«... او بهتر از من و همه کس است، واحد کالألف است، از همه جهات معنوی و روحی...» نوشته #مهدی_اخوان_ثالث در پشت عکسی از جوانی خودش و شفیعی کدکنی
@ehsanname
🗓 ۱۹ مهرماه، زاد روز استاد شفیعی کدکنی است
@ehsanname
🗓 ۱۹ مهرماه، زاد روز استاد شفیعی کدکنی است
احساننامه
🔍پرونده ترجمه رمان «عمویم جمشید خان» بختیار علی كه در دو نشر و با دو ترجمه یکسان منتشر شده، فعلا به تبرئه نشر نیماژ منجر شده و نشر افراز قصد شکایت از مترجم دوم را دارد ilna.ir/fa/tiny/news-494939
⚖ حکم برای #سرقت_ادبی: با شکایت اردلان سرافراز ترانهسرا برای استفاده بی اجازه از ترانه و غزلش، رضا صادقی، علی لهراسبی و سینا سرلک به دو سال حبس تعزیری محکوم شدند
@ehsannsme
از توییتر بهمن بابازاده
@ehsannsme
از توییتر بهمن بابازاده
📸 تصویری از آرامگاه حافظ در دوران مظفرالدین شاه. بنای امروزی حافظیه سال ۱۳۱۵ توسط آندره گدار، معمار فرانسوی طراحی و با همکاری علی سامی اجرا شد
@ehsanname
🗓۲۰ مهر، روز یادبود حافظ گرامی باد
@ehsanname
🗓۲۰ مهر، روز یادبود حافظ گرامی باد
🎨تصویری خیالی از حافظ، منسوب به کمالالدین بهزاد. بخشی از یک مینیاتور که در آن جامی، امیرعلیشیر نوایی و حافظ به سماع درویشان نگاه میکنند. این مینیاتور از دیوان حافظی است در موزه متروپلیتین @ehsannam
Forwarded from احساننامه
قدیمیترین نسخه چاپی دیوان حافظ، سال ۱۷۹۱ میلادی در کلکته هند چاپ شد. بانیِ این چاپ، میرزا ابوطالب خان، جهانگرد معروف و نویسنده کتاب «مسیرِ طالبی» بود @ehsanname
📖 کدام چاپ حافظ را بخریم؟
@ehsanname
جناب شمسالدین محمد حافظ شیرازی، بدون شک پرفروشترین ادیب ایرانی است. فقط داشته باشید که یک قلم در سال ۱۳۷۹، هشتصد هزار نسخه دیوان حافظ در قالب ۱۶۴ نوع چاپ مختلف منتشر شده (به نقل از مقاله جناب رضا ضیاءِ عزیز). طبیعتا این همه چاپهای متعدد و متنوع این سوال را پیش میآورد که چرا فقط یک چاپ از حافظ نداریم؟ و بعد خودمان از بین اینهمه کدام چاپ را انتخاب کنیم و بخریم؟ اینجا، به تعدادی از این سوالها جواب داده شده 👇
https://goo.gl/P9FKPZ
@ehsanname
جناب شمسالدین محمد حافظ شیرازی، بدون شک پرفروشترین ادیب ایرانی است. فقط داشته باشید که یک قلم در سال ۱۳۷۹، هشتصد هزار نسخه دیوان حافظ در قالب ۱۶۴ نوع چاپ مختلف منتشر شده (به نقل از مقاله جناب رضا ضیاءِ عزیز). طبیعتا این همه چاپهای متعدد و متنوع این سوال را پیش میآورد که چرا فقط یک چاپ از حافظ نداریم؟ و بعد خودمان از بین اینهمه کدام چاپ را انتخاب کنیم و بخریم؟ اینجا، به تعدادی از این سوالها جواب داده شده 👇
https://goo.gl/P9FKPZ
Telegraph
راهنمای خواندن دیوان حافظ
در بازار کتاب چاپهای مختلفی از ديوان حافظ وجود دارد كه هركدامشان در تعداد غزلها و ابيات غزلها و عبارات هر بيت، با هم تفاوت دارند و همیشه این سوال پیش میآید که کدام چاپ را بخریم؟ این سوالی است که حسابی قدمت دارد و چهار قرن پیش از این هم يک شاهزاده تیموری…
📖 علی دهباشی از قول لطفالله ساغروانی، مدیر نشر هرمس خبر داد: تصحیح دکتر محمدعلی موحد از «مثنوی معنوی» تا پایان آبان ماه امسال منتشر خواهد شد. جلد اولِ این تصحیح، در هزار صفحه شامل ۱۲۰ صفحه مقدمه استاد موحد و دفتر اول و دوم و سوم است. جلد دوم هم هزار صفحه و شامل سه دفتر بعدی مثنوی است به انضمام کشف الابیات. نشر هرمس این مثنوی را در قطع وزیری و با کاغذ کرمرنگ خفیف و صحافی گالینگور منتشر میکند.
