یادم رفته نوشتن رو. دقیق مثل روزهای اولی که نگاه کردن به چشمهات رو بلد نبودم، انگار پلکهام برای باز موندن مقاومت میکردن. خون توی رگهام یخ میزد، الان هم جوهر قلمم روی میز. اونقدر مایل به بازگردوندن این یکی نیستم. مشتاقانه از هرچیزی که یادت رو دور نگه میداره استقبال میکنم. میخواد ننوشتن باشه یا نگاه نکردن به یک قسمت دنج از خونه و گرفتن گوشها زمانی که یک آهنگ خاص پلی میشه. نه اینکه کلمات نباشن، هستن. بیشتر از اون چیزی که باید. توی گوشهترین نقطه ذهنمم که پناه بگیرم نمیتونم نشنوم چیزی که داد زده میشه رو. چه کور و چه کر، میشه حس کرد هنوز. مچاله شو، خشک شو، از کار بیوفت، پوسیده شو، بی حس، بی حواس، بی در و پیکر اونقدر که رهگذر سر کوچه هم بفهمه از قبل خمیدهتر شدی. میارزه اما. هرچیزی که به دوری از تو کمک کنه، میارزه. میخواد ساعتها اشک ریختن باشه یا به خواب مرگ رفتن. دور بمون. اونقدر که هیچ چشم و گوش و دستی قادر به پیدا کردنت نباشه.
· ۲۸ مِی (cloudy but not sad)
· ۲۸ مِی (cloudy but not sad)
میدونی این همه اصرار برای نادیده گرفتن زشتیها چی بود؟ این که میخواستم کمی ازم زنده بمونه. با کشف هر زشتی جدید از جهان و آدمهای اطراف، یک قسمتی از برق و تازگی زنده بودنم خاک میگرفت. عدد شمعهای روی کیک تولد هرسال بیشتر میشد و شاید گاهاً شعلههای شمع، اما انگار که هرسال قسمت جدیدی از من میمرد. نمیخوام جسمم زنده بمونه درحالی که بخش زنده درونم از کار افتاده. نمیخوام به زشتیها عادت کنم و هرروز فقط از گرونی و بد بودن هوا و هدر رفتن عمرم افسوس بخورم. من خیلی مشتاق بودم، هنوز هم میخوام باشم، برای هرچیزی. نمیخوام اشتیاقم فلج بشه و دود و خاکستر و یکنواختی چشمهام رو کور کنه.
· ۲۸ ژوئن
· ۲۸ ژوئن
از برگشتنش میترسم. من هنوز هم بهم ریختهام. اتاقم گاهاً بیشتر از کل خونه خاک داره و برنامههام مرتب پیش نمیرن، اما از برگشتن "اون" میترسم. فرسودگی، غرق شدن توی یک کپه گه، دیوانگی در سکوت. انگار که گوشت تنت له و فاسد بشه، مغزت رو کرم بخوره و ناخنهای پات به اندازه یک جسدِ یک هفته مونده چرک و سبز و لجنی. یک کوه از مسئولیت، یک خروار کار، یک کامیون ارتباط انجام نشده و من کجا بودم؟ گوشه تختم بیشتر و بیشتر رنگ میباختم تا وقتی تنِ کرم زدهم کل ساختمون رو به نق نق بندازه. من از برگشتنِ "اون" میترسم، و گرنه که مدتیه ابایی از روند زندگی ندارم.
· ۱۵ اگست
· ۱۵ اگست
بهش فکر میکنم وحشت میکنم. یکهو تصمیم گرفتم که دیگه ندونم کشور مورد علاقم کجاست، آخه چه فرقی میکنه؟ هرجایی جز اینی که هستم. غذای مورد علاقه؟ نمیدونم، خب غذا تا وقتی منزجر کننده نباشه که مشکلی نیست. توی تایم آزادم کار چشمگیری نمیکنم، احتمالاً یکم اسکرول و مرتب کردن اتاقی که هیچوقت مرتب نمیشه. اینها رو یادم میاد و میخوام بالا بیارم. به خودت بیا، بیدار شو، برگرد به چیزی که بودی. تو داری فراموش میکنی زندگی کردن رو. کل دیتیلهای زرق برقیت رو ول کردی و چسبیدی به چند تا باور مسخره بزرگسالانهای که دنیا ازش استفاده میکنه تا آدمها کمتر به بهبود امیدوار باشن.
