Tahe Khiar
Hoshang Moradi Kermani
🎧 داستان «ته خیار» از هوشنگ مرادی کرمانی را بشنوید با صدای خود نویسنده - از آرشیو مجله «همشهری داستان» @ehsanname
✍ یادداشت بیژن اشتری، مترجم کتابِ آنگ سان سوچی، در مورد جنایات برمه: «قدرت فساد میآورد» @ehsanname
✍️ داستان «دعای دریا» از خالد حسینی
@ehsanname
عکس جسد بیجانِ آیلان، پسر بچه سهسالۀ سوری که سپتامبر ۲۰۱۵ در دریای مدیترانه غرق شد، یکی از متاثرکنندهترین تصاویر ممکن بود که موجی از همدردی برای پناهجویان و آوارگان را به همراه داشت. از جمله هنرمندان زیادی با الهام از این تصویر، آثاری خلق کردند. به تازگی، داستان کوتاهی از خالد حسینی نویسنده رمان تحسینشده «بادبادکباز» هم با یاد آیلان منتشر شده است.
📸 goo.gl/6ee34X
داستان «دعای دریا» خالد حسینی را ابتدا گاردین، به شکل ویدیویی با نقاشی سهبعدی منتشر کرد:
theguardian.com/world/2017/sep/01/sea-prayer-a-360-story-inspired-by-refugee-alan-kurdi-khaled-hosseini
بعد خود خالد حسینی متن داستان را در اینستاگرامش گذاشت:
instagram.com/p/BYm1YQrBcbM/
و فرانک مجیدی در وبلاگ «یک پزشک» آن را ترجمه کرد:
1pezeshk.com/archives/2017/09/sea-prayer.html
داستان «دعای دریا» در قالب نامه پدری به پسر خردسالش روایت شده. این داستان متأثرکننده را بخوانید 👇👇👇
✉️ مروان عزیزم،
در تابستانهای طولانی کودکی، وقتی که من پسربچهای به سن و سال حالای تو بودم، من و عموهایت تشکهایمان را روی پشتبام خانۀ روستایی پدربزرگت، در اطراف حمص، پهن میکردیم.
صبحها با صداهای حرکت شاخههای درختان زیتون در نسیم، معمع کردن بزغالۀ مادربزرگت، تلق تلق قابلمههایش، با خنکای هوا و اولین اشعههای آفتاب به رنگ خرمالو که از شرق برمیآمد، بیدار میشدیم.
ما وقتی تو را به آنجا بردیم که کودکی نوپا بودی. من خاطرهای خیلی واضح از مادرت در آن سفر دارم، که داشت به تو گلهای گاو در حال چریدن در مزرعهای پر از گلهای وحشی را نشان میداد. ای کاش آنقدر جوان نبودی!
اگر آنطور بود، خانۀ روستایی را فراموش نمیکردی، دودههای روی دیوارهای سنگیاش را، و نهری را که من و عموهایت رویش هزار سد کوچک در عالم کودکیمان ساخته بودیم.
کاش حمص را همانگونه که من به خاطر دارم، به یاد بیاوری مروان!
در شلوغیهای قسمت قدیمی شهر، مسجدی برای ما مسلمانها، کلیسایی برای همسایگان مسیحیمان، و یک بازار بزرگ برای همۀ ما پر از آویزهای طلا، محصولات تازه و لباسهای عروس بود. کاش تو آن مسیرهای شلوغ که از عطر کیبۀ سرخشده مملو بود و پیادهرویهای عصرگاهی من و مادرت در میدان برج ساعت را به خاطر میآوردی!
اما آن زندگی، آن زمان، حالا مثل یک دروغ به نظر میرسد. حتی برای من، مانند شایعهای فراموششده در گذشتهای دور است. اول تظاهرات آمد، بعد محاصره. آسمان بر سرمان بمب تف کرد. قحطیها. خاکسپاریها.
اینها چیزهایی است که تو میشناسیشان. تو میدانی که دهانۀ گشودهشده از انفجار یک بمب میتواند حفرهای برای شنا بسازد. تو آموختهای که خون تیره، خبری خوشتر از فوران خون روشن است. تو یاد گرفتهای که مادرها، خواهرها و همکلاسیها میتوانند در قطعاتی از پوستهای کوچک مثلثیشکل و مشتعل پیدا شوند که در تاریکی میدرخشند، در میان شکافهای باریک و گداختۀ بتن و آجر.
مروان، مادرت امشب اینجا و با ماست، در این ساحل سرد و روشن از نور مهتاب، در کنار نوزادهای گریان و زنانی که به زبانهایی جز زبان ما مویه میکنند. افغانها، سومالیاییها، عراقیها، اریترهایها و سوریها. همۀ ما بیتابِ طلوع خورشیدیم. همۀ ما در وحشت از رسیدن سپیدهایم. همۀ ما در جستجوی خانهایم. شنیدم که میگفتند ما مهمان ناخواندهایم، که ما ناخواستهایم. باید بدبختیمان را به جایی دیگر ببریم. اما من صدای مادرت را میشنوم که روی جزر و مد، در گوشم زمزمه میکند: « آه، عزیزم، اما اگر آنها تنها نیمی از آنچه را که تو دیدهای، میدیدند. اگر فقط میدیدند، مطمئناً حرفهای بامحبتتری میگفتند.»
به نیمرخت در نورِ تربیعِ آخر ماه نگاه میکنم. پسرکم، مژههایت انگار با خوشنویسی رسم شده، که برای خوابی بیآلایش بستهاند. به تو گفتم: «دستم را بگیر. هیچ اتفاق بدی نمیافتد.» اما اینها فقط کلمات هستند، حقههای یک پدر! این ایمان تو به بابا، دارد پدرت را میکُشد.
