متاسفانه فعلاً اونقدر جسورانه دوستت ندارم که بتونم با عامیانهترین حالت، زیبا بیانش کنم. اما خب چیزهایی حس میکنم. مثل زمانی که بعد از شروع ملودی یک آهنگ، تصویر تو اولین چیزی هست که تو ذهنم نقش میبنده. یا بین کارهای روزمرهام، تصورت میکنم که اگر بعدها اینجا بودی، چطور میگذشت. بخوایم صادقانه برخورد کنیم day dreamingهای کودکانهست، اما حس میکنم برای زنده بودن و زندگی کردنت باید کودک باشم. خام و بیمنطق نه، بلکه واقعیتر و قابل زندگی در لحظه.
· ۲۰ ژوئن
· ۲۰ ژوئن
از حالت موهام خستهام، از ۱۹ ساله بودن، از جنس پوستم، اجزای صورتم، ملیتی که بخش جدا نشدنی از هویت منه، از اخبار جنگ، سِر شدن نسبت به قیمت دلار، خندیدن به چیزهایی که آدمهای خارج از این مرز بابتش گریه میکنن، از هوای گرم خستهام، از این یارویی که تو کوچه داد میزنه، از کپک زدن میوهها، از چشم غره آدمها، از اتفاقهای طبیعی و غیرطبیعی، از ایران خستهام. کاش ایران هرگز برای هیچکس اتفاق نمیافتاد. همه چیز توی ایران زشتتره.
· ۲۹ آگوست
· ۲۹ آگوست
حسنا مرحله جدید آمیرزات رو رفت، همونطور که دوست داشتی بدون استفاده از امتیازها. ما پوره گوجه میخوریم ولی اینبار بدون تو. همه میدونن که بادمجون سرخ شده و خورشتهای آبدار دوست داشتی. تلوزیون خونهتون برای اولین بار ۴۸ ساعته که روشن نشده، بالشتکهای مبل بغل نشدن و من دلم برای تو تنگ شده. کفن رو باز کردن، دیدمت. تازه متوجه شدم کی رو دارن به خاک میسپارن. نون سنگکهای تازه ساختمون وصال، پیازچههای جدا شده، علاقه به موی بلند و لخت و ادکلنهایی که پیف پاف خطاب میشن همیشه متعلق به باباجی میمونن. کاناپه خونهتون هم بدون حس کردن جسم خوابیده تو ناراحته. کل این خونه خاموش شده. لامپها روشنن ولی صورت باباجی نیست. دستهای باباجی نیست، صدای باباجی نیست. ناراحتم که رفتی. خداحافظی رو دوست ندارم. کاش برمیگشتی و یکبار دیگه میتونستم از دستت ناراحت بشم، نه برای اینکه موهای رنگ شدهمو دوست نداری. اینبار برای اینکه بدون خبر رفتی.
· ۱۲ اکتبر
· ۱۲ اکتبر
اوه، البته که دلم میخواد گریه کنم. از اون گریههای سوزناکی که غم رو بشوره ببره. نه اون چهارتا قطره آبغورهای که هی چشمت رو پاک میکنی بلکه کسی نبینه ذرهای از خودِ واقعیت رو. میدونی این غمهای میلیمتریِ روی هم انباشته شده، تقریباً از کهنگی کپک زده. انگار رنگ پس داده. ممکنه با هیچ اشکی شسته نشه. انگاری سنگینه، مثل اینکه بخوای یه بار عظیمی از کثافت و خاک رو برای مسافتی طولانی، با پای پیاده حمل کنی. البته که ریمایندر بزنیم، "من واقعاً سر هیچی، همه چیز رو میریزم به هم."
· ۹ ژوئن
· ۹ ژوئن
حرفم نمیاد. اونقدرم حرف نزدم ولی تموم شد حرفام. نمیدونم مخزن کلماتم خراب شده یا از همصحبتی استعفا دادم. هنوز هستم البته اگر خواستی جایی رو با سکوت همراهی کنی. خفه ناپذیر بودم من، تا لبهام رو نمیدوختی عمراً روی هم میذاشتمشون. الان ولی شارژم تموم شده، کلماتی که میان بیرون هم اونقدر لطیف و موجه نیستن. مثل پیرزنهای چرکی که زندگیشون پای سرخ کردن هویج و پیاز سوخته و اعصاب نوههای پر سر و صداشون رو ندارن. رقت انگیز هم هست بیحوصلگی. اگر واقعاً زرق و برقم بمیره چی؟
· ۲۵ اکتبر
· ۲۵ اکتبر
نمیدونم کیام جدی. همه میدونن رقصیدن و نوشتن و خوندن رو دوست دارم آخه چیز جدیدی نیست. ولی از دندونها خوشم میاد، ریشه دندون عقل مثلاً. جوری که تلفظ میشه هم قشنگه، گوش غلغلک میده. دَندون. دوست دارم انبه بخورم گاهی. پوستهای خشک جذبم میکنن. تَرَکها و اون زبریای که وقتی لمسش میکنی باعث میشه پوستت خش خش کنه بامزهست. هرچیزی روی پوست چشمنوازه. میخواد جای زخم باشه یا کبودی. همهش کرم میزنن، اه. چیه این کِرِم. با یه لایه کلفت چرب میکنه پوستت رو انگار میخوای خفهش کنی. قبلاً آسمون رو دوست داشتم، نگاهش میکردم دائم. اونقدر چشمم رو نمیگیره الان. چهره بدون میکاپ آدمها رو دوست دارم، واقعی و الهام بخشه. موی گوجه شده و لباسهای کمی شلخته. شلختگی رو کلاً. خوابالودگی، وقتی کسی میگه "خوابم میاد" فشردنی میشه انگار. صبحها رو دوست ندارم اصلاً. عوضش عود و شستشو رو میپرستم. ویدیوهای asmr و تمیز کردن فرشهای گِلی که انگار صد ساله هرروز به یه فیل میمالنش. احمقن فکر میکنم. چیزهای زشت رو اداپت میکنم همیشه. پلاشیهایی که هیچکس دوستشون نداره رو مثلاً. بغلشون میکنم و میخوابم انگار جونم بهش بستهست. مامانمم خیلی دوست دارم. مامان کانسپت نرم و راحتی ئه برام. وقتی هوا سرده و یخبندون و تو میخزی کنار مامان زیر پتو و فرو میری جوری که هیچکس نمیتونه درت بیاره از اون عمق. لمس کردن قشنگه، لمس شدن نه البته. میخوام آدمها رو بنشونم و بگم "بشین همینجا، میخوام نگاهت کنم" و از فرق سر تا نوک پاشون رو سلول به سلول ببینم. خیلی چیزها دوست دارم، بعداً میگم باز.
