احسان‌نامه – Telegram
احسان‌نامه
7.93K subscribers
3.35K photos
558 videos
104 files
1.43K links
برگزیده‌ها، خوانده‌ها و نوشته‌های یک احسان رضایی. اینجا یادداشت‌ها، مقالات و داستان‌هایم را در معرض دل و دیده شما می‌گذارم، خبر کتاب‌ها و کارهایم را می‌دهم و از کتابهایی که خوانده‌ام می‌گویم، شاید قبول طبع مردم صاحب‌نظر شود
Download Telegram
Forwarded from هیستوساند؛ صدای تاریخ
Che Guevara
HistoSound
به بهانه سالروز تیرباران چه گوارا، صدای سخنرانی او در سازمان ملل را خواهید شنید که با جمله « یا وطن، یا مرگ!» پایان می‌یابد.
@HistoSound
http://telegram.me/joinchat/BARpMj4peoBiyhacS_YErg
👈 در مجموعه آثار شاملو، دفتر دوم (اشعار ترجمه) چاپ انتشارات نگاه، صفحات ۴۹۵ و ۴۹۶ شعری از گابریل گارسیا مارکز آمده است با عنوان «برای چه گوارا». اما این شعر برای مارکز نیست و جستجوی شعری با این مضمون، فقط به شعر سزار وایه‌خو، شاعر پِرویی با عنوان Masa (توده‌ها) می‌رسد. (اینجا اصل و ترجمه انگلیسی شعر را بخوانید goo.gl/fajLpw). در کتاب «زنده باد چه گوارا» گردآوری و ترجمه فرهاد فراهانی (انتشارات نیلوفر، ۱۳۵۷) هم این شعر به نام سزار وایه‌خو و برای چه گوارا آمده است. اما سزار وایه‌خو آوریل ۱۹۳۸ درگذشته، زمانی که ارنستو گوارا (متولد ژوئن ۱۹۲۸) فقط ۱۱ سال داشته و هنوز کسی او را با اسم «اِل چه» نمی‌شناخته. پس قاعدتا شعر نه ربطی به مارکز دارد و نه چه گوارا. البته که همه اینها چیزی از ارزش ترجمه شاملو کم نمی‌کند و مقایسه دو ترجمۀ فراهانی و شاملو، نشان از هنرمندی او در استخدام کلمات دارد. ترجمۀ شاملو، یک بازسرایی هنرمندان هاست که شعر را به شکوه حماسی‌اش رسانده. این دو ترجمه را بخوانید:
@ehsanname
⬅️ ترجمه فرهاد فراهانی

در پایان جنگ وقتی که جنگجو كشته شد،
مردی بر بالینش آمد و گفت: نمیر، دوستت دارم
اما افسوس، جسد بیجان بر جای ماند

دو مرد نزديکش آمدند و تکرار کردند:
ما را ترک نکن، شجاع باش، برگرد!
اما افسوس، جسد بیجان بر جای ماند

سپس بیست، صد، هزار، پانصد هزار آمدند و تکرار کردند:
آیا این همه عشق نمی‌تواند کاری علیه مرگ انجام دهد؟
اما افسوس، جسد بیجان بر جای ماند

پس میلیون‌ها تن جمع شدند، احاطه‌اش کردند و تمامشان فریاد زدند:
برادر ما را ترک نکن!
اما افسوس، جسد بیجان بر جای ماند

پس تمام مردان روی زمین جمع شدند
جسم غمگین آنها را دید و حرکت کرد
به آرامی برخاست و اولین نفر را بوسید
و بعد به راه افتاد...
@ehsanname

⬅️ ترجمه #احمد_شاملو

و مرد افتاده بود.

یکی آواز داد: دلاور برخیز!
و مرد همچنان افتاده بود.

دو تن آواز دادند: دلاور برخیز!
و مرد همچنان افتاده بود.

ده‌ها تن و صدها تن خروش برآوردند: دلاور برخیز!
و مرد همچنان افتاده بود.

