Tasali o Salam
Poria Akhavas
🎧 «تسلّی و سلام» قصیدهای است از #مهدی_اخوان_ثالث برای دکتر مصدق. این شعر زمانی سروده شد که نمیشد اسم مصدق را آورد، برای همین در چاپ کتاب «ارغنون» شعر به «پیرمحمد احمدآبادی» تقدیم شد؛ عنوانی ساختگی از سن، نام و محل تبعید مصدق. شعر را با صدای شاعر، آواز پوریا اخواص و موسیقی مجید درخشانی بشنوید، از آلبوم «چاووشی» @ehsanname
🔖اعلانات: «ناداستان» این هفته میآید. رونمایی از دومین محصولِ تحریریۀ سابق «همشهری داستان»، عصر پنجشنبه (۱۶ اسفند) رونمایی میشود. موضوع شماره اول «ناداستان» خانه است @ehsanname
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🎼 آدم باید هوشنگ ابتهاج #سایه باشد که اولین تصنیفی که میسازد، «سرگشته» باشد، باید حسین قوامی باشد که آخرین چیزی که میخواند، این چنین پرقدرت شود و باید «همایون خرم» باشد که بعد از چهل سال، همچنان قطعهای که ساخته، زمزمهی آدمهای کوچه و خیابان بماند - از اینستاگرام موسیقی ما @ehsanname
✅ متن زیر که دارد با عنوان «نامهای عاشقانه از دختری در عهد قاجار» در گروهها و کانالها دست به دست میشود، در واقع بخشی از کتاب «پریدُخت - مراسلات پاریس طهران» نوشتۀ دوست شاعر ما حامد عسکری (@hamedaskari777) است که اخیراً منتشر شده. این کتاب، داستان عاشقانهای است در قالب ۴۰ نامه که به زبان و نثر قاجار نوشته شدهاند و ماجرای عشق پریدخت و سیدمحمود (دانشجوی طب در فرانسه) را روایت میکنند. البته که برای هر داستاننویسی، این تصور که شخصیتهای کتابش واقعی بزرگترین موفقیت است، اما بد نیست اصل کتابی که این بخشش گل کرده را هم بشناسیم و کاملش را بخوانیم.
@ehsanname
✉️ بسم المعطّر الحبیب
تصدقت گردم، دردت به جانم، من که مُردم و زنده شدم تا کاغذتان برسد، این فراقِ لاکردار هم مصیبتی شده. زنجماعت را کارِ خانه و طبخ و رُفت و روب و وردار و بگذار نکُشد، همین بیهمدمی و فراق میکُشد. مرقوم فرموده بودید به حبس گرفتار بودید، در دلمان انار پاره شد. پریدخت تو را بمیرد که مردش اسیرِ امنیهچیها بوده و او بیخبر، در اتاق شانهٔ نقره به زلف میکشیده.
حی لایموت سر شاهد است که حال و احوال دل ما هم کم از غرفهٔ حبس شما نبوده. اوضاع مملکت خوب نیست؛ کوچه به کوچه مشروطهچی چنان نارنجهایی چروک و از شاخه جدا بر اشجار و الوار در شهر آویزانند و جواب آزادیخواهی، داغ و درفش است و تبعید و چوب و فلک. دلمان این روزها به همین شیشهٔ عطری خوش است که از فرنگ مرسول داشتهاید و شب به شب بر گیس میمالیم.
سَیّد محمود جان، مادیان یاغی و طغیانگری شدهام که نه شلاق و توپ و تشر آقاجانمان راممان میکند و نه قند و نوازش بیگمباجی. عرقِ همه را درآوردهام و رکاب نمیدهم، بماند که عرق خودم هم درآمده. میدانید سیّدجان، زنجماعت بلوغاتی که شد، دلش باید به یکجا قُرص باشد، صاحاب داشته باشد، دلِ بیصاحاب، زود نخکش میشود، چروک میشود، بوی نا میگیرد، بید میزند. دل، ابریشم است.
نه دست و دلم به دارچیننویسی روی حلوا و شُلهزرد میرود، نه شوقِ وَسمه و سرخاب و سفیدآب داریم. دیروزِ روز بیگمباجی، ابروهایمان را گفت پاچهٔ بُز. حق هم دارد، وقتی که آنکه باید باشد و نیست، چه فرق دارد پاچهٔ بُز بالای چشممان باشد یا دُم موش و قیطانِ زر.
به قول آقاجانمان؛ دیده را فایده آن است که دلبر بینَد. شما که نیستید و خمرهٔ سکنجبین قزوینی که باب میلتان بود بماند در زیرزمین مطبخ و زهرماری نشود کار خداست. چلّهها بر او گذشته، بر دل ما نیز.
عمرم روی عمرتان آقاسَیّد، به جدّتان که قصد جسارت و غُر زدن ندارم ولی به والله بس است، به گمانم آنقدری در فاکولتهٔ طبِ پاریس طبابت آموختهاید که به علاج بیماریِ فراق حاذق شده باشید. بس کنید! به تهران مراجعت فرمایید و به داد دل ما برسید، تیمارش کنید و بعد دوباره برگردید. دلخوشکُنکِ ما همین مراسلات بود که مدّتی تأخیر افتاد و شیشهٔ عطری که رو به اتمام است. زن را که میگویند ناقصالعقل است، درست هم هست؛ عقل داشتیم که پیرهنتان را روی بالش نمیکشیدیم و گره از زلف وا کنیم و بر آن بخُسبیم. شما که مَردید، شما که عقلتان اَتمّ و اَکمَل است، شما که فرنگ دیدهاید و درس طبابت خواندهاید، مرسوله مرقوم دارید و بفرمایید این ضعیفهٔ ناقصالعقل چه کند.
تصدقت پریدُخت
بوسه به پیوست است.
@ehsanname
📌از «پریدخت»، نوشتۀ حامد عسکری، نشر قبسات
@ehsanname
✉️ بسم المعطّر الحبیب
تصدقت گردم، دردت به جانم، من که مُردم و زنده شدم تا کاغذتان برسد، این فراقِ لاکردار هم مصیبتی شده. زنجماعت را کارِ خانه و طبخ و رُفت و روب و وردار و بگذار نکُشد، همین بیهمدمی و فراق میکُشد. مرقوم فرموده بودید به حبس گرفتار بودید، در دلمان انار پاره شد. پریدخت تو را بمیرد که مردش اسیرِ امنیهچیها بوده و او بیخبر، در اتاق شانهٔ نقره به زلف میکشیده.
حی لایموت سر شاهد است که حال و احوال دل ما هم کم از غرفهٔ حبس شما نبوده. اوضاع مملکت خوب نیست؛ کوچه به کوچه مشروطهچی چنان نارنجهایی چروک و از شاخه جدا بر اشجار و الوار در شهر آویزانند و جواب آزادیخواهی، داغ و درفش است و تبعید و چوب و فلک. دلمان این روزها به همین شیشهٔ عطری خوش است که از فرنگ مرسول داشتهاید و شب به شب بر گیس میمالیم.
