faale Hafez - HJ 390.pdf
944.9 KB
این شب یلدایی چطوری فال حافظ بگیریم؟ چطور بدون تُپُق بخوانیم؟ چطور تفسیر کنیم؟ شاخ نبات این وسط چی میگوید؟... راهنمای فوریِ فال حافظ به قلم احسان رضایی در شماره ۳۹۰ هفتهنامه «همشهری جوان» @ehsanname
📝 پس آفتاب سرانجام
در یک زمان واحد
بر هر دو قلبِ ناامید نتابید.
تو از طنین کاشی آبی تهی شدی
و من چنان پُرم که روی صدایم نماز میخوانند ...
@ehsanname
فصل سرد که امسال خیلی زود آغاز شده، اما به مناسبت روز اول دی ماه، شعر معروف «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد» #فروغ_فرخزاد را با سه خوانش خود شاعر، خسرو شکیبایی و خانم الهام پاوهنژاد بشنوید 👇
در یک زمان واحد
بر هر دو قلبِ ناامید نتابید.
تو از طنین کاشی آبی تهی شدی
و من چنان پُرم که روی صدایم نماز میخوانند ...
@ehsanname
فصل سرد که امسال خیلی زود آغاز شده، اما به مناسبت روز اول دی ماه، شعر معروف «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد» #فروغ_فرخزاد را با سه خوانش خود شاعر، خسرو شکیبایی و خانم الهام پاوهنژاد بشنوید 👇
Iman Biavarim be Aghaze Fasle Sard
Forogh Farokhzad
«ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد» شعر و صدای #فروغ_فرخزاد از آلبوم «شعرهای فروغ فرخزاد» کانون پرورش فکری، ۱۳۴۴ @ehsanname
Iman Biavarim be Aghaze Fasle Sard
Khosro Shakibaei
«ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد» شعر #فروغ_فرخزاد با صدای خسرو شکیبایی، از آلبوم «پری خوانی»، ۱۳۸۲ @ehsanname
Iman Biavarim be Aghaze Fasle Sard
Elham Pavenejad
«ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد» شعر #فروغ_فرخزاد با صدای الهام پاوهنژاد، از آلبوم «کجاست خانۀ باد؟»، ۱۳۹۳ @ehsanname
❓مگر خدای بمرد؟
@ehsanname
هزار سال پیش از آنکه نیچه در کتاب «حکمت شادان»ش، جمله معروف «خدا مرده است» (به آلمانی: Gott ist tot) را در نقد وضع اخلاقیات بگوید، این حرف را یک زرتشتی در ایران گفته و عبدالله بن طاهر، سومین امیرِ دولت طاهریان هم پاسخش را داده است. شرح ماجرا، سندی است اجتماعی از نحوه رفتار با اقلیتها:
@ehsanname
و در تاریخ مسطور است که عبداللهِ طاهر ولایت کرمان را به پسرعمّ خود داده بود. خبر به عبدالله دادند که پسرعمّ تو به زنِ مجوسی قصد کرده و او را کشیده و مجوسی گفته: «مگر خدای بمرد؟» عبدالله پسرعمّ خود را عزل کرده به یکی از خواص خود، شعرانینام، فرمود که به کرمان رو، به فلان دِه و فلان محله، و فلان مجوسی است آنجا، او را به نزدیکِ من آر. رفت و او را حاضر آورد. عبدالله ازین حال بپرسید، گفت: واقع است. و این پسرعمّ او آن زنِ مجوسی را با خود به نِشابور آورده بود و پنهان داشته، و آن زن جمیلترینِ زنانِ زمان خود بود. پسرعمّ را طلبید و از حال پرسید، منکر شد. او را سوگند داد، سوگند بخورد و اعتراف نکرد. عبدالله فرمود تا او را شراب دادند و مست کردند، پس انگشترین او را گرفته به نشانی، به سرای عمّ فرستاد که آن زن را پیش عبدالله آوردند، و او را به شوهرش سپرد، هردو را در سرای بنشاندند. چون پسرعمّ هشیار شد، دیگربار از وی پرسید، انکار کرد. چون از نزدیکِ عبدالله بیرون شد، فرمود تا او را گرفته بند کردند و به حبس فرستاد. آنگاه مجوس را گفت: «اینک خدای نمرد». و مجوسی و زن هر دو اسلام آوردند و در خدمت او بیاسودند و ایشان را مواجب فرمود.