· ۲۸ ژوئن
· ۲۸ ژوئن
کل روز رو نفس عمیق میکشی و پاهات رو تند تند تکون میدی، آب بیشتری مینوشی، فعالیت بیشتری میکنی که لرزش پات گم بشه بین آشوب تنت. شب برمیگردی و توی اتاقت قدم میذاری، با اولین آهنگی که پلی میشه بقچه اشکت باز میشه. اونقدری محکم گرهش نزده بودی که بسته بمونه. اکثر گوشههای اتاق ردش رو گذاشتی که مثل آینه دق بهت یادآوری بشه کی هستی، کی بود و کی بودید. حس گناه مثل سیم خاردار از گلوت بالا میره، نمیدونی چی هستی. نیازی هم نیست بدونی، گم شدهها معمولاً بینام و نشون تردد میکنن. متاسفی، گُمی، تشنهای، سنگین، خفه، کز کرده، عاجز. در تموم ثانیههای اخیر اینها تنها چیزیه که تو هستی.
· ۲۳ آگوست
· ۲۳ آگوست
اه. ناامیدم کردی باز. البته تو که نه، توقعاتم. درس نمیگیرم آخه. کار من اینه که صدها بار یک واقعیت رو بخونم و تجربه کنم و تجربه کنم و تجربه کنم و بعد بهش ایمان نیارم. انگار بعد از گره خوردن شادیم با یک جسم دیگه، از سر میگیرم تمام اشتیاق و ناپختگیم رو. دوباره دوست دارم امیدوار باشم به چیزهایی که هیچ مخلوقی قادر به انجامش نیست. نه اینکه واقعبین نباشم، فکر کنم صرفاً دوپامیناش رو نیاز دارم. یادم نبود تو در تامین دوپامین خودت موندی، چیزی برای من نداری.
· ۳ ژوئن
· ۳ ژوئن
متاسفانه فعلاً اونقدر جسورانه دوستت ندارم که بتونم با عامیانهترین حالت، زیبا بیانش کنم. اما خب چیزهایی حس میکنم. مثل زمانی که بعد از شروع ملودی یک آهنگ، تصویر تو اولین چیزی هست که تو ذهنم نقش میبنده. یا بین کارهای روزمرهام، تصورت میکنم که اگر بعدها اینجا بودی، چطور میگذشت. بخوایم صادقانه برخورد کنیم day dreamingهای کودکانهست، اما حس میکنم برای زنده بودن و زندگی کردنت باید کودک باشم. خام و بیمنطق نه، بلکه واقعیتر و قابل زندگی در لحظه.
· ۲۰ ژوئن
· ۲۰ ژوئن
از حالت موهام خستهام، از ۱۹ ساله بودن، از جنس پوستم، اجزای صورتم، ملیتی که بخش جدا نشدنی از هویت منه، از اخبار جنگ، سِر شدن نسبت به قیمت دلار، خندیدن به چیزهایی که آدمهای خارج از این مرز بابتش گریه میکنن، از هوای گرم خستهام، از این یارویی که تو کوچه داد میزنه، از کپک زدن میوهها، از چشم غره آدمها، از اتفاقهای طبیعی و غیرطبیعی، از ایران خستهام. کاش ایران هرگز برای هیچکس اتفاق نمیافتاد. همه چیز توی ایران زشتتره.
