🔭 ۵ اسفند روز بزرگداشت خواجه نصیرالدین توسی – دو تمبر یادبود خواجه نصیر را در کشورهای دومینیکن (بالا) و جمهوری آذربایجان ببینید @ehsanname
Forwarded from لاکپشت پرنده
سرگذشت پزشکی در ایران
از انتشارات افق
نامزد پنجمین دورهی جایزهی سالانهی لاکپشت پرنده
🐢https://telegram.me/joinchat/BQ4NfDvcn_MXAIOKJa9Rww
از انتشارات افق
نامزد پنجمین دورهی جایزهی سالانهی لاکپشت پرنده
🐢https://telegram.me/joinchat/BQ4NfDvcn_MXAIOKJa9Rww
Forwarded from لاکپشت پرنده
Audio
صحبتهای احسان رضایی، یکی از نویسندههای سرگذشت پزشکی در ایران را دربارهی این کتاب، لاکپشت پرنده و... بشنویم.☝️
🐢 @lakposhtparandeh
🐢 @lakposhtparandeh
📸 علی مصفا، در مراسم رونمایی از مجموعه اشعار پدرش، مظاهر مصفا استاد برجسته ادبیات فارسی. اشعار دکتر مصفا قرار است در چند مجموعه منتشر شود که فعلا دفتر اول با عنوان «نسخه اقدم» چاپ شده است @ehsanname
📸 حضور دو وزیرِ اطلاعات و ارشاد، در مراسم رونمایی از چهار کتاب داستان از انتشارات موزه عبرت @ehsanname
📙 دستنویس رمانِ والت ویتمن، با نام «زندگی و ماجراهای جک اِنگل» در کتابخانه کنگره آمریکا پیدا و بهشکل دیجیتال منتشر شد. آگهی این رمان ۱۶۵سال پیش (۱۳ مارس ۱۸۵۲) در نیویورک تایمز چاپ شده بود @ehsanname
احساننامه
نمونهای از عکسهای گئورگ ژرستر (Georg Gerster): آرامگاه سعدی در شیراز @ehsanname
🔹 نمایی از مزار سعدی در سال ۱۳۲۹ - در این سال بنای ساختهشده در زمان کریمخان زند، جای خود را به ساختمان امروزی داد
منبع: سالنامه دانشکده ادبیات تبریز ۱۳۲۹، از کانال @jafarian1964
منبع: سالنامه دانشکده ادبیات تبریز ۱۳۲۹، از کانال @jafarian1964
احساننامه
سخنان کوتاه #سایه در مراسم جایزه بنیاد افشار و اشاره رندانه به گرفتاری زندانش در سال ۶۲ - از اینستاگرام علی ملیحی @ehsanname
Arghavan
Houshang Ebtehaj
🎼 در سالروز تولد هوشنگ ابتهاج #سایه، شعر و صدای او خطاب به درخت محبوبش ارغوان را بشنوید، با صدای تارِ محمدرضا لطفی. خانه ارغوان حالا دفتر یک شرکت سیمانی شده است @ehsanname
🔸خاطره جالب هوشنگ ابتهاج #سایه از کودکیاش
@ehsanname
«در خانوادۀ ما یک مکالمۀ خیلی جالبی بود؛ گیلکی حرف زدن علامت صمیمیت بود، فارسی حرف زدن علامت احترام بود و این همیشه رعایت میشد. مادرم با پدرم گیلکی حرف میزد، پدرم بهش فارسی جواب میداد. در تمام مکالمات روزمره اینطور بود. پدرم که با مادرم فارسی حرف میزد، با مادر خودش گیلکی حرف میزد و مادرش بهش فارسی جواب میداد؛ یعنی مادربزرگم به پسرش بهعنوان مردِ خونه احترام میکرد. از اینور پدرم با مادرم با احترام حرف میزد و مادرم با صمیمیت با گیلکی جواب میداد. بعد همۀ اهل خونه با ما فارسی حرف میزدند، با ما بچهها.»
📌 «پیر پرنیاناندیش»، انتشارت سخن ۱۳۹۱، جلد اول، صفحات ۱۳ و ۱۴
#برچیده_ها
@ehsanname
«در خانوادۀ ما یک مکالمۀ خیلی جالبی بود؛ گیلکی حرف زدن علامت صمیمیت بود، فارسی حرف زدن علامت احترام بود و این همیشه رعایت میشد. مادرم با پدرم گیلکی حرف میزد، پدرم بهش فارسی جواب میداد. در تمام مکالمات روزمره اینطور بود. پدرم که با مادرم فارسی حرف میزد، با مادر خودش گیلکی حرف میزد و مادرش بهش فارسی جواب میداد؛ یعنی مادربزرگم به پسرش بهعنوان مردِ خونه احترام میکرد. از اینور پدرم با مادرم با احترام حرف میزد و مادرم با صمیمیت با گیلکی جواب میداد. بعد همۀ اهل خونه با ما فارسی حرف میزدند، با ما بچهها.»