@ehsanname
📸 استاد موحد در کنار خانم اِسین چلبی، نوادۀ بیست و دوم مولانا، اول مهر ۹۶ - عکس از مجله بخارا
goo.gl/nY2VgL
@ehsanname
📸 استاد موحد در کنار خانم اِسین چلبی، نوادۀ بیست و دوم مولانا، اول مهر ۹۶ - عکس از مجله بخارا
goo.gl/nY2VgL
🎧 هر پنجشنبه شب در کانال داستان شب @dastaneshab به یک داستان از #احسان_رضایی گوش کنید
این هفته: کِرم هفتواد از کتاب طنز «باغ وحش اساطیر» 👇
این هفته: کِرم هفتواد از کتاب طنز «باغ وحش اساطیر» 👇
📸 اهدای نشان درجهیک علمی حافظشناسی از طرف وزیر ارشاد به دکتر سعید حمیدیان، در مراسم روز حافظ. حمیدیان تألیفات بسیاری دارد، از جمله کتاب ۵ جلدی «شرح شوق» در تحلیل اشعار حافظ @ehsanname
📸 سال ۱۱۵۲ شمسی به دستور کریمخان زند این سنگ مرمر را بر مزار حافظ نصب کردند تا احمد و سلیمان اسمشان را رویش بکنند!
@ehsanname
تصویر برای غزل حاشیه سنگ مزار است و مصرع «قبر امام هشتم و سلطان دین رضا»
@ehsanname
تصویر برای غزل حاشیه سنگ مزار است و مصرع «قبر امام هشتم و سلطان دین رضا»
👵 خانم هاویشام از اولش اینطوری نبود
✍️ احسان رضایی
@ehsanname
دلتنگی که شاخ و دم ندارد. یک خاطره، یک تصویر، یک صدا... یا هر چیز کوچک دیگری خیلی راحت میتواند حال آدم را از این رو به آن رو بکند و پیر صاحب خاطره را دربیاورد. مرد باید که هراسان نشود و دل به دل این خیالات ندهد و لعنت بفرستد به دل سیاه شیطان و هر جوری که شده خودش را سرگرم کند وگرنه بر آدمی آن خواهد رفت که بر خانم هاویشام رفت.
خانم هاویشام... اصلاح میکنم، دوشیزه هاویشام هم که از اولش اینطوری نبود. شاد بود و خرم و خندان، قدح به دست، در املاک پدر آبجوسازش، صدگونه تماشا میکرد و هیچ باکش نبود که مادرش در کودکی او مرده و پدرش هم با آشپزِ خانه روابط غیرافلاطونی به هم زده و برادر ناتنیاش آرتور مدام به او حسادت میکند. نه، هیچکدام از اینها برایش غم و غصهای کاری به حساب نمیآمد و او هم، مثل هر دختر جوانی، برای خودش رویا میبافت و مشخصات همسر مورد نظرش را در چهرۀ مردان مختلف سبک و سنگین میکرد. اما به قول بیهقی، «قضا در کمین بود، کار خویش میکرد».
همان برادر ناتنی زردنبو که هاویشام محلش نمیگذاشت، برای بالا کشیدن ملک و املاک پدری نقشهای کشید و ترتیبی داد تا گرگان ز پی یوسف بسیار دویدند و عاقبت او را سوی بازار کشیدند. یک جوان برازندۀ خوشقد و بالای شیکپوش پیدا کرد به اسم کومپسیون و اوضاع را طوری دستکاری کرد تا مردک سر راه خواهرش قرار بگیرد و بقیهاش را هم سپرد به خلاقیت کومپسیون. دختر جوان بود و تنها؛ دل بست. پسرعموی هاویشام و بقیه هرچه تنبیه و تحذیرش دادند موثر نیفتاد. کار بالا گرفت و به قول و قرار ازدواج ختم شد. حتی کارهای محضری و اداریاش را هم انجام دادند تا رسیدند به روز عروسی و وعده گرفتن دوستان و آشنایان.
