احسان‌نامه – Telegram
احسان‌نامه
7.93K subscribers
3.35K photos
558 videos
104 files
1.43K links
برگزیده‌ها، خوانده‌ها و نوشته‌های یک احسان رضایی. اینجا یادداشت‌ها، مقالات و داستان‌هایم را در معرض دل و دیده شما می‌گذارم، خبر کتاب‌ها و کارهایم را می‌دهم و از کتابهایی که خوانده‌ام می‌گویم، شاید قبول طبع مردم صاحب‌نظر شود
Download Telegram
📕 ادبیات داستانی در دومین دوره کتاب سال عاشورا (جایزه دعبل): نمایشنامه «اسب‌ها سال ۵۹هجری شمسی» از استاد محمد رحمانیان برگزیده شد و دو رمان «شب‌های حرم‌خانه» و «فردا مسافرم» شایسته تقدیر @ehsanname
رمان برای کولبرها
@ehsanname
شوان، پسر جوانی ساده و به‌ظاهر کم‌هوش است که خانواده‌اش از بمباران شیمیایی حلبچه به منطقه هورامانِ ایران گریخته‌اند. شوان و دوستانش کولبر هستند و رمان روایت دردهای آن‌ها در فضای افسانه‌ای هورامان است. در کنار آن، عشق ناغافل و یک‌باره به سراغ شوان می‌آید؛ دختری که از خشونت آن‌سوی مرز گریخته است...
goo.gl/KygWiq
این خلاصه داستان رمان «اینجا صدای گرگ‌ها بلندتر است» اثر عادله خلیفی است که در مهرماه توسط انتشارات کتاب کوله‌پشتی منتشر می‌شود. از عادله خلیفی قبلا داستان کودک خوانده بودیم.
احسان‌نامه
📸 پیکر صاحب این عکس معروف، شهید حسن جنگجو، فردا به زادگاهش تبریز برمی‌گردد. او اسفند۱۳۶۲ در جزیره مجنون شهید شد. عکس معروفش اما برای ۱۳۵۹ و ابتدای جنگ است. این عکس را آلفرد یعقوب‌زاده گرفته @ehsanname
درست در همان روزی که پیکر این شهید عزیز، بعد ۳۴سال به وطن برگشت، کسانی هم به دخترهای ایرانی پیشنهاد می‌دادند پرچم سوریه به دست بگیرند تا بروند داخل ورزشگاه. ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا @ehsanname
📸 حضور محمود دولت‌آبادی در کنسرت کیهان کلهر و گروه هلندیِ رامبراندت تریو، دیشب در تالار وزارت کشور - عکس از حميدرضا شيرمحمدى @ehsanname
📸 بازدید استاد محمدرضا شفیعی کدکنی در باغ کتاب تهران - عکس از روابط عمومی باغ کتاب @ehsanname
📖 در زمانه نسل‌کشی مسلمانان میانمار چی بخوانیم؟ «روزهای برمه» جورج اورول خشونتی بسیار کمتر از امروز دارد، اما نژادپرستی در برمه (اسم قدیم میانمار) و سکوت انگلیسی‌ها را به خوبی تصویر کرده @ehsanname
🗓 ۱۶ شهریور، تولد هوشنگ مرادی کرمانی
@ehsanname
📸 آقای نویسنده و مهدی باقربیگی در پشت صحنه سریال «قصه‌های مجید»، ۱۳۷۰
Tahe Khiar
Hoshang Moradi Kermani
🎧 داستان «ته خیار» از هوشنگ مرادی کرمانی را بشنوید با صدای خود نویسنده - از آرشیو مجله «همشهری داستان» @ehsanname
یادداشت بیژن اشتری، مترجم کتابِ آنگ سان سوچی، در مورد جنایات برمه: «قدرت فساد می‌آورد» @ehsanname
✍️ داستان «دعای دریا» از خالد حسینی
@ehsanname
عکس جسد بیجانِ آیلان، پسر بچه سه‌سالۀ سوری که سپتامبر ۲۰۱۵ در دریای مدیترانه غرق شد، یکی از متاثرکننده‌ترین تصاویر ممکن بود که موجی از همدردی برای پناهجویان و آوارگان را به همراه داشت. از جمله هنرمندان زیادی با الهام از این تصویر، آثاری خلق کردند. به تازگی، داستان کوتاهی از خالد حسینی نویسنده رمان تحسین‌شده «بادبادک‌باز» هم با یاد آیلان منتشر شده است.
📸 goo.gl/6ee34X
داستان «دعای دریا» خالد حسینی را ابتدا گاردین، به شکل ویدیویی با نقاشی سه‌بعدی منتشر کرد:
theguardian.com/world/2017/sep/01/sea-prayer-a-360-story-inspired-by-refugee-alan-kurdi-khaled-hosseini
بعد خود خالد حسینی متن داستان را در اینستاگرامش گذاشت:
instagram.com/p/BYm1YQrBcbM/
و فرانک مجیدی در وبلاگ «یک پزشک» آن را ترجمه کرد:
1pezeshk.com/archives/2017/09/sea-prayer.html
داستان «دعای دریا» در قالب نامه پدری به پسر خردسالش روایت شده. این داستان متأثرکننده را بخوانید 👇👇👇


