میگه نیمههای شب از خیمهها فاصله گرفت اباعبدالله ولی هی میشینه بر میخیزه .. خم میشه بر میخیزه .. یه مقدار که دنبالش اومد صدا زد تو کیستی؟! گفت آقا من فلانیام.. برا چی دنبالِ من اومدی؟! عرض کردم آقا نگران بودم یه وقت دشمن از پشت به شما حمله نکنه .. آقاجان چی کار میکنی؟ منم کمک کنم .. فرمود دارم دونه دونه خارهایِ اطرافِ خیمهها رو جمع میکنم .. آی هلال فردا شب این بچه های من در به درِ این بیابونها میشن ..
@Dellrish
@Dellrish
ای دل! تو چه می كنی؟ می مانی یا می روی؟ داد از آن اختیار كه تو را از حسین جدا كند ! این چه اختیاری است كه برای روی آوردن بدان باید پشت به اراده حق نهاد ؟ ای دل! نیك بنگر تا قلاّده دنیا را برگردنشان ببینی و سررشته قلاّده را ، كه در دست شیطان است . آنان می انگارند كه این راه را به اختیار خویش می روند ، غافل كه شیطان اصحاب دنیا را با همان غرایزی كه در نفس خویش دارند می فریبد. قافله عشق ازمنزلگاه « شَراف » نیز گذشت. اولِ روز را كه آزار گرما كمتر است ، همچنان رفتند . نزدیك ظهر ، امام شنید كه یكی از یارانش تكبیر می گوید. فرمود: « الله اكبر، اما تو برای چه تكبیر گفتی؟» گفت : « نخلستانی به چشمم رسیده است .»... اما آنچه او دیده بود ، نخلستان نبود؛ «حر بن یزید ریاحی » بود همراه به هزار سوار كه می آمد تا راه بر كاروان ببندد. چیزی نگذشت كه گردن اسبان نمودار شد . نیزه هایشان گویی شاخ زنبورهای سرخ ، و پرچمهایشان گویی بال سیاه غُراب بود..
شهید آقا سید مرتضی آوینی
#کتاب فتح خون
@Dellrish
شهید آقا سید مرتضی آوینی
#کتاب فتح خون
@Dellrish
❤1