📌 «پیر پرنیاناندیش»، انتشارت سخن ۱۳۹۱، جلد اول، صفحات ۱۳ و ۱۴
#برچیده_ها
📝هدیه تولد مرتضی کیوان به دوستش هوشنگ ابتهاج #سایه و مثنوی که سایه به یادِ او سرود @ehsanname
🔸نصیحتی که نیما میخواست بعد از ٢٨ مرداد به هوشنگ ابتهاج #سایه بگوید
@ehsanname
«شب ٢١ مهرماه ١۳۳۴: سایه را دیدم در خیابان، سبیل گذاشته، ترسش ریخته است. بسیار فکری بود. گفت اطاقم را با حصیر و نی ساختهام. گفت عکس مرا دارد. میخواستم به او بگویم اینقدر فکری نباش. بسیار خواهد آمد که ما به اشتباهات و سادهلوحیهای خود برخورد کنیم و آنچه میدانستیم که چنان است، نه چنان است. و میخواستم به او بگویم که شاعر عموماً فکری ندارد (به استثنای شاعری فیلسوف و محقق) شاعر تقلیداً فکری روزانه را به آن عقیدهمند شده و موضوعات شعر خود را به روی آن قرار میدهد و به نظرش میآید (نه از روی تحقیق) که این فکر مفید برای زندگی او و دیگران است. عموم شعرای این عصر تقریباً کم و بیش در همین حال هستند، در فلان مشرب و مذهب در جزو عموم مردماند (از حیث فکر) و شاعر فیلسوف و محقق فرق دارد با شاعر عادی از حیث فکر و این، نقص برای هنر او نیست. اما نقص است برای او وقتی که بخواهد در رشتهای که در آن تحقیق نکرده است متعصب باشد. اما سایه بسیار فکری بود. مختصر آذوقه شام را خرید و رفت.»
📌«یادداشتهای روزانه نیما»، نشر مروارید ١۳٨۷، صفحات ٢۷۷ و ٢۷٨
@ehsanname
«شب ٢١ مهرماه ١۳۳۴: سایه را دیدم در خیابان، سبیل گذاشته، ترسش ریخته است. بسیار فکری بود. گفت اطاقم را با حصیر و نی ساختهام. گفت عکس مرا دارد. میخواستم به او بگویم اینقدر فکری نباش. بسیار خواهد آمد که ما به اشتباهات و سادهلوحیهای خود برخورد کنیم و آنچه میدانستیم که چنان است، نه چنان است. و میخواستم به او بگویم که شاعر عموماً فکری ندارد (به استثنای شاعری فیلسوف و محقق) شاعر تقلیداً فکری روزانه را به آن عقیدهمند شده و موضوعات شعر خود را به روی آن قرار میدهد و به نظرش میآید (نه از روی تحقیق) که این فکر مفید برای زندگی او و دیگران است. عموم شعرای این عصر تقریباً کم و بیش در همین حال هستند، در فلان مشرب و مذهب در جزو عموم مردماند (از حیث فکر) و شاعر فیلسوف و محقق فرق دارد با شاعر عادی از حیث فکر و این، نقص برای هنر او نیست. اما نقص است برای او وقتی که بخواهد در رشتهای که در آن تحقیق نکرده است متعصب باشد. اما سایه بسیار فکری بود. مختصر آذوقه شام را خرید و رفت.»
