Forwarded from احساننامه
گزارشی درباره ترجمه کتابهای دونالد ترامپ در کشورمان، در شماره 98 هفتهنامه «تماشاگران امروز» @ehsanname
بدترین پیشبینیهای امروز مطبوعات ایران. «آسیا» حتی تیتر زده بود بعد از ۲۴۰ سال آقای رییسجمهور سخت است گفتن خانم رییسجمهور! خیالشان راحت که سختشان نخواهد بود @ehsanname
احساننامه
گزارشی درباره ترجمه کتابهای دونالد ترامپ در کشورمان، در شماره 98 هفتهنامه «تماشاگران امروز» @ehsanname
♦️ حرفهای محمدحسین اسماعیلزاده، یکی از مترجمان کتابهای دونالد ترامپ («چگونه در زندگی برنده شوید؟»، انتشارات فرهنگ صبا، ۱۳۹۲) در گفتگو با جامجم آنلاین:
@ehsanname
🔹ترامپ یک بیزنیسمن و شومن موفق بوده است و چون خیلی عادت داشته در رسانهها حاضر شود و سیما و چهرهای آشنا داشته، کتابهایش خیلی خوب در آمریکا فروش میرفت و ما هم با همین رویکرد کارش را ترجمه کردیم.
🔹به عنوان مترجم کتاب ترامپ با اعتقاد صد درصد میگویم که او اصلا انسان اندیشمند و صاحب فکر و به اصطلاح فرهیختهای نیست و برعکس شخصیتی کاملا بازاری و لمپن دارد.
🔹وقتی سه سال پیش کتابش را ترجمه میکردم، یک درصد هم احتمال نمیدادم که چنین آیندهای در انتظار او باشد چون اندیشه و فکری نداشت که بخواهد در این حد مطرح شود.
🔹روحیه پوپولیستی بدون شک مهمترین عامل این پیروزی بود، او در طول تبلیغات انتخابات دست روی نکتههایی گذاشت که مردم آمریکا واقعا محتاجش بودند مانند مهار ورود مهاجران یا ایجاد موقعیتهای کاری و ... که من به عنوان کسی که آثار او را خوانده و دیدهام میدانم که پیش از این، اصلا اعتقادی به این حرفها نداشته است.
jamejamonline.ir/online/2613403545538307002/
@ehsanname
🔹ترامپ یک بیزنیسمن و شومن موفق بوده است و چون خیلی عادت داشته در رسانهها حاضر شود و سیما و چهرهای آشنا داشته، کتابهایش خیلی خوب در آمریکا فروش میرفت و ما هم با همین رویکرد کارش را ترجمه کردیم.
🔹به عنوان مترجم کتاب ترامپ با اعتقاد صد درصد میگویم که او اصلا انسان اندیشمند و صاحب فکر و به اصطلاح فرهیختهای نیست و برعکس شخصیتی کاملا بازاری و لمپن دارد.
🔹وقتی سه سال پیش کتابش را ترجمه میکردم، یک درصد هم احتمال نمیدادم که چنین آیندهای در انتظار او باشد چون اندیشه و فکری نداشت که بخواهد در این حد مطرح شود.
🔹روحیه پوپولیستی بدون شک مهمترین عامل این پیروزی بود، او در طول تبلیغات انتخابات دست روی نکتههایی گذاشت که مردم آمریکا واقعا محتاجش بودند مانند مهار ورود مهاجران یا ایجاد موقعیتهای کاری و ... که من به عنوان کسی که آثار او را خوانده و دیدهام میدانم که پیش از این، اصلا اعتقادی به این حرفها نداشته است.
jamejamonline.ir/online/2613403545538307002/
امروز سالگرد اعدام حسین فاطمی بود. تصویر بالا، یک نمونه از تبلیغات رژیم برای تخریب شخصیت او بعد از ۲۸ مرداد بوده: عامل اینتلیجنت سرویس و متحد سایر کشورها معرفی کردن فاطمی @ehsanname
احساننامه
گزارشی درباره ترجمه کتابهای دونالد ترامپ در کشورمان، در شماره 98 هفتهنامه «تماشاگران امروز» @ehsanname
📝 آیا ترامپ خودش کتابهایش را نوشته است؟
@ehsanname
در جولای ۲۰۱۶ تونی شوارتز، یکی از نویسندگان سایه (نویسنده پشت پرده یا Ghost Writer) کتابهای دونالد ترامپ یادداشتی افشاگر برای «نیویورکر» نوشت و گفت که احساس میکند شبیه خالق فرانکشتاین شده و از چیزی که خلق کرده پشیمان است.