📌 «روضات الجنات فی اوصاف مدینة هرات»، معینالدین محمد اسفرازی (قرن نهم)، تصحیح محمدکاظم امام، انتشارات دانشگاه تهران، ۱۳۳۹، جلد اول، صفحه ۲۵۲ تا ۲۵۴
#برچیده_ها
@ehsanname
هزار سال پیش از آنکه نیچه در کتاب «حکمت شادان»ش، جمله معروف «خدا مرده است» (به آلمانی: Gott ist tot) را در نقد وضع اخلاقیات بگوید، این حرف را یک زرتشتی در ایران گفته و عبدالله بن طاهر، سومین امیرِ دولت طاهریان هم پاسخش را داده است. شرح ماجرا، سندی است اجتماعی از نحوه رفتار با اقلیتها:
@ehsanname
و در تاریخ مسطور است که عبداللهِ طاهر ولایت کرمان را به پسرعمّ خود داده بود. خبر به عبدالله دادند که پسرعمّ تو به زنِ مجوسی قصد کرده و او را کشیده و مجوسی گفته: «مگر خدای بمرد؟» عبدالله پسرعمّ خود را عزل کرده به یکی از خواص خود، شعرانینام، فرمود که به کرمان رو، به فلان دِه و فلان محله، و فلان مجوسی است آنجا، او را به نزدیکِ من آر. رفت و او را حاضر آورد. عبدالله ازین حال بپرسید، گفت: واقع است. و این پسرعمّ او آن زنِ مجوسی را با خود به نِشابور آورده بود و پنهان داشته، و آن زن جمیلترینِ زنانِ زمان خود بود. پسرعمّ را طلبید و از حال پرسید، منکر شد. او را سوگند داد، سوگند بخورد و اعتراف نکرد. عبدالله فرمود تا او را شراب دادند و مست کردند، پس انگشترین او را گرفته به نشانی، به سرای عمّ فرستاد که آن زن را پیش عبدالله آوردند، و او را به شوهرش سپرد، هردو را در سرای بنشاندند. چون پسرعمّ هشیار شد، دیگربار از وی پرسید، انکار کرد. چون از نزدیکِ عبدالله بیرون شد، فرمود تا او را گرفته بند کردند و به حبس فرستاد. آنگاه مجوس را گفت: «اینک خدای نمرد». و مجوسی و زن هر دو اسلام آوردند و در خدمت او بیاسودند و ایشان را مواجب فرمود.
📌 «روضات الجنات فی اوصاف مدینة هرات»، معینالدین محمد اسفرازی (قرن نهم)، تصحیح محمدکاظم امام، انتشارات دانشگاه تهران، ۱۳۳۹، جلد اول، صفحه ۲۵۲ تا ۲۵۴
#برچیده_ها
آثار برگزیده هجدهمین جشنواره کتاب کودک و نوجوان امروز عصر در تبریز معرفی شدند. اینها رمانهای تالیفی و ترجمه برتر در رده نوجوان هستند @ehsanname
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
مدیا کاشیگر ترجمهاش از «شازده کوچولو» را میخواند. این ۳۸مین ترجمه «شازده کوچولو» است - ویدئو از اینستاگرام نشر ققنوس @ehsanname
همه برگزیدههای هشت دوره قبلی جایزه جلال. امروز عصر کتابهای برگزیده دوره نهم اعلام میشود @ehsanname
احساننامه
روایت محمدحسین جعفریان از اطلاع مقام معظم رهبری از رمان محمداکرم عثمان (نویسنده افغان که پنجشنبه پیش درگذشت) پیش از انتشار آن در ایران 👇 farsnews.com/newstext.php?nn=13950524000171
تجلیل از محمداکرم عثمان، نویسنده فقید افغان در بخش ویژه افغانستان جایزه جلال، محمدکاظم کاظمی جای خانواده او روی سن آمده است @ehsanname
آرش صادقبیگی، نویسنده مجموعه داستان «بازار خوبان»، برنده مشترک مجموعه داستان برتر (بطور مشترک با «روباه شنی») نهمین دوره جایزه جلال @ehsanname
محمد کشاورز، نویسنده مجموعه داستان «روباه شنی»، برنده مشترک مجموعه داستان برتر (بطور مشترک با «بازار خوبان») نهمین دوره جایزه جلال @ehsanname
ابوتراب خسروی در حال اعلام نامِ رمان برگزیده نهمین جایزه جلال @ehsanname
و ... محمدرضا بایرامی، نویسنده رمان «لمیزرع»، برنده عنوان بهترین رمانِ سال در نهمین دوره جایزه جلال @ehsanname
Audio
🎼 برای سالگرد عملیات کربلای۴ و شهادت ۱۷۵ غواص بشنویم: قطعه «دفاع از شط» با ترانه #حامد_عسکری، صدای غلامرضا صنعتگر و آهنگسازی محمدرضا چراغعلی @ehsanname