چون امشب به تنها چیزی که میتوانم فکر کنم، این است که دریا چقدر عمیق است، و چه وسیع، چه بیتفاوت. من چه ناتوانم برای محافظت از تو در برابر آن. همۀ کاری که میتوانم بکنم، این است که دعا کنم. دعا کنم که خدا قایق را وقتی که ساحل، خارج از میدان دید است و ما مانند ذرههایی کوچک در میان آبهای مواج در حال واژگون شدن و از میان رفتن و بهراحتی بلعیدهشدن هستیم، درست هدایت کند.
چون تو، تو یک محمولۀ باارزشی مروان. باارزشترین محمولۀ دریایی که تا بهحال وجود داشته.
دعا میکنم که دریا این را بداند.
انشاءالله.
چقدر دعا میکنم که دریا این را بداند!
@ehsanname
عکس جسد بیجانِ آیلان، پسر بچه سهسالۀ سوری که سپتامبر ۲۰۱۵ در دریای مدیترانه غرق شد، یکی از متاثرکنندهترین تصاویر ممکن بود که موجی از همدردی برای پناهجویان و آوارگان را به همراه داشت. از جمله هنرمندان زیادی با الهام از این تصویر، آثاری خلق کردند. به تازگی، داستان کوتاهی از خالد حسینی نویسنده رمان تحسینشده «بادبادکباز» هم با یاد آیلان منتشر شده است.
📸 goo.gl/6ee34X
داستان «دعای دریا» خالد حسینی را ابتدا گاردین، به شکل ویدیویی با نقاشی سهبعدی منتشر کرد:
theguardian.com/world/2017/sep/01/sea-prayer-a-360-story-inspired-by-refugee-alan-kurdi-khaled-hosseini
بعد خود خالد حسینی متن داستان را در اینستاگرامش گذاشت:
instagram.com/p/BYm1YQrBcbM/
و فرانک مجیدی در وبلاگ «یک پزشک» آن را ترجمه کرد:
1pezeshk.com/archives/2017/09/sea-prayer.html
داستان «دعای دریا» در قالب نامه پدری به پسر خردسالش روایت شده. این داستان متأثرکننده را بخوانید 👇👇👇
✉️ مروان عزیزم،
در تابستانهای طولانی کودکی، وقتی که من پسربچهای به سن و سال حالای تو بودم، من و عموهایت تشکهایمان را روی پشتبام خانۀ روستایی پدربزرگت، در اطراف حمص، پهن میکردیم.
صبحها با صداهای حرکت شاخههای درختان زیتون در نسیم، معمع کردن بزغالۀ مادربزرگت، تلق تلق قابلمههایش، با خنکای هوا و اولین اشعههای آفتاب به رنگ خرمالو که از شرق برمیآمد، بیدار میشدیم.
ما وقتی تو را به آنجا بردیم که کودکی نوپا بودی. من خاطرهای خیلی واضح از مادرت در آن سفر دارم، که داشت به تو گلهای گاو در حال چریدن در مزرعهای پر از گلهای وحشی را نشان میداد. ای کاش آنقدر جوان نبودی!
اگر آنطور بود، خانۀ روستایی را فراموش نمیکردی، دودههای روی دیوارهای سنگیاش را، و نهری را که من و عموهایت رویش هزار سد کوچک در عالم کودکیمان ساخته بودیم.
کاش حمص را همانگونه که من به خاطر دارم، به یاد بیاوری مروان!
در شلوغیهای قسمت قدیمی شهر، مسجدی برای ما مسلمانها، کلیسایی برای همسایگان مسیحیمان، و یک بازار بزرگ برای همۀ ما پر از آویزهای طلا، محصولات تازه و لباسهای عروس بود. کاش تو آن مسیرهای شلوغ که از عطر کیبۀ سرخشده مملو بود و پیادهرویهای عصرگاهی من و مادرت در میدان برج ساعت را به خاطر میآوردی!
اما آن زندگی، آن زمان، حالا مثل یک دروغ به نظر میرسد. حتی برای من، مانند شایعهای فراموششده در گذشتهای دور است. اول تظاهرات آمد، بعد محاصره. آسمان بر سرمان بمب تف کرد. قحطیها. خاکسپاریها.
اینها چیزهایی است که تو میشناسیشان. تو میدانی که دهانۀ گشودهشده از انفجار یک بمب میتواند حفرهای برای شنا بسازد. تو آموختهای که خون تیره، خبری خوشتر از فوران خون روشن است. تو یاد گرفتهای که مادرها، خواهرها و همکلاسیها میتوانند در قطعاتی از پوستهای کوچک مثلثیشکل و مشتعل پیدا شوند که در تاریکی میدرخشند، در میان شکافهای باریک و گداختۀ بتن و آجر.
مروان، مادرت امشب اینجا و با ماست، در این ساحل سرد و روشن از نور مهتاب، در کنار نوزادهای گریان و زنانی که به زبانهایی جز زبان ما مویه میکنند. افغانها، سومالیاییها، عراقیها، اریترهایها و سوریها. همۀ ما بیتابِ طلوع خورشیدیم. همۀ ما در وحشت از رسیدن سپیدهایم. همۀ ما در جستجوی خانهایم. شنیدم که میگفتند ما مهمان ناخواندهایم، که ما ناخواستهایم. باید بدبختیمان را به جایی دیگر ببریم. اما من صدای مادرت را میشنوم که روی جزر و مد، در گوشم زمزمه میکند: « آه، عزیزم، اما اگر آنها تنها نیمی از آنچه را که تو دیدهای، میدیدند. اگر فقط میدیدند، مطمئناً حرفهای بامحبتتری میگفتند.»
