محسوب میشد.» [یوست فاندر آئورا]
© A Peasant Yawning. by Lucas Vorsterman the Elder (1595-1675)
جنگلِ خودکشی
[کمدی الهی، دوزخ، سرود سیزدهم]
«ارواحِ انتحارکنندگان در جنگلی بهنام "جنگل خودکشی" بهسر میبرند که در آن هر کدام از این ارواح بهصورت درختی خشک درآمدهاند. این درختها در معرض تطاولِ پرندگان شومِ آدمرویی قرار دارند که شاخههای آنها را میشکنند و چون هر شاخه در حقیقت عضوی از اعضای تن این دوزخیان است از جای شکستگی خون برمیآید. و این ارواح فقط وقتی سخن میتوانند گفت که از جای زخم آنها همراه هر کلام خون از بدنشان روان باشد.
در این جنگل سمبولیسم دانته بهصورت بارزی جلوهگر است: اینان چون خود را کُشته و در حقیقت شکل و صورت انسانی خود را بهدست خویش از میان بردهاند، در دوزخ این شکل بشری از ایشان گرفته شده است. و چون بالاترین کاری که در زندگی کردهاند انهدام خودشان بوده، در اینجا اظهارِ وجود (سخنگفتن) برای ایشان جز با انهدام تدریجی آنها صورتپذیر نیست، یعنی صدایشان باید با خونِ بدن که مایهی هستی و وجودشان است درآمیزد.»
© Harpies in the Forest of Suicides, 1861. by Gustave Doré
[کمدی الهی، دوزخ، سرود سیزدهم]
«ارواحِ انتحارکنندگان در جنگلی بهنام "جنگل خودکشی" بهسر میبرند که در آن هر کدام از این ارواح بهصورت درختی خشک درآمدهاند. این درختها در معرض تطاولِ پرندگان شومِ آدمرویی قرار دارند که شاخههای آنها را میشکنند و چون هر شاخه در حقیقت عضوی از اعضای تن این دوزخیان است از جای شکستگی خون برمیآید. و این ارواح فقط وقتی سخن میتوانند گفت که از جای زخم آنها همراه هر کلام خون از بدنشان روان باشد.
در این جنگل سمبولیسم دانته بهصورت بارزی جلوهگر است: اینان چون خود را کُشته و در حقیقت شکل و صورت انسانی خود را بهدست خویش از میان بردهاند، در دوزخ این شکل بشری از ایشان گرفته شده است. و چون بالاترین کاری که در زندگی کردهاند انهدام خودشان بوده، در اینجا اظهارِ وجود (سخنگفتن) برای ایشان جز با انهدام تدریجی آنها صورتپذیر نیست، یعنی صدایشان باید با خونِ بدن که مایهی هستی و وجودشان است درآمیزد.»
© Harpies in the Forest of Suicides, 1861. by Gustave Doré
The Catcher in the Rye
از اون نقاشیهاییه که جزئیات جالبی داره. © Fording Through the Shallows, 1610-52. by Jan Asselijn
این هم از نمونههای شاشیدن در نقاشیهاست. آمارش از دستم دررفته و اِلا یک مجموعهی بزرگ ازش درمیومد.
The Catcher in the Rye
از اون نقاشیهاییه که جزئیات جالبی داره. © Fording Through the Shallows, 1610-52. by Jan Asselijn
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
این اسکرین هم گرفتم تا عظمت فایلش رو ببینید. البته این چیزی که من گرفتم یه نسخهی دیگه داره که اندازهش دقیقا دوبرابر اینه ولی دیدم دیگه ارزش اون حجم رو نداره. همین رو شما میتونید از [اینجا] دانلود کنید.
«یک کُبرا در سبدی از انجیر که یک دهاتی برای کلئوپاترا آورده بود پنهان شده بود. کلئوپاترا پس از خوردن چند انجیر مار را مییابد و بازویش را به گونهای قرار میدهد که توسط مار گزیده شود.»
این نقاشی از دلاکروا یکی از نقاشیهای محبوب ارنست همینگوی بوده.
© Cleopatra and the Peasant, 1838. by Eugène Delacroix
این نقاشی از دلاکروا یکی از نقاشیهای محبوب ارنست همینگوی بوده.
© Cleopatra and the Peasant, 1838. by Eugène Delacroix