📌«یادداشتهای روزانه نیما»، نشر مروارید ١۳٨۷، صفحات ٢۷۷ و ٢۷٨
احساننامه
یکی از آخرین یادگارهای زندهیاد محمد زهرایی در نشر کارنامه: مثنوی «بانگِ نی» از ه الف سایه منتشر شد @ehsanname
چند اجرا از مثنوی «بانگ نی» هوشنگ ابتهاج #سایه که سالها پیش از انتشارش به صورت کتاب، خوانده شده. این اجراها از ابیاتِ مندرج در صفحات ۵۷ تا ۶۵ کتاب است 👇
Bang Ney
MReza Shajarian
🎼 بخشهایی از مثنوی «بانگ نی» #سایه با صدای محمدرضا شجریان و نیِ حسن ناهید، از گروه پایور. این کار سال ۱۳۵۸ و ظاهرا به مناسبت افتتاح مجلس شورای اسلامی اول اجرا شد @ehsanname
Bange Ney
Shahram Nazeri
🎼 بخشهایی از مثنوی «بانگ نی» #سایه با صدای شهرام ناظری و تار محمدرضا لطفی، اجرا در تابستان ۱۳۵۹ و انتشار در آلبوم «چاووش ۸» @ehsanname
Shoghe Yousof
Hossein Alizadeh
🎼 قطعه «شوق یوسف»، از مثنوی «بانگ نی» #سایه، کاری از حسین علیزاده با صدای حسین بهاربین از موسیقی متن سریال «زیر تیغ» در سال ۱۳۸۶ @ehsanname
📸 عکس دستهجمعی ادیبان در محضر استاد شهریار: ۱۶ خرداد ۱۳۶۶ (از راست) منوچهر آتشی، #شهریار، هوشنگ ابتهاج #سایه، شفیعی کدکنی و اصغر فردی @ehsanname
خاطره سایه از این عکس را هم بخوانید 👇
خاطره سایه از این عکس را هم بخوانید 👇
احساننامه
📸 عکس دستهجمعی ادیبان در محضر استاد شهریار: ۱۶ خرداد ۱۳۶۶ (از راست) منوچهر آتشی، #شهریار، هوشنگ ابتهاج #سایه، شفیعی کدکنی و اصغر فردی @ehsanname خاطره سایه از این عکس را هم بخوانید 👇
🔸خاطره هوشنگ ابتهاج #سایه از یک عکس یادگاری با #شهریار👆
@ehsanname
«۱۵ و ۱۶ خرداد ۱۳۶۶ دو روز پیش شهریار بودیم... روز دوم حضار محترم شروع کردن به عکس گرفتن. شهریار گفت حالا که میخواین عکس بگیرین من خرقهام رو بپوشم... بعد رفت این بالاپوشهایی که از پوست گوسفنده و تو خیابون فردوسی میفروشن، بیآستین، مثل جلیقه، یکی از اینها رو به اصطلاح بهعنوان خرقه پوشید... اصلا تمام تصور من از خرقه از عهد بایزید تا خواجه حافظ خراب شد! واقعا آب شد و رفت. دیدم عجب چیز مسخرهایه. یه پوست گوسفند! این شد خرقه؟! بعد هم یه کلاه پارچهای مثل شبکلاههایی که تو بالماسکهها میذارن؛ یه آبی چارخونه از پارچههایی که برای پیژامه به کار میبرن، گذاشت سرش! نشست و اینها هم رفتن باهاش عکس بگیرن. من هم تمام مدت کنار نشسته بودم. بدم میاومد از این صحنه، برام فکاهی بود. نمیخواستم تو بالماسکه شرکت کنم. شفیعی [کدکنی] یه مرتبه گفت سایه بیا و بعد میان خودش و شهریار به اندازه خودش جا باز کرد. خب من که تو او سولاخی تنگ جا نمیگرفتم! [محمد]رضا گفت سایه بیا، من نگاه کردم که بگم نه، دیدم شهریار داره با یه التماسی منو نگاه میکنه. شما اصلا نمیتونین حدس بزنین که چهجوری داشت منو نگاه میکرد. من رفتم و با چه زحمتی هی ستون کرد چپ را و خم کرد راست، یه پامو خوابوندم و یه زانوم رو بلند نگه داشتم تا نشستم اونجا وسط... جا نمیشدم آخه! به اندازه هفت هشتتا شفیعی کدکنی جا میخواد تا من با این جثهام بنشینم. خلاصه با یه پا نشستم. تا نشستم در این تنگنای شب اول قبر، دیدم شهریار سرشو گذاشت روی شونه من. عکسش هست. تا عکسها تمام شد، شفیعی از جاش پا شد. حضار محترم هم مثل حموم زنونه دارن باهم حرف میزنن و برای یک لحظه کوتاه من و شهریار رو فراموش کردن... دو روز سفر کردیم یک لحظه نشد من و شهریار با هم حرف بزنیم. در اون لحظه که همه به هم مشغول شده بودن، شهریار با یه حالت بغضکرده، اصلا از وقتی که سرش رو شونهام گذاشته بود، حالش منقلب شده بود، گفت: سایه جان! چطوری؟ گفتم: دو تنها و دو سرگردان، دو بیکس (به گریه میافتد) خب هر دو زدیم به گریه. بعد شهریار گفت: اگه حافظ رو نداشتیم چه خاکی به سرمون میکردیم؟ (با گریه میگوید) همین موقع دوباره حضار محترم برگشتن و من هم از جام پا شدم و دوباره همون صورت رسمی خشک رو به خودم گرفتم. بعد هم پا شدیم خداحافظی بکنیم...»