به نیمرخت در نورِ تربیعِ آخر ماه نگاه میکنم. پسرکم، مژههایت انگار با خوشنویسی رسم شده، که برای خوابی بیآلایش بستهاند. به تو گفتم: «دستم را بگیر. هیچ اتفاق بدی نمیافتد.» اما اینها فقط کلمات هستند، حقههای یک پدر! این ایمان تو به بابا، دارد پدرت را میکُشد.
چون امشب به تنها چیزی که میتوانم فکر کنم، این است که دریا چقدر عمیق است، و چه وسیع، چه بیتفاوت. من چه ناتوانم برای محافظت از تو در برابر آن. همۀ کاری که میتوانم بکنم، این است که دعا کنم. دعا کنم که خدا قایق را وقتی که ساحل، خارج از میدان دید است و ما مانند ذرههایی کوچک در میان آبهای مواج در حال واژگون شدن و از میان رفتن و بهراحتی بلعیدهشدن هستیم، درست هدایت کند.
چون تو، تو یک محمولۀ باارزشی مروان. باارزشترین محمولۀ دریایی که تا بهحال وجود داشته.
دعا میکنم که دریا این را بداند.
انشاءالله.
چقدر دعا میکنم که دریا این را بداند!
📆 ۱۷ شهریور ۵۷ در شعر عمران صلاحی
@ehsanname
شب است
صدای اذان آید از دوردست
صدای اذان، ماه را
درآغوش میگیرد و گریه سر میدهد
صدای اذان و عزا میرود تا به ماه
صدای اذان
صدای من است
صدای من و بغض من
صدای اذان، چشمهی اشک من
که میجوشد از عمق اندوه و حیرت ...
صدای اذان
سفید است مانند برف
سفید است مثل کفن
عزیزان، صدای اذان را به تن کردهاند
عزیزان، صدا را کفن کردهاند
عزیزانِ ما، زیر خاک
عزیزانِ ما، پاکِ پاک
عزیزانِ ما، نعرههاشان بر افلاک
عزیزانِ ما، قلبشان چاکچاک
صدای اذان میشکافد شبم را
صدای اذان، راه میافتد از کوچهپسکوچهها، مثل مردم ...
📌بخشی از منظومه ۵٠ صفحهای «هفدهم» عمران صلاحی، دفتر شعری که او بلافاصله بعد از واقعه ۱۷ شهریور سرود
goo.gl/QTLbka
اطلاعات بیشتر درباره این کتاب و نمونههای دیگری از اشعارش را اینجا بخوانید
shahrestanadab.com/Content/ID/3874/
@ehsanname
شب است
صدای اذان آید از دوردست
صدای اذان، ماه را
درآغوش میگیرد و گریه سر میدهد
صدای اذان و عزا میرود تا به ماه
صدای اذان
صدای من است
صدای من و بغض من
صدای اذان، چشمهی اشک من
که میجوشد از عمق اندوه و حیرت ...
صدای اذان
سفید است مانند برف
سفید است مثل کفن
عزیزان، صدای اذان را به تن کردهاند
عزیزان، صدا را کفن کردهاند
عزیزانِ ما، زیر خاک
عزیزانِ ما، پاکِ پاک
عزیزانِ ما، نعرههاشان بر افلاک
عزیزانِ ما، قلبشان چاکچاک
صدای اذان میشکافد شبم را
صدای اذان، راه میافتد از کوچهپسکوچهها، مثل مردم ...
📌بخشی از منظومه ۵٠ صفحهای «هفدهم» عمران صلاحی، دفتر شعری که او بلافاصله بعد از واقعه ۱۷ شهریور سرود
goo.gl/QTLbka
اطلاعات بیشتر درباره این کتاب و نمونههای دیگری از اشعارش را اینجا بخوانید
shahrestanadab.com/Content/ID/3874/
Forwarded from آهستان
احساننامه
چند رباعی از نیما یوشیج در منقبت امیرالمؤمنین(ع) به خط خود نیما @ehsanname
گفتی ثنای شاه ولایت نکردهام؟
بیرون ز هر ستایش و حد ثنا علی است ...
@ehsanname
✍️ شعر و خط نیما یوشیج در مدح امیرالمؤمنین(ع) - عید غدیر مبارک
بیرون ز هر ستایش و حد ثنا علی است ...