سَیّد محمود جان، مادیان یاغی و طغیانگری شدهام که نه شلاق و توپ و تشر آقاجانمان راممان میکند و نه قند و نوازش بیگمباجی. عرقِ همه را درآوردهام و رکاب نمیدهم، بماند که عرق خودم هم درآمده. میدانید سیّدجان، زنجماعت بلوغاتی که شد، دلش باید به یکجا قُرص باشد، صاحاب داشته باشد، دلِ بیصاحاب، زود نخکش میشود، چروک میشود، بوی نا میگیرد، بید میزند. دل، ابریشم است.
نه دست و دلم به دارچیننویسی روی حلوا و شُلهزرد میرود، نه شوقِ وَسمه و سرخاب و سفیدآب داریم. دیروزِ روز بیگمباجی، ابروهایمان را گفت پاچهٔ بُز. حق هم دارد، وقتی که آنکه باید باشد و نیست، چه فرق دارد پاچهٔ بُز بالای چشممان باشد یا دُم موش و قیطانِ زر.
به قول آقاجانمان؛ دیده را فایده آن است که دلبر بینَد. شما که نیستید و خمرهٔ سکنجبین قزوینی که باب میلتان بود بماند در زیرزمین مطبخ و زهرماری نشود کار خداست. چلّهها بر او گذشته، بر دل ما نیز.
عمرم روی عمرتان آقاسَیّد، به جدّتان که قصد جسارت و غُر زدن ندارم ولی به والله بس است، به گمانم آنقدری در فاکولتهٔ طبِ پاریس طبابت آموختهاید که به علاج بیماریِ فراق حاذق شده باشید. بس کنید! به تهران مراجعت فرمایید و به داد دل ما برسید، تیمارش کنید و بعد دوباره برگردید. دلخوشکُنکِ ما همین مراسلات بود که مدّتی تأخیر افتاد و شیشهٔ عطری که رو به اتمام است. زن را که میگویند ناقصالعقل است، درست هم هست؛ عقل داشتیم که پیرهنتان را روی بالش نمیکشیدیم و گره از زلف وا کنیم و بر آن بخُسبیم. شما که مَردید، شما که عقلتان اَتمّ و اَکمَل است، شما که فرنگ دیدهاید و درس طبابت خواندهاید، مرسوله مرقوم دارید و بفرمایید این ضعیفهٔ ناقصالعقل چه کند.
تصدقت پریدُخت
بوسه به پیوست است.
@ehsanname
📌از «پریدخت»، نوشتۀ حامد عسکری، نشر قبسات
Forwarded from احساننامه
🔸ای چشمۀ آگاهی، شاگرد نمیخواهی؟
@ehsanname
✍احسان رضایی: ما نه تاریخ تولد شمس تبریزی را میدانیم، نه تاریخ وفات او را؛ با این حال تاریخ دقیقِ سال و ماه و روز دیدار شمس و مولانا را میدانیم: ۲۶ جمادیالثانی ۶۴۲ قمری. علتش تغییر بزرگی است که در مولانا اتفاق افتاد و شیخ شهر که «سجادهنشین باوقاری» بود، به عارف شوریدهحالی «بازیچۀ کودکان کوی» تبدیل شد و اشعاری به یادگار گذاشت که در شرق و غرب محبوب و پرطرفدار است؛ اتفاقاتی به خاطر یک دیدار.
ماجرای این دیدار کاملاً سینمایی است: ما صحنه را از ارتفاعی بالاتر از سطح زمین میبینیم. دوربین تکان میخورد و چند اسبسوار دیگر را همراهی میکند. جلوتر از همۀ سوارها، عالِم بزرگ شهر است که مدام به او سلام میکنند. گاهی هم کاغذی چیزی جلو میآورند که همراهان میگیرند. حالا رسیدهایم به یک کاروانسرا، که دو طرفش سکوهایی است و مردم نشستهاند به گپ و گفت و خلاصه سرگرمند. یکی از مردهای روی سکوها جلو میآید. مستقیم میرود سراغ اسب شیخ. افسار اسب را میگیرد و با صدای بلند میپرسد: «ای امام مسلمانان! بایزید بزرگتر بود یا محمد؟» سوال ظاهرا ساده است: میشود بین بایزید بسطامی، عارف معروف با رسول گرامی اسلام(ص) مقایسه کرد؟ طبیعی است که نه. اما شیخ میایستد. میفهمد نه این مرد، یک آدم معمولی است و نه این سوال یک سوال عادی. نکته دقیقاً همین است. اینکه شمس تبریزی روش معمولی را به کار نمیگرفت.
روایتهایی که از شمس و مولانا به ما رسیده، افسانهای و اغراقآمیز هستند. چیزهایی مثل اینکه کتابهای مولانا را در حوض آب میانداخت یا او را نیمههای شب دنبال شاهد و شراب میفرستاد. مقایسۀ «مناقب العارفین» افلاکی با «رساله در مناقب خداوندگار» سپهسالار که ۴۰سالی زودتر نوشته شده، سیر این داستانسازیها را نشان میدهد. اما بالاخره این هست که شمس، روشهای آموزشی غیرمتعارفی داشته. چیزهایی که صدای دور و بریهای مولانا را هم درمیآورد. یعنی شمس مثل اغلب معلمهایی که آن زمان میشناختند هم نبوده، چه رسد به امروز. شمس برای این شاگرد عزیزش وقت میگذاشته و خوب هم وقت میگذاشته. طبق نقل در آن دیدار، مولانا از اسب پیاده شد و با شمس به حجرهای رفتند و شش ماه آزگار در همان چند وجب حجره به بحث و صحبت مشغول بودند. شاید اگر یک استاد امروزی بود، میرفت به مولانا میگفت آقاجان! شما هنوز توی مباحث فوقتخصصی یک مقدار اشکال داری و به نظرم چهار واحد عرفان نظری پیشرفته بردار و خودش را خلاص میکرد. فوقش شاید چندتا توصیه هم برای نوشتن مقاله میکرد. اما شمس که اهل این چیزها نبود. او معلم واقعی بود و در «مقالات» میخوانیم که خرجش را از مکتبداری تامین میکرد. حالا هم بعد از کلی گشتن، آدم مستعدِ مورد نظرش را پیدا کرده و داشته برای کارش وقت و انرژی میگذاشته. این سنت تعلیم و آموزش در دنیای قدیم بود که یک استاد برای شاگردش در همۀ زمینهها بزرگتری میکرد و هر چی که بلد بود به او هم یاد میداد. شاگرد هم این استاد را میدید و حسب استعداد و ظرفیتش از محضر او خوشهچینی میکرد و هر وقت هم میدید دیگر چیزی برای یاد گرفتن نمانده، میرفت سراغ یکی دیگر. حالا را نگاه نکنید که هر استادی یک سرفصل مشخص را درس میدهد و خداحافظ شما. گاهی در همان مکتبهای قدیمی، چیزهایی درس میدادند که حتی اسمش هم به گوش ما آشنا نیست. سیدحسن تقیزاده، چهره معروف مشروطه، نوشته که کتاب «دُرّۀ نادره» میرزامهدیخان استرآبادی، منشیِ نادرشاه را در مکتب خوانده، درحالیکه این کتاب از دشوارترین نمونههای نثر فنی فارسی است. طبیعتاً منظورم این نیست که آن نظام آموزشی بهتر بوده، نه، اگر بهتر بود که حالا برقرار مانده بود. اما در آن شیوۀ آموزش سنتی هم نکاتی میشود پیدا کرد. یکیاش همین وقت گذاشتن برای شاگردها و اکتفا نکردن به مواد و مسئولیت درسیِ از قبل تعیینشده. شمس تبریزی هم میتوانست برود مدرسه، حضور غیاب کند، درسش را بدهد، برود خانه استراحتش را بکند و سر ماه پاکت حقوقش را بگیرد، تازه آنجوری کسی هم معترضش نمیشد. اما او ترجیح داد به جای کار سادهای که حتماً خیلیهای دیگر انجام میدادند، کار سخت را انتخاب کند و فقط برای یک نفر وقت بگذارد. آن هم نه یک ساعت و دوساعت و یک بعدازظهر و دوتا آخر هفته، که گاهی شش ماه مداوم با این یک نفر درس و بحث داشت. نتیجهاش هم این شده که شاگرد شمس تبریزی، با شعرهای شورانگیزش شرق و غرب عالم را گرفته و شاگردهای استادهای امروزی، توی رتق و فتق یک اداره هم کم میآورند.