Forwarded from Deleted Channel
📝 یادداشت احسان رضایی برای شهدای غواص منتشر شده در همشهری جوان
@h_javan
قبلا در سوالات صفحه آخر مجله، سوالی هم بود که میپرسید دوست داری چطوری بمیری؟ آن موقع فکر کرده بودم و به این نتیجه رسیده بودم که دوست دارم به ضرب گلوله بمیرم، آن هم نه اینطوریکه تیر به سر یا قلبم بخورد که درجا کشته بشوم، بلکه یک جایی مثل شریان پا که هم کار را تمام کند و هم فرصت و مهلتی باشد تا در آن نفسهای آخر به لحظات عاشقانه عمرم فکر کنم و با این یادهای عزیز بمیرم. فکرش را که میکردم به نظرم این، مرگ عاشقانه و خوبی میآمد. احتمالا باز هم همین فکر را میکردم، اگر خبر آن ۱۷۵ غواص را نشنیده بودم. در متن خبر نوشته بود که خیلی از این غواصها حتی یک گلوله هم نخورده بودند و آنجا بود که متوجه شدم بدون گلوله یا چاقو خوردن هم میشود مرگی باشکوه و درخور داشت. اتفاقا اینطوری عاشقانهتر هم بوده. فکرش را بکن. توی آن گودال مرگ، دستبسته، همراه برادرانت نشستهای و لودر را میبینی که دارد میآید به سمتت و خاکها را میریزد روی سرت. خب، میتوانی بلند شوی، بگویی من با اینها نیستم، بگویی هرچی دلتان بخواهد اطلاعات میدهم، اصلا شعار بدهی به نفعشان، کسی هم یقهات را نمیگیرد و اعتراض نمیکند. اگر اعتراض هم بکند، بیخود میکند. او که آنجا نبوده است، او که ندیده است برادرهایت را دارند جلوی چشمت خفه میکنند، او که درک نمیکند مزه خاک توی دهن یعنی چی. نه، هیچ کس هم اعتراض نمیکرده اگر یک نفرشان بلند میشده و میزده زیر همه چیز. توقعی نداشتیم که ازشان. رفته بودند عملیات کرده بودند و حالا توی تله دشمن گیر افتاده بودند. تا همینجایش هم با جانشان بازی کرده بودند. آرزوها و امیدهایشان را گذاشته بودند پشت سرشان و رفته بودند. تا همینجایش هم ما به آنها بدهکار بودیم، نه آنها. اما آن ۱۷۵ غواص عاشقتر از این حرفها بودهاند انگار، این حساب و کتابها را نکردهاند و دم نزدهاند و مثل مرد سرشان را بالا نگه داشتهاند تا خاکها آوار بشود رویشان. بعد کمکم آن پایین نفس کشیدن سخت شده و به جای هوا، خاک رفته توی دهن و دماغشان و آن آخرین حرفها و نجواهایی هم که با هم داشتند تمام شده و... تازه این را داشته باشید که در عملیات کربلای۴ که این غواصها به شهادت رسیدند، از قبل بو برده بودند که عملیات لو رفته است. در کتاب «نورالدین پسر ایران» اشارات فراوانی هست که ضمن آماده شدن برای عملیات، میدانستهاند که دشمن هم دارد برای دفاع آماده میشود. با وجود این علم و آگاهی بوده که باز هم رفتند و باز هم توی آن گودال پا پس نکشیدند و جا نزدند. شما را به خدا داستانی از این عاشقانهتر سراغ دارید؟ من خودم به چشم دیده بودم این صحنه را که پیرمرد همانطور که داشت آرام و با لهجه محلیاش صحبت میکرد، وسط حرفهایش هم گفته بود: «... میگویند جبههها خلوت شده است، جوانها بروید...» و این «بروید»ش با حرکت دست همراه بود که یک مقدار دستش را از لبه صندلی آورد بالا و انگشتهایش را تکان داد و بعد به خاطر همین حرکت کوچک دست، فردایش مسابقه «گل کوچیک» محله ما خلوت شد و ما بچهسالها که باید میایستادیم بیرون تا به عنوان یار کمکی برویم توی بازی، شدیم بازیکن ثابت. اما باور کنید حتی دیدن آن صحنهها هم برای درک عظمت و شکوه این قصه، بس نیست. شوخی که نیست، پای جان در میان بوده، آن هم نه یک نفر و دو نفر، ۱۷۵ نفر. ۱۷۵ زندگی. ۱۷۵ جوانی. ۱۷۵ زندگی در پیش رو. ۱۷۵ نقشه و آرزو و خیال توی سر... یعنی آن عشق چقدر بزرگ بوده که در برابر میل به زندگی ۱۷۵ جوان کم نیاورده؟ گفت: «بیحسرت از جهان نرود هیچکس به در/ الا شهید عشق به تیر از کمان دوست.»