✉️ مروان عزیزم،

در تابستان‌های طولانی کودکی، وقتی که من پسربچه‌ای به سن و سال حالای تو بودم، من و عموهایت تشک‌هایمان را روی پشت‌بام خانۀ روستایی پدربزرگت، در اطراف حمص، پهن می‌کردیم.

صبح‌ها با صداهای حرکت شاخه‌های درختان زیتون در نسیم، مع‌مع کردن بزغالۀ مادربزرگت، تلق تلق قابلمه‌هایش، با خنکای هوا و اولین اشعه‌های آفتاب به رنگ خرمالو که از شرق برمی‌آمد، بیدار می‌شدیم.

ما وقتی تو را به آن‌جا بردیم که کودکی نوپا بودی. من خاطره‌ای خیلی واضح از مادرت در آن سفر دارم، که داشت به تو گله‌ای گاو در حال چریدن در مزرعه‌ای پر از گل‌های وحشی را نشان می‌داد. ای کاش آن‌قدر جوان نبودی!

اگر آن‌طور بود، خانۀ روستایی را فراموش نمی‌کردی، دوده‌های روی دیوارهای سنگی‌اش را، و نهری را که من و عموهایت رویش هزار سد کوچک در عالم کودکی‌مان ساخته بودیم.

کاش حمص را همان‌گونه که من به خاطر دارم، به یاد بیاوری مروان!

در شلوغی‌های قسمت قدیمی شهر، مسجدی برای ما مسلمان‌ها، کلیسایی برای همسایگان مسیحی‌مان، و یک بازار بزرگ برای همۀ ما پر از آویزهای طلا، محصولات تازه و لباس‌های عروس بود. کاش تو آن مسیرهای شلوغ که از عطر کیبۀ سرخ‌شده مملو بود و پیاده‌روی‌های عصرگاهی من و مادرت در میدان برج ساعت را به خاطر می‌آوردی!

اما آن زندگی، آن زمان، حالا مثل یک دروغ به نظر می‌رسد. حتی برای من، مانند شایعه‌ای فراموش‌شده در گذشته‌ای دور است. اول تظاهرات آمد، بعد محاصره. آسمان بر سرمان بمب تف کرد. قحطی‌ها. خاکسپاری‌ها.