هزاران تن خروش برآوردند: دلاور برخیز!
و مرد همچنان افتاده بود.

تمامی آن سرزمینیان گرد آمده اشک‌ریزان خروش برآوردند: دلاور برخیز!
و مرد به پای خاست.

نخستین کس را بوسه‌ای داد
و گام در راه نهاد.
goo.gl/odTEfU
📸 تصویری از فصل آخرِ چه گوارا در بولیوی. ماموران جسد تیرخوردۀ او را با عکسش مقایسه می‌کنند
احسان‌نامه
‼️راست: بخشی از «دختری در قطار» پائولا هاوکینز، ترجمه علی قانع، انتشارات کوله‌پشتی، ۹۵/چپ: همان کتاب با مترجمی که طبق فیپا ۱۵ساله است، انتشارات آ... ۹۶ @ehsanname 🔎تصویر را بزرگ کنید تا خوب تعجب کنید
بخشی از گزارش خانم امیلی امرایی درباره پدیده #سرقت_ادبی در بازار نشر ایران:
@ehsanname
🔴 یکی از استعدادهای درخشان بازار کتاب ما، به یقین مترجم ۱۵ساله‌ای است که با ترجمۀ ۶ عنوان کتاب از مشهورترین آثار ادبی جهان رکورد شکسته است! مونیکا سمیع‌زاده با ترجمۀ رمان «۱۹۸۴» و «دختر کشیش» اثر جرج اورول، «جنس ضعیف» و «نامه به کودکی که هرگز زاده نشد» اثر اوریانا فالاچی، «سقوط» آلبرکامو و «دختری در قطار» اثر پائولا هاوکینز، در ۶ماهۀ اول امسال، در وبسایت کتابخانه ملی در سرعت ترجمه کم‌رقیب است.

🔴 نابغۀ ۱۵ساله‌ در شرایطی که بسیاری از هم‌سالانش هنوز اجازۀ خواندن رمان‌های آلبر کامو و جرج اورول را ندارند، همه این کتاب‌ها را ترجمه و ثبت کرده است! برخی‌شان منتشر شده‌اند و باقی هم به‌زودی از سوی ناشری روانۀ بازار می‌شوند.

🔴 رمان «دختری در قطار»، به‌واسطه اهمیت این رمان و فیلمی که از رویش ساخته شده، چنان در ایران محبوب شده که مترجمان دیگری غیر از خانم سمیع‌زاده، در شرایطی که او مشغول ترجمۀ پنج کتاب دیگر بود، آن را زودتر روانۀ بازار کتاب ایران کرده‌اند. هرچند این موضوع باعث نشد که ترجمۀ خانم سمیع‌زاده از این رمان به‌تازگی منتشر نشود. ازآنجاکه در ایران قانون کپی‌رایت اجرا نمی‌شود و هیچ نهادی برای رعایت حقوق مترجمان وجود ندارد، ترجمه‌های همزمان و پس‌وپیش همیشه در بازار موجودند. شاید برای همین هم ترجمۀ مترجم ۱۵ساله ادبیات با ترجمۀ مترجم پیشکسوتی همچون علی قانع مو نمی‌زند و نعل‌به‌نعلِ کلمه‌هایی که علی قانع در ترجمۀ «دختری در قطار» انتخاب کرده در ترجمۀ سمیع‌زاده و انتشارات آراسپ آمده است.

🔴 در واقع در هر جای دیگری از دنیا پدر و مادر خانم مونیکا سمیع‌زاده ۱۵ساله، اگر وجود خارجی داشته باشد، برای سوءاستفاده از نام کودک زیر سن قانونی و جعل و سوءاستفاده از نامش به دادگاه کشیده می‌شدند و البته ناشر هم حتماً شریک جرم می‌بود. اما اینجا ماجرا یکسره متفاوت است: شکایت علی قانع و انتشارات کوله‌پشتی از مترجم ۱۵ساله، تازه اگر وجود خارجی داشته باشد، به جایی نمی‌رسد...