کاروانسرای محل دیدار شمس و مولانا، حالا از بین رفته. اما نقطۀ این دیدار معلوم و مشخص است، بین دوستداران مولانا به «مرَجَ البحرین» (محل به هم رسیدن دو دریا) معروف است و هر سال در همان تاریخ دیدار، از سر مزار مولانا به آنجا شمع میبرند؛ برای بزرگداشت خاطرۀ روش تدریسی که معمولی نبود.
📌از شمارۀ ۳۸ «کرگدن»
@ehsanname
✍احسان رضایی: ما نه تاریخ تولد شمس تبریزی را میدانیم، نه تاریخ وفات او را؛ با این حال تاریخ دقیقِ سال و ماه و روز دیدار شمس و مولانا را میدانیم: ۲۶ جمادیالثانی ۶۴۲ قمری. علتش تغییر بزرگی است که در مولانا اتفاق افتاد و شیخ شهر که «سجادهنشین باوقاری» بود، به عارف شوریدهحالی «بازیچۀ کودکان کوی» تبدیل شد و اشعاری به یادگار گذاشت که در شرق و غرب محبوب و پرطرفدار است؛ اتفاقاتی به خاطر یک دیدار.
ماجرای این دیدار کاملاً سینمایی است: ما صحنه را از ارتفاعی بالاتر از سطح زمین میبینیم. دوربین تکان میخورد و چند اسبسوار دیگر را همراهی میکند. جلوتر از همۀ سوارها، عالِم بزرگ شهر است که مدام به او سلام میکنند. گاهی هم کاغذی چیزی جلو میآورند که همراهان میگیرند. حالا رسیدهایم به یک کاروانسرا، که دو طرفش سکوهایی است و مردم نشستهاند به گپ و گفت و خلاصه سرگرمند. یکی از مردهای روی سکوها جلو میآید. مستقیم میرود سراغ اسب شیخ. افسار اسب را میگیرد و با صدای بلند میپرسد: «ای امام مسلمانان! بایزید بزرگتر بود یا محمد؟» سوال ظاهرا ساده است: میشود بین بایزید بسطامی، عارف معروف با رسول گرامی اسلام(ص) مقایسه کرد؟ طبیعی است که نه. اما شیخ میایستد. میفهمد نه این مرد، یک آدم معمولی است و نه این سوال یک سوال عادی. نکته دقیقاً همین است. اینکه شمس تبریزی روش معمولی را به کار نمیگرفت.
روایتهایی که از شمس و مولانا به ما رسیده، افسانهای و اغراقآمیز هستند. چیزهایی مثل اینکه کتابهای مولانا را در حوض آب میانداخت یا او را نیمههای شب دنبال شاهد و شراب میفرستاد. مقایسۀ «مناقب العارفین» افلاکی با «رساله در مناقب خداوندگار» سپهسالار که ۴۰سالی زودتر نوشته شده، سیر این داستانسازیها را نشان میدهد. اما بالاخره این هست که شمس، روشهای آموزشی غیرمتعارفی داشته. چیزهایی که صدای دور و بریهای مولانا را هم درمیآورد. یعنی شمس مثل اغلب معلمهایی که آن زمان میشناختند هم نبوده، چه رسد به امروز. شمس برای این شاگرد عزیزش وقت میگذاشته و خوب هم وقت میگذاشته. طبق نقل در آن دیدار، مولانا از اسب پیاده شد و با شمس به حجرهای رفتند و شش ماه آزگار در همان چند وجب حجره به بحث و صحبت مشغول بودند. شاید اگر یک استاد امروزی بود، میرفت به مولانا میگفت آقاجان! شما هنوز توی مباحث فوقتخصصی یک مقدار اشکال داری و به نظرم چهار واحد عرفان نظری پیشرفته بردار و خودش را خلاص میکرد. فوقش شاید چندتا توصیه هم برای نوشتن مقاله میکرد. اما شمس که اهل این چیزها نبود. او معلم واقعی بود و در «مقالات» میخوانیم که خرجش را از مکتبداری تامین میکرد. حالا هم بعد از کلی گشتن، آدم مستعدِ مورد نظرش را پیدا کرده و داشته برای کارش وقت و انرژی میگذاشته. این سنت تعلیم و آموزش در دنیای قدیم بود که یک استاد برای شاگردش در همۀ زمینهها بزرگتری میکرد و هر چی که بلد بود به او هم یاد میداد. شاگرد هم این استاد را میدید و حسب استعداد و ظرفیتش از محضر او خوشهچینی میکرد و هر وقت هم میدید دیگر چیزی برای یاد گرفتن نمانده، میرفت سراغ یکی دیگر. حالا را نگاه نکنید که هر استادی یک سرفصل مشخص را درس میدهد و خداحافظ شما. گاهی در همان مکتبهای قدیمی، چیزهایی درس میدادند که حتی اسمش هم به گوش ما آشنا نیست. سیدحسن تقیزاده، چهره معروف مشروطه، نوشته که کتاب «دُرّۀ نادره» میرزامهدیخان استرآبادی، منشیِ نادرشاه را در مکتب خوانده، درحالیکه این کتاب از دشوارترین نمونههای نثر فنی فارسی است. طبیعتاً منظورم این نیست که آن نظام آموزشی بهتر بوده، نه، اگر بهتر بود که حالا برقرار مانده بود. اما در آن شیوۀ آموزش سنتی هم نکاتی میشود پیدا کرد. یکیاش همین وقت گذاشتن برای شاگردها و اکتفا نکردن به مواد و مسئولیت درسیِ از قبل تعیینشده. شمس تبریزی هم میتوانست برود مدرسه، حضور غیاب کند، درسش را بدهد، برود خانه استراحتش را بکند و سر ماه پاکت حقوقش را بگیرد، تازه آنجوری کسی هم معترضش نمیشد. اما او ترجیح داد به جای کار سادهای که حتماً خیلیهای دیگر انجام میدادند، کار سخت را انتخاب کند و فقط برای یک نفر وقت بگذارد. آن هم نه یک ساعت و دوساعت و یک بعدازظهر و دوتا آخر هفته، که گاهی شش ماه مداوم با این یک نفر درس و بحث داشت. نتیجهاش هم این شده که شاگرد شمس تبریزی، با شعرهای شورانگیزش شرق و غرب عالم را گرفته و شاگردهای استادهای امروزی، توی رتق و فتق یک اداره هم کم میآورند.