حالا صحنه اینجوری است که همه جمع شدهاند و حرفها گل انداخته است و عروسخانم را هم مشاطه بستهاند و فقط منتظرند آقاداماد بیاید. صدا فید میشود و تیکتاک ساعت جای همهمه مهمانها را میگیرد. نمای بسته ساعتدیواری خانه را میبینیم. ساعت ۲۰ دقیقه به ۹ است. برمیگردیم روی عروسخانم که دیگر بیتاب شده است. کسی نامهای را میآورد: «خانم، برای شماست.» بله، درست حدس زدید. نامه چیزی نیست جز شرحی که کومپسیون از ماجرای کلاهبرداری خودش و آرتور داده است. دوباره صدا فید میشود و یک ترانه غمگین به زبان اصلی میشنویم که خیلی از آن سر درنمیآوریم، اما قاعدتا باید چیزی توی مایههای صدای علیرضا قربانی خودمان باشد که میخواند: «بیچاره دل که غارت عشقش به باد داد...»
بله، بالاخره کم چیزی که نیست. خراب شدن کاخ آمال و آرزوها، آن هم در حضور آنهمه چشم حاضر در مجلس، هم نقصان مایه و هم شماتت همسایه. انصاف بدهید که ماجرا خیلی هم قابل هضم نیست. اما همان که اول عرض کردم، آدمیزاد باید بلد باشد اینجور وقتها سر خودش را به یک کاری، ولو کار باطل، گرم کند تا خاطرات نتوانند پدرش را دربیاورند. مشکلِ خانم، یعنی دوشیزه هاویشام، همین بود که بچهپولدار بود و کاری برای انجام دادن نداشت جز یک گوشه نشستن و تماشا کردن و حسرت خوردن بر روزگار رفته. لباس عروسیاش را از تن درنیاورد و کفش پایش را عوض نکرد و ساعتها را در همان ۲۰ دقیقه به ۹ نگه داشت و درحالیکه زیر لب زمزمه میکرد «اگه عشق همینه، اگه زندگی اینه...» همۀ پردهها را کشید و دریچهها را بست تا نور اجازه ورود به خانه را نداشته باشد و گذشت زمان را نفهمد و چشمش آن دنیای بیرون را نبیند. شد یک ملکه یخی و سنگدل که ضمناً دختری به اسم استلا را هم آورد و بزرگش کرد و برای شکستن قلب مردها تربیتش کرد تا انتقامش را از هرچه نامرد است، بگیرد.
حالا کاری نداریم که این وسطمسطها پیپ هم در آرزوی وصال استلا دربهدر و آواره شد و اولش هم دیکنز این دوتا را به هم نرساند و استلا را به عقد ازدواج یک آدم عوضی به اسم درامل درآورد، اما سردبیر روزنامهای که پاورقی در آن چاپ میشد، دیکنز را مجبور به پایان خوش کرد و این دوتا جوان، برخلاف خانم هاویشام، به کام دلشان رسیدند. عرض ما از اساس چیز دیگری است. اینکه در برابر هیولای خاطرات نباید به این راحتیها واداد. نشستن و به «آرزوهای بزرگ» فکر کردن و غصه خوردن و به قول حضرت مولانا «در خانۀ غم ماندن» مثل باتلاق میماند که همه انرژی آدم را میکشد و میبرد. یکهو به خودت میآیی و میبینی که یک گوشهاى در تاریکى نشستهای و ستون خرت و پرتها دورت را گرفته است و به کسی که آمده سراغت را بگیرد، داری میگویی: «بچهها دارند توى حیاط با استلا بازى میکنند، پیپ، پردهها را بکش و کمک کن این وسایل را جمع کنیم.»
goo.gl/czjMBJ
📌این مطلب در دهمین شماره از هفتهنامه «کرگدن» (۸ تیر ۹۵) چاپ شده است
✍️ احسان رضایی
@ehsanname
دلتنگی که شاخ و دم ندارد. یک خاطره، یک تصویر، یک صدا... یا هر چیز کوچک دیگری خیلی راحت میتواند حال آدم را از این رو به آن رو بکند و پیر صاحب خاطره را دربیاورد. مرد باید که هراسان نشود و دل به دل این خیالات ندهد و لعنت بفرستد به دل سیاه شیطان و هر جوری که شده خودش را سرگرم کند وگرنه بر آدمی آن خواهد رفت که بر خانم هاویشام رفت.
خانم هاویشام... اصلاح میکنم، دوشیزه هاویشام هم که از اولش اینطوری نبود. شاد بود و خرم و خندان، قدح به دست، در املاک پدر آبجوسازش، صدگونه تماشا میکرد و هیچ باکش نبود که مادرش در کودکی او مرده و پدرش هم با آشپزِ خانه روابط غیرافلاطونی به هم زده و برادر ناتنیاش آرتور مدام به او حسادت میکند. نه، هیچکدام از اینها برایش غم و غصهای کاری به حساب نمیآمد و او هم، مثل هر دختر جوانی، برای خودش رویا میبافت و مشخصات همسر مورد نظرش را در چهرۀ مردان مختلف سبک و سنگین میکرد. اما به قول بیهقی، «قضا در کمین بود، کار خویش میکرد».