📌متن کامل گزارش را اینجا بخوانید:
http://www.aftabnetdaily.com/?p=5148
📸 پایان‌نامه‌های کارشناسی ارشد و دکتری دانشگاه امیرکبیر و ماشین بازیافت
@ehsanname
در صفحه توییتر RishQermezi که این عکس را منتشر کرده، بحثهایی از جمله درباره آرشیو فایل الکترونیک این آثار هم هست
Forwarded from احسان‌نامه
Shafiee Kadkani - safar bekheir
۱۹ مهرماه، زاد روز استاد شفیعی کدکنی است. شعر و صدای او را (با همراهی آواز سالار عقیلی) بشنوید @ehsanname
📖 مصاحبه با خانم فتانه حاج‌سیدجوادی در روزنامه «لا رپوبلیکا» سه‌شنبه ۱۰ اکتبر. ترجمه رمان عاشقانه «بامداد خمار» این ماه با عنوان «انتخاب سودابه» (La scelta di Sudabeh) در ایتالیا منتشر شد @ehsanname
Forwarded from رسول جعفریان
ترجمه شهریار ماکیاولی یا به قول این مترجم «مکیاولی» از سال 1311 ش. این صفحه مقدمه مترجم است. برای شناخت امر ماکیاول در ایران جالب است.
@jafarian1964
«... او بهتر از من و همه کس است، واحد کالألف است، از همه جهات معنوی و روحی...» نوشته #مهدی_اخوان_ثالث در پشت عکسی از جوانی خودش و شفیعی کدکنی
@ehsanname
🗓 ۱۹ مهرماه، زاد روز استاد شفیعی کدکنی است
احسان‌نامه
🔍پرونده ترجمه رمان «عمویم جمشید خان» بختیار علی كه در دو نشر و با دو ترجمه یکسان منتشر شده، فعلا به تبرئه نشر نیماژ منجر شده و نشر افراز قصد شکایت از مترجم دوم را دارد ilna.ir/fa/tiny/news-494939
حکم برای #سرقت_ادبی: با شکایت اردلان سرافراز ترانه‌سرا برای استفاده بی اجازه از ترانه و غزلش، رضا صادقی، علی لهراسبی و سینا سرلک به دو سال حبس تعزیری محکوم شدند
@ehsannsme
از توییتر بهمن بابازاده
📸 تصویری از آرامگاه حافظ در دوران مظفرالدین شاه. بنای امروزی حافظیه سال ۱۳۱۵ توسط آندره گدار، معمار فرانسوی طراحی و با همکاری علی سامی اجرا شد
@ehsanname
🗓۲۰ مهر، روز یادبود حافظ گرامی باد
🎨تصویری خیالی از حافظ، منسوب به کمال‌الدین بهزاد. بخشی از یک مینیاتور که در آن جامی، امیرعلیشیر نوایی و حافظ به سماع درویشان نگاه می‌کنند. این مینیاتور از دیوان حافظی است در موزه متروپلیتین @ehsannam
Forwarded from احسان‌نامه
قدیمی‌ترین نسخه چاپی دیوان حافظ، سال ۱۷۹۱ میلادی در کلکته هند چاپ شد. بانیِ این چاپ، میرزا ابوطالب خان، جهانگرد معروف و نویسنده کتاب «مسیرِ طالبی» بود @ehsanname
📖 کدام چاپ حافظ را بخریم؟
@ehsanname
جناب شمس‌الدین محمد حافظ شیرازی، بدون شک پرفروشترین ادیب ایرانی است. فقط داشته باشید که یک قلم در سال ۱۳۷۹، هشتصد هزار نسخه دیوان حافظ در قالب ۱۶۴ نوع چاپ مختلف منتشر شده (به نقل از مقاله جناب رضا ضیاءِ عزیز). طبیعتا این همه چاپهای متعدد و متنوع این سوال را پیش می‌آورد که چرا فقط یک چاپ از حافظ نداریم؟ و بعد خودمان از بین این‌همه کدام چاپ را انتخاب کنیم و بخریم؟ اینجا، به تعدادی از این سوال‌ها جواب داده شده 👇