@ehsanname
✍️ شعر و خط نیما یوشیج در مدح امیرالمؤمنین(ع) - عید غدیر مبارک
Forwarded from احساننامه
مجلس نقاشی واقعه غدیر، در نسخهای از «آثار الباقیه» ابوریحان بیرونی، که در فرانسه نگهداری میشود و در قرن شانزدهم میلادی کتابت شده است @ehsanname
Forwarded from احساننامه
Mola Jaanam
Seyed Khalil AaliNezhad
صبح عید با تصنیف «مولا جانم» از آلبوم «آیین مستان» سیدخلیل عالینژاد. عیدتان مبارک @ehsanname
📚 دختر جلیل بزرگمهر نوشته کتابخانه شخصی پدرش را که به کتابخانه آستارا هدیه کرده بود، بردهاند بازیافت👇
ana.ir/news/272933
📸 سرهنگ جلیل بزرگمهر وکیل مصدق در دادگاه نظامی و از یاران او بود @ehsanname
ana.ir/news/272933
📸 سرهنگ جلیل بزرگمهر وکیل مصدق در دادگاه نظامی و از یاران او بود @ehsanname
📸 گورستان خالد نبی در شمال گنبد کاووس آتش گرفت. این گورستان به خاطر سنگ قبرهای عمودی و اسرارآمیزش معروف است. علت آتشسوزی ظاهراً بیتوجهی مسافران بوده - عکس از ایرنا @ehsanname
Forwarded from آهستان
Forwarded from احساننامه
✍جلال آلاحمد به روایت سیمین دانشور
@ehsanname
... جلال نه تنها در نوشتههایش بلکه در زندگی عادی، در حرکات و گفتار و شتابزدگیش نیز نشانه این حادثهجویی و مشکلطلبی هست. اگر مثلاً گردشی میرویم معمولاً گذارمان از جادههای پرسنگلاخ و احتمالاً تاریک است و در عین حال در چنین جادههایی و در هر گونه جادهای قدمهایش آنقدر بلند و شتابزده است که برای رسیدن به او باید بدوم. اما خودم چقدر جادههای پاک و روشن و جویهای پر آب زلال و درختهای سبز و بلند را دوست دارم و اگر با ماشین به جایی میرویم بی اینکه دیر کرده باشیم یا کسی منتظرمان باشد پا روی گاز میگذارد و به سرعت از لابلای ماشینها با فاصلههای کمتر از یک وجب ماشین را در میبرَد. نمیدانم از چه چیز به چه چیز میخواهد برسد و یا از چه چیز به چه چیز فرار میکند؟ در اینگونه مواقع چشمهایم را میبندم و پایم همواره روی یک ترمز خیالی است. فایده ندارد که بگویی میترسم یا احتیاط کن، چرا که قرن بیستم قرن سرعت است و به علاوه زنی گفتهاند و مردی و طبیعی است که زن معمولاً آرامشطلب و پذیرا و بردبار باشد و مرد نباشد.
با این همه تفصیلها که دادم، بی اینکه شورش را درآورده باشم، مجموعاً که نگاه میکنم جلال در زندگی خصوصی خانوادگی مرد سر بهراهی است به شرطی که پا روی دمش نگذارند. متأسفانه هیچکس فارغ از اثرات خارجی نمیتواند زندگیش را بکند. در تمام این سالهای زندگی مشترکمان کمتر دیدهام ایرادی به غذا بگیرد مگر آنکه خوراک مرغ دوست ندارد، چرا که در اوایل زندگیمان هر وقت مریض بوده است یک جوجۀ مردنی به خوردش دادهام، و یا وقتی مهمان داشتهایم، به خورد مهمانها. اگر خط اتوی شلوارش پس و پیش باشد ندیدهام ابرو درهم بکشد. به اصرار من است که به سراغ خیاط میرود و گاهگداری یک دست لباس نو میدوزد وگرنه حاضر نمیشد دست از یک کت گشادِ برَکِ قهوهای بردارد که چندین و چند سال است آن را پوشیده و دیگر به قول شیرازیها از لمّات افتاده و مثل جگر زلیخا شده است. یک عبا و یک پوستین هم از پدرش به ارث برده است که در خانه میپوشد. برای آنها هم خط و نشان کشیدهام که به زودی از شرِ نفتالین زدنشان خودم را خلاص کنم.
در اوقات فراغت، با آرامش بینظیری که از او بعید است (آیا همه مردها معجون تضادها هستند یا فقط جلال اینطور است؟) به گلهای باغچه محقرمان ور میرود. مو حرَس میکند. شاخههای خشک درختها را میزند. یاسها را میپیراید و قلمه میزند. گلها را به گلخانه میبرد یا از گلخانه درمیآورد. خسته که شد کنار یک حوض کاشی یکوجبی که وسط حیاطمان داریم مینشیند و ماهیهای قرمز را که از تمام حیوانات دوستتر دارد شماره میکند. اگر زمستانها مثل زمستان پارسال سخت باشد ماهیها میمیرند، اما به هر جهت در حوض ما همیشه ماهیهای قرمز هست. فوری جای خالیشان را پر میکند. دشمنِ کلاغ و گربه است چه آنها با یخبندان رقابت میکنند و در کمین ماهیهایش مینشینند. یا شبهای زمستان، در بخاری دیواریِ کوچکی که داریم آتش میافروزد و کنار آن مینشیند و به شعلهها و جرقهها نگاه میکند و به آتشپرستها حق میدهد که آتش میپرستند. در این شبهای دراز زمستان یا با هم و یا با پرویز صدیقی همسایهمان، دیوان شمس یا مثنوی و یا تذکرة الاولیا میخوانیم و واقعاً حالی میکنیم. غالب متون قدیمی را همینطوری با تفنّن و حال با هم خواندهایم. یا به موسیقی گوش میدهیم و چه بهتر که کسی مثل حسینعلی ملّاح بنوازدش.
@ehsanname
📌بخشی از «شوهر من جلال»، نوشتهشده برای نشریه «اندیشه و هنر» ویژه آلاحمد در ۱۳۴۳، به نقل از کتاب «شناخت و تحسین هنر» (مجموعه مقالات سیمین دانشور)، صفحه ۵۸۶ و ۵۸۷
@ehsanname
... جلال نه تنها در نوشتههایش بلکه در زندگی عادی، در حرکات و گفتار و شتابزدگیش نیز نشانه این حادثهجویی و مشکلطلبی هست. اگر مثلاً گردشی میرویم معمولاً گذارمان از جادههای پرسنگلاخ و احتمالاً تاریک است و در عین حال در چنین جادههایی و در هر گونه جادهای قدمهایش آنقدر بلند و شتابزده است که برای رسیدن به او باید بدوم. اما خودم چقدر جادههای پاک و روشن و جویهای پر آب زلال و درختهای سبز و بلند را دوست دارم و اگر با ماشین به جایی میرویم بی اینکه دیر کرده باشیم یا کسی منتظرمان باشد پا روی گاز میگذارد و به سرعت از لابلای ماشینها با فاصلههای کمتر از یک وجب ماشین را در میبرَد. نمیدانم از چه چیز به چه چیز میخواهد برسد و یا از چه چیز به چه چیز فرار میکند؟ در اینگونه مواقع چشمهایم را میبندم و پایم همواره روی یک ترمز خیالی است. فایده ندارد که بگویی میترسم یا احتیاط کن، چرا که قرن بیستم قرن سرعت است و به علاوه زنی گفتهاند و مردی و طبیعی است که زن معمولاً آرامشطلب و پذیرا و بردبار باشد و مرد نباشد.
