🌸امام باقر( علیه السلام) میفرمایند :
هر کس با خانواده اش خوشرفتار باشد، بر عمرش افزوده میگردد.
بحارالانوار، دار احیاء الترا العربی، ج 75، ص (175)
💠دانشجو معلم انقلابی👨🏫
هر کس با خانواده اش خوشرفتار باشد، بر عمرش افزوده میگردد.
بحارالانوار، دار احیاء الترا العربی، ج 75، ص (175)
💠دانشجو معلم انقلابی👨🏫
دانشجومعلم انقلابی
🌹با عرض سلام خدمت همه همکاران عزیز 👨🏫دوستان، معلم بدون مهارت، جدای از اینکه خودش اذیت میشه، بچهها رو هم اذیت میکنه. دورهمیای برای مهارت افزایی دانشجو معلمان در دانشگاه برگزار شد. این هم صوت هاش. پیشنهاد میکنم حتما گوش کنید و هم #یه_دل_سیر_بخندید. و از…
موعظه به سبک استاد
<unknown>
📩 کار را به لحظه و به هنگام باید انجام داد / نباید غفلت کنیم از وظیفهای که عقل و شرع به عهدهی ما گذاشته است
🔻 رهبر انقلاب صبح امروز در دیدار مردم قم: کار را به لحظه باید انجام داد. توابین برای انتقام خون مطهّر امام حسین آمدند جنگیدند، کشته شدند، همهشان کشته شدند، اما در تاریخ اینها را مدح نمیکنند. چرا؟ چون دیرجنبیدند. شما که میخواستید خونتان را در راه امام حسین بدهید، چرا در اول محرّم، دوم محرّم نیامدید، یک کاری اقلاً صورت بدهید؟ آنجا میایستید تماشا میکنید، امام حسین به شهادت میرسد، بعد دلتان میسوزد، آن وقت میآیید در میدان. این کار را به هنگام انجام ندادن این جور است. کار را به هنگام باید انجام داد. نباید غفلت کنیم از وظیفهای که عقل و شرع به عهدهی ما گذاشته. باید بدون تأخیر وارد میدان بشویم. نباید تأخیر داشته باشیم. آن وقت به تناسب اهمیتی که آن کار دارد، خطرات را به جان بخریم. ۱۴۰۱/۱۰/۱۹
💠دانشجو معلم انقلابی👨🏫
🔻 رهبر انقلاب صبح امروز در دیدار مردم قم: کار را به لحظه باید انجام داد. توابین برای انتقام خون مطهّر امام حسین آمدند جنگیدند، کشته شدند، همهشان کشته شدند، اما در تاریخ اینها را مدح نمیکنند. چرا؟ چون دیرجنبیدند. شما که میخواستید خونتان را در راه امام حسین بدهید، چرا در اول محرّم، دوم محرّم نیامدید، یک کاری اقلاً صورت بدهید؟ آنجا میایستید تماشا میکنید، امام حسین به شهادت میرسد، بعد دلتان میسوزد، آن وقت میآیید در میدان. این کار را به هنگام انجام ندادن این جور است. کار را به هنگام باید انجام داد. نباید غفلت کنیم از وظیفهای که عقل و شرع به عهدهی ما گذاشته. باید بدون تأخیر وارد میدان بشویم. نباید تأخیر داشته باشیم. آن وقت به تناسب اهمیتی که آن کار دارد، خطرات را به جان بخریم. ۱۴۰۱/۱۰/۱۹
💠دانشجو معلم انقلابی👨🏫
کنگره شهدای دانشجو معلم
🇮🇷مسابقه کوتاه «سربازترین سردار»🇮🇷 ✋ سلام رفیق 🔰 توی این مسابقه قراره ۴-۵ مرحله رو انجام بدی؛ بعیده بیشتر از ۷-۸ دقیقه طول بکشه. 📅 مهلت شرکت در مسابقه: از سهشنبه ۱۳ دی ۱۴۰۱ الی یکشنبه ۱۸ دی ۱۴۰۱ 🎁 جوایز: به قید قرعه به پنج نفر از شرکتکنندگان در مسابقه،…
❌❌مهلت شرکت در مسابقه تا ساعت ۲۴ امروز تمدید شد❌❌
📜 هان ای برادر کجا می روی؟
اندکی درنگ کن؛
آیا با کمی گریه و یک فاتحه بر مزار من و امثال من، مسئولیتی که با رفتن خود بر دوش تو گذاشتهایم از یاد خواهی برد یا نه؟ ما نظارهگر خواهیم بود که با این مسئولیت سنگین چه خواهی کرد. و اما مسئولیت ادامه دادن راه ماست و...