همان برادر ناتنی زردنبو که هاویشام محلش نمیگذاشت، برای بالا کشیدن ملک و املاک پدری نقشهای کشید و ترتیبی داد تا گرگان ز پی یوسف بسیار دویدند و عاقبت او را سوی بازار کشیدند. یک جوان برازندۀ خوشقد و بالای شیکپوش پیدا کرد به اسم کومپسیون و اوضاع را طوری دستکاری کرد تا مردک سر راه خواهرش قرار بگیرد و بقیهاش را هم سپرد به خلاقیت کومپسیون. دختر جوان بود و تنها؛ دل بست. پسرعموی هاویشام و بقیه هرچه تنبیه و تحذیرش دادند موثر نیفتاد. کار بالا گرفت و به قول و قرار ازدواج ختم شد. حتی کارهای محضری و اداریاش را هم انجام دادند تا رسیدند به روز عروسی و وعده گرفتن دوستان و آشنایان.
حالا صحنه اینجوری است که همه جمع شدهاند و حرفها گل انداخته است و عروسخانم را هم مشاطه بستهاند و فقط منتظرند آقاداماد بیاید. صدا فید میشود و تیکتاک ساعت جای همهمه مهمانها را میگیرد. نمای بسته ساعتدیواری خانه را میبینیم. ساعت ۲۰ دقیقه به ۹ است. برمیگردیم روی عروسخانم که دیگر بیتاب شده است. کسی نامهای را میآورد: «خانم، برای شماست.» بله، درست حدس زدید. نامه چیزی نیست جز شرحی که کومپسیون از ماجرای کلاهبرداری خودش و آرتور داده است. دوباره صدا فید میشود و یک ترانه غمگین به زبان اصلی میشنویم که خیلی از آن سر درنمیآوریم، اما قاعدتا باید چیزی توی مایههای صدای علیرضا قربانی خودمان باشد که میخواند: «بیچاره دل که غارت عشقش به باد داد...»
بله، بالاخره کم چیزی که نیست. خراب شدن کاخ آمال و آرزوها، آن هم در حضور آنهمه چشم حاضر در مجلس، هم نقصان مایه و هم شماتت همسایه. انصاف بدهید که ماجرا خیلی هم قابل هضم نیست. اما همان که اول عرض کردم، آدمیزاد باید بلد باشد اینجور وقتها سر خودش را به یک کاری، ولو کار باطل، گرم کند تا خاطرات نتوانند پدرش را دربیاورند. مشکلِ خانم، یعنی دوشیزه هاویشام، همین بود که بچهپولدار بود و کاری برای انجام دادن نداشت جز یک گوشه نشستن و تماشا کردن و حسرت خوردن بر روزگار رفته. لباس عروسیاش را از تن درنیاورد و کفش پایش را عوض نکرد و ساعتها را در همان ۲۰ دقیقه به ۹ نگه داشت و درحالیکه زیر لب زمزمه میکرد «اگه عشق همینه، اگه زندگی اینه...» همۀ پردهها را کشید و دریچهها را بست تا نور اجازه ورود به خانه را نداشته باشد و گذشت زمان را نفهمد و چشمش آن دنیای بیرون را نبیند. شد یک ملکه یخی و سنگدل که ضمناً دختری به اسم استلا را هم آورد و بزرگش کرد و برای شکستن قلب مردها تربیتش کرد تا انتقامش را از هرچه نامرد است، بگیرد.
حالا کاری نداریم که این وسطمسطها پیپ هم در آرزوی وصال استلا دربهدر و آواره شد و اولش هم دیکنز این دوتا را به هم نرساند و استلا را به عقد ازدواج یک آدم عوضی به اسم درامل درآورد، اما سردبیر روزنامهای که پاورقی در آن چاپ میشد، دیکنز را مجبور به پایان خوش کرد و این دوتا جوان، برخلاف خانم هاویشام، به کام دلشان رسیدند. عرض ما از اساس چیز دیگری است. اینکه در برابر هیولای خاطرات نباید به این راحتیها واداد. نشستن و به «آرزوهای بزرگ» فکر کردن و غصه خوردن و به قول حضرت مولانا «در خانۀ غم ماندن» مثل باتلاق میماند که همه انرژی آدم را میکشد و میبرد. یکهو به خودت میآیی و میبینی که یک گوشهاى در تاریکى نشستهای و ستون خرت و پرتها دورت را گرفته است و به کسی که آمده سراغت را بگیرد، داری میگویی: «بچهها دارند توى حیاط با استلا بازى میکنند، پیپ، پردهها را بکش و کمک کن این وسایل را جمع کنیم.»