newyorker.com/magazine/2016/07/25/donald-trumps-ghostwriter-tells-all
➖چکیدهای از روایت افشاگرانه شوارتز در «نیویورکر»، همراه با گزارش «حضور پنجساله دونالد ترامپ در بازار کتاب ایران» نوشته احسان رضایی در شماره ۹۸ هفتهنامه «تماشاگران امروز» (۴ اردیبهشت ۱۳۹۵) در وبلاگ «خوابگرد» منتشر شده است که بخشهایی از آن را در ادامه میخوانید.
http://khabgard.com/1598
❌ "روزی که دونالد ترامپ خودش را کاندیدا کرد واقعاً وحشتزده شدم، چون دیدم به راحتی درباره نوشتن آن کتاب دروغ میگوید و فکر کردم چقدر راحت دروغ میگوید. اما همان موقع چیزی نگفتم چون پول خوبی از کتاب به دست آورده بودم.” بعداً که کمپین ترامپ پیش میرود، شوارتز مصاحبه و اعلام میکند که تصویر این بیزنسمنِ موفق را من برای او ترسیم کردم.
شوارتز درباره داستانِ آشناییاش با دونالد ترامپ میگوید که او میخواست مستأجران یکی از مجتمعهای مسکونی خودش را بیرون کند و چون قانوناً اجازه این کار را نداشت، بیخانمانها را در آنجا اسکان میدهد تا مستأجران خودشان بروند. در نهایت نقشه ترامپ با شکست مواجه میشود، ولی شوارتز مقالهای در این باره مینویسد و بر خلافِ انتظار، ترامپ از مقاله خوشش میآید: “تعجب کردم از شخصیتش، چون ظاهراً تمام چیزی که میخواست این بود که توجه عموم به او جلب شود و به عنوان آدمی گردنکلفت و زورگو شناخته شود.”
بار دیگر شوارتز نزد دونالد ترامپ میرود تا برای نشریهاش از او مصاحبه بگیرد. “ترامپ جواب سؤالها را درست نمیداد و دائم میگفت من وقت ندارم و از جواب دادن طفره میرفت. در نهایت گفت که دارم کتاب زندگینامهام را مینویسم. من هم به شوخی گفتم که یعنی هنوز زندگینامه ننوشتهای؟ بعد گفتم اگر جای تو بودم اسم کتاب را میگذاشتم «هنر معامله» و ترامپ گفت اسم خوبی است، حاضری برایم بنویسی؟"
اما این همه ماجرا نیست. دونالد ترامپ در مصاحبههای مربوط به کتاب هیچوقت درست و حسابی جواب نمیدهد و شوارتز بعد از دو سه جلسه میبیند که انگار ترامپ نه علاقهای به مصاحبه دارد، نه اصلاً تمرکزی برای این کار. عاقبت شوارتز پیشنهاد میدهد که خودش به دفتر کار ترامپ برود و مکالمات روزمرهاش را گوش کند. ترامپ هم موافقت میکند. در ضمنِ همین مکالمات است که شوارتز به دروغگویی دونالد ترامپ پی میبرد و اینکه “خودش هم باورش میشد که دروغی که دارد میگوید، در آن لحظه واقعیت دارد.” و یا متوجه میشود که “خیلی از سرمایهگذاریهای اشتباهی او را پدرش برای او رفع و رجوع میکرد. او خودش هنر معامله نداشت، بلکه هر بار پول پدرش نجاتش میداد.”
تونی شوارتز، ترامپ را اینطوری قضاوت میکند: "برای ترامپ هیچکس اهمیت ندارد. او هیچ دوستی ندارد. با آدمها فقط تا زمانی خوب تا میکند که برایش استفاده داشته باشند. مردمی که به او رأی بدهند، در آینده خواهند فهمید که دونالد ترامپ غیر از پول و قدرت هیچ چیز دیگری نمیشناسد."
@ehsanname
در جولای ۲۰۱۶ تونی شوارتز، یکی از نویسندگان سایه (نویسنده پشت پرده یا Ghost Writer) کتابهای دونالد ترامپ یادداشتی افشاگر برای «نیویورکر» نوشت و گفت که احساس میکند شبیه خالق فرانکشتاین شده و از چیزی که خلق کرده پشیمان است.
newyorker.com/magazine/2016/07/25/donald-trumps-ghostwriter-tells-all
➖چکیدهای از روایت افشاگرانه شوارتز در «نیویورکر»، همراه با گزارش «حضور پنجساله دونالد ترامپ در بازار کتاب ایران» نوشته احسان رضایی در شماره ۹۸ هفتهنامه «تماشاگران امروز» (۴ اردیبهشت ۱۳۹۵) در وبلاگ «خوابگرد» منتشر شده است که بخشهایی از آن را در ادامه میخوانید.