✍ پارهای از وصیت نامه شهید رضا نادری
♨️ کانال کنگره شهدای دانشجو معلم
تلگرام:
https://news.1rj.ru/str/shohadacfu
ایتا:
eitaa.com/shohadacfu
اندکی درنگ کن؛
آیا با کمی گریه و یک فاتحه بر مزار من و امثال من، مسئولیتی که با رفتن خود بر دوش تو گذاشتهایم از یاد خواهی برد یا نه؟ ما نظارهگر خواهیم بود که با این مسئولیت سنگین چه خواهی کرد. و اما مسئولیت ادامه دادن راه ماست و...
✍ پارهای از وصیت نامه شهید رضا نادری
♨️ کانال کنگره شهدای دانشجو معلم
تلگرام:
https://news.1rj.ru/str/shohadacfu
ایتا:
eitaa.com/shohadacfu
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
۱۹ دی ماه سالروز شهادت یکی از قهرمانان این سرزمین، شهید والا مقام حاج احمد کاظمی 💔🥀
💠دانشجو معلم انقلابی👨🏫
🆔 @dm_enghelabi
💠دانشجو معلم انقلابی👨🏫
🆔 @dm_enghelabi
هو الکافی
🎞 #داستان_سریالی
2⃣ #قسمت_دوم
📝 نویسنده : حمزه حسینی ، دانشجوی آموزش الهیات ۱۴۰۱
🎆 گروه #هنرگاه
ساسان گفت: «بیا خیابون..... چاقوتم تیز کن که امشب کلی ماجرا داریم. مهرداد و علیرضا قمه و سیم خاردار هم آوُردن. بزن بزنیه! راستی، عشقت هم اینجاست. فقط زودباش!»
با عجله گفتم: «تا چهارتا شعار بدید و شیش تا روسری بسوزونید، من رسیدم.»
گوشی را قطع کردم و با سرعت سوار موتور آپاچیم شدم و از ساختمان زدم بیرون.
هوای سرد شب میخورد به صورتم و اشکم را درآورده بود. راهی نبود. دو دقیقهی بعد، به همان خیابان رسیدم. اوه! اوه! چه خبر بود؟!
یک طرف بسیجیها بودند با سپر و باتوم و یک طرف هم ساسان و بچهها و بقیهی معترضها بودند. ساسان جلوتر از همه شعار میداد و با مشت بسیجیها را میزد. مهراوه - دوست دخترم- با چندتا دختر دیگر فندک گرفته بودند و روسری و چادر و پرچم و عکس میسوزاندند. ماشینها هم خیابان را روی سرشان گذاشته بودند از بس بوق میزدند. صحنهاش مرا یاد گیمها میانداخت.
چند لحظه فقط خیره شده بودم که ساسان داد زد: «امین! بجنب!»
دیدم بسیجیها دارند ساسان را محاصره میکنند. خونم به جوش آمد. گازش را گرفتم و مستقیم زدم بینشان. بسیجیها کنار کشیدند. اما تا به خودشان بجنبند محکم با موتور زدم به یکیشان. سنی هم نداشت طفلی. فکر کنم از خودم کوچکتر بود. طوری پرتش کردم که از درد به خودش پیچید و نتوانست زود از جایش بلند شود. ساسان و رامین هم چند لگد اساسی به پهلوهایش زدند.
یک لحظه دلم رحم آمد که ...
💠دانشجو معلم انقلابی👨🏫
🎞 #داستان_سریالی
2⃣ #قسمت_دوم
📝 نویسنده : حمزه حسینی ، دانشجوی آموزش الهیات ۱۴۰۱
🎆 گروه #هنرگاه
ساسان گفت: «بیا خیابون..... چاقوتم تیز کن که امشب کلی ماجرا داریم. مهرداد و علیرضا قمه و سیم خاردار هم آوُردن. بزن بزنیه! راستی، عشقت هم اینجاست. فقط زودباش!»