📌 «پیر پرنیاناندیش»، انتشارت سخن ۱۳۹۱، جلد اول، صفحه ۱۵۱
#برچیده_ها
@ehsanname
«۱۵ و ۱۶ خرداد ۱۳۶۶ دو روز پیش شهریار بودیم... روز دوم حضار محترم شروع کردن به عکس گرفتن. شهریار گفت حالا که میخواین عکس بگیرین من خرقهام رو بپوشم... بعد رفت این بالاپوشهایی که از پوست گوسفنده و تو خیابون فردوسی میفروشن، بیآستین، مثل جلیقه، یکی از اینها رو به اصطلاح بهعنوان خرقه پوشید... اصلا تمام تصور من از خرقه از عهد بایزید تا خواجه حافظ خراب شد! واقعا آب شد و رفت. دیدم عجب چیز مسخرهایه. یه پوست گوسفند! این شد خرقه؟! بعد هم یه کلاه پارچهای مثل شبکلاههایی که تو بالماسکهها میذارن؛ یه آبی چارخونه از پارچههایی که برای پیژامه به کار میبرن، گذاشت سرش! نشست و اینها هم رفتن باهاش عکس بگیرن. من هم تمام مدت کنار نشسته بودم. بدم میاومد از این صحنه، برام فکاهی بود. نمیخواستم تو بالماسکه شرکت کنم. شفیعی [کدکنی] یه مرتبه گفت سایه بیا و بعد میان خودش و شهریار به اندازه خودش جا باز کرد. خب من که تو او سولاخی تنگ جا نمیگرفتم! [محمد]رضا گفت سایه بیا، من نگاه کردم که بگم نه، دیدم شهریار داره با یه التماسی منو نگاه میکنه. شما اصلا نمیتونین حدس بزنین که چهجوری داشت منو نگاه میکرد. من رفتم و با چه زحمتی هی ستون کرد چپ را و خم کرد راست، یه پامو خوابوندم و یه زانوم رو بلند نگه داشتم تا نشستم اونجا وسط... جا نمیشدم آخه! به اندازه هفت هشتتا شفیعی کدکنی جا میخواد تا من با این جثهام بنشینم. خلاصه با یه پا نشستم. تا نشستم در این تنگنای شب اول قبر، دیدم شهریار سرشو گذاشت روی شونه من. عکسش هست. تا عکسها تمام شد، شفیعی از جاش پا شد. حضار محترم هم مثل حموم زنونه دارن باهم حرف میزنن و برای یک لحظه کوتاه من و شهریار رو فراموش کردن... دو روز سفر کردیم یک لحظه نشد من و شهریار با هم حرف بزنیم. در اون لحظه که همه به هم مشغول شده بودن، شهریار با یه حالت بغضکرده، اصلا از وقتی که سرش رو شونهام گذاشته بود، حالش منقلب شده بود، گفت: سایه جان! چطوری؟ گفتم: دو تنها و دو سرگردان، دو بیکس (به گریه میافتد) خب هر دو زدیم به گریه. بعد شهریار گفت: اگه حافظ رو نداشتیم چه خاکی به سرمون میکردیم؟ (با گریه میگوید) همین موقع دوباره حضار محترم برگشتن و من هم از جام پا شدم و دوباره همون صورت رسمی خشک رو به خودم گرفتم. بعد هم پا شدیم خداحافظی بکنیم...»
📌 «پیر پرنیاناندیش»، انتشارت سخن ۱۳۹۱، جلد اول، صفحه ۱۵۱
#برچیده_ها
📌 ۷ اسفند، روز درگذشت علامه دهخدا - خبر درگذشت در صفحه اول روزنامه «اطلاعات» سهشنبه ۸ اسفند ۱۳۳۴ همراه با گزارشی فشرده از زندگی و آثار دهخدا @ehsanname
Loghatnameh
Dehkhoda
◀️ ۷ اسفند، روز درگذشت علامه دهخدا - بخشی از یک مصاحبه با دهخدا در نیمه دوم دهه ۱۳۲۰ که در آن دهخدا با صدایی بیمار، درباره کار «لغتنامه» توضیح میدهد @ehsanname
📝۷ اسفند، روز درگذشت علامه دهخدا - چاپ اولِ شعر معروف «یاد آر ز شمع مرده یاد آر» دهخدا در شماره ۳ دوره دوم «صور اسرافیل» چاپ سوئیس، به تاریخ ۱۵ صفر ۱۳۲۷ قمری و ۸ مارس ۱۹۰۹ میلادی @ehsanname
Yaadaar
Mohammad Motamedi
🎼 ۷ اسفند، روز درگذشت علامه دهخدا - شعر معروف «یاد آر ز شمع مرده یاد آر» دهخدا با آواز محمد معتمدی و موسیقی آرش کامور، از آلبوم «سراسر مه» @ehsanname