با این همه تفصیلها که دادم، بی اینکه شورش را درآورده باشم، مجموعاً که نگاه میکنم جلال در زندگی خصوصی خانوادگی مرد سر بهراهی است به شرطی که پا روی دمش نگذارند. متأسفانه هیچکس فارغ از اثرات خارجی نمیتواند زندگیش را بکند. در تمام این سالهای زندگی مشترکمان کمتر دیدهام ایرادی به غذا بگیرد مگر آنکه خوراک مرغ دوست ندارد، چرا که در اوایل زندگیمان هر وقت مریض بوده است یک جوجۀ مردنی به خوردش دادهام، و یا وقتی مهمان داشتهایم، به خورد مهمانها. اگر خط اتوی شلوارش پس و پیش باشد ندیدهام ابرو درهم بکشد. به اصرار من است که به سراغ خیاط میرود و گاهگداری یک دست لباس نو میدوزد وگرنه حاضر نمیشد دست از یک کت گشادِ برَکِ قهوهای بردارد که چندین و چند سال است آن را پوشیده و دیگر به قول شیرازیها از لمّات افتاده و مثل جگر زلیخا شده است. یک عبا و یک پوستین هم از پدرش به ارث برده است که در خانه میپوشد. برای آنها هم خط و نشان کشیدهام که به زودی از شرِ نفتالین زدنشان خودم را خلاص کنم.
در اوقات فراغت، با آرامش بینظیری که از او بعید است (آیا همه مردها معجون تضادها هستند یا فقط جلال اینطور است؟) به گلهای باغچه محقرمان ور میرود. مو حرَس میکند. شاخههای خشک درختها را میزند. یاسها را میپیراید و قلمه میزند. گلها را به گلخانه میبرد یا از گلخانه درمیآورد. خسته که شد کنار یک حوض کاشی یکوجبی که وسط حیاطمان داریم مینشیند و ماهیهای قرمز را که از تمام حیوانات دوستتر دارد شماره میکند. اگر زمستانها مثل زمستان پارسال سخت باشد ماهیها میمیرند، اما به هر جهت در حوض ما همیشه ماهیهای قرمز هست. فوری جای خالیشان را پر میکند. دشمنِ کلاغ و گربه است چه آنها با یخبندان رقابت میکنند و در کمین ماهیهایش مینشینند. یا شبهای زمستان، در بخاری دیواریِ کوچکی که داریم آتش میافروزد و کنار آن مینشیند و به شعلهها و جرقهها نگاه میکند و به آتشپرستها حق میدهد که آتش میپرستند. در این شبهای دراز زمستان یا با هم و یا با پرویز صدیقی همسایهمان، دیوان شمس یا مثنوی و یا تذکرة الاولیا میخوانیم و واقعاً حالی میکنیم. غالب متون قدیمی را همینطوری با تفنّن و حال با هم خواندهایم. یا به موسیقی گوش میدهیم و چه بهتر که کسی مثل حسینعلی ملّاح بنوازدش.
@ehsanname
📌بخشی از «شوهر من جلال»، نوشتهشده برای نشریه «اندیشه و هنر» ویژه آلاحمد در ۱۳۴۳، به نقل از کتاب «شناخت و تحسین هنر» (مجموعه مقالات سیمین دانشور)، صفحه ۵۸۶ و ۵۸۷
noon valghalam
Jalal AlAhmad
🎧 بخشی از مجلس اولِ داستان «نون و القلم» نوشته جلال آلاحمد را بشنوید با صدای نویسنده. این فایل سال ۹۵ در آرشیوی قدیمی در شهر وین، توسط خانه فرهنگ ایران پیدا شد @ehsanname
Forwarded from ترجمان علوم انسانى
چکیده: در سال ۱۹۵۷، ولادیمیر ناباکوف برای کرسی استادی ادبیات روسی در دانشگاه هاروارد پیشنهاد شده بود. اما رومن یاکوبسن، زبانشناسِ مشهور، از جملۀ مخالفین این تصمیم بود. او به همکارانش گفت «اگر قرار است ادبیات روسی را نویسندگان بزرگ روس تدریس کنند، پس فیلها را هم بیاوریم تا در دانشکدۀ جانورشناسی درس بدهند.» اورهان پاموک که هم رماننویس است و هم استاد ادبیات، از تفاوتهای فیلبودن و استاددانشگاهبودن نوشته است. (۹۵۰ کلمه، زمان مطالعه ۶ دقیقه)
ادامه مطلب را در لینک زیر بخوانید:
http://tarjomaan.com/vdcj.meofuqemosfzu.html
@tarjomaanweb
ادامه مطلب را در لینک زیر بخوانید:
http://tarjomaan.com/vdcj.meofuqemosfzu.html
@tarjomaanweb
احساننامه
اقامت ۱۰روزه در خانه ارنست همینگوی👆 جایزه مسابقه داستان کوتاهی است که هر ساله در جزایر کیز فلوریدا برگزار میشود. امسال این جایزه به دنیس وودز، بانوی نویسنده ۶۹ساله ایرلندی رسید @ehsanname
🏠 توفان دریایی ایرما به فلوریدا نزدیک میشود و حفاظت از خانه همینگوی در ساحل کیوست فلوریدا مهم شده. «داشتن یا نداشتن» و «زنگها برای که به صدا درمیآیند» در این خانه نوشته شدند @ehsanname