https://goo.gl/P9FKPZ
📖 علی دهباشی از قول لطف‌الله ساغروانی، مدیر نشر هرمس خبر داد: تصحیح دکتر محمدعلی موحد از «مثنوی معنوی» تا پایان آبان ماه امسال منتشر خواهد شد. جلد اولِ این تصحیح، در هزار صفحه شامل ۱۲۰ صفحه مقدمه استاد موحد و دفتر اول و دوم و سوم است. جلد دوم هم هزار صفحه و شامل سه دفتر بعدی مثنوی است به انضمام کشف الابیات. نشر هرمس این مثنوی را در قطع وزیری و با کاغذ کرم‌رنگ خفیف و صحافی گالینگور منتشر می‌کند.
@ehsanname
📸 استاد موحد در کنار خانم اِسین چلبی، نوادۀ بیست و دوم مولانا، اول مهر ۹۶ - عکس از مجله بخارا
goo.gl/nY2VgL
🎧 هر پنج‌شنبه شب در کانال داستان شب @dastaneshab به یک داستان از #احسان_رضایی گوش کنید

این هفته: کِرم هفتواد از کتاب طنز «باغ وحش اساطیر» 👇
📸 اهدای نشان درجه‌یک علمی حافظ‌شناسی از طرف وزیر ارشاد به دکتر سعید حمیدیان، در مراسم روز حافظ. حمیدیان تألیفات بسیاری دارد، از جمله کتاب ۵ جلدی «شرح شوق» در تحلیل اشعار حافظ @ehsanname
📸 سال ۱۱۵۲ شمسی به دستور کریمخان زند این سنگ مرمر را بر مزار حافظ نصب کردند تا احمد و سلیمان اسمشان را رویش بکنند!
@ehsanname
تصویر برای غزل حاشیه سنگ مزار است و مصرع «قبر امام هشتم و سلطان دین رضا»
👵 خانم‌ هاویشام از اولش این‌طوری نبود
✍️ احسان رضایی
@ehsanname
دلتنگی که شاخ و دم ندارد. یک خاطره، یک تصویر، یک صدا... یا هر چیز کوچک دیگری خیلی راحت می‌تواند حال آدم را از این رو به آن رو بکند و پیر صاحب خاطره را دربیاورد. مرد باید که هراسان نشود و دل به دل این خیالات ندهد و لعنت بفرستد به دل سیاه شیطان و هر جوری که شده خودش را سرگرم کند وگرنه بر آدمی آن خواهد رفت که بر خانم هاویشام رفت.

خانم هاویشام... اصلاح می‌کنم، دوشیزه هاویشام هم که از اولش این‌طوری نبود. شاد بود و خرم و خندان، قدح به دست، در املاک پدر آبجوسازش، صدگونه تماشا می‌کرد و هیچ باکش نبود که مادرش در کودکی او مرده و پدرش هم با آشپزِ خانه روابط غیرافلاطونی به هم زده و برادر ناتنی‌اش آرتور مدام به او حسادت می‌کند. نه، هیچ‌کدام از این‌ها برایش غم و غصه‌ای کاری به حساب نمی‌آمد و او هم، مثل هر دختر جوانی، برای خودش رویا می‌بافت و مشخصات همسر مورد نظرش را در چهرۀ مردان مختلف سبک و سنگین می‌کرد. اما به قول بیهقی، «قضا در کمین بود، کار خویش می‌کرد».