http://khabgard.com/1598
❌ "روزی که دونالد ترامپ خودش را کاندیدا کرد واقعاً وحشتزده شدم، چون دیدم به راحتی درباره نوشتن آن کتاب دروغ میگوید و فکر کردم چقدر راحت دروغ میگوید. اما همان موقع چیزی نگفتم چون پول خوبی از کتاب به دست آورده بودم.” بعداً که کمپین ترامپ پیش میرود، شوارتز مصاحبه و اعلام میکند که تصویر این بیزنسمنِ موفق را من برای او ترسیم کردم.
شوارتز درباره داستانِ آشناییاش با دونالد ترامپ میگوید که او میخواست مستأجران یکی از مجتمعهای مسکونی خودش را بیرون کند و چون قانوناً اجازه این کار را نداشت، بیخانمانها را در آنجا اسکان میدهد تا مستأجران خودشان بروند. در نهایت نقشه ترامپ با شکست مواجه میشود، ولی شوارتز مقالهای در این باره مینویسد و بر خلافِ انتظار، ترامپ از مقاله خوشش میآید: “تعجب کردم از شخصیتش، چون ظاهراً تمام چیزی که میخواست این بود که توجه عموم به او جلب شود و به عنوان آدمی گردنکلفت و زورگو شناخته شود.”
بار دیگر شوارتز نزد دونالد ترامپ میرود تا برای نشریهاش از او مصاحبه بگیرد. “ترامپ جواب سؤالها را درست نمیداد و دائم میگفت من وقت ندارم و از جواب دادن طفره میرفت. در نهایت گفت که دارم کتاب زندگینامهام را مینویسم. من هم به شوخی گفتم که یعنی هنوز زندگینامه ننوشتهای؟ بعد گفتم اگر جای تو بودم اسم کتاب را میگذاشتم «هنر معامله» و ترامپ گفت اسم خوبی است، حاضری برایم بنویسی؟"
اما این همه ماجرا نیست. دونالد ترامپ در مصاحبههای مربوط به کتاب هیچوقت درست و حسابی جواب نمیدهد و شوارتز بعد از دو سه جلسه میبیند که انگار ترامپ نه علاقهای به مصاحبه دارد، نه اصلاً تمرکزی برای این کار. عاقبت شوارتز پیشنهاد میدهد که خودش به دفتر کار ترامپ برود و مکالمات روزمرهاش را گوش کند. ترامپ هم موافقت میکند. در ضمنِ همین مکالمات است که شوارتز به دروغگویی دونالد ترامپ پی میبرد و اینکه “خودش هم باورش میشد که دروغی که دارد میگوید، در آن لحظه واقعیت دارد.” و یا متوجه میشود که “خیلی از سرمایهگذاریهای اشتباهی او را پدرش برای او رفع و رجوع میکرد. او خودش هنر معامله نداشت، بلکه هر بار پول پدرش نجاتش میداد.”
تونی شوارتز، ترامپ را اینطوری قضاوت میکند: "برای ترامپ هیچکس اهمیت ندارد. او هیچ دوستی ندارد. با آدمها فقط تا زمانی خوب تا میکند که برایش استفاده داشته باشند. مردمی که به او رأی بدهند، در آینده خواهند فهمید که دونالد ترامپ غیر از پول و قدرت هیچ چیز دیگری نمیشناسد."
کتابخانه لئونارد کوهن به فارسی: پنج دفتر شعر و دو نمایشنامه. کوهن، خواننده محبوب کانادایی در ۸۲سالگی درگذشت @ehsanname
❤️از عاشقانههای لئونارد کوهن
@ehsanname
عشق آتش است
همه کس را میسوزاند
هر چهرهای را دیگرگون میکند ...
دلیل این است
زشتی جهان را
(ترجمه پیام بهتاش، کتاب «من گم شده بودم»، صفحه ۹۰)
@ehsanname
عشق آتش است
همه کس را میسوزاند
هر چهرهای را دیگرگون میکند ...