کاروانسرای محل دیدار شمس و مولانا، حالا از بین رفته. اما نقطۀ این دیدار معلوم و مشخص است، بین دوستداران مولانا به «مرَجَ البحرین» (محل به هم رسیدن دو دریا) معروف است و هر سال در همان تاریخ دیدار، از سر مزار مولانا به آنجا شمع میبرند؛ برای بزرگداشت خاطرۀ روش تدریسی که معمولی نبود.
📌از شمارۀ ۳۸ «کرگدن»
Forwarded from احساننامه
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🎼 دیدار شمس و مولانا به روایت «اپرای عروسکی مولوی» (بهروز غریبپور، ۱۳۸۸) با صدای همایون شجریان (شمس) و محمد معتمدی (مولانا) و آهنگسازی بهزاد عبدی @ehsanname
📘روایت رضا شاعری از کتابی که بعد از ۲۲ سال به کتابخانه برگشت:
@ehsanname
✍️امروز در کتابخانه دکتر حسابی (منطقه ۱۷) بودیم که سرباز وظیفه کلانتری ۱۶۱ امامزاده حسن وارد سالن کتابخانه شد و یکراست آمد کنار میز امانت... ساختمان کلانتری دقیقاً روبهروی کتابخانه است. سرباز که لهجه مازنی داشت، بیمقدمه گفت: «این کتاب توی دژبانی بود، به نظرم برای اینجاست...» کتاب را گذاشت و رفت. آقامهدی کلانتری، مدیر کتابخانه کتاب را تورقی کرد گفت: «این کتاب خیلی قدیمی است؛ شاهد مثالش هم اینه که لیبل کتاب دستی و خودکاری است.» آخرین باری که این کتاب به امانت گرفته شده ۳ دی ۷۵ بوده و حالا بعد از ۲۲ سال این کتاب به کتابخانه برگشته. محسن شماخی، یکی از کتابدارهای کتابخانه دکتر حسابی هم میگفت: «کتابهای دفینهای خوراک شب عید است. مردم شب عید بعد از خانهتکانی کتابهای امانتی را میآورند کتابخانه...»
@ehsanname
✍️امروز در کتابخانه دکتر حسابی (منطقه ۱۷) بودیم که سرباز وظیفه کلانتری ۱۶۱ امامزاده حسن وارد سالن کتابخانه شد و یکراست آمد کنار میز امانت... ساختمان کلانتری دقیقاً روبهروی کتابخانه است. سرباز که لهجه مازنی داشت، بیمقدمه گفت: «این کتاب توی دژبانی بود، به نظرم برای اینجاست...» کتاب را گذاشت و رفت. آقامهدی کلانتری، مدیر کتابخانه کتاب را تورقی کرد گفت: «این کتاب خیلی قدیمی است؛ شاهد مثالش هم اینه که لیبل کتاب دستی و خودکاری است.» آخرین باری که این کتاب به امانت گرفته شده ۳ دی ۷۵ بوده و حالا بعد از ۲۲ سال این کتاب به کتابخانه برگشته. محسن شماخی، یکی از کتابدارهای کتابخانه دکتر حسابی هم میگفت: «کتابهای دفینهای خوراک شب عید است. مردم شب عید بعد از خانهتکانی کتابهای امانتی را میآورند کتابخانه...»
📚هجدهمین دورۀ جایزه ادبی شهید حبیب غنیپور، برگزیدگان خودش را اعلام کرد: «شهرهای گمشده» رمان برگزیدۀ بزرگسال، «نجات الاغ» رمان برگزیدۀ نوجوان و «من مترسکم ولی میترسم» داستان برگزیدۀ کودک @ehsanname
Forwarded from ترجمان علوم انسانى
🎯 هولدن کالفید طبق نظرسنجیهای متعدد، محبوبترین شخصیت داستانی تاریخ ادبیات است و «ناتور دشت» بعد از نزدیک به هفتاد سال از انتشار اولیهاش، سالیانه ۲۵۰هزار نسخه به فروش میرسد. اما خالق این رمان، جی. دی. سلینجر، در اوج شهرت و موفقیت، ناگهان دود شد و به هوا رفت. از نیویورک فرار کرد و در خانهای بزرگ در شهری کوچک پنهان شد. نه یک داستان جدید، نه مصاحبه، نه حتی عکسی تازه. آیا این ناپدیدشدن بزرگترین اثر ادبی او نبود؟
🔖 ۲۰۰۰ کلمه
⏰ زمان مطالعه: ۱۲ دقيقه
📌 ادامۀ مطلب را در لینک زیر بخوانید:
tarjomaan.com/neveshtar/9325/
🔻 اشتراک فصلنامههای سال ۹۸
🔗 @tarjomaanweb
🔖 ۲۰۰۰ کلمه
⏰ زمان مطالعه: ۱۲ دقيقه
📌 ادامۀ مطلب را در لینک زیر بخوانید:
tarjomaan.com/neveshtar/9325/
🔻 اشتراک فصلنامههای سال ۹۸
🔗 @tarjomaanweb
📚رمان خواندن با بیل گیتس
@ehsanname
بیل گیتس، غول دنیای دیجیتال، از آن کتابخوانهای حرفهای است که هر فصل یک لیست کتاب پیشنهادی از بهترین خواندههای خودش در طول فصل گذشته ارایه میدهد که معمولاً این کتابها پرفروش هم میشود. تعداد این کتابهای پیشنهادی در هشت سال گذشته (از سال ۲۰۱۰) خودش یک کتابخانه بزرگ با ۱۸۵ عنوان کتاب شده. فهرست پیشنهادی او اغلب درباره آثاری است که مفاهیم و موضوعاتی مثل ثروت، ناعدالتی، و کمکهای خارجی را پوشش میدهد. اما عجیب اینکه او در این ۸ سال فقط ۱۲ داستان به خوانندگانش معرفی کرده؛ درحالیکه در همین مدت ۱۷ کتاب غیرداستانی فقط از یک دانشمند چک-کانادایی به اسم واکلاو اسمیل پیشنهاد داده است.
📌مطلب ایبنا دربارۀ کم داستان خواندن بیل گیتس اینجا + و فهرست کامل کتابهای پیشنهادی به تفکیک موضوع هم در این لینک + هست.