همان برادر ناتنی زردنبو که هاویشام محلش نمی‌گذاشت، برای بالا کشیدن ملک و املاک پدری نقشه‌ای کشید و ترتیبی داد تا گرگان ز پی یوسف بسیار دویدند و عاقبت او را سوی بازار کشیدند. یک جوان برازندۀ خوش‌قد و بالای شیک‌پوش پیدا کرد به اسم کومپسیون و اوضاع را طوری دستکاری کرد تا مردک سر راه خواهرش قرار بگیرد و بقیه‌اش را هم سپرد به خلاقیت کومپسیون. دختر جوان بود و تنها؛ دل بست. پسرعموی هاویشام و بقیه هرچه تنبیه و تحذیرش دادند موثر نیفتاد. کار بالا گرفت و به قول و قرار ازدواج ختم شد. حتی کارهای محضری و اداری‌اش را هم انجام دادند تا رسیدند به روز عروسی و وعده گرفتن دوستان و آشنایان.

حالا صحنه این‌جوری است که همه جمع شده‌اند و حرف‌ها گل انداخته است و عروس‌خانم را هم مشاطه بسته‌اند و فقط منتظرند آقاداماد بیاید. صدا فید می‌شود و تیک‌تاک ساعت جای همهمه مهمان‌ها را می‌گیرد. نمای بسته ساعت‌دیواری خانه را می‌بینیم. ساعت ۲۰ دقیقه به ۹ است. برمی‌گردیم روی عروس‌خانم که دیگر بی‌تاب شده است. کسی نامه‌ای را می‌آورد: «خانم، برای شماست.» بله، درست حدس زدید. نامه چیزی نیست جز شرحی که کومپسیون از ماجرای کلاهبرداری خودش و آرتور داده است. دوباره صدا فید می‌شود و یک ترانه غمگین به زبان اصلی می‌شنویم که خیلی از آن سر درنمی‌آوریم، اما قاعدتا باید چیزی توی مایه‌های صدای علیرضا قربانی خودمان باشد که می‌خواند: «بیچاره دل که غارت عشقش به باد داد...»

بله، بالاخره کم چیزی که نیست. خراب شدن کاخ آمال و آرزوها، آن هم در حضور آن‌همه چشم حاضر در مجلس، هم نقصان مایه و هم شماتت همسایه. انصاف بدهید که ماجرا خیلی هم قابل هضم نیست. اما همان که اول عرض کردم، آدمیزاد باید بلد باشد این‌جور وقت‌ها سر خودش را به یک کاری، ولو کار باطل، گرم کند تا خاطرات نتوانند پدرش را دربیاورند. مشکلِ خانم، یعنی دوشیزه هاویشام، همین بود که بچه‌پولدار بود و کاری برای انجام دادن نداشت جز یک گوشه نشستن و تماشا کردن و حسرت خوردن بر روزگار رفته. لباس عروسی‌اش را از تن درنیاورد و کفش پایش را عوض نکرد و ساعت‌ها را در همان ۲۰ دقیقه به ۹ نگه داشت و درحالی‌که زیر لب زمزمه می‌کرد «اگه عشق همینه، اگه زندگی اینه...» همۀ پرده‌ها را کشید و دریچه‌ها را بست تا نور اجازه ورود به خانه را نداشته باشد و گذشت زمان را نفهمد و چشمش آن دنیای بیرون را نبیند. شد یک ملکه یخی و سنگدل که ضمناً دختری به اسم استلا را هم آورد و بزرگش کرد و برای شکستن قلب مردها تربیتش کرد تا انتقامش را از هرچه نامرد است، بگیرد.