دلیل این است
زشتی جهان را
(ترجمه پیام بهتاش، کتاب «من گم شده بودم»، صفحه ۹۰)
قهرمانِ لئونارد کوهن، فدریکو گارسیا لورکای شاعر بود. کوهن اسم دخترش را لورکا گذاشت و ترانه Take This Waltz (در آلبوم معروف I'm Your Man) را از روی یکی از شعرهای لورکا سرود و تنظیم کرد @ehsanname
Waiting for a Miracle
Leonard Cohen
«در انتظار معجزه» کوهن را بشنوید و یادداشت احسان عمادی درباره آن 👇 را بخوانید @ehsanname
«میدانم واقعا عاشقم هستی/ ولی میبینی که، دستهایم بسته است/ میدانم این زجرت داده/ میدانم غرورت را آزرده/ اینکه مجبور باشی پایین پنجرهام بنشینی/ با طبل و شیپورت،/ آن هم وقتی که من آن بالا منتظرم؛/ منتظر معجزهای که بیاید...»
در انتظار معجزه- لئونارد کوهن
@ehsanname
ماه برنیامد
سید احسان عمادی
یک رسم قدیمی اروپایی بوده انگار. اینکه عاشقها، زیر پنجره خانه محبوبشان بایستند و اینقدر ساز بزنند تا دلش را به دست بیاورند و «بله» را بگیرند. چیزی شبیه قصهای که توی «سینما پارادیزو»، آلفردو برای توتو تعریف میکند: «سربازی یک دل نه صد دل، خاطرخواه دختر پادشاه میشود و دختر بهش قول میدهد اگر صد شب پشت سر هم زیر پنجره اتاقش بایستد، حاضر است با او ازدواج کند. پسر پرامید و خستگیناپذیر، پای این قرار میمانَد. باد میوزد، باران میآید، برف میگیرد، زنبورها نیشش میزنند، پرندهها روی سرش لانه میسازند... اما او از رو نمیرود و کوتاه نمیآید. تا شب ۹۹م، شبی که فرداش قرار است به آرزویش برسد. شبی که آخرش ساکت و مرموز، صندلیاش را برمیدارد، ول میکند و برای همیشه میرود. آلفردو میگوید نمیداند چرا این اتفاق افتاده، اما به نظر توتو، شاید دختر پادشاه الکی قولی به سرباز داده بوده و سربازه هم این را فهمیده بوده. اینجوری لااقل ۹۹ شب با توهّمِ رسیدن به عشقش سر کرده است، و تا آخر عمرش میتواند فکر کند اگر یک شب دیگر میماند، با دختر پادشاه عروسی میکرد.»
عاشق شعر لئونارد کوهن اما برخلاف فیلم تورناتوره، از دل افسانهها نیامده و از این کارهای پریانی نمیکند. او خیلی واقعیتر است، باور کردنیتر، در دسترستر. خیلی نزدیکتر است به ما و آدمهای دور و برمان. چرا دستش بسته است؟ چرا محبوبش را آزار میدهد؟ چرا پایین نمیرود تا این عشق راستین را به انجامی خوش برساند؟ چرا منتظر معجزه مانده؟ اصلا انتظار چه معجزهای را میکشد؟ نمیدانیم. جواب هیچکدام از این سوالها را نمیدانیم. فقط مطمئنیم معجزه هرگز نمیرسد، و عاشق، طبل و شیپور به دست، تا ابد زیر پنجره خواهد ماند.
اما چطور میشود در سراسر یک اثر، درباره مفهومی صحبت کرد، جوری که بیهیچ اشاره مستقیمی مخاطب بفهمد منظور اصلی، نقیضِ آن مفهوم بوده؟ مثلا چطور میشود از کوچۀ خیلی خوبی گفت که همه دوست دارند آنجا باشند، اما بدانند منظورمان این است که هیچجا خبری از چنین کوچهای نیست؟ یا مثلا چطور وقتی حافظ میگوید: «به ناامیدی از این در مرو، بزن فالی/ بُوَد که قرعۀ قسمت به نام ما افتد»، مطمئنیم که با زبان بیزبانی دارد میگوید عمرا قرعۀ قسمت به نام ما بیفتد؟ چرا تردید نداریم معجزهای که راوی شعر کوهن انتظارش را میکشد هرگز از راه نمیرسد؟ چطور میشود در طول یک اثر از «وجود» یک احساس، یک پدیده، یک مساله حرف زد و مخاطب را به یاد «فقدان»ش انداخت؟