goo.gl/czjMBJ
📌این مطلب در دهمین شماره از هفتهنامه «کرگدن» (۸ تیر ۹۵) چاپ شده است
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
⬅️ درس تاریخ و جغرافیا: چند نمونه از نقشههای مختلف تاریخی با نام #خلیج_فارس در زبانهای مختلف - سالها به میلادی است @ehsanname
Forwarded from سپیده شب
خبر کشف لباسهایی با نقش الله و علی در بین وایکینگها اصلا چیز عجیبی نیست و به معنی مسلمان و شیعه بودن آنها هم نیست چون دقیقا در همین دوره یعنی قرن دهم میلادی حملات بزرگ وایکینگها یا روسها به سواحل شمالی ایران (از طریق ولگا و دریای خزر) در تاریخ ثبت شده. چند سال پیش نادیا هاپت محقق دانمارکی حدود هزار سکه و کتیبه در دانمارک کشف کرد که معتقد بود از شمال ایران آمدند و خودش هم برای ادامه تحقیق مدتی به مازندران آمده بود. تاکنون در مجموع هشتاد هزار سکه اسلامی که در سوئد کشف شده که ۶۰ درصد آنها ایرانی هستند. علاوه بر این تعداد زیادی سکه ساسانی هم در سوئد پیدا شده.
ایرانیکا در مدخل آبسکون نوشته:
موقعیتش آن را در مقابل حمله مهاجمان روس یا وایکینگ از مسیر خزر آسیبپذیر میکرد. مورخان ثبت کردند که در سال ۹۰۹-۹۱۰ روسها وارد گرگان شدند، آبسکون و ساری را غارت کردند و مسلمانان را به بردگی گرفتند تا اینکه مردم دیلم آنها را بیرون راندند و شروانشاه کشتیهای آنها را نابود کرد (ابن اسفندیار، ص ۱۹۹)
بهرحال یورش دیگری چند سال بعد پس از ۹۱۲-۹۱۳ صورت گرفت که در جریان آن به آبسکون و باکو و تمام سواحل جنوبی خزر حمله شد و روسها وارد آذربایجان شدند و تا اردبیل پیش رفتند (مسعودی، ص ۲۰-۲۱)
Its position made it vulnerable to attack by the Rūs or Viking raiders through the Caspian. The historians record that in 297/909-10 and the following year the Rūs landed in Gorgān, pillaging Abaskūn and Sārī and carrying off Muslims as slaves, till the people of Daylam drove them off and the Šīrvānšāh of eastern Transcaucasia destroyed their ships (Ebn Esfandīār, p. 199)
However, a further raid took place at some time after 300/912-13, when Abaskūn and Bākū and all the southern shores of the Caspian were attacked and the Rūs penetrated into Azerbaijan as far as Ardabīl (Masʿūdī, Morūǰ II, pp. 20-21)
http://fa.euronews.com/2017/10/12/viking-age-noscript-deciphered-mentions-allah-and-ali?utm
ایرانیکا در مدخل آبسکون نوشته:
موقعیتش آن را در مقابل حمله مهاجمان روس یا وایکینگ از مسیر خزر آسیبپذیر میکرد. مورخان ثبت کردند که در سال ۹۰۹-۹۱۰ روسها وارد گرگان شدند، آبسکون و ساری را غارت کردند و مسلمانان را به بردگی گرفتند تا اینکه مردم دیلم آنها را بیرون راندند و شروانشاه کشتیهای آنها را نابود کرد (ابن اسفندیار، ص ۱۹۹)
بهرحال یورش دیگری چند سال بعد پس از ۹۱۲-۹۱۳ صورت گرفت که در جریان آن به آبسکون و باکو و تمام سواحل جنوبی خزر حمله شد و روسها وارد آذربایجان شدند و تا اردبیل پیش رفتند (مسعودی، ص ۲۰-۲۱)
Its position made it vulnerable to attack by the Rūs or Viking raiders through the Caspian. The historians record that in 297/909-10 and the following year the Rūs landed in Gorgān, pillaging Abaskūn and Sārī and carrying off Muslims as slaves, till the people of Daylam drove them off and the Šīrvānšāh of eastern Transcaucasia destroyed their ships (Ebn Esfandīār, p. 199)
