میگه نیمههای شب از خیمهها فاصله گرفت اباعبدالله ولی هی میشینه بر میخیزه .. خم میشه بر میخیزه .. یه مقدار که دنبالش اومد صدا زد تو کیستی؟! گفت آقا من فلانیام.. برا چی دنبالِ من اومدی؟! عرض کردم آقا نگران بودم یه وقت دشمن از پشت به شما حمله نکنه .. آقاجان چی کار میکنی؟ منم کمک کنم .. فرمود دارم دونه دونه خارهایِ اطرافِ خیمهها رو جمع میکنم .. آی هلال فردا شب این بچه های من در به درِ این بیابونها میشن ..
@Dellrish
@Dellrish