جوابش ساده نیست. یعنی نمیشود به همین راحتی، برای سِحرِ نهفته پس این واژهها دلیل و الگوی منطقی پیدا کرد. اما انگار همه چیز از آن کنتراست غریب و معماگونه فضا میآید. از بیربطی اجزایی که کنار هم چیده شدند، تا از دل ابهامی که در ذهن ما ایجاد میکنند، فقدان را از وجود نتیجه بگیرند. یک بار دیگر تصویر را مرور کنید: کسی در پایین پنجره، طبل و شیپور میزند و محبوبش را به خود میخواند؛ اما راوی با دستهای بستهاش –تعبیری هوشمندانه که هم مفهوم واقعی و فیزیکی این عبارت را به ذهن میآورد هم معنای اصطلاحیاش را - بالا نشسته؛ بیهیچ عکسالعملی، بی هیچ حرکتی. ساکت، و در انتظار معجزهای که نمیدانیم چیست. در بندهای دیگر شعر هم باز چنین تصویرهایی را میبینیم؛ مثلا راوی خواب محبوبش را میبیند که همینطور که شنهای زمان از لابهلای انگشتانش به زمین میریزد، منتظر معجزه است. یا جلوتر، از او میخواهد حالا که مدتهاست تنها ماندهاند کاری دیوانهوار انجام دهند، کاری مطلقاً غلط: ازدواج کنند، تنهاییشان را با هم و دوتایی تجربه کنند و منتظر معجزه بمانند. عجیب نیست کسی برای کاری «مطلقاً غلط» از دیگری دعوت کند؟ آن هم وقتی مدام هم در ترجیعبند شعر اصرار میورزد: «وقتی منتظر معجزهای، هیچ کاری نمیشود کرد....»؟
«در انتظار معجزه» کوهن قصه نسلی از عاشقهاست که «میخواهند» و «نمیخواهند». نمیدانند دست آخر دوست دارند با محبوبشان باشند یا نه، و جسارتِ یکسره کردن تصمیمشان را ندارند. آنها قرنها از عاشقان افسانهای ابتدای این نوشته فاصله گرفتهاند، و تنها کاری که ازشان برمیآید منتظر نشستن برای معجزه است. معجزهای که هرگز نمیآید.
یادداشتی از شماره ۴۱۲ هفتهنامه «همشهری جوان»
در انتظار معجزه- لئونارد کوهن
@ehsanname
ماه برنیامد
سید احسان عمادی
یک رسم قدیمی اروپایی بوده انگار. اینکه عاشقها، زیر پنجره خانه محبوبشان بایستند و اینقدر ساز بزنند تا دلش را به دست بیاورند و «بله» را بگیرند. چیزی شبیه قصهای که توی «سینما پارادیزو»، آلفردو برای توتو تعریف میکند: «سربازی یک دل نه صد دل، خاطرخواه دختر پادشاه میشود و دختر بهش قول میدهد اگر صد شب پشت سر هم زیر پنجره اتاقش بایستد، حاضر است با او ازدواج کند. پسر پرامید و خستگیناپذیر، پای این قرار میمانَد. باد میوزد، باران میآید، برف میگیرد، زنبورها نیشش میزنند، پرندهها روی سرش لانه میسازند... اما او از رو نمیرود و کوتاه نمیآید. تا شب ۹۹م، شبی که فرداش قرار است به آرزویش برسد. شبی که آخرش ساکت و مرموز، صندلیاش را برمیدارد، ول میکند و برای همیشه میرود. آلفردو میگوید نمیداند چرا این اتفاق افتاده، اما به نظر توتو، شاید دختر پادشاه الکی قولی به سرباز داده بوده و سربازه هم این را فهمیده بوده. اینجوری لااقل ۹۹ شب با توهّمِ رسیدن به عشقش سر کرده است، و تا آخر عمرش میتواند فکر کند اگر یک شب دیگر میماند، با دختر پادشاه عروسی میکرد.»
عاشق شعر لئونارد کوهن اما برخلاف فیلم تورناتوره، از دل افسانهها نیامده و از این کارهای پریانی نمیکند. او خیلی واقعیتر است، باور کردنیتر، در دسترستر. خیلی نزدیکتر است به ما و آدمهای دور و برمان. چرا دستش بسته است؟ چرا محبوبش را آزار میدهد؟ چرا پایین نمیرود تا این عشق راستین را به انجامی خوش برساند؟ چرا منتظر معجزه مانده؟ اصلا انتظار چه معجزهای را میکشد؟ نمیدانیم. جواب هیچکدام از این سوالها را نمیدانیم. فقط مطمئنیم معجزه هرگز نمیرسد، و عاشق، طبل و شیپور به دست، تا ابد زیر پنجره خواهد ماند.
