📚 ترجمههای مکرر و همزمان. این قسمت: آلن دوباتن. خواننده خودش باید بفهمد اینها هر دو یک متن هستند! @ehsanname
Forwarded from احساننامه
«... او بهتر از من و همه کس است، واحد کالألف است، از همه جهات معنوی و روحی...» نوشته #مهدی_اخوان_ثالث در پشت عکسی از جوانی خودش و شفیعی کدکنی
@ehsanname
🗓 ۱۹ مهرماه، زاد روز استاد شفیعی کدکنی است
@ehsanname
🗓 ۱۹ مهرماه، زاد روز استاد شفیعی کدکنی است
Shafiee Kadkani - safar bekheir
۱۹ مهرماه، زاد روز استاد شفیعی کدکنی است. شعر و صدای او را (با همراهی آواز سالار عقیلی) بشنوید @ehsanname
📚مردی شبیه کتاب
✍احسان رضایی: چهرهاش شبیه چیزی که از یک استاد دانشگاه در ذهن داریم نیست. کت و شلوار نمیپوشد. دک و پز ندارد. به سر و وضعش نمیرسد. حتی شانه هم نمیزند. شبیه عکسهایی که از اساتید نامدارش، دکتر فیاض و فروزانفر و دیگران دیدهایم نیست. با تیشرت آستین کوتاه ساده میرود و میآید. اجازه نمیدهد کسی پشت سر یا همراهش بیاید. جواب سلامهای دانشجوهایش را کوتاه میدهد و سریع میرود. گاهی با خودش هم حرف میزند یا زمزمه میکند. طبیعی است که کسانی که نمیشناسندش، هیچ تصوری از شخصیت علمی او نداشته باشند. با این حال کافی است یکی از سهشنبهها گذارتان به دانشکده ادبیات دانگشاه تهران بیفتد تا ببینید که چطور انبوه دانشجوها به سمت کلاس درسش هجوم میبرند و از او جز به لفظ «استاد» یاد نمیکنند. لقبی که بیشتر از هر کس دیگری در عالم، برازندۀ اوست.
اغراق نیست اگر بگوییم دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی بزرگترین استاد ادبیات فارسی در روزگار ماست. نظرات علمی او حتی توسط کسانی که قبولش هم نداشته باشند جدی گرفته میشود و در دانشگاههای تهران، آکسفورد و پرینستون کرسی استاد تمامی دارد. روش تدریسش هم خاص خودش است. هیچ متن و کتابی از قبل با خودش همراه ندارد. چنان که در مقدمۀ «این کیمیای هستی» توضیح داده، دوست ندارد دانشجویی خیال کند که از قبل در حاشیۀ کتاب و دیوانی، چیزی یادداشت کرده یا علامت زده است. برای همین کتاب دانشجوها را میگیرد و از رویش میخواند و درس میدهد. فرق هم نمیکند چه کتابی باشد. هر متنی که باشد، برای او یک متن آموزشی است. برای همین هم هست که همه از کلاس و محضرش استفاده میکنند و چهرۀ حاضرین هر جلسه، با جلسۀ قبل و بعدی فرق میکند. یک بار هم که نگارنده در کلاس درسش حاضر بود، این داستان را شاهد بود که بیتی از حافظ را خواند و قافیۀ بیت را نخواند و رو به دانشجویی کرد تا او بیت را کامل کند و وقتی بعد از چند ثانیه مکث، آن دانشجو نتوانست، سری تکان داد و گفت: «من شصت سال است که شبها در کتابخانهام میخوابم؛ زیر سرم کتاب میگذارم و میخوابم. هنوز مثل استادمان فروزانفر نشدهام، شما چه میخواهید بکنید!» همین؛ توبیخش همین قدر بود. بعد رفت سراغ ادامۀ بحث و درسش و انگار نه انگار.
اتفاقا چیزی که مشی و شیوۀ استاد کدکنی را با بقیه متمایز میکند، همین بیاعتنایی او به آداب و رسوم معمول است. او به سر و وضع و تیپ و قیافه و طرح درس و دیسیپلین و باقی اموری که در ذهن ما نشانۀ تشخص و وقار یک استاد دانشگاه است توجهی ندارد؛ اما در عوض، بر روی کارش تمرکز دارد و پشتکار و استمرار و تداوم حیرت انگیز او در کارهایش است. دکتر کدکنی ۲۵ سال است در هیچ محفلی سخنرانی نکرده و به جایش به درس دادن و تألیف و تحقیق پرداخته. کافی است مقدمه کتاب «قلندریه در تاریخ» او را بخوانید. در ابتدای این کتاب که سال ۱۳۸۶ منتشر شده است، تعریف کرده که در مهرماه ۱۳۴۴ استادش فروزانفر سر کلاس درس به او گفته خوب است درباره صوفیان قلندریه تحقیقی بکند. دکتر کدکنی به مدت ۴۱ سال این تحقیق را ادامه داده تا حاصلش شده کتابی ۶۰۰صفحهای که بهترین و کاملترین مرجع در زمینه خودش است. نه فقط در مورد این یکی کتاب، که تمام آثار دکتر کدکنی چنین سابقه تحقیقی گستردهای دارند. حرف کتاب «زبان شعر در نثر صوفیه» او از سال ۱۳۵۶ بر سر زبانها بود تا عاقبت در سال ۱۳۹۲ منتشر شد. همین الان، همه منتظر تصحیح جدید او از «تذکرة الاولیاء» عطار هستند که سالهاست صحبتش بر سر زبانهاست، ولی دکتر کدکنی بی هیچ عجلهای، آرام پیوسته مشغول کار خودش است. خودم در مجلس ختم دکتر شایگان از استاد سراغ این کتاب را گرفتم و استاد خندید و گفت: «نشنیدی که عجله از شیطان است؟»
دکتر کدکنی سالهای سال است که همدم کتاب و کتابخانه بوده است. او بیشتر از هر کسی، نسخههای خطی نایاب و کمیاب و کتابهای عجیب و غریب را خوانده است، مطالب نوشتهشده به زبانهای مختلف درباره موضوعات مورد تحقیقش را جمع کرده و بیشتر از هر کس دیگری راجع به موضوعی که دربارهاش کار میکند میداند. طوری که دیگر خلق و خوی خودش هم مثل کتابهایش شده. درست مثل همانهایی که جلد معمولی و رنگ و رو رفته دارند، اما محتوایشان شاهکار است.
bit.ly/2A4vGNW
📌یادداشتی از شماره ۹۴ هفتهنامه «کرگدن»
✍احسان رضایی: چهرهاش شبیه چیزی که از یک استاد دانشگاه در ذهن داریم نیست. کت و شلوار نمیپوشد. دک و پز ندارد. به سر و وضعش نمیرسد. حتی شانه هم نمیزند. شبیه عکسهایی که از اساتید نامدارش، دکتر فیاض و فروزانفر و دیگران دیدهایم نیست. با تیشرت آستین کوتاه ساده میرود و میآید. اجازه نمیدهد کسی پشت سر یا همراهش بیاید. جواب سلامهای دانشجوهایش را کوتاه میدهد و سریع میرود. گاهی با خودش هم حرف میزند یا زمزمه میکند. طبیعی است که کسانی که نمیشناسندش، هیچ تصوری از شخصیت علمی او نداشته باشند. با این حال کافی است یکی از سهشنبهها گذارتان به دانشکده ادبیات دانگشاه تهران بیفتد تا ببینید که چطور انبوه دانشجوها به سمت کلاس درسش هجوم میبرند و از او جز به لفظ «استاد» یاد نمیکنند. لقبی که بیشتر از هر کس دیگری در عالم، برازندۀ اوست.