‌این‌ها چیزهایی است که تو می‌شناسی‌شان. تو می‌دانی که دهانۀ گشوده‌شده از انفجار یک بمب می‌تواند حفره‌ای برای شنا بسازد. تو آموخته‌ای که خون تیره، خبری خوش‌تر از فوران خون روشن است. تو یاد گرفته‌ای که مادرها، خواهرها و همکلاسی‌ها می‌توانند در قطعاتی از پوست‌های کوچک مثلثی‌شکل و مشتعل پیدا شوند که در تاریکی می‌درخشند، در میان شکاف‌های باریک و گداختۀ بتن و آجر.

مروان، مادرت امشب اینجا و با ماست، در این ساحل سرد و روشن از نور مهتاب، در کنار نوزادهای گریان و زنانی که به زبان‌هایی جز زبان ما مویه می‌کنند. افغان‌ها، سومالیایی‌ها، عراقی‌ها، اریتره‌ای‌ها و سوری‌ها. همۀ ما بی‌تابِ طلوع خورشیدیم. همۀ ما در وحشت از رسیدن سپیده‌ایم. همۀ ما در جستجوی خانه‌ایم. شنیدم که می‌گفتند ما مهمان ناخوانده‌ایم، که ما ناخواسته‌ایم. باید بدبختی‌مان را به جایی دیگر ببریم. اما من صدای مادرت را می‌شنوم که روی جزر و مد، در گوشم زمزمه می‌کند: « آه، عزیزم، اما اگر آنها تنها نیمی از آنچه را که تو دیده‌ای، می‌دیدند. اگر فقط می‌دیدند، مطمئناً حرف‌های بامحبت‌تری می‌گفتند.»

به نیم‌رخت در نورِ تربیعِ آخر ماه نگاه می‌کنم. پسرکم، مژه‌هایت انگار با خوشنویسی رسم شده، که برای خوابی بی‌آلایش بسته‌اند. به تو گفتم: «دستم را بگیر. هیچ اتفاق بدی نمی‌افتد.» اما اینها فقط کلمات هستند، حقه‌های یک پدر! این ایمان تو به بابا، دارد پدرت را می‌کُشد.

چون امشب به تنها چیزی که می‌توانم فکر کنم، این است که دریا چقدر عمیق است، و چه وسیع، چه بی‌تفاوت. من چه ناتوانم برای محافظت از تو در برابر آن. همۀ کاری که می‌توانم بکنم، این است که دعا کنم. دعا کنم که خدا قایق‌ را وقتی که ساحل، خارج از میدان دید است و ما مانند ذره‌هایی کوچک در میان آب‌های مواج در حال واژگون شدن و از میان رفتن و به‌راحتی بلعیده‌شدن هستیم، درست هدایت کند.

چون تو، تو یک محمولۀ باارزشی مروان. باارزش‌ترین محمولۀ دریایی که تا به‌حال وجود داشته.

دعا می‌کنم که دریا این را بداند.

ان‌شاءالله.

چقدر دعا می‌کنم که دریا این را بداند!
📆 ۱۷ شهریور ۵۷ در شعر عمران صلاحی
@ehsanname
شب است
صدای اذان آید از دوردست
صدای اذان، ماه را
درآغوش می‎گیرد و گریه سر می‎دهد
صدای اذان و عزا می‎رود تا به ماه
صدای اذان
صدای من است
صدای من و بغض من
صدای اذان، چشمه‎ی اشک من
که می‎جوشد از عمق اندوه و حیرت ...
صدای اذان
سفید است مانند برف
سفید است مثل کفن
عزیزان، صدای اذان را به تن کرده‎اند
عزیزان، صدا را کفن کرده‎اند
عزیزانِ ما، زیر خاک
عزیزانِ ما، پاکِ پاک
عزیزانِ ما، نعره‎هاشان بر افلاک
عزیزانِ ما، قلبشان چاک‎چاک
صدای اذان می‎شکافد شبم را
صدای اذان، راه می‎افتد از کوچه‎پس‎کوچه‎ها، مثل مردم ...