✅طالقانی به روایت داستاننویس
@ehsanname
محمود دولتآبادی، خالق «کلیدر» هم روزگاری را در زندان قصر گذرانده. او در اسفند ۱۳۵۳ بازداشت شد، یک شب مانده به پایان اجرای تئاتر «در اعماق» که یک ملودرامی اجتماعی روس بود. قبل از آن هم در تئاتر «حادثه درویشی» اثر ضدفاشیستی آرتور میلر بازی کرده بود و همه اینها باعث گرفتاری بود. در دوران زندان، دولتآبادی با یک زندانی نامدار آن روزها آشنا شد: آیتالله سیدمحمود طالقانی. او نیم قرنی بعد خاطراتش از طالقانی را در گفتگو با مجله «یادآور» (شماره توأمان ۹تا۱۲ - ۱۳۹۱) روایت کرد. در سالروز درگذشت آیتالله طالقانی گزیده از این مصاحبه را بخوانید:
goo.gl/5KC9iq
🔹یکی از کارهایی که این دوستان [بعد از تغییرات ایدئولوژیک اعضای سازمانهای چریکی] کردند و خیلی جالب نبود، این بود که بنا گذاشتند که از چهارشنبه سفره را جدا کنند. سهشنبه ملاقاتی میآمد و زندانی در هر ملاقاتی میتوانست ۳۰تومن از خانواده دریافت کند. عدهای بودند که خانوادهشان در تهران نبودند و بچههایی که ملاقاتی داشتند، پول را میگرفتند و در جیبهای لباسهای زندان در اتاقها میگذاشتند تا هر که به اندازه نیازش پول بردارد، مثلا برای خرید سیگار. من روزی دو سه نخ سیگار میکشیدم. فردا که سفره را جدا کردند، رفتم دست کردم و دیدم پول نیست. جیبها را گشتم خبری نبود. خیلی حیرت کردم. رفتم توی اتاق بغلی و همه جیبها را گشتم و پول نبود. سه تا اتاق گمانم این طرف بود به سمت انتهای راهرو، دو سه اتاق هم آن طرف به سمت در ورودی... بالاخره از کسانی پول گرفتم... اما این موضوع بر من سنگین آمد... معلوم بود بچههایی که شهردار بودند، پولها را برداشتهاند. من همین که رسیدم به آقای طالقانی گفتم: آقا! اینها چه جور دوستانی هستند؟ ما همه زندانی هستیم و هرچه داریم مشترک است. آقای طالقانی گفت: متاسفانه جوانی است...
🔹یک حسی که از آقای طالقانی در روحیهام مانده این است که در عین بزرگواری، انسان خیلی تنهایی بود و این تنهایی او هم مربوط میشد به اینکه او نمیخواست به نفع یک فکر، افکار دیگر و روحیات دیگر را ندیده بگیرد و احتمالاً پایمال کند. این چیزی بود که من فهمیده بودم و برای همین هم، خیلی وقتها تنها قدم میزد و من میرفتم کنار او قدم میزدم و سپس مینشستیم. او سیگار همای کوچک میکشید.
🔹گاهی اوقات هم از پیشینه سیاسی و خاطراتش با ما صحبت میکرد. قاعدتاً میدانید که آقای طالقانی در دورهای در زمان رضاشاه، در جوانیاش در قزلقلعه زندانی بوده. باز هم لابد میدانید که آقای طالقانی یک ضد کمونیستِ وجودی بود و با کمونیستها در ماجرای آذربایجان جنگیده بود، با اینهمه از این هم ابایی نداشت که نقاط مثبت همزندانیهای کمونیست خود در دوران رضاشاه را با ارجگزاری بیان کند... میگفت که... ما جوان بودیم و [تقی] ارانی توی بند راه میرفت، به همه ما قوت قلب میداد... برای من خیلی اهمیت داشت. ارجگزاری به منش دیگری، اگرچه مغایر منش خودش بود. پرسوجو نکردم که دقیقا جزئیات قضیه چه بوده، اما این را یادم هست که میگفت با اینکه ارانی در وضعیت خوبی نبود - احتمالا اشاره به اثرات شکنجه میداشت - ولی به ما نیرو میداد. خودش هم در زندان چنین نقشی ایفا میکرد. به عنوان یک روحانی ابایی نداشت که به چپها بگوید باید روحیهتان را حفظ کنید و فشارها را تحمل کنید.
🔹یادم هست همانجا در کنار دیوار بند که نشسته بودیم گفت: شماها باید بنویسید و بنویسید و بنویسید. این مساله از زاویه دیگری هم خیلی مهم بود، چون یک شخص منبری و کسی که میتواند با انبوهی از جمعیت صحبت کند چطور ممکن بود اینقدر به نوشتن اهمیت بدهد؟ اما گفت شما بنویسید...
🔹من با همه آقایان روحانی و غیرروحانی سلام و علیک داشتم ولی آقای طالقانی را دوست داشتم چون احساسی که به من منتقل کرده بود احساس بیطرفی بود و اینکه همه مردم ایران را در برابر پدیدهای میدید که فکر میکرد به ضرر همه است و آن هم دیکتاتوری و جهل بود...