However, a further raid took place at some time after 300/912-13, when Abaskūn and Bākū and all the southern shores of the Caspian were attacked and the Rūs penetrated into Azerbaijan as far as Ardabīl (Masʿūdī, Morūǰ II, pp. 20-21)
http://fa.euronews.com/2017/10/12/viking-age-noscript-deciphered-mentions-allah-and-ali?utm
euronews
کشف نقوش «الله» و «علی» بر لباسهای وایکینگها
پژوهشگران سوئدی در تحقیقات خود نقوش بافته شده بر روی لباسهای ویژه مراسم خاکسپاری وایکینگها را یافتهاند. این نقوش که به خط کوفی هستند سوالات جدیدی
احساننامه
🔸خانم فریبا وفی برنده عنوان بهترین نویسندۀ خارجی سال به انتخاب موسسه Litprom آلمان شد. این جایزه ۳۰۰۰ یورویی برای رمان «ترلان» است و پاییز در نمایشگاه کتاب فرانکفورت اهدا خواهد شد @ehsanname
📸 مصاحبه شبکه تلویزیونی arte آلمان با خانم فریبا وفی، بهترین نویسندۀ غیرآلمانیِ سال به انتخاب موسسه لیتپروم @ehsanname
Forwarded from ماجرا
«مردی كه زياد پشتکار نداشت» چهارمين قسمت از تاريكخانه نوشتهی احسان رضایی در بخش «پايان خوش» شمارهی مهرماه داستان همشهری
كانال ماهنامه داستان همشهری
@dastanmag
كانال ماهنامه داستان همشهری
@dastanmag
Forwarded from ماجرا
همهاش مال همینجا است. هرچی هست توی سر آدمی میگذرد. همهی فکرها و خیالها، نقشهها و آرزوها، تصمیمها و تنبلیها. همهچیز از همینجا شروع شد. آن اوایل که توی مدرسه، سر کلاسهای درس مدام شیطنت میکردم و با بغلدستی و پشت سری و جلویی حرف میزدم، معلمها پدرم را میخواستند و میگفتند این پسر خودش درسش خوب است و سریع مطلب را میگیرد اما شلوغ میکند و نمیگذارد بقیهی بچهها درس را بفهمند. میگفتند نصیحتش کنید. پدرم هم دعوایم میکرد، تشر میزد، توصیه میکرد، شعر میخواند، جریمه میکرد... مگر پسرش سربهراه شود. یک بار هم در جواب من که گفتم «بعد از دفعهی اولی که معلم توضیح داد و فهمیدم، دیگر حوصلهام از تکرار مداوم درس سر میرود» جواب داد: «خب کتابت را بردار سر کلاس بخوان.» نمیدانم پدرم در آن لحظه برق چشمهایم را دید یا نه اما گاهی که فکرش را میکنم، همین یک جمله از چیزهایی بود که در تعیین سرنوشتم نقش داشت.
برشی از «مردی كه زياد پشتکار نداشت» چهارمين قسمت از تاريكخانه نوشتهی احسان رضایی. متن كامل اين مطلب را میتوانيد در بخش «پايان خوش» شمارهی مهرماه داستان همشهری ببينيد.
كانال ماهنامه داستان همشهری
@dastanmag
برشی از «مردی كه زياد پشتکار نداشت» چهارمين قسمت از تاريكخانه نوشتهی احسان رضایی. متن كامل اين مطلب را میتوانيد در بخش «پايان خوش» شمارهی مهرماه داستان همشهری ببينيد.
كانال ماهنامه داستان همشهری
@dastanmag
🔥 ماجرای سوزاندن ۵۴۸۵ عنوان کتاب
@ehsanname
این روزها نمایشگاه کتاب فرانکفورت، مهمترین جشنواره کتاب دنیا در حال برگزاری است. اما شهر فرانکفورت اتفاقات کتابی دیگر هم به خود دیده است. از جمله در زمستان ۱۹۳۳میلادی، زمانی که نازیها در آلمان سر کار بودند، گروهی از دانشجویان در سراسر آلمان کتابسوزان راه انداختند و کتابهایی را که به زعم آن دانشجویان عضو حزب نازی، متعلق به «روح غیرآلمانی» بود سوزاندند. در میان این کتابها آثار نویسندگان معروفی مثل برتولت برشت، توماس مان، زیگموند فروید و اینیشتن هم بود. بزرگترین کتابسوزیها در برلین و فرانکفورت اتفاق افتاد ...