📌بخشی از منظومه ۵٠ صفحه‌ای «هفدهم» عمران صلاحی، دفتر شعری که او بلافاصله بعد از واقعه ۱۷ شهریور سرود
goo.gl/QTLbka
اطلاعات بیشتر درباره این کتاب و نمونه‌های دیگری از اشعارش را اینجا بخوانید
shahrestanadab.com/Content/ID/3874/
Forwarded from آهستان
نامه استعفای #ابتهاج، #شجریان و #محمدرضا_لطفی از رادیو در اعتراض به کشتار ۱۷ شهریور ۱۳۵۷

@ahestan_ir
احسان‌نامه
چند رباعی از نیما یوشیج در منقبت امیرالمؤمنین(ع) به خط خود نیما @ehsanname
گفتی ثنای شاه ولایت نکرده‌ام؟
بیرون ز هر ستایش و حد ثنا علی است ...
@ehsanname
✍️ شعر و خط نیما یوشیج در مدح امیرالمؤمنین(ع) - عید غدیر مبارک
Forwarded from احسان‌نامه
مجلس نقاشی واقعه غدیر، در نسخه‌ای از «آثار الباقیه» ابوریحان بیرونی، که در فرانسه نگهداری می‌شود و در قرن شانزدهم میلادی کتابت شده است @ehsanname
Forwarded from احسان‌نامه
Mola Jaanam
Seyed Khalil AaliNezhad
صبح عید با تصنیف «مولا جانم» از آلبوم «آیین مستان» سیدخلیل عالی‌نژاد. عیدتان مبارک @ehsanname
📚 دختر جلیل بزرگمهر نوشته کتابخانه شخصی پدرش را که به کتابخانه آستارا هدیه کرده بود، برده‌اند بازیافت👇
ana.ir/news/272933
📸 سرهنگ جلیل بزرگمهر وکیل مصدق در دادگاه نظامی و از یاران او بود @ehsanname
📸 گورستان خالد نبی در شمال گنبد کاووس آتش گرفت. این گورستان به خاطر سنگ قبرهای عمودی و اسرارآمیزش معروف است. علت آتش‌سوزی ظاهراً بی‌توجهی مسافران بوده - عکس از ایرنا @ehsanname
Forwarded from آهستان
وداع آخر سیمین و جلال