🔹از زندان که بیرون آمدم بیشتر سرم توی کارم بود و داشتم «جای خالی سلوچ» را مینوشتم و رگبار مسلسلها را هم میشنیدم... خبر درگذشت طالقانی که آمد مبهوت شدم، اما متعجب نه! آن تنهایی و رنجوری که در ایشان دیده بودم، میدانستم که در آن هیاهوهای سیاسی و مطالبات و توقعات گوناگونی که ایشان در معرض آن بود دوام نمیآورد. انسانی با روحیه آقای طالقانی بیشتر عارف میشود وقتی مجال بیابد... آقای طالقانی اهل هیاهو و راه افتادن توی خیابانها نبود؛ بیشتر توی خودش بود... [خبر را که شنیدم] نیمساعتی بهتزده بودم. آنجا بود که حس کردم ای کاش بعد از زندان رفته بودم و یک بار دیگر ایشان را دیده بودم... طالقانی خیلی عزیز بود، سعه صدر داشت و بزرگوار بود. آقای طالقانی واقعاً شبیه هیچکس نبود.
@ehsanname
محمود دولتآبادی، خالق «کلیدر» هم روزگاری را در زندان قصر گذرانده. او در اسفند ۱۳۵۳ بازداشت شد، یک شب مانده به پایان اجرای تئاتر «در اعماق» که یک ملودرامی اجتماعی روس بود. قبل از آن هم در تئاتر «حادثه درویشی» اثر ضدفاشیستی آرتور میلر بازی کرده بود و همه اینها باعث گرفتاری بود. در دوران زندان، دولتآبادی با یک زندانی نامدار آن روزها آشنا شد: آیتالله سیدمحمود طالقانی. او نیم قرنی بعد خاطراتش از طالقانی را در گفتگو با مجله «یادآور» (شماره توأمان ۹تا۱۲ - ۱۳۹۱) روایت کرد. در سالروز درگذشت آیتالله طالقانی گزیده از این مصاحبه را بخوانید:
goo.gl/5KC9iq
🔹یکی از کارهایی که این دوستان [بعد از تغییرات ایدئولوژیک اعضای سازمانهای چریکی] کردند و خیلی جالب نبود، این بود که بنا گذاشتند که از چهارشنبه سفره را جدا کنند. سهشنبه ملاقاتی میآمد و زندانی در هر ملاقاتی میتوانست ۳۰تومن از خانواده دریافت کند. عدهای بودند که خانوادهشان در تهران نبودند و بچههایی که ملاقاتی داشتند، پول را میگرفتند و در جیبهای لباسهای زندان در اتاقها میگذاشتند تا هر که به اندازه نیازش پول بردارد، مثلا برای خرید سیگار. من روزی دو سه نخ سیگار میکشیدم. فردا که سفره را جدا کردند، رفتم دست کردم و دیدم پول نیست. جیبها را گشتم خبری نبود. خیلی حیرت کردم. رفتم توی اتاق بغلی و همه جیبها را گشتم و پول نبود. سه تا اتاق گمانم این طرف بود به سمت انتهای راهرو، دو سه اتاق هم آن طرف به سمت در ورودی... بالاخره از کسانی پول گرفتم... اما این موضوع بر من سنگین آمد... معلوم بود بچههایی که شهردار بودند، پولها را برداشتهاند. من همین که رسیدم به آقای طالقانی گفتم: آقا! اینها چه جور دوستانی هستند؟ ما همه زندانی هستیم و هرچه داریم مشترک است. آقای طالقانی گفت: متاسفانه جوانی است...
🔹یک حسی که از آقای طالقانی در روحیهام مانده این است که در عین بزرگواری، انسان خیلی تنهایی بود و این تنهایی او هم مربوط میشد به اینکه او نمیخواست به نفع یک فکر، افکار دیگر و روحیات دیگر را ندیده بگیرد و احتمالاً پایمال کند. این چیزی بود که من فهمیده بودم و برای همین هم، خیلی وقتها تنها قدم میزد و من میرفتم کنار او قدم میزدم و سپس مینشستیم. او سیگار همای کوچک میکشید.
🔹گاهی اوقات هم از پیشینه سیاسی و خاطراتش با ما صحبت میکرد. قاعدتاً میدانید که آقای طالقانی در دورهای در زمان رضاشاه، در جوانیاش در قزلقلعه زندانی بوده. باز هم لابد میدانید که آقای طالقانی یک ضد کمونیستِ وجودی بود و با کمونیستها در ماجرای آذربایجان جنگیده بود، با اینهمه از این هم ابایی نداشت که نقاط مثبت همزندانیهای کمونیست خود در دوران رضاشاه را با ارجگزاری بیان کند... میگفت که... ما جوان بودیم و [تقی] ارانی توی بند راه میرفت، به همه ما قوت قلب میداد... برای من خیلی اهمیت داشت. ارجگزاری به منش دیگری، اگرچه مغایر منش خودش بود. پرسوجو نکردم که دقیقا جزئیات قضیه چه بوده، اما این را یادم هست که میگفت با اینکه ارانی در وضعیت خوبی نبود - احتمالا اشاره به اثرات شکنجه میداشت - ولی به ما نیرو میداد. خودش هم در زندان چنین نقشی ایفا میکرد. به عنوان یک روحانی ابایی نداشت که به چپها بگوید باید روحیهتان را حفظ کنید و فشارها را تحمل کنید.