اغراق نیست اگر بگوییم دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی بزرگترین استاد ادبیات فارسی در روزگار ماست. نظرات علمی او حتی توسط کسانی که قبولش هم نداشته باشند جدی گرفته میشود و در دانشگاههای تهران، آکسفورد و پرینستون کرسی استاد تمامی دارد. روش تدریسش هم خاص خودش است. هیچ متن و کتابی از قبل با خودش همراه ندارد. چنان که در مقدمۀ «این کیمیای هستی» توضیح داده، دوست ندارد دانشجویی خیال کند که از قبل در حاشیۀ کتاب و دیوانی، چیزی یادداشت کرده یا علامت زده است. برای همین کتاب دانشجوها را میگیرد و از رویش میخواند و درس میدهد. فرق هم نمیکند چه کتابی باشد. هر متنی که باشد، برای او یک متن آموزشی است. برای همین هم هست که همه از کلاس و محضرش استفاده میکنند و چهرۀ حاضرین هر جلسه، با جلسۀ قبل و بعدی فرق میکند. یک بار هم که نگارنده در کلاس درسش حاضر بود، این داستان را شاهد بود که بیتی از حافظ را خواند و قافیۀ بیت را نخواند و رو به دانشجویی کرد تا او بیت را کامل کند و وقتی بعد از چند ثانیه مکث، آن دانشجو نتوانست، سری تکان داد و گفت: «من شصت سال است که شبها در کتابخانهام میخوابم؛ زیر سرم کتاب میگذارم و میخوابم. هنوز مثل استادمان فروزانفر نشدهام، شما چه میخواهید بکنید!» همین؛ توبیخش همین قدر بود. بعد رفت سراغ ادامۀ بحث و درسش و انگار نه انگار.
اتفاقا چیزی که مشی و شیوۀ استاد کدکنی را با بقیه متمایز میکند، همین بیاعتنایی او به آداب و رسوم معمول است. او به سر و وضع و تیپ و قیافه و طرح درس و دیسیپلین و باقی اموری که در ذهن ما نشانۀ تشخص و وقار یک استاد دانشگاه است توجهی ندارد؛ اما در عوض، بر روی کارش تمرکز دارد و پشتکار و استمرار و تداوم حیرت انگیز او در کارهایش است. دکتر کدکنی ۲۵ سال است در هیچ محفلی سخنرانی نکرده و به جایش به درس دادن و تألیف و تحقیق پرداخته. کافی است مقدمه کتاب «قلندریه در تاریخ» او را بخوانید. در ابتدای این کتاب که سال ۱۳۸۶ منتشر شده است، تعریف کرده که در مهرماه ۱۳۴۴ استادش فروزانفر سر کلاس درس به او گفته خوب است درباره صوفیان قلندریه تحقیقی بکند. دکتر کدکنی به مدت ۴۱ سال این تحقیق را ادامه داده تا حاصلش شده کتابی ۶۰۰صفحهای که بهترین و کاملترین مرجع در زمینه خودش است. نه فقط در مورد این یکی کتاب، که تمام آثار دکتر کدکنی چنین سابقه تحقیقی گستردهای دارند. حرف کتاب «زبان شعر در نثر صوفیه» او از سال ۱۳۵۶ بر سر زبانها بود تا عاقبت در سال ۱۳۹۲ منتشر شد. همین الان، همه منتظر تصحیح جدید او از «تذکرة الاولیاء» عطار هستند که سالهاست صحبتش بر سر زبانهاست، ولی دکتر کدکنی بی هیچ عجلهای، آرام پیوسته مشغول کار خودش است. خودم در مجلس ختم دکتر شایگان از استاد سراغ این کتاب را گرفتم و استاد خندید و گفت: «نشنیدی که عجله از شیطان است؟»
دکتر کدکنی سالهای سال است که همدم کتاب و کتابخانه بوده است. او بیشتر از هر کسی، نسخههای خطی نایاب و کمیاب و کتابهای عجیب و غریب را خوانده است، مطالب نوشتهشده به زبانهای مختلف درباره موضوعات مورد تحقیقش را جمع کرده و بیشتر از هر کس دیگری راجع به موضوعی که دربارهاش کار میکند میداند. طوری که دیگر خلق و خوی خودش هم مثل کتابهایش شده. درست مثل همانهایی که جلد معمولی و رنگ و رو رفته دارند، اما محتوایشان شاهکار است.
bit.ly/2A4vGNW
📌یادداشتی از شماره ۹۴ هفتهنامه «کرگدن»
Forwarded from قدحهای نهانی
نقش ایدئولوژیک نسخهبدلها.pdf
714.1 KB
مقاله درخشان نقش ایدئولوژیک نسخهبدلها درباره کشف و فهم تحولات ایدئولوژیک جامعه در طول تاریخ
نوشته استاد شفیعی کدکنی
نوشته استاد شفیعی کدکنی
🗞 روزنامه «النهار»، قدیمیترین روزنامه لبنان با ۸۵سال سابقه انتشار، شماره امروز پنجشنبه خودش را در اعتراض به مشکلات اقتصادی ۸صفحه سفید منتشر کرد @ehsanname
📸 این کتابفروشی شبانهروزی در شهر دبی، کتابفروش ندارد و مشتریها خودشان هزینه کتابها را داخل صندوق میاندازند. اسم کتابفروشی «قهرمان کتاب» (بطل الکتب) است @ehsanname
Forwarded from احساننامه
📸 تصویری از آرامگاه حافظ در دوران مظفرالدین شاه. بنای امروزی حافظیه سال ۱۳۱۵ توسط آندره گدار، معمار فرانسوی طراحی و با همکاری علی سامی اجرا شد
@ehsanname
🗓۲۰ مهر، روز یادبود حافظ گرامی باد
@ehsanname
🗓۲۰ مهر، روز یادبود حافظ گرامی باد
Forwarded from احساننامه
🎨تصویری خیالی از حافظ، منسوب به کمالالدین بهزاد. بخشی از یک مینیاتور که در آن جامی، امیرعلیشیر نوایی و حافظ به سماع درویشان نگاه میکنند. این مینیاتور از دیوان حافظی است در موزه متروپلیتین @ehsannam
Forwarded from احساننامه
از کوچه رندان
احسان رضایی
@ehsanname
این را قبلا هم جاهای دیگری نوشتهام، اما به نظرم گفتن دوبارهاش ضرری ندارد؛ بهخصوص که در حوالی روز بزرگداشت خواجه شیراز هم هستیم و به مصداق حرف مولانا که گفت «از برای حق صحبت سالها/ بازگو رمزی از آن خوش، حالها» باید ادای دینی هم به ساحت خواجه و لذتی که به دفعات از شعرش بردهایم، انجام بدهیم. خوانندهای که شما باشی، درباره حافظ اطلاعات زندگینامهای بسیار کمی در دست هست. قدیمیترین سند درباره او مقدمهای است که دوستش وقت جمع کردن دیوانش برای آن نوشته و در آن آورده که حافظ تمام عمرش را صرف درس و تحصیل و «محافظت درس قرآن، و ملازمت بر تقوی و احسان، و بحثِ کشّاف و مفتاح [دو کتاب درسی آن روزگار] و مطالعۀ مَطالع و مصباح [دو کتاب دیگر] و تحصیلِ قوانینِ ادب و تجسسِ دواوینِ [جمع دیوان، کتاب شعرهای] عرب» کرده است. حالا یک نکته دیگر: قدیمیترین شعر تاریخداری که توی دیوان حافظ میشود پیدا کرد، قطعهای است که خطاب به یکی از امیران محلی نوشته و به او شکایت کرده بوده که مأموران اسبش را بردهاند (قطعهای که با «خسروا، دادگرا، شیردلا، بحرکفا ...» شروع میشود و تویش با رندی مخصوصش میگوید دیشب توی خواب، اسبی از اصطبل شما با من حرف زد و گفت من آشنای تو هستم! این تعبیرش چیست؟) آن حاکم سال ۷۴۳ برکنار شده. پس این شعر قبل از آن تاریخ است. تاریخ مرگ حافظ را هم میدانیم که سال ۷۹۲ قمری است؛ پس یعنی حافظ حداقل ۵۰ سال شعر گفته. آن هم درحالیکه به قول رفیقش صبح تا شب سرش توی کاغذ و کتاب بوده و کار دیگری هم جز همین نداشته؛ مثلا عین مولانا مدرسه و منبر نمیرفته یا مثل سعدی جهانگردی نمیکرده. آن وقت حاصل این ۵۰ سال عمر شاعرانه چی شده؟ بین ۵۰۰ تا ۶۰۰ غزل. (توی تصحیحهای مختلفِ دیوان، این رقم متفاوت است.) یعنی حداکثر سالی ۱۲ غزل. برای مقایسه باید بدانیم که سعدی (در کنار بوستان و گلستان و کلی شعر دیگر) ۷۰۰ غزل دارد و مولانا (در کنار مثنوی معنوی) ۲۸۰۰ غزل. صبر کنید. هنوز برای نتیجهگیری زود است. میدانیم که شعر حافظ از همان زمان خودش معروف و مشهور بوده. توی نسخههای خطی که از زمان زندگی حافظ به ما رسیده، گاهی شعرهای او هم نقل شده. عجیب این است که این شعرها، با چیزی که بعدا توی دیوان حافظ آمده، تفاوتهایی (گاهی جزیی و گاهی در حد دو، سه بیت) دارد. این، ممکن است نتیجۀ حافظه ضعیفِ کسانی باشد که شعر حافظ را نقل میکردهاند. اما یک احتمال دیگر هم هست؛ اینکه خود حافظ توی شعرهایش دست میبرده. برای این احتمال دومی، یکی دوتا نمونه و شاهد داریم؛ مثلا توی تاریخ «حبیب السیر» آمده که زمانی به حافظ گیر داده بودند که چرا این بیت را گفته: «گر مسلمانی از این است که حافظ دارد/ وای اگر از پی امروز بود فردایی»؟ معنای شعر معلوم است، اما کسانی که با حافظ مسأله داشتند، همین را داستان کرده بودند که بگویند این بابا در وجود قیامت و معاد شک دارد. این شد که حافظ به شعرش یک بیت اضافه کرد: «این حدیثم چه خوش آمد که سحرگه میگفت/ بر درِ میکدهای، با دف و نی، ترسایی/ گر مسلمانی از این است ...» اینطوری دیگر آن بیت حرف خودش نبود و او از کسی نقل کرده بود. همین نمونه میتواند دلیلی باشد که حافظ بعد از سرودن یک شعر، رویش کار میکرده، گیر و گورهایش را برطرف میکرده، چیزی که خوب نبوده را با عبارت بهتر عوض میکرده،... اصلا گاهی برای هر غزل یک ماه وقت میگذاشته. حالا بیایید نتیجهگیری کنیم. چطوری خواجه به چنین شهرت و محبوبیتی رسیده که الان دیوانش توی خانه هر ایرانی هست؟ یک دلیلش همین است که او برای کاری که میکرده وقت میگذاشته و مورچه امیرتیموروار، هر اثرش را بارها و بارها بازبینی میکرده است. بزرگان به ما گفته بودند مداومت در کار، رمز موفقیت است. خب بفرمایید، این هم خواجه شیراز، محض نمونه.
یادداشت در شماره ۴۷۶ هفتهنامه «همشهری جوان»
احسان رضایی
@ehsanname
این را قبلا هم جاهای دیگری نوشتهام، اما به نظرم گفتن دوبارهاش ضرری ندارد؛ بهخصوص که در حوالی روز بزرگداشت خواجه شیراز هم هستیم و به مصداق حرف مولانا که گفت «از برای حق صحبت سالها/ بازگو رمزی از آن خوش، حالها» باید ادای دینی هم به ساحت خواجه و لذتی که به دفعات از شعرش بردهایم، انجام بدهیم. خوانندهای که شما باشی، درباره حافظ اطلاعات زندگینامهای بسیار کمی در دست هست. قدیمیترین سند درباره او مقدمهای است که دوستش وقت جمع کردن دیوانش برای آن نوشته و در آن آورده که حافظ تمام عمرش را صرف درس و تحصیل و «محافظت درس قرآن، و ملازمت بر تقوی و احسان، و بحثِ کشّاف و مفتاح [دو کتاب درسی آن روزگار] و مطالعۀ مَطالع و مصباح [دو کتاب دیگر] و تحصیلِ قوانینِ ادب و تجسسِ دواوینِ [جمع دیوان، کتاب شعرهای] عرب» کرده است. حالا یک نکته دیگر: قدیمیترین شعر تاریخداری که توی دیوان حافظ میشود پیدا کرد، قطعهای است که خطاب به یکی از امیران محلی نوشته و به او شکایت کرده بوده که مأموران اسبش را بردهاند (قطعهای که با «خسروا، دادگرا، شیردلا، بحرکفا ...» شروع میشود و تویش با رندی مخصوصش میگوید دیشب توی خواب، اسبی از اصطبل شما با من حرف زد و گفت من آشنای تو هستم! این تعبیرش چیست؟) آن حاکم سال ۷۴۳ برکنار شده. پس این شعر قبل از آن تاریخ است. تاریخ مرگ حافظ را هم میدانیم که سال ۷۹۲ قمری است؛ پس یعنی حافظ حداقل ۵۰ سال شعر گفته. آن هم درحالیکه به قول رفیقش صبح تا شب سرش توی کاغذ و کتاب بوده و کار دیگری هم جز همین نداشته؛ مثلا عین مولانا مدرسه و منبر نمیرفته یا مثل سعدی جهانگردی نمیکرده. آن وقت حاصل این ۵۰ سال عمر شاعرانه چی شده؟ بین ۵۰۰ تا ۶۰۰ غزل. (توی تصحیحهای مختلفِ دیوان، این رقم متفاوت است.) یعنی حداکثر سالی ۱۲ غزل. برای مقایسه باید بدانیم که سعدی (در کنار بوستان و گلستان و کلی شعر دیگر) ۷۰۰ غزل دارد و مولانا (در کنار مثنوی معنوی) ۲۸۰۰ غزل. صبر کنید. هنوز برای نتیجهگیری زود است. میدانیم که شعر حافظ از همان زمان خودش معروف و مشهور بوده. توی نسخههای خطی که از زمان زندگی حافظ به ما رسیده، گاهی شعرهای او هم نقل شده. عجیب این است که این شعرها، با چیزی که بعدا توی دیوان حافظ آمده، تفاوتهایی (گاهی جزیی و گاهی در حد دو، سه بیت) دارد. این، ممکن است نتیجۀ حافظه ضعیفِ کسانی باشد که شعر حافظ را نقل میکردهاند. اما یک احتمال دیگر هم هست؛ اینکه خود حافظ توی شعرهایش دست میبرده. برای این احتمال دومی، یکی دوتا نمونه و شاهد داریم؛ مثلا توی تاریخ «حبیب السیر» آمده که زمانی به حافظ گیر داده بودند که چرا این بیت را گفته: «گر مسلمانی از این است که حافظ دارد/ وای اگر از پی امروز بود فردایی»؟ معنای شعر معلوم است، اما کسانی که با حافظ مسأله داشتند، همین را داستان کرده بودند که بگویند این بابا در وجود قیامت و معاد شک دارد. این شد که حافظ به شعرش یک بیت اضافه کرد: «این حدیثم چه خوش آمد که سحرگه میگفت/ بر درِ میکدهای، با دف و نی، ترسایی/ گر مسلمانی از این است ...» اینطوری دیگر آن بیت حرف خودش نبود و او از کسی نقل کرده بود. همین نمونه میتواند دلیلی باشد که حافظ بعد از سرودن یک شعر، رویش کار میکرده، گیر و گورهایش را برطرف میکرده، چیزی که خوب نبوده را با عبارت بهتر عوض میکرده،... اصلا گاهی برای هر غزل یک ماه وقت میگذاشته. حالا بیایید نتیجهگیری کنیم. چطوری خواجه به چنین شهرت و محبوبیتی رسیده که الان دیوانش توی خانه هر ایرانی هست؟ یک دلیلش همین است که او برای کاری که میکرده وقت میگذاشته و مورچه امیرتیموروار، هر اثرش را بارها و بارها بازبینی میکرده است. بزرگان به ما گفته بودند مداومت در کار، رمز موفقیت است. خب بفرمایید، این هم خواجه شیراز، محض نمونه.