#کربلای4 #شهدای_غواص #دست_بسته
@h_javan
@h_javan
قبلا در سوالات صفحه آخر مجله، سوالی هم بود که میپرسید دوست داری چطوری بمیری؟ آن موقع فکر کرده بودم و به این نتیجه رسیده بودم که دوست دارم به ضرب گلوله بمیرم، آن هم نه اینطوریکه تیر به سر یا قلبم بخورد که درجا کشته بشوم، بلکه یک جایی مثل شریان پا که هم کار را تمام کند و هم فرصت و مهلتی باشد تا در آن نفسهای آخر به لحظات عاشقانه عمرم فکر کنم و با این یادهای عزیز بمیرم. فکرش را که میکردم به نظرم این، مرگ عاشقانه و خوبی میآمد. احتمالا باز هم همین فکر را میکردم، اگر خبر آن ۱۷۵ غواص را نشنیده بودم. در متن خبر نوشته بود که خیلی از این غواصها حتی یک گلوله هم نخورده بودند و آنجا بود که متوجه شدم بدون گلوله یا چاقو خوردن هم میشود مرگی باشکوه و درخور داشت. اتفاقا اینطوری عاشقانهتر هم بوده. فکرش را بکن. توی آن گودال مرگ، دستبسته، همراه برادرانت نشستهای و لودر را میبینی که دارد میآید به سمتت و خاکها را میریزد روی سرت. خب، میتوانی بلند شوی، بگویی من با اینها نیستم، بگویی هرچی دلتان بخواهد اطلاعات میدهم، اصلا شعار بدهی به نفعشان، کسی هم یقهات را نمیگیرد و اعتراض نمیکند. اگر اعتراض هم بکند، بیخود میکند. او که آنجا نبوده است، او که ندیده است برادرهایت را دارند جلوی چشمت خفه میکنند، او که درک نمیکند مزه خاک توی دهن یعنی چی. نه، هیچ کس هم اعتراض نمیکرده اگر یک نفرشان بلند میشده و میزده زیر همه چیز. توقعی نداشتیم که ازشان. رفته بودند عملیات کرده بودند و حالا توی تله دشمن گیر افتاده بودند. تا همینجایش هم با جانشان بازی کرده بودند. آرزوها و امیدهایشان را گذاشته بودند پشت سرشان و رفته بودند. تا همینجایش هم ما به آنها بدهکار بودیم، نه آنها. اما آن ۱۷۵ غواص عاشقتر از این حرفها بودهاند انگار، این حساب و کتابها را نکردهاند و دم نزدهاند و مثل مرد سرشان را بالا نگه داشتهاند تا خاکها آوار بشود رویشان. بعد کمکم آن پایین نفس کشیدن سخت شده و به جای هوا، خاک رفته توی دهن و دماغشان و آن آخرین حرفها و نجواهایی هم که با هم داشتند تمام شده و... تازه این را داشته باشید که در عملیات کربلای۴ که این غواصها به شهادت رسیدند، از قبل بو برده بودند که عملیات لو رفته است. در کتاب «نورالدین پسر ایران» اشارات فراوانی هست که ضمن آماده شدن برای عملیات، میدانستهاند که دشمن هم دارد برای دفاع آماده میشود. با وجود این علم و آگاهی بوده که باز هم رفتند و باز هم توی آن گودال پا پس نکشیدند و جا نزدند. شما را به خدا داستانی از این عاشقانهتر سراغ دارید؟ من خودم به چشم دیده بودم این صحنه را که پیرمرد همانطور که داشت آرام و با لهجه محلیاش صحبت میکرد، وسط حرفهایش هم گفته بود: «... میگویند جبههها خلوت شده است، جوانها بروید...» و این «بروید»ش با حرکت دست همراه بود که یک مقدار دستش را از لبه صندلی آورد بالا و انگشتهایش را تکان داد و بعد به خاطر همین حرکت کوچک دست، فردایش مسابقه «گل کوچیک» محله ما خلوت شد و ما بچهسالها که باید میایستادیم بیرون تا به عنوان یار کمکی برویم توی بازی، شدیم بازیکن ثابت. اما باور کنید حتی دیدن آن صحنهها هم برای درک عظمت و شکوه این قصه، بس نیست. شوخی که نیست، پای جان در میان بوده، آن هم نه یک نفر و دو نفر، ۱۷۵ نفر. ۱۷۵ زندگی. ۱۷۵ جوانی. ۱۷۵ زندگی در پیش رو. ۱۷۵ نقشه و آرزو و خیال توی سر... یعنی آن عشق چقدر بزرگ بوده که در برابر میل به زندگی ۱۷۵ جوان کم نیاورده؟ گفت: «بیحسرت از جهان نرود هیچکس به در/ الا شهید عشق به تیر از کمان دوست.»
#کربلای4 #شهدای_غواص #دست_بسته
@h_javan
Forwarded from احساننامه
bebar ey baroon bebar
Shajarian
زیر این باران شدید، چی گوش بدهیم جز «ببار ای بارون ببار ...»؟ صدای شجریان و ترانه علی معلم دامغانی، روی موسیقی فولکلور شمال خراسان @ehsanname
از روزنامههای امروز صبح، «صبح نو» و «زمان» عکسِ یکشان را به جایزه جلال و یک نویسنده (به ترتیب: بایرامی و امیرخانی) اختصاص دادند @ehsanname
Forwarded from يك حامد عسكری معمولی
#غم_نامه_بم
▪️حامد عسکری
الهی غربت ساقی نبینی
الهی درد مشتاقی نبینی
الهی که بالای اسم نگارت
بمیری و هو الباقی نبینی
دلم از غربت بم چاک چاکه
زمین از تلخی بغضم هلاکه
بگردم سر به سر ویرونیه های
گلو بند نگارم زیر خاکه
غمم اندازهی یک کهکشونه
طفیل چشمم ابر آسمونه
از اون روزی که بم زیر و زبر شد
همیشه تو دلم خرما پزونه
از او ارگی که تو تاریخ مایه
فقط مشتی گل و آجر به جایه!
نه بارویی نه برجی مونده حالا
بگن آغا محمد خان بیایه!
دو چشمونت پیاله پُر زمی بی
دو زلفونت خراج مُلک ری بی
طلوعت توی نارنجای خرداد
غروبت صبح جمعه پنج دی بی
✅با کانال دوهفته نامه توتم به روز باشید
https://telegram.me/joinchat/BApf_z1hCb0WgjggzgKHDw
▪️حامد عسکری
الهی غربت ساقی نبینی
الهی درد مشتاقی نبینی
الهی که بالای اسم نگارت
بمیری و هو الباقی نبینی
دلم از غربت بم چاک چاکه
زمین از تلخی بغضم هلاکه
بگردم سر به سر ویرونیه های
گلو بند نگارم زیر خاکه
غمم اندازهی یک کهکشونه
طفیل چشمم ابر آسمونه
از اون روزی که بم زیر و زبر شد
همیشه تو دلم خرما پزونه
از او ارگی که تو تاریخ مایه
فقط مشتی گل و آجر به جایه!
نه بارویی نه برجی مونده حالا
بگن آغا محمد خان بیایه!
دو چشمونت پیاله پُر زمی بی
دو زلفونت خراج مُلک ری بی
طلوعت توی نارنجای خرداد
غروبت صبح جمعه پنج دی بی
✅با کانال دوهفته نامه توتم به روز باشید
https://telegram.me/joinchat/BApf_z1hCb0WgjggzgKHDw