goo.gl/NSgc78
اینجا👇مجتبی پورمحسن گزارشی از کتابسوزی فرانکفورت نوشته است
http://ibna.ir/fa/doc/report/252799/
@ehsanname
این روزها نمایشگاه کتاب فرانکفورت، مهمترین جشنواره کتاب دنیا در حال برگزاری است. اما شهر فرانکفورت اتفاقات کتابی دیگر هم به خود دیده است. از جمله در زمستان ۱۹۳۳میلادی، زمانی که نازیها در آلمان سر کار بودند، گروهی از دانشجویان در سراسر آلمان کتابسوزان راه انداختند و کتابهایی را که به زعم آن دانشجویان عضو حزب نازی، متعلق به «روح غیرآلمانی» بود سوزاندند. در میان این کتابها آثار نویسندگان معروفی مثل برتولت برشت، توماس مان، زیگموند فروید و اینیشتن هم بود. بزرگترین کتابسوزیها در برلین و فرانکفورت اتفاق افتاد ...
goo.gl/NSgc78
اینجا👇مجتبی پورمحسن گزارشی از کتابسوزی فرانکفورت نوشته است
http://ibna.ir/fa/doc/report/252799/
احساننامه
😥کی برای شازده کوچولو گریه کرد؟ @ehsanname امروز (۳۱ جولای) سالگرد آخرین پرواز آنتون دو سنت اگزوپری، خالق «شازده کوچولو» است که به عنوان سالگرد درگذشت او هم درنظر گرفته میشود. اطلاع غلطی که در فضاهای مجازی درباره اگزوپری زیاد دست به دست میشود، ماجرای مرگ…
🔸بازجویی از شازده کوچولو
@ehsanname
یک داستان تلگرامیِ جعلی بود که گوینده خبر آلمان نازی موقع اعلام سقوط هواپیمای سنت اگزوپری، خالق «شازده کوچولو» گریه کرد و اینها. حالا تحقیقات جدید نشان میدهد که چه بسا اگزوپری در جریان بازجویی نازیها کشته شده باشد. خبر این است که تازگی کتابی با عنوان «آنتون سنت اگزوپری، رازگشایی درباره ناپدید شدن او» منتشر شده است که چهار نویسنده، از جمله خواهرزاده اگزوپری نتایج تحقیقاتشان بر روی پرواز بیبازگشتِ این نویسنده را در آن منتشر کردهاند.
اگزوپری، ۳۱ جولای ۱۹۴۴ یک سال بعد از انتشار «شازده کوچولو» برای آخرین بار از جزیره کرس فرانسه، پرواز کرد و به احتمال قوی همان روز هواپیمایش سقوط کرد. معمای مرگ اگزوپری تا سالها حل نشده باقی مانده و تحقیقاتی طولانی در این باره انجام شد که این کتاب، به بررسی این تحقیقات در طول سالهای مختلف میپردازد و البته فرضیههای جدید هم پیشنهاد میکند.
از جمله در این کتاب، از قول کارل بوهم، دختر یکی از سربازان آلمانی که در عملیات نجاتِ روز حادثه حاضر بوده میخوانیم: «پدرم سالها پس از این حادثه به من گفت که آن روز توانسته بود یکی از سرنشینان هواپیما را که جراحات زیادی داشت نجات دهد. اما آن را همان روز به دولت آلمان تحویل داد و خلبان مجروح برای بازجویی به مکانی دیگر انتقال داده شد و احتمالا همانجا بر اثر شدت جراحات و یا بازجویی بیش از حد جان باخت. گفته میشد او همان نویسنده مشهور بوده است.»
📘 تصویر جلد کتاب
goo.gl/KRPZPY
📌 این هم خبرش در «فیگارو»
goo.gl/2GPfmR
@ehsanname
یک داستان تلگرامیِ جعلی بود که گوینده خبر آلمان نازی موقع اعلام سقوط هواپیمای سنت اگزوپری، خالق «شازده کوچولو» گریه کرد و اینها. حالا تحقیقات جدید نشان میدهد که چه بسا اگزوپری در جریان بازجویی نازیها کشته شده باشد. خبر این است که تازگی کتابی با عنوان «آنتون سنت اگزوپری، رازگشایی درباره ناپدید شدن او» منتشر شده است که چهار نویسنده، از جمله خواهرزاده اگزوپری نتایج تحقیقاتشان بر روی پرواز بیبازگشتِ این نویسنده را در آن منتشر کردهاند.