اما چطور میشود در سراسر یک اثر، درباره مفهومی صحبت کرد، جوری که بیهیچ اشاره مستقیمی مخاطب بفهمد منظور اصلی، نقیضِ آن مفهوم بوده؟ مثلا چطور میشود از کوچۀ خیلی خوبی گفت که همه دوست دارند آنجا باشند، اما بدانند منظورمان این است که هیچجا خبری از چنین کوچهای نیست؟ یا مثلا چطور وقتی حافظ میگوید: «به ناامیدی از این در مرو، بزن فالی/ بُوَد که قرعۀ قسمت به نام ما افتد»، مطمئنیم که با زبان بیزبانی دارد میگوید عمرا قرعۀ قسمت به نام ما بیفتد؟ چرا تردید نداریم معجزهای که راوی شعر کوهن انتظارش را میکشد هرگز از راه نمیرسد؟ چطور میشود در طول یک اثر از «وجود» یک احساس، یک پدیده، یک مساله حرف زد و مخاطب را به یاد «فقدان»ش انداخت؟
جوابش ساده نیست. یعنی نمیشود به همین راحتی، برای سِحرِ نهفته پس این واژهها دلیل و الگوی منطقی پیدا کرد. اما انگار همه چیز از آن کنتراست غریب و معماگونه فضا میآید. از بیربطی اجزایی که کنار هم چیده شدند، تا از دل ابهامی که در ذهن ما ایجاد میکنند، فقدان را از وجود نتیجه بگیرند. یک بار دیگر تصویر را مرور کنید: کسی در پایین پنجره، طبل و شیپور میزند و محبوبش را به خود میخواند؛ اما راوی با دستهای بستهاش –تعبیری هوشمندانه که هم مفهوم واقعی و فیزیکی این عبارت را به ذهن میآورد هم معنای اصطلاحیاش را - بالا نشسته؛ بیهیچ عکسالعملی، بی هیچ حرکتی. ساکت، و در انتظار معجزهای که نمیدانیم چیست. در بندهای دیگر شعر هم باز چنین تصویرهایی را میبینیم؛ مثلا راوی خواب محبوبش را میبیند که همینطور که شنهای زمان از لابهلای انگشتانش به زمین میریزد، منتظر معجزه است. یا جلوتر، از او میخواهد حالا که مدتهاست تنها ماندهاند کاری دیوانهوار انجام دهند، کاری مطلقاً غلط: ازدواج کنند، تنهاییشان را با هم و دوتایی تجربه کنند و منتظر معجزه بمانند. عجیب نیست کسی برای کاری «مطلقاً غلط» از دیگری دعوت کند؟ آن هم وقتی مدام هم در ترجیعبند شعر اصرار میورزد: «وقتی منتظر معجزهای، هیچ کاری نمیشود کرد....»؟
«در انتظار معجزه» کوهن قصه نسلی از عاشقهاست که «میخواهند» و «نمیخواهند». نمیدانند دست آخر دوست دارند با محبوبشان باشند یا نه، و جسارتِ یکسره کردن تصمیمشان را ندارند. آنها قرنها از عاشقان افسانهای ابتدای این نوشته فاصله گرفتهاند، و تنها کاری که ازشان برمیآید منتظر نشستن برای معجزه است. معجزهای که هرگز نمیآید.
یادداشتی از شماره ۴۱۲ هفتهنامه «همشهری جوان»
یکی از آخرین یادگارهای زندهیاد محمد زهرایی در نشر کارنامه: مثنوی «بانگِ نی» از ه الف سایه منتشر شد @ehsanname
عکاس مهر، این تصویر را از حیاط خانه نیما در یوش ثبت کرده. باقی عکسها را اینجا ببینید 👇
mehrnews.com/photo/3821248/
mehrnews.com/photo/3821248/
یک نویسنده آمریکایی، بعد از پیروزی ترامپ، فروش نسخه الکترونیک کتابش را رایگان کرد. کتاب Hope in the Dark درباره جنبشهای اجتماعی نیم قرن اخیر است @ehsanname
ba delbar-e ranaa
<unknown>
🎼 «با دلبر رعنا»، فولکلور خراسانی با صدای استاد محمد شریفزاده و دوتارِ استاد حسین سمندری، از آلبوم «خون پاش و نغمه ریز». امروز استاد شریفزاده درگذشت @ehsanname
🎼 استاد مرحوم محمد شریفزاده (چپ) در سومین فستیوال موسیقی نواحی و آیینی ایران، تالا رودکی، تیر ۱۳۹۵ @ehsanname
🎼 سلامِ اخوانثالث به مرحوم شریفزاده
@ehsanname
ما استاد حسین سمندری و استاد محمد شریفزاده را نمیشناختیم، نه توی تلویزیون میآمدند و نه رادیو چیزی از دوتار جادوییشان پخش میکرد و نه حتی مطبوعات چیزی از آنها مینوشتند. ما فقط شعر #مهدی_اخوان_ثالث را خوانده بودیم و شیفته این دو استاد شده بودیم که شاعر بزرگِ روزگارمان را شیفته کرده بودند. این قصیده که بعدها اسم آلبوم «خون پاش و نغمه ریز» هم از آن گرفته شد، در کتاب «ترا ای کهن بوم و بر دوست دارم» (صفحه ۲۵۴ تا ۲۵۸) آمده، تاریخ فروردین ۱۳۶۳ دارد و در مقدمهاش اخوان نوشته: «مرتضی [کاخی] میگفت سمندری وقتی دو تار مینواخت پنجهاش خونین شده بود.»