📘از بین رمانهای پیشنهادی بیل گیتس، فهرست آنهایی که به فارسی ترجمه شدهاند، از این قرار است:
▪️«آسوده از جنگ» جان نولز (ترجمه امیر رئیس اوژن، انتشارات راه معاصر)
▫️«پروژه رُزی» گریم سیمسیون (ترجمه نرگس جلالتی، کتابسرای تندیس) (ترجمه دیگر با همین عنوان: ترجمه مهدی نسرین، نشر مرکز)
▪️«تاثیر رُزی» [دنبالۀ «پروژه رزی»] گریم سیمسیون (ترجمه نرگس جلالتی، کتابسرای تندیس - «پدیده رزی»، ترجمه دیگر با نام: ترجمه مهدی نسرین، نشر مرکز)
▫️«زمین بر پشت لاکپشتها» جان گرین (ترجمه فاطمه جابیک، نشر میلکان - ترجمه دیگر با نام: «لاکپشت رو لاکپشت» ترجمه امیرمحمد جوادی، انتشارات مجید)
▪️«عطش مبارزه» سوزان کالینز (ترجمه شبنم سعادت، نشر افراز - جلد اول از سهگانۀ «بازیهای گرسنگی» - جلد دوم: «اشتعال» و جلد سوم «زاغ مقلّد» هم ترجمه شده)
▫️«لینکلن در برزخ» جورج ساندرز (ترجمه رعنا موقعی، نشر ستاک)
▪️«میز گربه» (مایکل اونداتیه، ترجمه نادر قبلهای، نشر مروارید)
▫️«ناطور دشت» جی دی سلینجر (ترجمه محمد نجفی، انتشارات نیلا - چند ترجمه دیگر هم دارد)
▪️«همدرد» ویت تان نوین (ترجمه معصومه عسگری، انتشارات کتاب کوله پشتی - ترجمه دیگر با نام: «هواخواه» ترجمه فرانک معنوی، نشر میلکان)
@ehsanname
@ehsanname
بیل گیتس، غول دنیای دیجیتال، از آن کتابخوانهای حرفهای است که هر فصل یک لیست کتاب پیشنهادی از بهترین خواندههای خودش در طول فصل گذشته ارایه میدهد که معمولاً این کتابها پرفروش هم میشود. تعداد این کتابهای پیشنهادی در هشت سال گذشته (از سال ۲۰۱۰) خودش یک کتابخانه بزرگ با ۱۸۵ عنوان کتاب شده. فهرست پیشنهادی او اغلب درباره آثاری است که مفاهیم و موضوعاتی مثل ثروت، ناعدالتی، و کمکهای خارجی را پوشش میدهد. اما عجیب اینکه او در این ۸ سال فقط ۱۲ داستان به خوانندگانش معرفی کرده؛ درحالیکه در همین مدت ۱۷ کتاب غیرداستانی فقط از یک دانشمند چک-کانادایی به اسم واکلاو اسمیل پیشنهاد داده است.
📌مطلب ایبنا دربارۀ کم داستان خواندن بیل گیتس اینجا + و فهرست کامل کتابهای پیشنهادی به تفکیک موضوع هم در این لینک + هست.
📘از بین رمانهای پیشنهادی بیل گیتس، فهرست آنهایی که به فارسی ترجمه شدهاند، از این قرار است:
▪️«آسوده از جنگ» جان نولز (ترجمه امیر رئیس اوژن، انتشارات راه معاصر)
▫️«پروژه رُزی» گریم سیمسیون (ترجمه نرگس جلالتی، کتابسرای تندیس) (ترجمه دیگر با همین عنوان: ترجمه مهدی نسرین، نشر مرکز)
▪️«تاثیر رُزی» [دنبالۀ «پروژه رزی»] گریم سیمسیون (ترجمه نرگس جلالتی، کتابسرای تندیس - «پدیده رزی»، ترجمه دیگر با نام: ترجمه مهدی نسرین، نشر مرکز)
▫️«زمین بر پشت لاکپشتها» جان گرین (ترجمه فاطمه جابیک، نشر میلکان - ترجمه دیگر با نام: «لاکپشت رو لاکپشت» ترجمه امیرمحمد جوادی، انتشارات مجید)
▪️«عطش مبارزه» سوزان کالینز (ترجمه شبنم سعادت، نشر افراز - جلد اول از سهگانۀ «بازیهای گرسنگی» - جلد دوم: «اشتعال» و جلد سوم «زاغ مقلّد» هم ترجمه شده)
▫️«لینکلن در برزخ» جورج ساندرز (ترجمه رعنا موقعی، نشر ستاک)
▪️«میز گربه» (مایکل اونداتیه، ترجمه نادر قبلهای، نشر مروارید)
▫️«ناطور دشت» جی دی سلینجر (ترجمه محمد نجفی، انتشارات نیلا - چند ترجمه دیگر هم دارد)
▪️«همدرد» ویت تان نوین (ترجمه معصومه عسگری، انتشارات کتاب کوله پشتی - ترجمه دیگر با نام: «هواخواه» ترجمه فرانک معنوی، نشر میلکان)
@ehsanname
Forwarded from رادیو شعر و داستان
🎧🖋 داستان آن مشت !
روایت سی سال دعوای گابریل گارسیا مارکز و ماریو وارگاس یوسا !
به بهانه ششم مارس ، زادروز #گابریل_گارسیا_مارکز
به قلم احسان رضایی
📻 رادیو شعر و داستان را روشن کنید :
➡️ @poemstoryradio
➡️ poemstoryradio.com
روایت سی سال دعوای گابریل گارسیا مارکز و ماریو وارگاس یوسا !
به بهانه ششم مارس ، زادروز #گابریل_گارسیا_مارکز
به قلم احسان رضایی
📻 رادیو شعر و داستان را روشن کنید :
➡️ @poemstoryradio
➡️ poemstoryradio.com
Forwarded from رادیو شعر و داستان
🎧🖋 داستان آن مشت ! این عکس نماد ۳۰سال دعواست!
به قلم : #احسان_رضایی
چندین سال قبل و در جریان جشن های هشتادمین سالگرد تولد #گابریل_گارسیا_مارکز ، عکس هایی از او چاپ شد که ابعاد جدیدی از ماجرای دعوای مارکز و یوسارا رو کرد. در یکی از این عکس ها، پای چشم چپ مارکز کبود است و روی بینی اش بریدگی هایی به چشم می خورد. در عکس دیگر، مارکز با همان سر و وضع دارد می خندد؛ انگار که بداند عکسش قرار است روزی منتشر شود و جنبه ای تاریخی پیدا کند. عکاس این عکس ها «رودریگو مویا»، دوست صمیمی مارکز بود. او این عکس ها را دو روز پس از درگیری فیزیکی میان مارکز و یوسا در سال ۱۹۷۶ گرفته بود و تازه دو سال پیش آنها را در روزنامه «لاژورانديون» مکزیک منتشر کرد. ظاهرا ماجرا از این قرار بوده که در مارس ۱۹۷۶ در مکزیک، بعد از مراسم افتتاحیه جشنواره فیلم مکزیکوسیتی، مارکز به سمت دوست صمیمی اش در آن روزها رفته که «چطوری ماريو؟ خوبی» اما جواب #ماریو_وارگاس_یوسا به این احوالپرسی دوستانه مشت محکمی بود که زیر چشم مارکز فرود آمد.
https://news.1rj.ru/str/poemstoryradio/4096
📻 رادیو شعر و داستان را روشن کنید :
➡️ @poemstoryradio
➡️ poemstoryradio.com
به قلم : #احسان_رضایی
چندین سال قبل و در جریان جشن های هشتادمین سالگرد تولد #گابریل_گارسیا_مارکز ، عکس هایی از او چاپ شد که ابعاد جدیدی از ماجرای دعوای مارکز و یوسارا رو کرد. در یکی از این عکس ها، پای چشم چپ مارکز کبود است و روی بینی اش بریدگی هایی به چشم می خورد. در عکس دیگر، مارکز با همان سر و وضع دارد می خندد؛ انگار که بداند عکسش قرار است روزی منتشر شود و جنبه ای تاریخی پیدا کند. عکاس این عکس ها «رودریگو مویا»، دوست صمیمی مارکز بود. او این عکس ها را دو روز پس از درگیری فیزیکی میان مارکز و یوسا در سال ۱۹۷۶ گرفته بود و تازه دو سال پیش آنها را در روزنامه «لاژورانديون» مکزیک منتشر کرد. ظاهرا ماجرا از این قرار بوده که در مارس ۱۹۷۶ در مکزیک، بعد از مراسم افتتاحیه جشنواره فیلم مکزیکوسیتی، مارکز به سمت دوست صمیمی اش در آن روزها رفته که «چطوری ماريو؟ خوبی» اما جواب #ماریو_وارگاس_یوسا به این احوالپرسی دوستانه مشت محکمی بود که زیر چشم مارکز فرود آمد.
https://news.1rj.ru/str/poemstoryradio/4096
📻 رادیو شعر و داستان را روشن کنید :
➡️ @poemstoryradio
➡️ poemstoryradio.com
Telegram
رادیو شعر و داستان
🎧🖋 داستان آن مشت !