· ۲۹ آگوست
· ۲۹ آگوست
حسنا مرحله جدید آمیرزات رو رفت، همونطور که دوست داشتی بدون استفاده از امتیازها. ما پوره گوجه میخوریم ولی اینبار بدون تو. همه میدونن که بادمجون سرخ شده و خورشتهای آبدار دوست داشتی. تلوزیون خونهتون برای اولین بار ۴۸ ساعته که روشن نشده، بالشتکهای مبل بغل نشدن و من دلم برای تو تنگ شده. کفن رو باز کردن، دیدمت. تازه متوجه شدم کی رو دارن به خاک میسپارن. نون سنگکهای تازه ساختمون وصال، پیازچههای جدا شده، علاقه به موی بلند و لخت و ادکلنهایی که پیف پاف خطاب میشن همیشه متعلق به باباجی میمونن. کاناپه خونهتون هم بدون حس کردن جسم خوابیده تو ناراحته. کل این خونه خاموش شده. لامپها روشنن ولی صورت باباجی نیست. دستهای باباجی نیست، صدای باباجی نیست. ناراحتم که رفتی. خداحافظی رو دوست ندارم. کاش برمیگشتی و یکبار دیگه میتونستم از دستت ناراحت بشم، نه برای اینکه موهای رنگ شدهمو دوست نداری. اینبار برای اینکه بدون خبر رفتی.
· ۱۲ اکتبر
· ۱۲ اکتبر
اوه، البته که دلم میخواد گریه کنم. از اون گریههای سوزناکی که غم رو بشوره ببره. نه اون چهارتا قطره آبغورهای که هی چشمت رو پاک میکنی بلکه کسی نبینه ذرهای از خودِ واقعیت رو. میدونی این غمهای میلیمتریِ روی هم انباشته شده، تقریباً از کهنگی کپک زده. انگار رنگ پس داده. ممکنه با هیچ اشکی شسته نشه. انگاری سنگینه، مثل اینکه بخوای یه بار عظیمی از کثافت و خاک رو برای مسافتی طولانی، با پای پیاده حمل کنی. البته که ریمایندر بزنیم، "من واقعاً سر هیچی، همه چیز رو میریزم به هم."
· ۹ ژوئن
· ۹ ژوئن
حرفم نمیاد. اونقدرم حرف نزدم ولی تموم شد حرفام. نمیدونم مخزن کلماتم خراب شده یا از همصحبتی استعفا دادم. هنوز هستم البته اگر خواستی جایی رو با سکوت همراهی کنی. خفه ناپذیر بودم من، تا لبهام رو نمیدوختی عمراً روی هم میذاشتمشون. الان ولی شارژم تموم شده، کلماتی که میان بیرون هم اونقدر لطیف و موجه نیستن. مثل پیرزنهای چرکی که زندگیشون پای سرخ کردن هویج و پیاز سوخته و اعصاب نوههای پر سر و صداشون رو ندارن. رقت انگیز هم هست بیحوصلگی. اگر واقعاً زرق و برقم بمیره چی؟
· ۲۵ اکتبر
· ۲۵ اکتبر
نمیدونم کیام جدی. همه میدونن رقصیدن و نوشتن و خوندن رو دوست دارم آخه چیز جدیدی نیست. ولی از دندونها خوشم میاد، ریشه دندون عقل مثلاً. جوری که تلفظ میشه هم قشنگه، گوش غلغلک میده. دَندون. دوست دارم انبه بخورم گاهی. پوستهای خشک جذبم میکنن. تَرَکها و اون زبریای که وقتی لمسش میکنی باعث میشه پوستت خش خش کنه بامزهست. هرچیزی روی پوست چشمنوازه. میخواد جای زخم باشه یا کبودی. همهش کرم میزنن، اه. چیه این کِرِم. با یه لایه کلفت چرب میکنه پوستت رو انگار میخوای خفهش کنی. قبلاً آسمون رو دوست داشتم، نگاهش میکردم دائم. اونقدر چشمم رو نمیگیره الان. چهره بدون میکاپ آدمها رو دوست دارم، واقعی و الهام بخشه. موی گوجه شده و لباسهای کمی شلخته. شلختگی رو کلاً. خوابالودگی، وقتی کسی میگه "خوابم میاد" فشردنی میشه انگار. صبحها رو دوست ندارم اصلاً. عوضش عود و شستشو رو میپرستم. ویدیوهای asmr و تمیز کردن فرشهای گِلی که انگار صد ساله هرروز به یه فیل میمالنش. احمقن فکر میکنم. چیزهای زشت رو اداپت میکنم همیشه. پلاشیهایی که هیچکس دوستشون نداره رو مثلاً. بغلشون میکنم و میخوابم انگار جونم بهش بستهست. مامانمم خیلی دوست دارم. مامان کانسپت نرم و راحتی ئه برام. وقتی هوا سرده و یخبندون و تو میخزی کنار مامان زیر پتو و فرو میری جوری که هیچکس نمیتونه درت بیاره از اون عمق. لمس کردن قشنگه، لمس شدن نه البته. میخوام آدمها رو بنشونم و بگم "بشین همینجا، میخوام نگاهت کنم" و از فرق سر تا نوک پاشون رو سلول به سلول ببینم. خیلی چیزها دوست دارم، بعداً میگم باز.