یادداشت در شماره ۴۷۶ هفتهنامه «همشهری جوان»
Forwarded from احساننامه
امضای «محمد بن محمد الملقب بشمس الحافظ الشیرازی» در پای نسخه خطی «اسکندرنامه» خسرو دهلوی در کتابخانه فرهنگستان علوم تاشکند. اینکه این، خطِ حافظ معروف است یا نه؟، بین محققان اختلاف نظر است @ehsanname
Forwarded from احساننامه
که نه خاطر تماشا نه هوای باغ دارد
احسان رضایی
@ehsanname
نیاز به نمونه و مصداق نیست. از برنامههای تلویزیونی و جلسات و مجامع رسمی گرفته تا گپ و گعده در شبنشینیهای خانوادگی، هر کجا که چندتا آدم بالای ۵۰سال به هم میافتند، حتما یکی از بحثها، شکایت از نسل جوان است که حرمت بزرگتر-کوچکتری سرشان نمیشود، همهاش سرشان توی این موبایلهاست و تازه، سواد درست و حسابی هم ندارند، نه گلستان سعدی از بر دارند و نه شعر خواجه شیراز بلدند به آداب بخوانند و حتی برای گرفتن فال هم ۲۰۳۵ یا یک عدد کوفتی دیگری را میفرستند و خلاصه که بابا، اینها دیگه کی هستند؟!
خب، در باب نسل چهارم البته که خودشان بلدند از عهده دفاع بربیایند. به قول آن حکایت معروف، ما که خداوندِ شتریم، فقط درباره همان شتر، یعنی شعر و کتاب میتوانیم حرف بزنیم و آن بخشی از نگرانیهای بزرگترها که چرا جوانها شعر کلاسیک را از جان دوستتر ندارند و درست نمیخوانند؟ مثلا چرا بعضیها شعر حافظ را نمیفهمند و میگویند به درد امروز ما نمیخورد؟ اصلا چی میخواسته بگوید؟ ... برای این ایرادها، گمان میکنم بهترین جواب این باشد که: چرا که نه؟ چرا باید جوان ما دوست داشته باشد و فهم بکند و بخواند؟ مگر از ما، کسی برای معرفی درست و درمان شعر خواجه قدمی برداشته؟ یا جز چاپ مکرر در مکرر دیوانش، اقدام علیحدهای کردیم؟ همینقدر هم که هست، همه از «همت حافظ و انفاس سحرخیزان» است، به خود ما بود که همین هم نمانده بود.
ما یاد نگرفتهایم که از شعر لذت ببریم، حالا چه شعر حافظ چه دیگران. به ما یاد دادهاند که وقتی شعری میخوانیم، اول لغاتش را از خودمان بپرسیم. وقتی میخواستند توی کتاب درسی برایمان از حافظ و سعدی انتخاب کنند، «طراز پیرهن زرکشم مبین چون شمع» میگذاشتند تا دربارهٔ معانی اصطلاحهای مربوط به پوشاک در قرن هشتم توضیح بدهند. نظام آموزشی ما، همین یک نکته ساده را که نباید به بهانه نفهمیدن یکی دوتا لغت، کار خواندن را نصفه بگذاریم به ما یاد نداد. هیچ معلمی به ما نگفت که مگر وقتی فیلم زبان اصلی میبینی، مدام دکمه توقف را میزنی تا معنی تکتک کلمات را از دیکشنری پیدا کنی؟ جایش از ما حفظ کردن معنی لغات مهجور و بیاستفاده در امروز را خواستند. آخر خوشانصافها، دانستن این نکته که در قدیم نرگس به معنای گل نبوده، چه فایدهای به حال ما داشت؟ چرا نباید به جای «دانش و خواسته است نرگس و گل/ که به یک جای نشکفند به هم» این شعرِ شهید بلخی میخواندیم که: «اگر غم را چو آتش دود بودی/ جهان تاریک بودی جاودانه»؟ چه عیبی داشت که معلمها درباره اهمیت تشبیه حرف میزدند و اینکه چطور میشود از دیدنِ معمولی فاصله گرفت و حرف را طور دیگری زد؟ به جایی برمیخورد که بعد از خواندن هر شعری، با آن لحن ماشینی تکرار نمیکردند «معنای بیت چیست»؟ مگر نه اینکه وظیفه اصلی شعر هم مثل هر هنر دیگری، لذتِ مخاطب است. پس میشد بعد از اینکه خواندیم «سلطان من خدا را، زلفت شکست ما را/ تا کی کند سیاهی چندین درازدستی؟» به جای گیر دادن به معنای عرفانی بیت، از تشبیه زلف یار به راهزن سیاهپوشی که جماعتی را شکست داده، لذت ببریم.
حالا اینها فقط بحث آموزش رسمی است. توی باقی سطوح اجتماع برویم و در کارکرد هر کدام ریز بشویم که دیگر واویلاست. مثلا چه عیبی داشت که پدر و مادرها فقط برای درس پرسیدن، از ما شعر نمیخواستند و گاهی هم خودشان زیر لب زمزمهای میکردند؟ هنرمندهایمان چرا نخواستند شعرهای معروف را به نقاشی و انیمیشن و فیلم تبدیل کنند؟ تلویزیون چرا دکلمه اشعار کلاسیک را فقط به مجریهای لوس و بینمک میدهد؟ ناشرهای ما چاپهای متنوعی از دیوان، متناسب با سن و سوادهای مختلف دارند؟...