🔹یادم هست همانجا در کنار دیوار بند که نشسته بودیم گفت: شماها باید بنویسید و بنویسید و بنویسید. این مساله از زاویه دیگری هم خیلی مهم بود، چون یک شخص منبری و کسی که میتواند با انبوهی از جمعیت صحبت کند چطور ممکن بود اینقدر به نوشتن اهمیت بدهد؟ اما گفت شما بنویسید...
🔹من با همه آقایان روحانی و غیرروحانی سلام و علیک داشتم ولی آقای طالقانی را دوست داشتم چون احساسی که به من منتقل کرده بود احساس بیطرفی بود و اینکه همه مردم ایران را در برابر پدیدهای میدید که فکر میکرد به ضرر همه است و آن هم دیکتاتوری و جهل بود...
🔹از زندان که بیرون آمدم بیشتر سرم توی کارم بود و داشتم «جای خالی سلوچ» را مینوشتم و رگبار مسلسلها را هم میشنیدم... خبر درگذشت طالقانی که آمد مبهوت شدم، اما متعجب نه! آن تنهایی و رنجوری که در ایشان دیده بودم، میدانستم که در آن هیاهوهای سیاسی و مطالبات و توقعات گوناگونی که ایشان در معرض آن بود دوام نمیآورد. انسانی با روحیه آقای طالقانی بیشتر عارف میشود وقتی مجال بیابد... آقای طالقانی اهل هیاهو و راه افتادن توی خیابانها نبود؛ بیشتر توی خودش بود... [خبر را که شنیدم] نیمساعتی بهتزده بودم. آنجا بود که حس کردم ای کاش بعد از زندان رفته بودم و یک بار دیگر ایشان را دیده بودم... طالقانی خیلی عزیز بود، سعه صدر داشت و بزرگوار بود. آقای طالقانی واقعاً شبیه هیچکس نبود.
❌ اخبار نگرانکننده از معبدِ باستانی شَمی: رییس میراث فرهنگی ایذه در واکنش به خبر انفجار در این محوطه باستانی گفته فقط حفاری غیرمجاز بوده! سال ۱۳۱۲ مجسمه مرد پارتی در معبد شَمی پیدا شده بود @ehsanname
احساننامه
📚 دختر جلیل بزرگمهر نوشته کتابخانه شخصی پدرش را که به کتابخانه آستارا هدیه کرده بود، بردهاند بازیافت👇 ana.ir/news/272933 📸 سرهنگ جلیل بزرگمهر وکیل مصدق در دادگاه نظامی و از یاران او بود @ehsanname
🔹اطلاعیه اداره کل کتابخانههای عمومی استان گیلان درباره کتابهای اهدایی خاندان بزرگمهر: «مسئله بازیافت کتابهای اهدایی مربوط به سالهای اخیر نیست. سال ۱۳۹۰ تعداد ۱۹۰ جلد کتاب از طرف خانم شیرین بزرگمهر، فرزند آقای جلیل بزرگمهر به کتابخانه عمومی شهر آستارا اهداء شده بود که ... در همان سال تعداد ۳۰ جلد از این کتابها در قفسه این کتابخانه قرار میگیرد و مابقی فاقد شرایط استفاده تشخیص داده شده و برای بازیافت به انبار منتقل میشوند.»
irna.ir/fa/News/82660741
irna.ir/fa/News/82660741
Forwarded from احساننامه
🏢🏢✈️ عاشقانههای ۱۱ سپتامبری
@ehsanname
تیرِ غمِ خویش و قلب من را بنگر
در ورطهٔ خون غرقه شدن را بنگر
خواهی که ز حال زارم آگاه شوی
برج دو قلوی منهتن را بنگر
من کیستم؟ آوارهٔ بیجا و مکان
نه پای گریزی و نه امّیدِ امان
دریاب کز آوار غمت گردیدم
چون برج تجارت جهانی ویران
گمگشته به زیر قدمِ بالایی
دردا که نماند از من و از دل نایی!
برجِ ستمِ یار به افلاک رسید
باید برباییم هواپیمایی
سرگشتهٔ هر دشت و دَمَن یعنی من
افتادهٔ بی گور و کفن یعنی من
طیارهٔ افسارْ رها یعنی تو
برج دو قلوی منهتن یعنی من
@ehsanname
همه رباعیها از #محمدتقی_اکبری
به نقل از «گزیده نشریات دانشجویی، دفتر دوم: شعر»، ۱۳۸۱، صفحه ۱۶۷
@ehsanname
تیرِ غمِ خویش و قلب من را بنگر
در ورطهٔ خون غرقه شدن را بنگر
خواهی که ز حال زارم آگاه شوی
برج دو قلوی منهتن را بنگر
من کیستم؟ آوارهٔ بیجا و مکان
نه پای گریزی و نه امّیدِ امان
دریاب کز آوار غمت گردیدم
چون برج تجارت جهانی ویران
گمگشته به زیر قدمِ بالایی
دردا که نماند از من و از دل نایی!
برجِ ستمِ یار به افلاک رسید
باید برباییم هواپیمایی
سرگشتهٔ هر دشت و دَمَن یعنی من
افتادهٔ بی گور و کفن یعنی من
طیارهٔ افسارْ رها یعنی تو
برج دو قلوی منهتن یعنی من
@ehsanname
همه رباعیها از #محمدتقی_اکبری
به نقل از «گزیده نشریات دانشجویی، دفتر دوم: شعر»، ۱۳۸۱، صفحه ۱۶۷
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
📹 امروز دکتر جلال خالقی مطلق، برجستهترین شاهنامهشناس حال حاضر ۸۰ساله شد. کار بزرگ او انجام تصحیحی جدید و علمی از شاهنامه است. او در این مصاحبه درباره کارش توضیح میدهد @ehsanname