· ۲۵ اکتبر
· ۲۵ اکتبر
ازم عاصی شو. متنفر، تشنه به خون، دست به یقه. قدم بعدیت رو بردار که مشت محکمتری رو توی صورتم بکوبی و بعد روی هم تف میکنیم خون جمع شده توی دهنمون رو. با کلمات بگو، ولومشون رو بالا ببر. پیاز داغش رو زیاد کن. تعارف که نداریم، من هم یکیام بدتر از تو و بنزین روی آتیشت. فقط اگر نزدیک اون خط بری، تمومه کارمون. ازم نبُر. خسته نشو. بی تفاوت قدم نزن انگار که هرگز عصبانی نبودیم از هم. جوری نباشه که انگار ۲۰ سال از مرگم گذشته و مشغول پوشیدن کفشهات برای شروع یه روز معمولیای. نزدیک اون خط نشو که مطمئن باشم هرقدر که دعوا باشه، بعدش بیتفاوتی به همراه نداره. دور میزنی میای و همزمان با در آغوش کشیدنت یه لفظ رکیکی هم نثارت میکنم. فقط زنده نگهمون دار. ما، جریان خون و نوسانات رو.
· ۸ نوامبر
· ۸ نوامبر
پوست.
حسنا مرحله جدید آمیرزات رو رفت، همونطور که دوست داشتی بدون استفاده از امتیازها. ما پوره گوجه میخوریم ولی اینبار بدون تو. همه میدونن که بادمجون سرخ شده و خورشتهای آبدار دوست داشتی. تلوزیون خونهتون برای اولین بار ۴۸ ساعته که روشن نشده، بالشتکهای مبل بغل…
امروز شد ۴۰ روز. صبح کذایی و صورت رنگ پریده مامان، زمین افتادنِ من، "من نمیتونم بیام ممکنه باباجی مریض شه" درحالی که تو مُرده بودی. برات سنگ گذاشتن، فقط چند سانته اما انگار جدی جدی یک دنیا جدامون کردن. توی کل این ۴۰ روز هر ثانیهای که برات گریه نکردم خودمو زده بودم به نفهمی، وقتی امروز دیدمت واقعیت خودش رو کوبید تو صورتم. یادته وقتی ۵ سالم بود با یه مدرسهای من رو بردی کارخونه فرمند؟ گفتم بدون باباجی نمیام داخل ولی من رو به زور بردن. یک قطره اشک بیصدا از چشمهام چکید روی دست خانمِ مدیر و بدو بدو صدات زدن تا بیای باهم بریم داخل. امروز هم اون قطره اشک بیصدا چکید، این بار روی سنگ قبرت. میخوای دستم رو بگیری کجا ببری این بار؟ حتی نیستی که بگیری، جایی بردن پیشکش.
· ۲۱ نوامبر
· ۲۱ نوامبر