صدرالدین عینی، نویسنده تاجیکستانی، توی کتاب «یادداشتها»یش خاطرهای دارد که در ایام جوانی، چنانکه افتد و دانی، یک شب که سرحال نبوده، به قهر از خانه میزند بیرون و میرود بیرون شهر. دست بر قضا، آن شب دوتا کشاورز آمده بودند سر مزرعه. اینها آدمهای فقیری بودند که آنقدر پول نداشتند که گاوی بخرند تا در شخم زدن کمکشان باشد، خیش را به خودشان میبستند و میکشیدند، شب هم کار میکردند تا آفتاب هلاکشان نکند. عینی تعریف میکند که این کشاورزها برای گذارن وقت و سبک کردن کار آواز میخواندند. آن وقت فکر میکنید این دوتا کشاورز فقیر کمسواد چی میخواندند؟ حافظ و بیدل! یکی غزل بیدل را میخوانده: «دلیلِ کاروانِ اشکم، آهِ سرد را مانَم/ اثرپروردِ داغم، حرفِ صاحبدرد را مانَم ...» بعد رفیقش در جواب از خواجه میخوانده: «صبا به لطف بگو آن غزالِ رعنا را/ که سر به کوه و بیابان تو دادهای ما را...» و همینطور تا صبح از این دو شاعر بزرگ میخوانند. یعنی حجمی از اشعار که بعید است حتی روشنفکرهای ما از حفظ داشته باشند. حالا باز هم میپرسید جوانها چرا چنین هستند و چنان؟ نه، واقعا سوال دارد؟!
از شماره ۲۳ هفتهنامه «کرگدن»
احسان رضایی
@ehsanname
نیاز به نمونه و مصداق نیست. از برنامههای تلویزیونی و جلسات و مجامع رسمی گرفته تا گپ و گعده در شبنشینیهای خانوادگی، هر کجا که چندتا آدم بالای ۵۰سال به هم میافتند، حتما یکی از بحثها، شکایت از نسل جوان است که حرمت بزرگتر-کوچکتری سرشان نمیشود، همهاش سرشان توی این موبایلهاست و تازه، سواد درست و حسابی هم ندارند، نه گلستان سعدی از بر دارند و نه شعر خواجه شیراز بلدند به آداب بخوانند و حتی برای گرفتن فال هم ۲۰۳۵ یا یک عدد کوفتی دیگری را میفرستند و خلاصه که بابا، اینها دیگه کی هستند؟!
خب، در باب نسل چهارم البته که خودشان بلدند از عهده دفاع بربیایند. به قول آن حکایت معروف، ما که خداوندِ شتریم، فقط درباره همان شتر، یعنی شعر و کتاب میتوانیم حرف بزنیم و آن بخشی از نگرانیهای بزرگترها که چرا جوانها شعر کلاسیک را از جان دوستتر ندارند و درست نمیخوانند؟ مثلا چرا بعضیها شعر حافظ را نمیفهمند و میگویند به درد امروز ما نمیخورد؟ اصلا چی میخواسته بگوید؟ ... برای این ایرادها، گمان میکنم بهترین جواب این باشد که: چرا که نه؟ چرا باید جوان ما دوست داشته باشد و فهم بکند و بخواند؟ مگر از ما، کسی برای معرفی درست و درمان شعر خواجه قدمی برداشته؟ یا جز چاپ مکرر در مکرر دیوانش، اقدام علیحدهای کردیم؟ همینقدر هم که هست، همه از «همت حافظ و انفاس سحرخیزان» است، به خود ما بود که همین هم نمانده بود.
ما یاد نگرفتهایم که از شعر لذت ببریم، حالا چه شعر حافظ چه دیگران. به ما یاد دادهاند که وقتی شعری میخوانیم، اول لغاتش را از خودمان بپرسیم. وقتی میخواستند توی کتاب درسی برایمان از حافظ و سعدی انتخاب کنند، «طراز پیرهن زرکشم مبین چون شمع» میگذاشتند تا دربارهٔ معانی اصطلاحهای مربوط به پوشاک در قرن هشتم توضیح بدهند. نظام آموزشی ما، همین یک نکته ساده را که نباید به بهانه نفهمیدن یکی دوتا لغت، کار خواندن را نصفه بگذاریم به ما یاد نداد. هیچ معلمی به ما نگفت که مگر وقتی فیلم زبان اصلی میبینی، مدام دکمه توقف را میزنی تا معنی تکتک کلمات را از دیکشنری پیدا کنی؟ جایش از ما حفظ کردن معنی لغات مهجور و بیاستفاده در امروز را خواستند. آخر خوشانصافها، دانستن این نکته که در قدیم نرگس به معنای گل نبوده، چه فایدهای به حال ما داشت؟ چرا نباید به جای «دانش و خواسته است نرگس و گل/ که به یک جای نشکفند به هم» این شعرِ شهید بلخی میخواندیم که: «اگر غم را چو آتش دود بودی/ جهان تاریک بودی جاودانه»؟ چه عیبی داشت که معلمها درباره اهمیت تشبیه حرف میزدند و اینکه چطور میشود از دیدنِ معمولی فاصله گرفت و حرف را طور دیگری زد؟ به جایی برمیخورد که بعد از خواندن هر شعری، با آن لحن ماشینی تکرار نمیکردند «معنای بیت چیست»؟ مگر نه اینکه وظیفه اصلی شعر هم مثل هر هنر دیگری، لذتِ مخاطب است. پس میشد بعد از اینکه خواندیم «سلطان من خدا را، زلفت شکست ما را/ تا کی کند سیاهی چندین درازدستی؟» به جای گیر دادن به معنای عرفانی بیت، از تشبیه زلف یار به راهزن سیاهپوشی که جماعتی را شکست داده، لذت ببریم.
حالا اینها فقط بحث آموزش رسمی است. توی باقی سطوح اجتماع برویم و در کارکرد هر کدام ریز بشویم که دیگر واویلاست. مثلا چه عیبی داشت که پدر و مادرها فقط برای درس پرسیدن، از ما شعر نمیخواستند و گاهی هم خودشان زیر لب زمزمهای میکردند؟ هنرمندهایمان چرا نخواستند شعرهای معروف را به نقاشی و انیمیشن و فیلم تبدیل کنند؟ تلویزیون چرا دکلمه اشعار کلاسیک را فقط به مجریهای لوس و بینمک میدهد؟ ناشرهای ما چاپهای متنوعی از دیوان، متناسب با سن و سوادهای مختلف دارند؟...
صدرالدین عینی، نویسنده تاجیکستانی، توی کتاب «یادداشتها»یش خاطرهای دارد که در ایام جوانی، چنانکه افتد و دانی، یک شب که سرحال نبوده، به قهر از خانه میزند بیرون و میرود بیرون شهر. دست بر قضا، آن شب دوتا کشاورز آمده بودند سر مزرعه. اینها آدمهای فقیری بودند که آنقدر پول نداشتند که گاوی بخرند تا در شخم زدن کمکشان باشد، خیش را به خودشان میبستند و میکشیدند، شب هم کار میکردند تا آفتاب هلاکشان نکند. عینی تعریف میکند که این کشاورزها برای گذارن وقت و سبک کردن کار آواز میخواندند. آن وقت فکر میکنید این دوتا کشاورز فقیر کمسواد چی میخواندند؟ حافظ و بیدل! یکی غزل بیدل را میخوانده: «دلیلِ کاروانِ اشکم، آهِ سرد را مانَم/ اثرپروردِ داغم، حرفِ صاحبدرد را مانَم ...» بعد رفیقش در جواب از خواجه میخوانده: «صبا به لطف بگو آن غزالِ رعنا را/ که سر به کوه و بیابان تو دادهای ما را...» و همینطور تا صبح از این دو شاعر بزرگ میخوانند. یعنی حجمی از اشعار که بعید است حتی روشنفکرهای ما از حفظ داشته باشند. حالا باز هم میپرسید جوانها چرا چنین هستند و چنان؟ نه، واقعا سوال دارد؟!