· ۲۵ اکتبر
· ۲۵ اکتبر
ازم عاصی شو. متنفر، تشنه به خون، دست به یقه. قدم بعدیت رو بردار که مشت محکمتری رو توی صورتم بکوبی و بعد روی هم تف میکنیم خون جمع شده توی دهنمون رو. با کلمات بگو، ولومشون رو بالا ببر. پیاز داغش رو زیاد کن. تعارف که نداریم، من هم یکیام بدتر از تو و بنزین روی آتیشت. فقط اگر نزدیک اون خط بری، تمومه کارمون. ازم نبُر. خسته نشو. بی تفاوت قدم نزن انگار که هرگز عصبانی نبودیم از هم. جوری نباشه که انگار ۲۰ سال از مرگم گذشته و مشغول پوشیدن کفشهات برای شروع یه روز معمولیای. نزدیک اون خط نشو که مطمئن باشم هرقدر که دعوا باشه، بعدش بیتفاوتی به همراه نداره. دور میزنی میای و همزمان با در آغوش کشیدنت یه لفظ رکیکی هم نثارت میکنم. فقط زنده نگهمون دار. ما، جریان خون و نوسانات رو.
· ۸ نوامبر
· ۸ نوامبر
پوست.
حسنا مرحله جدید آمیرزات رو رفت، همونطور که دوست داشتی بدون استفاده از امتیازها. ما پوره گوجه میخوریم ولی اینبار بدون تو. همه میدونن که بادمجون سرخ شده و خورشتهای آبدار دوست داشتی. تلوزیون خونهتون برای اولین بار ۴۸ ساعته که روشن نشده، بالشتکهای مبل بغل…
امروز شد ۴۰ روز. صبح کذایی و صورت رنگ پریده مامان، زمین افتادنِ من، "من نمیتونم بیام ممکنه باباجی مریض شه" درحالی که تو مُرده بودی. برات سنگ گذاشتن، فقط چند سانته اما انگار جدی جدی یک دنیا جدامون کردن. توی کل این ۴۰ روز هر ثانیهای که برات گریه نکردم خودمو زده بودم به نفهمی، وقتی امروز دیدمت واقعیت خودش رو کوبید تو صورتم. یادته وقتی ۵ سالم بود با یه مدرسهای من رو بردی کارخونه فرمند؟ گفتم بدون باباجی نمیام داخل ولی من رو به زور بردن. یک قطره اشک بیصدا از چشمهام چکید روی دست خانمِ مدیر و بدو بدو صدات زدن تا بیای باهم بریم داخل. امروز هم اون قطره اشک بیصدا چکید، این بار روی سنگ قبرت. میخوای دستم رو بگیری کجا ببری این بار؟ حتی نیستی که بگیری، جایی بردن پیشکش.
· ۲۱ نوامبر
· ۲۱ نوامبر
پوست.
"مامان"
مامان. مامان. ما ما ن. به زبون آوردنشم نرمه. من میتونم مثل کاموا گوله بشم زیر پاش بدون اینکه نگران لگد شدنم باشم، چون نمیکنه. بین اینهمه گهی که روزانه زندگی میکنم نجاتم میده. زیاد نمیگم چون چشمم شوره گویا ولی خب انقدری دوستش دارم که در کلمات نمیگنجه وسعتش، کثیف نمیکنم قداست حسم رو با حروف، اما هزار بار دیگه زاده شم با هر رنگ چشم و پوست و روحی هم که شده دنبال مامان میگردم.
· ۲۵ نوامبر
· ۲۵ نوامبر
"آدم جالبی هستی" آخ. متاسفم، دیگه نه اونقدر. یعنی هنوز هم جایی از خودمه اون جالب بودن و شخصیتِ characterized شدهم، ولی اونقدر به دفعات عیانش کردم که الان مثل آبیه که هزار بار توی دهنت چرخوندیش، اونقدر زلال و دلچسب نیست. تصحیح میکنم، ممکنه برای شنوندهای که به تازگی من رو میشنوه جالب به نظر برسه ولی گویندهای که من باشم خیلی مایل به گفتنش نیست. غذای مورد علاقهم فلان چیزه خب به درک. اینها رو مینویسم درحالی که با گذشت روزها بیشتر ناراحت sparkهای از دست رفتهم میشم. یعنی خودمم فکر نمیکردم روزی برسه که موهام رو رنگ کنم و از هیجان نتیجهش بالا و پایین نپرم ولی خب، هست دیگه. فکر نمیکنم زندگی رو بشه کاریش کرد.
· ۱۸ نوامبر
· ۱۸ نوامبر