روایت سی سال دعوای گابریل گارسیا مارکز و ماریو وارگاس یوسا !
به بهانه ششم مارس ، زادروز #گابریل_گارسیا_مارکز
به قلم احسان رضایی
📻 رادیو شعر و داستان را روشن کنید :
➡️ @poemstoryradio
➡️ poemstoryradio.com
روایت سی سال دعوای گابریل گارسیا مارکز و ماریو وارگاس یوسا !
به بهانه ششم مارس ، زادروز #گابریل_گارسیا_مارکز
به قلم احسان رضایی
📻 رادیو شعر و داستان را روشن کنید :
➡️ @poemstoryradio
➡️ poemstoryradio.com
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔹رباعی خانم نرگس کاظمیزاده برای استاد #شفیعی_کدکنی و پاسخ جالب استاد: «تو شاعر خوبی هستی، منهای اینکه هی برای من شعر میگویی!» @ehsanname
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🎬 نتفلیکس امتیاز اقتباس از «صد سال تنهایی» مارکز را خرید. قرار است یکی از تهیهکنندگان این سریال که به زبان اسپانیایی ساخته میشود، پسر مارکز باشد. مارکز خودش با اقتباس سینمایی از این رمان مخالف بود @ehsanname
🔎روایتهای شرلوک هولمزی سعدی
@ehsanname
✍️احسان رضایی: یکی از قدیمیترین روشهای کشف جرم، توجه به لکههای خون مقتول است. در عهد عتیق میخوانیم که «صدای خون» هابیل، باعث رسوایی قابیل بوده (کتاب پیدایش، باب چهارم، ۱۰) و هنوز هم در دادگاهها، وجود لکههای خون مقتول در صحنۀ جرم یا روی لباس مظنون، از مهمترین دلایل اثبات قتل است. بررسی شکل و الگوی پخش شدن لکههای خون، تحلیل رنگ لکهها، آنالیز خون، استفاده از محلول لومینول برای کشف خون شستهشده و ... همگی جزو کارهای پزشکی قانونی است.
در بین شاعران زبان فارسی، سعدی شیرینسخن جزو جهاندیدهها و باتجربههاست. پس عجیب نیست که او از این روش کشف جرم، اطلاع کافی داشته باشد. او در غزل شماره ۳۶۵ (از تصحیح فروغی، با شروع «چون برآمد ماهروی از مطلع پیراهنش/ چشم بد را گفتم الحمدی بِدَم پیرامنش») یک نمونه شناسایی قاتل از روی لکۀ خون را بیان میکند:
هر که معلومش نمیگردد که زاهد را کِه کشت،
گو سرانگشتانِ شاهد بین و رنگ ناخنش
جالب اینجاست که شیخ سعدی مثل یک کارآگاه خبره به جزئیاتی مثل رنگ دادن خون به روی ناخن هم توجه دارد. یک نمونۀ دیگر از این دقت شرلوک هولمزی در غزل ۵۶۵ (با شروع «یاد میداری که با من جنگ در سر داشتی») است که خطاب به معشوق جفاکار میگوید:
همچنانت ناخن رنگین گواهی میدهد
بر سرانگشتان که در خون عزیزان داشتی
سعدی اتفاقاً حواسش به مواردی نظیر قایم کردن جای خون بر روی انگشت و ناخن توسط قاتلها هم هست. او به جزئیات توجه دارد و در مورد همان جزئیات هم مدام سوال دارد و فرضیهسازی میکند. در غزل شماره ۸۰ (با شروع «شراب از دست خوبان سلسبیل است») میبینیم که سعدی دست کسی را دیده که حنا گذاشته و بعد پیش خودش شک میکند که این حناست یا خون مقتول، یعنی عاشق هجرانکشیده و بیچارهای، است؟
سرانگشتانِ صاحبدل فریبش
نه در حنّا که در خونِ قتیل است
در یک نمونه دیگر، در غزل ۶۶ (با شروع «ای لعبت خندان، لب لعلت که مزیدهست؟/ وی باغ لطافت بِهِ رویت که گزیدهست؟») دوباره سعدی همین سؤالات کارآگاهی را تکرار میکند: این لکهها برای خون است؟ شراب سرخ است؟ یا اثرات خوردن شاتوت؟
آن خون کسی ریختهای؟ یا می سرخ است؟
یا توت سیاه است که بر جامه چکیدهست؟
البته در بیت بالا، با توجه به سؤالهای بیت ابتدایی غزل و بعد هم حسرت خوردن و ایضاً ناله و نفرین به کسی که از این چشمه نوشیده، میشود حدس زد که این بار موضوع جنایی نیست، بلکه به مقولۀ دیگری از پزشکی قانونی، یعنی ازاله بکارت مربوط است (بیتهای قبل از ماجرای دقت در لکه خون: «ای لعبت خندان، لب لعلت که مزیدهست؟/ وی باغ لطافت بِهِ رویت که گزیدهست؟/ زیباتر از این صید همه عمر نکردهست/ شیرینتر از این خربزه هرگز نبریدهست/ ای خضر حلالت نکنم چشمهٔ حیوان/ دانی که سکندر به چه محنت طلبیدهست»)
به هر حال اهمیت لکههای خون در کشف جرم آنقدر برای سعدی آشنا و بدیهی است که حتی از آن برای تشبیههای پیچیدهتر هم استفاده میکند. در غزل ۴۷ (با شروع «نشاید گفتن آن کس را دلی هست/ که ندهد بر چنین صورت دل از دست») قاتلی حرفهای را میبینیم که دستهایش خضاب (=رنگ) دارد و سعدی میگوید او صبر و قرارِ عاشق را نابود کرده. یعنی اینجا مقتول به جای خود عاشق دلسوخته، صبرِ اوست:
سرانگشتان مخضوبش نبینی
که دست صبر برپیچید و بشکست؟
البته که استفاده از تشبیه بیتوجهی معشوق به قتل عاشق و به قول خود سعدی «دست در خون عاشقان داشتن» در شعر فارسی سابقه و نمونههای دیگر هم دارد. آن وقت چند نفری هم با این که دست خونیِ معشوق چه چیزی را لو میدهد، مضمون ساختهاند. مثلاً یک قرن پیش فایز دشتستانی سرود:
به تیرم زد، کمان افکند در پشت
-که یعنی من ندانم کی تو را کشت-
تو خود اثبات کردی قتل فایز
به خونم کردهای رنگین سرانگشت
اما انصاف این است که کمتر شاعری مثل سعدی اینهمه دقیق و با جزئیات از روشهای کارآگاهی استفاده برده. نمونۀ عملی این قبیل کارها هم در آثار سعدی هست. خودش تعریف میکند (در باب هشتم «بوستان») یک بار در سومنات هند به بُتی مشکوک شده که میان زمین و آسمان معلق بوده بوده. برای کشف ماجرا، مدتی تظاهر کرده که به دین هندوها درآمده، خوب که به او اعتماد کردهاند به معبد راه یافته و دیده که فردی با طنابهایی این بت را معلق نگه میدارد، با آن فرد درگیر میشود و بت را میشکند و فرار میکند. برخی از محققها البته در صحت این داستان تشکیک کردهاند و احتمال وقوعش را ضعیف دانستهاند. اما حتی اگر فرض کنیم که سعدی ماجرا را تخیل هم کرده باشد، باز میشود نتیجه گرفت که او به چه روشهایی جالبی برای حل مسأله فکر میکرده. سعدی میتوانست کارآگاه باشد.