از شماره ۲۳ هفتهنامه «کرگدن»
Forwarded from احساننامه
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
📹 بخشی از اپرای عروسکی حافظ (بهروز غریبپور، ۱۳۹۱)
@ehsanname
حافظ (با صدای محمد معتمدی) در رویا با شاعران بزرگ پیش از خود: سعدی، خواجوی کرمانی، مولانا و خیام دیدار میکند و گذشته تاریخ را میبیند
@ehsanname
حافظ (با صدای محمد معتمدی) در رویا با شاعران بزرگ پیش از خود: سعدی، خواجوی کرمانی، مولانا و خیام دیدار میکند و گذشته تاریخ را میبیند
Forwarded from احساننامه
📖 کدام چاپ حافظ را بخریم؟
@ehsanname
جناب شمسالدین محمد حافظ شیرازی، بدون شک پرفروشترین ادیب ایرانی است. فقط داشته باشید که یک قلم در سال ۱۳۷۹، هشتصد هزار نسخه دیوان حافظ در قالب ۱۶۴ نوع چاپ مختلف منتشر شده (به نقل از مقاله جناب رضا ضیاءِ عزیز). طبیعتا این همه چاپهای متعدد و متنوع این سوال را پیش میآورد که چرا فقط یک چاپ از حافظ نداریم؟ و بعد خودمان از بین اینهمه کدام چاپ را انتخاب کنیم و بخریم؟ اینجا، به تعدادی از این سوالها جواب داده شده 👇
https://goo.gl/P9FKPZ
@ehsanname
جناب شمسالدین محمد حافظ شیرازی، بدون شک پرفروشترین ادیب ایرانی است. فقط داشته باشید که یک قلم در سال ۱۳۷۹، هشتصد هزار نسخه دیوان حافظ در قالب ۱۶۴ نوع چاپ مختلف منتشر شده (به نقل از مقاله جناب رضا ضیاءِ عزیز). طبیعتا این همه چاپهای متعدد و متنوع این سوال را پیش میآورد که چرا فقط یک چاپ از حافظ نداریم؟ و بعد خودمان از بین اینهمه کدام چاپ را انتخاب کنیم و بخریم؟ اینجا، به تعدادی از این سوالها جواب داده شده 👇
https://goo.gl/P9FKPZ
Telegraph
راهنمای خواندن دیوان حافظ
در بازار کتاب چاپهای مختلفی از ديوان حافظ وجود دارد كه هركدامشان در تعداد غزلها و ابيات غزلها و عبارات هر بيت، با هم تفاوت دارند و همیشه این سوال پیش میآید که کدام چاپ را بخریم؟ این سوالی است که حسابی قدمت دارد و چهار قرن پیش از این هم يک شاهزاده تیموری…
Forwarded from احساننامه
قدیمیترین نسخه چاپی دیوان حافظ، سال ۱۷۹۱ میلادی در کلکته هند چاپ شد. بانیِ این چاپ، میرزا ابوطالب خان، جهانگرد معروف و نویسنده کتاب «مسیرِ طالبی» بود @ehsanname
Forwarded from یک بیت عشق
✅ به بهانه روز بزرگداشت جناب حافظ
محصولات مشترک حافظ با طنزپردازان:
«میان عاشق و معشوق هیچ حائل نیست»
به جز مراسم عقد و عروسی و غیره!
😂
«چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست»
چرا که جنبهی "علمی تخیلی" دارد!
😂
«عمر بگذشت به بیحاصلی و بوالهوسی»
البته سوءتفاهم نشود؛ در خارج!
😂
«گفتند خلایق که تویی یوسف ثانی»
گفتم نکند فکر بدی در سرتان هست؟!
😂
«یوسف گمگشته بازآید به کنعان، غم مخور»
مطمئنم! چون که توی فیلم هم اینگونه بود!
😂
«یا رب این نو گل خندان که سپردی به منش»
بس که خندید، دل و رودهی خود را ترکاند!
😂
«شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل»
شنا؟! این وقت شب؟! اینجا؟! نه جداً! حال تو خوب است؟
😂
«حافظ به خود نپوشید، این خرقه می آلود»
ای شیخ پاک دامن، رخت اضافه داری؟!
😂
«آنکه فکرش گره از کار جهان بگشاید»
رفت از کشور ما، ساکن امریکا شد
😂
«نگارِ من که به مکتب نرفت و خط ننوشت»
چطور یکشبه حکمِ ریاستش آمد؟!
😂
«سالها دل طلب جام جم از ما میکرد!»
بی خبر بود که ما مشترک کیهانیم
😂
«در آستین مرقع پیاله کن پنهان»
که چوب و غیره در آن ناگهان فرو نکنند
😂
«من، شعر فقط گفته ام از باده و افسوس»
گل در بر و می در کفِ دیوید بکام است
😂
«تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد»
علی الخصوص اگر عضو بیمه هم باشی
😂
«مدعی خواست که آید به تماشاگه راز»
خانمش زنگ زد و گفت شلوغ است نرو
😂
«گر ز مسجد به خرابات شدم خرده مگیر»
بوی جوراب مرا سمت خرابات کشید
😂
«بر سر تربت من با مِی و مطرب بنشین»
مطربش کاش فقط خواجه امیری باشد
😂
«من از آن حُسن روز افزون که یوسف داشت دانستم»
گریمش کردهاند انگار قبل از فیلمبرداری
😂
«چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی»
ولی افسوس که گشت آمد و ما در رفتیم
😂
«دوش از مسجد سوی میخانه آمد پیر ما»
در به در دنبال دزد کفشهای خویش بود
😂
«در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کآنجا»
با خط بد نوشته گردش به راست ممنوع
😂
«دیری است که دلدار پیامی نفرستاد»
من فکر کنم گوشی او شارژ ندارد
#ناصر_فیض
#سعید_بیابانکی
#رضا_احسانپور
#روح_الله_احمدی
@yekbeyteshgh ☘
محصولات مشترک حافظ با طنزپردازان:
«میان عاشق و معشوق هیچ حائل نیست»
به جز مراسم عقد و عروسی و غیره!
😂
«چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست»
چرا که جنبهی "علمی تخیلی" دارد!
😂
«عمر بگذشت به بیحاصلی و بوالهوسی»
البته سوءتفاهم نشود؛ در خارج!
😂
«گفتند خلایق که تویی یوسف ثانی»
گفتم نکند فکر بدی در سرتان هست؟!
😂
«یوسف گمگشته بازآید به کنعان، غم مخور»
مطمئنم! چون که توی فیلم هم اینگونه بود!
😂
«یا رب این نو گل خندان که سپردی به منش»
بس که خندید، دل و رودهی خود را ترکاند!
😂
«شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل»
شنا؟! این وقت شب؟! اینجا؟! نه جداً! حال تو خوب است؟
😂
«حافظ به خود نپوشید، این خرقه می آلود»
ای شیخ پاک دامن، رخت اضافه داری؟!
😂
«آنکه فکرش گره از کار جهان بگشاید»
رفت از کشور ما، ساکن امریکا شد
😂
«نگارِ من که به مکتب نرفت و خط ننوشت»
چطور یکشبه حکمِ ریاستش آمد؟!
😂
«سالها دل طلب جام جم از ما میکرد!»