اگزوپری، ۳۱ جولای ۱۹۴۴ یک سال بعد از انتشار «شازده کوچولو» برای آخرین بار از جزیره کرس فرانسه، پرواز کرد و به احتمال قوی همان روز هواپیمایش سقوط کرد. معمای مرگ اگزوپری تا سالها حل نشده باقی مانده و تحقیقاتی طولانی در این باره انجام شد که این کتاب، به بررسی این تحقیقات در طول سالهای مختلف میپردازد و البته فرضیههای جدید هم پیشنهاد میکند.
از جمله در این کتاب، از قول کارل بوهم، دختر یکی از سربازان آلمانی که در عملیات نجاتِ روز حادثه حاضر بوده میخوانیم: «پدرم سالها پس از این حادثه به من گفت که آن روز توانسته بود یکی از سرنشینان هواپیما را که جراحات زیادی داشت نجات دهد. اما آن را همان روز به دولت آلمان تحویل داد و خلبان مجروح برای بازجویی به مکانی دیگر انتقال داده شد و احتمالا همانجا بر اثر شدت جراحات و یا بازجویی بیش از حد جان باخت. گفته میشد او همان نویسنده مشهور بوده است.»
📘 تصویر جلد کتاب
goo.gl/KRPZPY
📌 این هم خبرش در «فیگارو»
goo.gl/2GPfmR
✅ در روز عصای سفید، به یاد بیاوریم که دو استادِ نابینا، دو «شاعر تیرهچشم روشنبین»، یعنی هومر و رودکی، پیشروی ادبیات یونان و ایران هستند @ehsanname
Forwarded from الفیا
✨به شاخ نباتت قسم
📌همهی چیزهایی که دربارهی فال حافظ باید بدانید
🖋 احسان رضایی
به جا آوردن سنت هفتصد سالهی تفال به دیوان حافظ، مثل هر سنت دیگری، آداب و جزئیاتی دارد که کل حس و حال آن کار، به رعایت همین نکات ریز است. قدم اول و مهمترین بخش ماجرا، نیت فال است. نیت فال باید یک موضوع مشخص و معین باشد که دربارهی آن تردید داریم. یعنی اگر به نیت امتحان کردن حافظ چیزی بپرسیم که جوابش را میدانیم، این روش کار نمیکند. بعد از نیت باید فاتحهای به روح خواجهی شیراز فرستاد. بعضیها نذر هم میکنند. رایجترین نذرها، بردن شمع و نبات بر سر مزار خواجه و قسمت کردن آن در بین حاضران است. بعد از نیت و فاتحه، خواجه را قسم میدهند؛ به این شکل که: «ای خواجه حافظ شیرازی، تو که دانای هر رازی، آیندهی ما را خوب بنوازی» (ظاهرا این نواختن، اشارهای است به موسیقیدان بودن خواجه. در قدیم علاوه بر حافظ قرآن، به کسی که ادوار و ردیفهای موسیقی را حفظ داشت هم لقب حافظ میدادند.)
ادامهی مطلب را در سایت الفیا بخوانید🔻
📎http://alefyaa.ir/?p=6628
#احسان_رضایی
#بزرگداشت_حافظ
#یادداشت
#الفیا
@alefya
📌همهی چیزهایی که دربارهی فال حافظ باید بدانید
🖋 احسان رضایی
به جا آوردن سنت هفتصد سالهی تفال به دیوان حافظ، مثل هر سنت دیگری، آداب و جزئیاتی دارد که کل حس و حال آن کار، به رعایت همین نکات ریز است. قدم اول و مهمترین بخش ماجرا، نیت فال است. نیت فال باید یک موضوع مشخص و معین باشد که دربارهی آن تردید داریم. یعنی اگر به نیت امتحان کردن حافظ چیزی بپرسیم که جوابش را میدانیم، این روش کار نمیکند. بعد از نیت باید فاتحهای به روح خواجهی شیراز فرستاد. بعضیها نذر هم میکنند. رایجترین نذرها، بردن شمع و نبات بر سر مزار خواجه و قسمت کردن آن در بین حاضران است. بعد از نیت و فاتحه، خواجه را قسم میدهند؛ به این شکل که: «ای خواجه حافظ شیرازی، تو که دانای هر رازی، آیندهی ما را خوب بنوازی» (ظاهرا این نواختن، اشارهای است به موسیقیدان بودن خواجه. در قدیم علاوه بر حافظ قرآن، به کسی که ادوار و ردیفهای موسیقی را حفظ داشت هم لقب حافظ میدادند.)
ادامهی مطلب را در سایت الفیا بخوانید🔻
📎http://alefyaa.ir/?p=6628
#احسان_رضایی
#بزرگداشت_حافظ
#یادداشت
#الفیا
@alefya