📌به نقل از شماره ۱۰۹ هفتهنامه «کرگدن»
@ehsanname
🔻صفحاتی از یک نسخه از بوستان که سال ۹۶۹قمری - ۱۵۶۱میلادی در بخارا کتابت شده
@ehsanname
✍️احسان رضایی: یکی از قدیمیترین روشهای کشف جرم، توجه به لکههای خون مقتول است. در عهد عتیق میخوانیم که «صدای خون» هابیل، باعث رسوایی قابیل بوده (کتاب پیدایش، باب چهارم، ۱۰) و هنوز هم در دادگاهها، وجود لکههای خون مقتول در صحنۀ جرم یا روی لباس مظنون، از مهمترین دلایل اثبات قتل است. بررسی شکل و الگوی پخش شدن لکههای خون، تحلیل رنگ لکهها، آنالیز خون، استفاده از محلول لومینول برای کشف خون شستهشده و ... همگی جزو کارهای پزشکی قانونی است.
در بین شاعران زبان فارسی، سعدی شیرینسخن جزو جهاندیدهها و باتجربههاست. پس عجیب نیست که او از این روش کشف جرم، اطلاع کافی داشته باشد. او در غزل شماره ۳۶۵ (از تصحیح فروغی، با شروع «چون برآمد ماهروی از مطلع پیراهنش/ چشم بد را گفتم الحمدی بِدَم پیرامنش») یک نمونه شناسایی قاتل از روی لکۀ خون را بیان میکند:
هر که معلومش نمیگردد که زاهد را کِه کشت،
گو سرانگشتانِ شاهد بین و رنگ ناخنش
جالب اینجاست که شیخ سعدی مثل یک کارآگاه خبره به جزئیاتی مثل رنگ دادن خون به روی ناخن هم توجه دارد. یک نمونۀ دیگر از این دقت شرلوک هولمزی در غزل ۵۶۵ (با شروع «یاد میداری که با من جنگ در سر داشتی») است که خطاب به معشوق جفاکار میگوید:
همچنانت ناخن رنگین گواهی میدهد
بر سرانگشتان که در خون عزیزان داشتی
سعدی اتفاقاً حواسش به مواردی نظیر قایم کردن جای خون بر روی انگشت و ناخن توسط قاتلها هم هست. او به جزئیات توجه دارد و در مورد همان جزئیات هم مدام سوال دارد و فرضیهسازی میکند. در غزل شماره ۸۰ (با شروع «شراب از دست خوبان سلسبیل است») میبینیم که سعدی دست کسی را دیده که حنا گذاشته و بعد پیش خودش شک میکند که این حناست یا خون مقتول، یعنی عاشق هجرانکشیده و بیچارهای، است؟
سرانگشتانِ صاحبدل فریبش
نه در حنّا که در خونِ قتیل است
در یک نمونه دیگر، در غزل ۶۶ (با شروع «ای لعبت خندان، لب لعلت که مزیدهست؟/ وی باغ لطافت بِهِ رویت که گزیدهست؟») دوباره سعدی همین سؤالات کارآگاهی را تکرار میکند: این لکهها برای خون است؟ شراب سرخ است؟ یا اثرات خوردن شاتوت؟
آن خون کسی ریختهای؟ یا می سرخ است؟
یا توت سیاه است که بر جامه چکیدهست؟
البته در بیت بالا، با توجه به سؤالهای بیت ابتدایی غزل و بعد هم حسرت خوردن و ایضاً ناله و نفرین به کسی که از این چشمه نوشیده، میشود حدس زد که این بار موضوع جنایی نیست، بلکه به مقولۀ دیگری از پزشکی قانونی، یعنی ازاله بکارت مربوط است (بیتهای قبل از ماجرای دقت در لکه خون: «ای لعبت خندان، لب لعلت که مزیدهست؟/ وی باغ لطافت بِهِ رویت که گزیدهست؟/ زیباتر از این صید همه عمر نکردهست/ شیرینتر از این خربزه هرگز نبریدهست/ ای خضر حلالت نکنم چشمهٔ حیوان/ دانی که سکندر به چه محنت طلبیدهست»)
به هر حال اهمیت لکههای خون در کشف جرم آنقدر برای سعدی آشنا و بدیهی است که حتی از آن برای تشبیههای پیچیدهتر هم استفاده میکند. در غزل ۴۷ (با شروع «نشاید گفتن آن کس را دلی هست/ که ندهد بر چنین صورت دل از دست») قاتلی حرفهای را میبینیم که دستهایش خضاب (=رنگ) دارد و سعدی میگوید او صبر و قرارِ عاشق را نابود کرده. یعنی اینجا مقتول به جای خود عاشق دلسوخته، صبرِ اوست:
سرانگشتان مخضوبش نبینی
که دست صبر برپیچید و بشکست؟
البته که استفاده از تشبیه بیتوجهی معشوق به قتل عاشق و به قول خود سعدی «دست در خون عاشقان داشتن» در شعر فارسی سابقه و نمونههای دیگر هم دارد. آن وقت چند نفری هم با این که دست خونیِ معشوق چه چیزی را لو میدهد، مضمون ساختهاند. مثلاً یک قرن پیش فایز دشتستانی سرود:
به تیرم زد، کمان افکند در پشت
-که یعنی من ندانم کی تو را کشت-
تو خود اثبات کردی قتل فایز
به خونم کردهای رنگین سرانگشت
اما انصاف این است که کمتر شاعری مثل سعدی اینهمه دقیق و با جزئیات از روشهای کارآگاهی استفاده برده. نمونۀ عملی این قبیل کارها هم در آثار سعدی هست. خودش تعریف میکند (در باب هشتم «بوستان») یک بار در سومنات هند به بُتی مشکوک شده که میان زمین و آسمان معلق بوده بوده. برای کشف ماجرا، مدتی تظاهر کرده که به دین هندوها درآمده، خوب که به او اعتماد کردهاند به معبد راه یافته و دیده که فردی با طنابهایی این بت را معلق نگه میدارد، با آن فرد درگیر میشود و بت را میشکند و فرار میکند. برخی از محققها البته در صحت این داستان تشکیک کردهاند و احتمال وقوعش را ضعیف دانستهاند. اما حتی اگر فرض کنیم که سعدی ماجرا را تخیل هم کرده باشد، باز میشود نتیجه گرفت که او به چه روشهایی جالبی برای حل مسأله فکر میکرده. سعدی میتوانست کارآگاه باشد.