بی خبر بود که ما مشترک کیهانیم
😂
«در آستین مرقع پیاله کن پنهان»
که چوب و غیره در آن ناگهان فرو نکنند
😂
«من، شعر فقط گفته ام از باده و افسوس»
گل در بر و می در کفِ دیوید بکام است
😂
«تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد»
علی الخصوص اگر عضو بیمه هم باشی
😂
«مدعی خواست که آید به تماشاگه راز»
خانمش زنگ زد و گفت شلوغ است نرو
😂
«گر ز مسجد به خرابات شدم خرده مگیر»
بوی جوراب مرا سمت خرابات کشید
😂
«بر سر تربت من با مِی و مطرب بنشین»
مطربش کاش فقط خواجه امیری باشد
😂
«من از آن حُسن روز افزون که یوسف داشت دانستم»
گریمش کردهاند انگار قبل از فیلمبرداری
😂
«چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی»
ولی افسوس که گشت آمد و ما در رفتیم
😂
«دوش از مسجد سوی میخانه آمد پیر ما»
در به در دنبال دزد کفشهای خویش بود
😂
«در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کآنجا»
با خط بد نوشته گردش به راست ممنوع
😂
«دیری است که دلدار پیامی نفرستاد»
من فکر کنم گوشی او شارژ ندارد
#ناصر_فیض
#سعید_بیابانکی
#رضا_احسانپور
#روح_الله_احمدی
@yekbeyteshgh ☘
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
📺 فصل سوم «کتاب باز» از امشب، شنبه تا چهارشنبه ساعت ۲۰، شبکه نسیم (بازپخش ۱ بامداد، ۸ و ۱۳ روز بعد)
@ehsanname
@ketabBazTV
@ehsanname
@ketabBazTV
🗓۲۱ مهر، سالگرد درگذشت دکتر غلامحسین مصاحب، ریاضیدان برجسته است. مصاحب بجز تلاش در راه ترویج ریاضیات جدید در ایران، یک خدمت بزرگ دیگر هم کرده است: سرپرستی «دایرةالمعارف فارسی». دکتر مصاحب در سالهای ۱۳۳۵ تا ۱۳۵۰ مسئولیت این دایرةالمعارف را به عهده داشت و بر ترجمه و تألیف کلیهٔ مقالات آن نظارت کرد. کتابی که نخستین دائرةالمعارف عمومی جدید و امروزی در زبان فارسی است. یکی از همکاران مصاحب در این کار، دکتر #شفیعی_کدکنی بود که سالها بعد خاطراتش را از مصاحب در مقالۀ خواندنی «در صحبت مصاحب» (مجلۀ «مهرنامه»، شماره ۱۶، آبان ۱۳۹۰) بازگو کرد. بخشهایی از این مقاله را بخوانید:
@ehsanname
🔸مصاحب «استادِ» من نبود ولی ازو بیش از بسیاری از استادانم آموختم. همین «هیچ کس بن هیچ کس» که من هستم، بخش عظیمی از آنچه دارد آموخته از مصاحب است. کمترین چیزی که در همان روزِ اوّل مصاحب به من آموخت این بود که مرزِ «زبانِ عاطفی» emotive و «زبانِ گزارشی» discoursive را بازشناسم و این دو را در قملروِ یکدیگر دخالت ندهم. حتی در سلوک فردی نیز ازو بسیار آموختم. یک روز، در منزل او غبارِ شیشۀ عینکم را با گوشۀ پیراهنم پاک کردم. مصاحب رفت عینکش را برداشت و با وسیلۀ مخصوصی که پزشکان چشم و داروخانهها میدهند شیشۀ عینک خودش را پاک کرد و دو سه تا از این عینکپاکنها را به من داد و گفت: خدمتِ شما باشد. و هیچ چیز دیگر نگفت.
🔹دکتر مصاحب مردِ شگفتآوری بود. یکی از نوادرِ ایام بود. بسیار جوان، شاید ۱۸ساله، بود که دورۀ لیسانس ریاضی را در تهران تمام کرد و در همان ایام مجلۀ ریاضیات را ـ که اهل فن اعتبار بسیاری برای آن قائلاند ـ بنیاد نهاد و خود اغلبِ مقالاتِ آن را مینوشت. دکتر مصاحب علوم اسلامی، بویژه کتبِ حکمت قدیم را نزدِ بهترین استادان قدیم از قبیل آقاضیاء دُرّی و فاضل تونی به درس آموخته بود و در ادب فارسی و عربی اطلاعات درجۀ اول داشت. دکترای خود را از دانشگاه کمبریج داشت و رسالۀ دکتریاش را در ریاضیات، به نظرم، با برتراند راسل گذرانده بود. کتابِ «منطقِ صورت» او اولین و میگویند هنوز هم بهترین تألیف در منطق ریاضی است. کتابهای آنالیز ریاضی و تئوری اعداد او در نظر اهل فن هنوز بیمانند است. یکی از عاشقان حافظ بود و دوستدار شطرنج. طراز کارِ او سرمشقِ آیندگانی خواهد بود که بخواهند ما را از منجلاب جهل و تنبلی موجود نجات دهند.
🔸در کنارِ کار دایرةالمعارف که هفتهای سه روز بعدازظهر بود، هفتهای یک بعدازظهر از حدود ساعت ۴-۸ در منزل دکتر مصاحب در بلوار کشاورز جلسهای بود که هدفش وضعِ لغات در برابر واژهها و مفاهیم غربی بود. کارمان این بود که هر کس لغتی یا مفهومی را مطرح میکرد و از جمع میپرسید که در برابر این لغت یا این مفهوم چه باید گفت؟ اکثریتِ آراء ملاک بود. اگر به توافقی نمیرسیدند آن لغت تثبیت نمیشد. میماند برای بعد. بسیاری از لغاتی که امروز مثل نُقل و نبات بر سر زبانهاست و چنان در فارسی جا افتاده که گویی در شعر فردوسی و سعدی هم سابقه دارد از «مضروباتِ» این مجمع است مثل «زندگینامه» برابر biography مثل «روزآمد» برای Up to date که اتفاقاً مهندس اصفیا مطرح کرد و بنده «روزآمد» را پیشنهاد کردم و گفتم: به قیاس «سرآمد» و همه پسندیدند و الآن بسیار رواج دارد و در فرهنگهای زبان انگلیسی هم برابر آن واژه دیده میشود.
🔹مصاحب از دخالتِ غیرمتخصصان در حوزههای تخصصی بسیار خشمگین میشد. معتقد بود که ایران مملکتِ «همهکارههای هیچکاره» است. راست میگفت بخصوص، در علوم انسانی، تمام «کنگره»های فرهنگی ما با چند نفر آدم معین اداره میشود. کنگرۀ «خیام» باشد همانها سخنرانی میکنند که در کنگرۀ «شیخ طوسی». سمینارِ «هنر» باشد همانها مقاله ارائه میدهند که در سمینار «فلسفۀ اشراق» یا «کلامِ شیعی». برای عقبماندگی یک ملّت نشانهای بهتر از این میخواهید؟
🔸مصاحب میگفت: «هر کس میخواهد واردِ دایرةالمعارف شود، نخست باید بمیرد.» اصل اول، در ساختارِ مدخلهای دایرةالمعارف، در سراسر این ۳ جلد و حدود ۷هزار ستون این است که نام هیچ شخص زندهای در خلال مدخلها نباید ذکر شود، نه تنها مدخلی به نام هیچ آدم زندهای نباید بیاید که در خلال مدخلها، حتی به عنوانِ ارجاع هم، نام هیچ آدم زندهای دیده نمیشود. روزی از دکتر مصاحب علتِ این سختگیری را پرسیدم گفت: اگر این باب مفتوح شود، فردا فلان سرهنگِ ساواک با هفتتیرش میآید به دفتر دایرةالمعارف که «نام مرا هم باید وارد دایرةالمعارف کنید!» ... یک روز پرسیدم که در موردِ دکتر مصدق، در حرف میم چه خواهید کرد؟ گفت: سکوت. گفتم: چرا؟ گفت: «آنچه حق است نمیگذارند و من اهل نوشتن باطل هم نیستم و از به نعل و میخ زدن هم نفرت دارم.»