با عجله گفتم: «تا چهارتا شعار بدید و شیش تا روسری بسوزونید، من رسیدم.»
گوشی را قطع کردم و با سرعت سوار موتور آپاچیم شدم و از ساختمان زدم بیرون.
هوای سرد شب میخورد به صورتم و اشکم را درآورده بود. راهی نبود. دو دقیقهی بعد، به همان خیابان رسیدم. اوه! اوه! چه خبر بود؟!
یک طرف بسیجیها بودند با سپر و باتوم و یک طرف هم ساسان و بچهها و بقیهی معترضها بودند. ساسان جلوتر از همه شعار میداد و با مشت بسیجیها را میزد. مهراوه - دوست دخترم- با چندتا دختر دیگر فندک گرفته بودند و روسری و چادر و پرچم و عکس میسوزاندند. ماشینها هم خیابان را روی سرشان گذاشته بودند از بس بوق میزدند. صحنهاش مرا یاد گیمها میانداخت.
چند لحظه فقط خیره شده بودم که ساسان داد زد: «امین! بجنب!»
دیدم بسیجیها دارند ساسان را محاصره میکنند. خونم به جوش آمد. گازش را گرفتم و مستقیم زدم بینشان. بسیجیها کنار کشیدند. اما تا به خودشان بجنبند محکم با موتور زدم به یکیشان. سنی هم نداشت طفلی. فکر کنم از خودم کوچکتر بود. طوری پرتش کردم که از درد به خودش پیچید و نتوانست زود از جایش بلند شود. ساسان و رامین هم چند لگد اساسی به پهلوهایش زدند.
یک لحظه دلم رحم آمد که ...
💠دانشجو معلم انقلابی👨🏫
♦️ امیرالمومنین علی (علیه السلام):
🔹روزگاری خواهد آمد که
مردم به گناه افتخار و از پاکدامنی
تعجب میکنند.
📚نهج البلاغه
💠دانشجو معلم انقلابی👨🏫
🆔 @dm_enghelabi
🔹روزگاری خواهد آمد که
مردم به گناه افتخار و از پاکدامنی
تعجب میکنند.
📚نهج البلاغه
💠دانشجو معلم انقلابی👨🏫
🆔 @dm_enghelabi
بیانات رهبر انقلاب در دیدار مردم قم
Khamenei.ir
🎙 #سخنرانی_رهبر | صوت کامل بیانات رهبر انقلاب در دیدار مردم قم. ۱۴۰۱/۱۰/۱۹
💠دانشجو معلم انقلابی👨🏫
🆔 @dm_enghelabi
💠دانشجو معلم انقلابی👨🏫
🆔 @dm_enghelabi
هو البصیر
🎞 #داستان_سریالی
3⃣ #قسمت_سوم
📝 نویسنده : حمزه حسینی ، دانشجوی آموزش الهیات ۱۴۰۱
🎆 گروه #هنرگاه
یک لحظه دلم رحم آمد که مهراوه نزدیک شد و گفت: «خوب موقعی اومدی. بزنش که حسابی کم آوردن.»
دیدن آن بزن بزنها ، حرفهای مهراوه و نعرههای ساسان مرا حسابی به هیجان آورده بود.
بسیجیها دوباره هجوم آوردند. دوباره گاز دادم و مستقیم به سمتشان رفتم. جاخالی دادند. مستقیم رفتم جلو و برگشتم. این بار محکم تر گاز را گرفتم و دوباره زدم بینشان. خواستند به طریقی مرا از موتور پیاده کنند که سریع پریدم پایین. موتور قشنگ خورد به سه چهارتایشان و نالهشان را درآورد.
بلند شدم و به طرف مهراوه دویدم. چند تا بسیجی باتوم به دست داشتند تهدیدش میکردند و مهراوه هم با جیغ و داد، حرفهای نامفهومی میگفت. خون جلوی چشمانم را گرفت. دست کردم در جیب کاپشنم و با انگشتانم چاقو را به بازی گرفتم. محکم گرفتمش و ناگهان بیرونش آوردم. یکهو ساسان پرید جلویم و یک ماسک مقابلم گرفت. گفت: «این وامونده رو بزن به صورتت تا شناسایی نشی. چاقوتم آماده کن که الاناس سر و کلهی نیروهای یگان ویژه پیدا بشه.»