به مناسبت درگذشت استاد شریفزاده، بخشهایی از این شعر بلند را بخوانید، با این توضیح که شعر اخوان، علاوه بر یادِ این دو استاد، از لحاظ ضبط تعداد زیادی از نغمات موسیقی فولکلور خراسان هم مهم است. اصطلاحات داخل گیومه «» اسم نغمهها و آوازهایی است که سمندری مینواخته: سبزپری، سرحدی، یار نازک، پرشِ جُل (جُل نام مرغی است)، شیخ احمد جام و شترخًجو. این آخری، «شترخًجو» آوازی است که در فصل بهار میخوانند تا شترهایی که در طول زمستان در صحرا رها شده بودند برگردند. فکرش را بکنید؛ بهار ۱۳۹۱ بود که سمندری رفت و لابد شترهای سمندری، همانطور سرگردان ماندند.
@ehsanname
قربان زخمههای تو، خون پاش و نغمه ریز
«سبزِ پری»ست اینکه زنی یا «شترخًجو»؟
تو با دو سیم، محشر کبری به پا کنی
ششتارِ خویش من شکنم، یا نه ؟ هان بگو!
از پنجهی تو زخم جگر، خون دل، چکان
مضراب من برنجی و مومیست، سیممو
استاد بینظیر، حسین سمندری
پُر از کدام چشمه و دریا کنی سبو؟
«سرحدیِ» عجیب تو فریادِ قرنهاست
در آن دوتار گشته نهان، گرم های و هو
در پهلوی دوتار تو، ششتار بیگمان
چون کلهی انیشتن باشد برِ کدو
از من به «شیخ احمد جام» تو صد سلام
آن ژندهپیل ِ زنده دل ِ صاحبآبرو
بی کوک ِ تازه، راهِ دگر میزنی، مگر
داری به ساز چند قناری نهان؟ بگو
ساز عزیز خویش شنیدم فروختی،
کارزانتری از آن بخری، بر فلک تُفو!
آقا شریفزاده که همراهِ ساز بود
بودش صدا مناسب و اشعار هم نکو
آقای شهر و اینهمه خوشذوق و اهلِ دل
لطفی کن و سلام مرا عرض کن به او
چیزی نمانده بود مسلمان شویم باز
ز "الله" و "یار" گفتن آن پیرِ نیکخو
خنجر کشید بر جگرم زخمهی تو مرد
این تیغ را که کرده، بگو، در دلت فرو؟
من زیر و بم شنیده ام از این جهان بسی
زیر و بم تو می درد و می کند رفو
زآن زیر ها به گوش من آمد نهیبِ زور
چنگیز بود یا دگر، آن ظلم زورگو؟
کاری هزار سازه کنی، با دو سیم، تو
رودی چنین بزرگ چسان سازی از دو جو؟!
پرواز می دهد «پرش ِ جُل» دل مرا
تا عرش میروم چو دعا پاک و دوستجو
ما و تو نسلمان به یکی اصل می رسد
یعنی به عشق، زنده بمانی پسرعمو! 🎼
@ehsanname
ما استاد حسین سمندری و استاد محمد شریفزاده را نمیشناختیم، نه توی تلویزیون میآمدند و نه رادیو چیزی از دوتار جادوییشان پخش میکرد و نه حتی مطبوعات چیزی از آنها مینوشتند. ما فقط شعر #مهدی_اخوان_ثالث را خوانده بودیم و شیفته این دو استاد شده بودیم که شاعر بزرگِ روزگارمان را شیفته کرده بودند. این قصیده که بعدها اسم آلبوم «خون پاش و نغمه ریز» هم از آن گرفته شد، در کتاب «ترا ای کهن بوم و بر دوست دارم» (صفحه ۲۵۴ تا ۲۵۸) آمده، تاریخ فروردین ۱۳۶۳ دارد و در مقدمهاش اخوان نوشته: «مرتضی [کاخی] میگفت سمندری وقتی دو تار مینواخت پنجهاش خونین شده بود.»