bit.ly/2pPoKyi
📌متن کامل «در صحبت مصاحب» را اینجا بخوانید:
http://kadkan-r.blogfa.com/post/225
@ehsanname
🔸مصاحب «استادِ» من نبود ولی ازو بیش از بسیاری از استادانم آموختم. همین «هیچ کس بن هیچ کس» که من هستم، بخش عظیمی از آنچه دارد آموخته از مصاحب است. کمترین چیزی که در همان روزِ اوّل مصاحب به من آموخت این بود که مرزِ «زبانِ عاطفی» emotive و «زبانِ گزارشی» discoursive را بازشناسم و این دو را در قملروِ یکدیگر دخالت ندهم. حتی در سلوک فردی نیز ازو بسیار آموختم. یک روز، در منزل او غبارِ شیشۀ عینکم را با گوشۀ پیراهنم پاک کردم. مصاحب رفت عینکش را برداشت و با وسیلۀ مخصوصی که پزشکان چشم و داروخانهها میدهند شیشۀ عینک خودش را پاک کرد و دو سه تا از این عینکپاکنها را به من داد و گفت: خدمتِ شما باشد. و هیچ چیز دیگر نگفت.
🔹دکتر مصاحب مردِ شگفتآوری بود. یکی از نوادرِ ایام بود. بسیار جوان، شاید ۱۸ساله، بود که دورۀ لیسانس ریاضی را در تهران تمام کرد و در همان ایام مجلۀ ریاضیات را ـ که اهل فن اعتبار بسیاری برای آن قائلاند ـ بنیاد نهاد و خود اغلبِ مقالاتِ آن را مینوشت. دکتر مصاحب علوم اسلامی، بویژه کتبِ حکمت قدیم را نزدِ بهترین استادان قدیم از قبیل آقاضیاء دُرّی و فاضل تونی به درس آموخته بود و در ادب فارسی و عربی اطلاعات درجۀ اول داشت. دکترای خود را از دانشگاه کمبریج داشت و رسالۀ دکتریاش را در ریاضیات، به نظرم، با برتراند راسل گذرانده بود. کتابِ «منطقِ صورت» او اولین و میگویند هنوز هم بهترین تألیف در منطق ریاضی است. کتابهای آنالیز ریاضی و تئوری اعداد او در نظر اهل فن هنوز بیمانند است. یکی از عاشقان حافظ بود و دوستدار شطرنج. طراز کارِ او سرمشقِ آیندگانی خواهد بود که بخواهند ما را از منجلاب جهل و تنبلی موجود نجات دهند.
🔸در کنارِ کار دایرةالمعارف که هفتهای سه روز بعدازظهر بود، هفتهای یک بعدازظهر از حدود ساعت ۴-۸ در منزل دکتر مصاحب در بلوار کشاورز جلسهای بود که هدفش وضعِ لغات در برابر واژهها و مفاهیم غربی بود. کارمان این بود که هر کس لغتی یا مفهومی را مطرح میکرد و از جمع میپرسید که در برابر این لغت یا این مفهوم چه باید گفت؟ اکثریتِ آراء ملاک بود. اگر به توافقی نمیرسیدند آن لغت تثبیت نمیشد. میماند برای بعد. بسیاری از لغاتی که امروز مثل نُقل و نبات بر سر زبانهاست و چنان در فارسی جا افتاده که گویی در شعر فردوسی و سعدی هم سابقه دارد از «مضروباتِ» این مجمع است مثل «زندگینامه» برابر biography مثل «روزآمد» برای Up to date که اتفاقاً مهندس اصفیا مطرح کرد و بنده «روزآمد» را پیشنهاد کردم و گفتم: به قیاس «سرآمد» و همه پسندیدند و الآن بسیار رواج دارد و در فرهنگهای زبان انگلیسی هم برابر آن واژه دیده میشود.
🔹مصاحب از دخالتِ غیرمتخصصان در حوزههای تخصصی بسیار خشمگین میشد. معتقد بود که ایران مملکتِ «همهکارههای هیچکاره» است. راست میگفت بخصوص، در علوم انسانی، تمام «کنگره»های فرهنگی ما با چند نفر آدم معین اداره میشود. کنگرۀ «خیام» باشد همانها سخنرانی میکنند که در کنگرۀ «شیخ طوسی». سمینارِ «هنر» باشد همانها مقاله ارائه میدهند که در سمینار «فلسفۀ اشراق» یا «کلامِ شیعی». برای عقبماندگی یک ملّت نشانهای بهتر از این میخواهید؟
🔸مصاحب میگفت: «هر کس میخواهد واردِ دایرةالمعارف شود، نخست باید بمیرد.» اصل اول، در ساختارِ مدخلهای دایرةالمعارف، در سراسر این ۳ جلد و حدود ۷هزار ستون این است که نام هیچ شخص زندهای در خلال مدخلها نباید ذکر شود، نه تنها مدخلی به نام هیچ آدم زندهای نباید بیاید که در خلال مدخلها، حتی به عنوانِ ارجاع هم، نام هیچ آدم زندهای دیده نمیشود. روزی از دکتر مصاحب علتِ این سختگیری را پرسیدم گفت: اگر این باب مفتوح شود، فردا فلان سرهنگِ ساواک با هفتتیرش میآید به دفتر دایرةالمعارف که «نام مرا هم باید وارد دایرةالمعارف کنید!» ... یک روز پرسیدم که در موردِ دکتر مصدق، در حرف میم چه خواهید کرد؟ گفت: سکوت. گفتم: چرا؟ گفت: «آنچه حق است نمیگذارند و من اهل نوشتن باطل هم نیستم و از به نعل و میخ زدن هم نفرت دارم.»
bit.ly/2pPoKyi
📌متن کامل «در صحبت مصاحب» را اینجا بخوانید:
http://kadkan-r.blogfa.com/post/225
📸 این خانۀ پدری احمد محمود در اهواز است که قرار بوده ثبت ملی شود. وعدهای که مثل نامگذاری خیابان یا میدانی به نام آقای نویسنده هنوز عملی نشده @ehsanname
📌منبع ibna.ir/fa/doc/report/265942
📌منبع ibna.ir/fa/doc/report/265942
📚ترجمههای مکرر و همزمان، این قسمت: رئیسجمهور گم شده، یا میشود؟ دو ترجمه از رمان مشترک بیل کلینتون و جیمز پترسون آمده و ترجمههای دیگر هم در راه است @ehsanname
📌مقایسه دو ترجمه: bit.ly/2P2rJBE
📌مقایسه دو ترجمه: bit.ly/2P2rJBE
احساننامه
📸آرش صادقبیگی و تحریریه «همشهری داستان» در آخرین خروجی. نسیم مرعشی در اینستاگرامش از رفتن تحریریه این مجله بعد از واگذاری مجلات همشهری خبر داده. شماره مهر۹۷ آخرین شمارۀ «داستان» فعلی است @ehsanname
🗞جایگزین «همشهری داستان» (بعد واگذاری فلهای مجلات همشهری) معرفی شد: فصلنامه داستانی «سان» با مدیرمسئولی ناهید طباطبایی و سردبیری آرش صادقبیگی. اولین شمارۀ «سان» آذر و با موضوعِ شب میآید @ehsanname