ماسک به صورتم زدم. چاقو را انداختم هوا و دوباره گرفتمش؛ با سرعت دویدم به سمت بسیجیها. تا مرا دیدند باتومهایشان را بالا آوردند و گارد دفاعی گرفتند. نزدیک یکیشان توقف کردم و آمادهی حمله شدم. مهراوه از پشت با لگد کوبید به ساق یارو. یک لحظه تعادلش را از دست داد و در همان لحظه، با یک دست باتومش را گرفتم و با دست دیگرم که آزاد بود چاقو را در بازویش فرو کردم. رفیقش آمد که جلویم را بگیرد. چاقو را از بازوی طرف بیرون کشیدم و پا به فرار گذاشتم.
صدای فریاد یارو و رفیقش از پشت سرم میآمد. در تعقیبم بود. مهرداد را صدا زدم و گفتم: بزنش! ...
💠دانشجو معلم انقلابی👨🏫
🎞 #داستان_سریالی
3⃣ #قسمت_سوم
📝 نویسنده : حمزه حسینی ، دانشجوی آموزش الهیات ۱۴۰۱
🎆 گروه #هنرگاه
یک لحظه دلم رحم آمد که مهراوه نزدیک شد و گفت: «خوب موقعی اومدی. بزنش که حسابی کم آوردن.»
دیدن آن بزن بزنها ، حرفهای مهراوه و نعرههای ساسان مرا حسابی به هیجان آورده بود.
بسیجیها دوباره هجوم آوردند. دوباره گاز دادم و مستقیم به سمتشان رفتم. جاخالی دادند. مستقیم رفتم جلو و برگشتم. این بار محکم تر گاز را گرفتم و دوباره زدم بینشان. خواستند به طریقی مرا از موتور پیاده کنند که سریع پریدم پایین. موتور قشنگ خورد به سه چهارتایشان و نالهشان را درآورد.
بلند شدم و به طرف مهراوه دویدم. چند تا بسیجی باتوم به دست داشتند تهدیدش میکردند و مهراوه هم با جیغ و داد، حرفهای نامفهومی میگفت. خون جلوی چشمانم را گرفت. دست کردم در جیب کاپشنم و با انگشتانم چاقو را به بازی گرفتم. محکم گرفتمش و ناگهان بیرونش آوردم. یکهو ساسان پرید جلویم و یک ماسک مقابلم گرفت. گفت: «این وامونده رو بزن به صورتت تا شناسایی نشی. چاقوتم آماده کن که الاناس سر و کلهی نیروهای یگان ویژه پیدا بشه.»
ماسک به صورتم زدم. چاقو را انداختم هوا و دوباره گرفتمش؛ با سرعت دویدم به سمت بسیجیها. تا مرا دیدند باتومهایشان را بالا آوردند و گارد دفاعی گرفتند. نزدیک یکیشان توقف کردم و آمادهی حمله شدم. مهراوه از پشت با لگد کوبید به ساق یارو. یک لحظه تعادلش را از دست داد و در همان لحظه، با یک دست باتومش را گرفتم و با دست دیگرم که آزاد بود چاقو را در بازویش فرو کردم. رفیقش آمد که جلویم را بگیرد. چاقو را از بازوی طرف بیرون کشیدم و پا به فرار گذاشتم.
صدای فریاد یارو و رفیقش از پشت سرم میآمد. در تعقیبم بود. مهرداد را صدا زدم و گفتم: بزنش! ...
💠دانشجو معلم انقلابی👨🏫
🔸 سفیر فیلم های عمار باشید
✅ آغاز جشنواره مردمی فیلم #عمار با محوریت #روایت_زن_ایرانی
⌛️زمان:
۲۴ لغایت ۲۷ دی
از ساعت ۱۷:۳۰ الی ۲۰:۳۰
مکان: #سینما_هویزه مشهد
شما به تماشای آثار جشنواره در بخش های مختلف از قبیل مستند، نماهنگ، پویانمایی، تاریخی، اجتماعی، اقتصادی و ... دعوت شدید.