به مناسبت درگذشت استاد شریفزاده، بخشهایی از این شعر بلند را بخوانید، با این توضیح که شعر اخوان، علاوه بر یادِ این دو استاد، از لحاظ ضبط تعداد زیادی از نغمات موسیقی فولکلور خراسان هم مهم است. اصطلاحات داخل گیومه «» اسم نغمهها و آوازهایی است که سمندری مینواخته: سبزپری، سرحدی، یار نازک، پرشِ جُل (جُل نام مرغی است)، شیخ احمد جام و شترخًجو. این آخری، «شترخًجو» آوازی است که در فصل بهار میخوانند تا شترهایی که در طول زمستان در صحرا رها شده بودند برگردند. فکرش را بکنید؛ بهار ۱۳۹۱ بود که سمندری رفت و لابد شترهای سمندری، همانطور سرگردان ماندند.
@ehsanname
قربان زخمههای تو، خون پاش و نغمه ریز
«سبزِ پری»ست اینکه زنی یا «شترخًجو»؟
تو با دو سیم، محشر کبری به پا کنی
ششتارِ خویش من شکنم، یا نه ؟ هان بگو!
از پنجهی تو زخم جگر، خون دل، چکان
مضراب من برنجی و مومیست، سیممو
استاد بینظیر، حسین سمندری
پُر از کدام چشمه و دریا کنی سبو؟
«سرحدیِ» عجیب تو فریادِ قرنهاست
در آن دوتار گشته نهان، گرم های و هو
در پهلوی دوتار تو، ششتار بیگمان
چون کلهی انیشتن باشد برِ کدو
از من به «شیخ احمد جام» تو صد سلام
آن ژندهپیل ِ زنده دل ِ صاحبآبرو
بی کوک ِ تازه، راهِ دگر میزنی، مگر
داری به ساز چند قناری نهان؟ بگو
ساز عزیز خویش شنیدم فروختی،
کارزانتری از آن بخری، بر فلک تُفو!
آقا شریفزاده که همراهِ ساز بود
بودش صدا مناسب و اشعار هم نکو
آقای شهر و اینهمه خوشذوق و اهلِ دل
لطفی کن و سلام مرا عرض کن به او
چیزی نمانده بود مسلمان شویم باز
ز "الله" و "یار" گفتن آن پیرِ نیکخو
خنجر کشید بر جگرم زخمهی تو مرد
این تیغ را که کرده، بگو، در دلت فرو؟
من زیر و بم شنیده ام از این جهان بسی
زیر و بم تو می درد و می کند رفو
زآن زیر ها به گوش من آمد نهیبِ زور
چنگیز بود یا دگر، آن ظلم زورگو؟
کاری هزار سازه کنی، با دو سیم، تو
رودی چنین بزرگ چسان سازی از دو جو؟!
پرواز می دهد «پرش ِ جُل» دل مرا
تا عرش میروم چو دعا پاک و دوستجو
ما و تو نسلمان به یکی اصل می رسد
یعنی به عشق، زنده بمانی پسرعمو! 🎼
صفحه یک روزنامه «لیبراسیون» فرانسه برای خداحافظی با لئونارد کوهن. جالب است که عنوان ترانه کوهن (No way to say goodbye) را به انگلیسی نوشتهاند، نه با ترجمه فرانسوی @ehsanname
یوسا در حال بازی نقش یک اشرافزاده قرن چهاردهمی در تئاتر «قصه طاعون»، مادرید، مارس ۲۰۱۵. نمایشنامه این تئاتر را خود یوسا نوشت و این، اولین و تنها تجربه بازیگری اوست @ehsanname
کیک تولد هفتادسالگی عبدالله کوثری، در مراسم گرامیداشت آقای مترجم، عصر شنبه، سرای کتاب تهران @ehsanname
تصویر پایین «عامهپسند» چارلز بوکوفسکی ترجمه پیمان خاکسار است و بالایی، همان رمان با ترجمه جدید. خودتان ببینید شخصیت "ریتو" از کجا آمده! - از اینستاگرام پیمان خاکسار @ehsanname
احساننامه
📚 روحت شاد رضا رستمی که حتی بعد از درگذشت هم دغدغه گسترش کتابخوانی داری. امروز اعلام شد دکتر ظریف هم در کمپین «کتاب به جای گل» مشارکت میکند و حالا کتابخانهای که رضا برای همشهریهایش میخواست بسازد، کمکم دارد کامل میشود. @ehsanname چهرهها و نهادهایی که…
📚 کتابهایی که در کمپین «کتاب به جای گل» برای یادبود رضا رستمی جمع شده بود، به اسدآباد فرستاده شد – عکس از اینستاگرام فرهاد عشوندی @ehsannme