۱۸ شهریور؛ سالروز درگذشت #جلال_آل_احمد
@ahestan_ir
Forwarded from احسان‌نامه
جلال آل‌احمد به روایت سیمین دانشور
@ehsanname
... جلال نه تنها در نوشته‌هایش بلکه در زندگی عادی، در حرکات و گفتار و شتابزدگیش نیز نشانه این حادثه‌جویی و مشکل‌طلبی هست. اگر مثلاً گردشی می‌رویم معمولاً گذارمان از جاده‌های پرسنگلاخ و احتمالاً تاریک است و در عین حال در چنین جاده‌هایی و در هر گونه جاده‌ای قدمهایش آن‌قدر بلند و شتابزده است که برای رسیدن به او باید بدوم. اما خودم چقدر جاده‌های پاک و روشن و جویهای پر آب زلال و درختهای سبز و بلند را دوست دارم و اگر با ماشین به جایی می‌رویم بی اینکه دیر کرده باشیم یا کسی منتظرمان باشد پا روی گاز می‌گذارد و به سرعت از لابلای ماشین‌ها با فاصله‌های کمتر از یک وجب ماشین را در می‌برَد. نمی‌دانم از چه چیز به چه چیز می‌خواهد برسد و یا از چه چیز به چه چیز فرار می‌کند؟ در این‌گونه مواقع چشمهایم را می‌بندم و پایم همواره روی یک ترمز خیالی است. فایده ندارد که بگویی می‌ترسم یا احتیاط کن، چرا که قرن بیستم قرن سرعت است و به علاوه زنی گفته‌اند و مردی و طبیعی است که زن معمولاً آرامش‌طلب و پذیرا و بردبار باشد و مرد نباشد.
با این همه تفصیل‌ها که دادم، بی اینکه شورش را درآورده باشم، مجموعاً که نگاه می‌کنم جلال در زندگی خصوصی خانوادگی مرد سر به‌راهی است به شرطی که پا روی دمش نگذارند. متأسفانه هیچکس فارغ از اثرات خارجی نمی‌تواند زندگیش را بکند. در تمام این سالهای زندگی مشترکمان کمتر دیده‌ام ایرادی به غذا بگیرد مگر آنکه خوراک مرغ دوست ندارد، چرا که در اوایل زندگیمان هر وقت مریض بوده است یک جوجۀ مردنی به خوردش داده‌ام، و یا وقتی مهمان داشته‌ایم، به خورد مهمان‌ها. اگر خط اتوی شلوارش پس و پیش باشد ندیده‌ام ابرو درهم بکشد. به اصرار من است که به سراغ خیاط می‌رود و گاه‌گداری یک دست لباس نو می‌دوزد وگرنه حاضر نمی‌شد دست از یک کت گشادِ برَکِ قهوه‌ای بردارد که چندین و چند سال است آن را پوشیده و دیگر به قول شیرازی‌ها از لمّات افتاده و مثل جگر زلیخا شده است. یک عبا و یک پوستین هم از پدرش به ارث برده است که در خانه می‌پوشد. برای آنها هم خط و نشان کشیده‌ام که به زودی از شرِ نفتالین زدنشان خودم را خلاص کنم.
در اوقات فراغت، با آرامش بی‌نظیری که از او بعید است (آیا همه مردها معجون تضادها هستند یا فقط جلال این‌طور است؟) به گلهای باغچه محقرمان ور می‌رود. مو حرَس می‎کند. شاخه‌های خشک درختها را می‌زند. یاسها را می‌پیراید و قلمه می‌زند. گلها را به گلخانه می‎برد یا از گلخانه درمی‌آورد. خسته که شد کنار یک حوض کاشی یک‌وجبی که وسط حیاطمان داریم می‌نشیند و ماهی‌های قرمز را که از تمام حیوانات دوست‌تر دارد شماره می‎کند. اگر زمستان‌ها مثل زمستان پارسال سخت باشد ماهی‌ها می‌میرند، اما به هر جهت در حوض ما همیشه ماهی‌های قرمز هست. فوری جای خالیشان را پر می‎کند. دشمنِ کلاغ و گربه است چه آنها با یخبندان رقابت می‌کنند و در کمین ماهی‌هایش می‌نشینند. یا شبهای زمستان، در بخاری دیواریِ کوچکی که داریم آتش می‌افروزد و کنار آن می‌نشیند و به شعله‌ها و جرقه‌ها نگاه می‎کند و به آتش‌پرستها حق می‎دهد که آتش می‌پرستند. در این شبهای دراز زمستان یا با هم و یا با پرویز صدیقی همسایه‌مان، دیوان شمس یا مثنوی و یا تذکرة الاولیا می‌خوانیم و واقعاً حالی می‌کنیم. غالب متون قدیمی را همین‌طوری با تفنّن و حال با هم خوانده‌ایم. یا به موسیقی گوش می‎دهیم و چه بهتر که کسی مثل حسینعلی ملّاح بنوازدش.
@ehsanname
📌بخشی از «شوهر من جلال»، نوشته‌شده برای نشریه «اندیشه و هنر» ویژه آل‌احمد در ۱۳۴۳، به نقل از کتاب «شناخت و تحسین هنر» (مجموعه مقالات سیمین دانشور)، صفحه ۵۸۶ و ۵۸۷
noon valghalam
Jalal AlAhmad
🎧 بخشی از مجلس اولِ داستان «نون و القلم» نوشته جلال آل‌احمد را بشنوید با صدای نویسنده. این فایل سال ۹۵ در آرشیوی قدیمی در شهر وین، توسط خانه فرهنگ ایران پیدا شد @ehsanname