ستاد جشنواره مردمی فیلم #عمار مشهد
تلفن راهنما: 09157650458 محمدی
✅ آغاز جشنواره مردمی فیلم #عمار با محوریت #روایت_زن_ایرانی
⌛️زمان:
۲۴ لغایت ۲۷ دی
از ساعت ۱۷:۳۰ الی ۲۰:۳۰
مکان: #سینما_هویزه مشهد
شما به تماشای آثار جشنواره در بخش های مختلف از قبیل مستند، نماهنگ، پویانمایی، تاریخی، اجتماعی، اقتصادی و ... دعوت شدید.
ستاد جشنواره مردمی فیلم #عمار مشهد
تلفن راهنما: 09157650458 محمدی
هو العظیم
🎞 #داستان_سریالی
4⃣ #قسمت_چهارم
📝 نویسنده : حمزه حسینی ، دانشجوی آموزش الهیات ۱۴۰۱
🎆 گروه #هنرگاه
مهرداد همان نزدیکیها بود. قمه به دست و خیلی سریع رفت به طرف آن کسی که دنبالم بود. چند بار قمه سمتش حواله کرد ولی یارو جاخالی میداد.
صدای همهمه و غوغا، گوشهایم را کر کرده بود. صداهای درهم و برهمی از جیغ و فریاد و سوت و بوق و شعار ، گوش من که هیچ، گوش فیل را هم کر میکرد.
مهرداد فریاد زد: «امین! ساسان! بیاین کمک!».
دویدم طرفش. آن یاروی بسیجی توانسته بود قمه را از دست مهرداد خارج کند و با باتوم به سر و صورت مهرداد میزد. دیگر نفهمیدم چی شد. ناگهان احساس کردم یک روحی از خشم و غضب و عقده که خودم هم نمیدانم از کجا سرچشمه میگرفت، وارد بدنم شد. خون جلوی چشمانم را گرفته بود. ساسان هم با عربده کنار من میدوید. نزدیک بسیجی که رسیدیم، چاقو را از جیبم درآوردم و تاب دادم. نفهمیدم چه شد! ...
💠دانشجو معلم انقلابی👨🏫
🎞 #داستان_سریالی
4⃣ #قسمت_چهارم
📝 نویسنده : حمزه حسینی ، دانشجوی آموزش الهیات ۱۴۰۱
🎆 گروه #هنرگاه
مهرداد همان نزدیکیها بود. قمه به دست و خیلی سریع رفت به طرف آن کسی که دنبالم بود. چند بار قمه سمتش حواله کرد ولی یارو جاخالی میداد.
صدای همهمه و غوغا، گوشهایم را کر کرده بود. صداهای درهم و برهمی از جیغ و فریاد و سوت و بوق و شعار ، گوش من که هیچ، گوش فیل را هم کر میکرد.
مهرداد فریاد زد: «امین! ساسان! بیاین کمک!».
دویدم طرفش. آن یاروی بسیجی توانسته بود قمه را از دست مهرداد خارج کند و با باتوم به سر و صورت مهرداد میزد. دیگر نفهمیدم چی شد. ناگهان احساس کردم یک روحی از خشم و غضب و عقده که خودم هم نمیدانم از کجا سرچشمه میگرفت، وارد بدنم شد. خون جلوی چشمانم را گرفته بود. ساسان هم با عربده کنار من میدوید. نزدیک بسیجی که رسیدیم، چاقو را از جیبم درآوردم و تاب دادم. نفهمیدم چه شد! ...