حالا کاری نداریم که این وسط‌مسط‌ها پیپ هم در آرزوی وصال استلا دربه‌در و آواره شد و اولش هم دیکنز این دوتا را به هم نرساند و استلا را به عقد ازدواج یک آدم عوضی به اسم درامل درآورد، اما سردبیر روزنامه‌ای که پاورقی در آن چاپ می‌شد، دیکنز را مجبور به پایان خوش کرد و این دوتا جوان، برخلاف خانم هاویشام، به کام دلشان رسیدند. عرض ما از اساس چیز دیگری است. این‌که در برابر هیولای خاطرات نباید به این راحتی‌ها واداد. نشستن و به «آرزوهای بزرگ» فکر کردن و غصه خوردن و به قول حضرت مولانا «در خانۀ غم ماندن» مثل باتلاق می‌ماند که همه انرژی آدم را می‌کشد و می‌برد. یکهو به خودت می‌آیی و می‌بینی که یک گوشه‌اى در تاریکى نشسته‌ای و ستون خرت و پرت‌ها دورت را گرفته است و به کسی که آمده سراغت را بگیرد، داری می‌گویی: «بچه‌ها دارند توى حیاط با استلا بازى می‌کنند، پیپ، پرده‌ها را بکش و کمک کن این وسایل را جمع کنیم.»
goo.gl/czjMBJ
📌این مطلب در دهمین شماره از هفته‌نامه «کرگدن» (۸ تیر ۹۵) چاپ شده است
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
⬅️ درس تاریخ و جغرافیا: چند نمونه از نقشه‌های مختلف تاریخی با نام #خلیج_فارس در زبان‌های مختلف - سال‌ها به میلادی است @ehsanname
Forwarded from سپیده شب
خبر کشف لباس‌هایی با نقش الله و علی در بین وایکینگ‌ها اصلا چیز عجیبی نیست و به معنی مسلمان و شیعه بودن آن‌ها هم نیست چون دقیقا در همین دوره یعنی قرن دهم میلادی حملات بزرگ وایکینگ‌ها یا روس‌ها به سواحل شمالی ایران (از طریق ولگا و دریای خزر) در تاریخ ثبت شده. چند سال پیش نادیا هاپت محقق دانمارکی حدود هزار سکه و کتیبه در دانمارک کشف کرد که معتقد بود از شمال ایران آمدند و خودش هم برای ادامه تحقیق مدتی به مازندران آمده بود. تاکنون در مجموع هشتاد هزار سکه اسلامی که در سوئد کشف شده که ۶۰ درصد آن‌ها ایرانی هستند. علاوه بر این تعداد زیادی سکه ساسانی هم در سوئد پیدا شده.

ایرانیکا در مدخل آبسکون نوشته:
موقعیتش آن را در مقابل حمله مهاجمان روس یا وایکینگ از مسیر خزر آسیب‌پذیر می‌کرد. مورخان ثبت کردند که در سال ۹۰۹-۹۱۰ روس‌ها وارد گرگان شدند، آبسکون و ساری را غارت کردند و مسلمانان را به بردگی گرفتند تا اینکه مردم دیلم آن‌ها را بیرون راندند و شروانشاه کشتی‌های آن‌ها را نابود کرد (ابن اسفندیار، ص ۱۹۹)

بهرحال یورش دیگری چند سال بعد پس از ۹۱۲-۹۱۳ صورت گرفت که در جریان آن به آبسکون و باکو و تمام سواحل جنوبی خزر حمله شد و روس‌ها وارد آذربایجان شدند و تا اردبیل پیش رفتند (مسعودی، ص ۲۰-۲۱)

Its position made it vulnerable to attack by the Rūs or Viking raiders through the Caspian. The historians record that in 297/909-10 and the following year the Rūs landed in Gorgān, pillaging Abaskūn and Sārī and carrying off Muslims as slaves, till the people of Daylam drove them off and the Šīrvānšāh of eastern Transcaucasia destroyed their ships (Ebn Esfandīār, p. 199)

However, a further raid took place at some time after 300/912-13, when Abaskūn and Bākū and all the southern shores of the Caspian were attacked and the Rūs penetrated into Azerbaijan as far as Ardabīl (Masʿūdī, Morūǰ II, pp. 20-21)

http://fa.euronews.com/2017/10/12/viking-age-noscript-deciphered-mentions-allah-and-ali?utm