💠دانشجو معلم انقلابی👨🏫
بیانات رهبر انقلاب در دیدار مداحان اهلبیت علیهمالسلام
Khamenei.ir
🎙 #سخنرانی_رهبر | صوت کامل بیانات رهبر انقلاب در دیدار مداحان. ۱۴۰۱/۱۰/۲۲
💠دانشجو معلم انقلابی👨🏫
🆔 @dm_enghelabi
💠دانشجو معلم انقلابی👨🏫
🆔 @dm_enghelabi
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🎬 #انتقام_سخت | تقدیم به روح پاک و مطهر شهید حاج قاسم سلیمانی و شهید ابومهدی المهندس. (خط خون نقطه پایان سلیمانی نیست، بهراسید که این اول بسم الله است)
💠دانشجو معلم انقلابی👨🏫
🆔 @dm_enghelabi
💠دانشجو معلم انقلابی👨🏫
🆔 @dm_enghelabi
هو الخالق
🎞 #داستان_سریالی
5⃣ #قسمت_پنجم
📝 نویسنده : حمزه حسینی ، دانشجوی آموزش الهیات ۱۴۰۱
🎆 گروه #هنرگاه
واقعا حالم دست خودم نبود. انگار من نبودم. نمیدانم، شاید جنزده شده بودم. من فقط میخواستم در این اعتراضات جایی را بگیرم و به بقیهی معترضین کمک کنم؛ شاید چند نفر را از پلیس و بسیج را هم بزنم و زخمی کنم. اما کشتن؟! نه هرگز. من نمیخواستم.
نمیدانم چه شد که این شد.
من دستم را بالا بردم و با نفرت و خشونت چاقو را وارد شکمش کردم. یارو میخواست با باتوم از خودش در مقابل ساسان دفاع کند، که ناگهان با صدای نالهی سختی بر زمین افتاد. مهرداد پرید رویش و قمه و باتوم را از دستش کشید بیرون. ساسان هم محکم به زخمش لگد زد و من با غیظ و عصبانیت چند بار دیگر چاقویش زدم. میخواست از خودش دفاع کند ولی نمیتوانست. چاقو را انداختم و پریدم رویش. گلویش را محکم گرفتم و فشار دادم. دست و پا میزد. صورتش بنفش شد و ...
جان داد.
تمام کرد.
ناگهان آتش درون من هم خاموش شد.
با حیرت برخاستم. مثل اینکه تا الآن در یک کابوس وحشتناک به سر میبردم. به جسدش نگاه کردم. چشمهایش به صورت ترسناکی بازمانده بود و مرا نگاه میکرد. خون از شکم و پهلوهایش میریخت. لباس سبزش به رنگ سیاه درآمده بود. قلب در سینهام بیمهابا میکوبید. شقیقههایم درد میکرد. نگاهی به دستهایم انداختم. سرخ و خونی بودند ...
💠دانشجو معلم انقلابی👨🏫
🎞 #داستان_سریالی
5⃣ #قسمت_پنجم
📝 نویسنده : حمزه حسینی ، دانشجوی آموزش الهیات ۱۴۰۱
🎆 گروه #هنرگاه
واقعا حالم دست خودم نبود. انگار من نبودم. نمیدانم، شاید جنزده شده بودم. من فقط میخواستم در این اعتراضات جایی را بگیرم و به بقیهی معترضین کمک کنم؛ شاید چند نفر را از پلیس و بسیج را هم بزنم و زخمی کنم. اما کشتن؟! نه هرگز. من نمیخواستم.
نمیدانم چه شد که این شد.
من دستم را بالا بردم و با نفرت و خشونت چاقو را وارد شکمش کردم. یارو میخواست با باتوم از خودش در مقابل ساسان دفاع کند، که ناگهان با صدای نالهی سختی بر زمین افتاد. مهرداد پرید رویش و قمه و باتوم را از دستش کشید بیرون. ساسان هم محکم به زخمش لگد زد و من با غیظ و عصبانیت چند بار دیگر چاقویش زدم. میخواست از خودش دفاع کند ولی نمیتوانست. چاقو را انداختم و پریدم رویش. گلویش را محکم گرفتم و فشار دادم. دست و پا میزد. صورتش بنفش شد و ...
جان داد.
تمام کرد.
ناگهان آتش درون من هم خاموش شد.
با حیرت برخاستم. مثل اینکه تا الآن در یک کابوس وحشتناک به سر میبردم. به جسدش نگاه کردم. چشمهایش به صورت ترسناکی بازمانده بود و مرا نگاه میکرد. خون از شکم و پهلوهایش میریخت. لباس سبزش به رنگ سیاه درآمده بود. قلب در سینهام بیمهابا میکوبید. شقیقههایم درد میکرد. نگاهی به دستهایم انداختم. سرخ و خونی بودند ...
💠دانشجو معلم انقلابی👨🏫