📌به نقل از شماره ۱۰۹ هفتهنامه «کرگدن»
@ehsanname
🔻صفحاتی از یک نسخه از بوستان که سال ۹۶۹قمری - ۱۵۶۱میلادی در بخارا کتابت شده
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔺شبکه سومریه عراق، ویدیویی از فروریختن ایوان مداین در جنوب بغداد منتشر کرده، همراه با حرفهای کاظم الشمری، نماینده مجلس عراق که خواستار نجات این اثر باستانی شده. (منبع: فارس) این بنای عظیم، پایتخت شاهان ساسانی بوده و قصه میگوید که به وقت ساختنش پیرزنی راضی به فروش خانهاش نشد و انوشیروان دستور داد تا دیوار کاخ را کج بسازند و برای همین لقب «عادل» گرفت (قرن ۶ میلادی). تاریخنگارها از تلاش ناکام خلفای عباسی برای تخریب این بنا نوشتهاند (قرن ۸). بعد از آن دیگر کسی به این بنا کاری نداشت، تا اینکه بخشی از آن در سیل ۱۸۸۸ میلادی تخریب شد و در زمان حمله آمریکا به عراق در ۲۰۰۳ میلادی هم آسیب دید @ehsanname
Eyvane Madaen
Houshang Kamkar & Ahmadreza Ahmadi
هان ای دل عبرتبین از دیده نظر کن، هان
ایوان مدائن را آیینهٔ عبرت دان
دندانهٔ هر قصری پندی دهدَت نو نو
پندِ سر دندانه بشنو ز بُنِ دندان
گوید که: تو از خاکی، ما خاکِ توایم اکنون
گامی دو سه بر ما نِه و اشکی دو سه هم بفشان
ما بارگهِ دادیم، این رفت ستم بر ما
بر قصر ستمکاران تا خود چه رسد خُذلان...
@ehsanname
🎼 از بین اشعاری که برای ایوان مداین سروده شده، قصیدۀ خاقانی از همه معروفتر است. این قصیده را با دکلمۀ #احمدرضا_احمدی، آواز ارسلان کامکار و موسیقی هوشنگ کامکار بشنوید، از آلبوم «دور تا نزدیک»
ایوان مدائن را آیینهٔ عبرت دان
دندانهٔ هر قصری پندی دهدَت نو نو
پندِ سر دندانه بشنو ز بُنِ دندان
گوید که: تو از خاکی، ما خاکِ توایم اکنون
گامی دو سه بر ما نِه و اشکی دو سه هم بفشان
ما بارگهِ دادیم، این رفت ستم بر ما
بر قصر ستمکاران تا خود چه رسد خُذلان...
@ehsanname
🎼 از بین اشعاری که برای ایوان مداین سروده شده، قصیدۀ خاقانی از همه معروفتر است. این قصیده را با دکلمۀ #احمدرضا_احمدی، آواز ارسلان کامکار و موسیقی هوشنگ کامکار بشنوید، از آلبوم «دور تا نزدیک»
Forwarded from رادیو شعر و داستان
❄️سردترین زمستانهای ادبیات کدامند !
به قلم #احسان_رضایی
📻 رادیو شعر و داستان را روشن کنید :
➡️ @poemstoryradio
➡️ poemstoryradio.com
به قلم #احسان_رضایی
📻 رادیو شعر و داستان را روشن کنید :
➡️ @poemstoryradio
➡️ poemstoryradio.com
Forwarded from رادیو شعر و داستان
❄️سردترین زمستانهای ادبیات کدامند !
10 - سرود کریسمس نوشته چارلز دیکنز
معمولا داستانهای کریسمسی، سرمایشان آنقدرها هم زیاد نیست. اما چون در این داستان، ابنزر اسکروچِ طماع و پولپرست با روحِ سه کریسمس برخورد میکند که به او زندگی سخت مردم در شبهای سرد زمستان را نشان میدهند، پس میشود این رمان را هم جزو دستۀ سردها گذاشت. سرمایی که ممکن بود جان تیم کوچولو، پسر آقای کریچت را هم بگیرد که شکر خدا به خیر گذشت.
9 - بینوایان اثر ویکتور هوگو
چند صحنه اساسی این رمان طولانی، در زمستان است: ژان والژان به خاطر کار گیر نیاوردن در سوز و سرمای زمستان بود که دست به دزدی نان میزند، در یک زمستان سرد به کوزت برخورد میکند، فانتین مادر کوزت بر اثر سرما مریض میشود و میمیرد، صحنههای انقلاب در زمستان میگذرد و... خلاصه زمستان است.
8- دخترک کبریتفروش اثر هانس کریستین اندرسن
داستان معروف طفل دستفروشی در شب سال نو، که ملت دنبال رفت و آمدهای خودشان هستند و کسی از او کبریت نمیخرد تا عاقبت یکه و تنها در خیابان میماند و سعی میکند با روشن کردن یکییکی کبریتها و دیدن چهره مادربزرگش در نور آنها، گرم شود که نمیشود. آندرسن یک داستان سردِ دیگر هم دارد: «ملکه برفی» سنگدلی که دنیا را زیر برف برده. با این حال عمق احساسات «دخترک کبریتفروش» به قدری است که راحت میشود گفت این داستان، سردتر است...
https://news.1rj.ru/str/poemstoryradio/4106
به قلم #احسان_رضایی
📻 رادیو شعر و داستان را روشن کنید :
➡️ @poemstoryradio
➡️ poemstoryradio.com
10 - سرود کریسمس نوشته چارلز دیکنز
معمولا داستانهای کریسمسی، سرمایشان آنقدرها هم زیاد نیست. اما چون در این داستان، ابنزر اسکروچِ طماع و پولپرست با روحِ سه کریسمس برخورد میکند که به او زندگی سخت مردم در شبهای سرد زمستان را نشان میدهند، پس میشود این رمان را هم جزو دستۀ سردها گذاشت. سرمایی که ممکن بود جان تیم کوچولو، پسر آقای کریچت را هم بگیرد که شکر خدا به خیر گذشت.
9 - بینوایان اثر ویکتور هوگو
چند صحنه اساسی این رمان طولانی، در زمستان است: ژان والژان به خاطر کار گیر نیاوردن در سوز و سرمای زمستان بود که دست به دزدی نان میزند، در یک زمستان سرد به کوزت برخورد میکند، فانتین مادر کوزت بر اثر سرما مریض میشود و میمیرد، صحنههای انقلاب در زمستان میگذرد و... خلاصه زمستان است.
8- دخترک کبریتفروش اثر هانس کریستین اندرسن
داستان معروف طفل دستفروشی در شب سال نو، که ملت دنبال رفت و آمدهای خودشان هستند و کسی از او کبریت نمیخرد تا عاقبت یکه و تنها در خیابان میماند و سعی میکند با روشن کردن یکییکی کبریتها و دیدن چهره مادربزرگش در نور آنها، گرم شود که نمیشود. آندرسن یک داستان سردِ دیگر هم دارد: «ملکه برفی» سنگدلی که دنیا را زیر برف برده. با این حال عمق احساسات «دخترک کبریتفروش» به قدری است که راحت میشود گفت این داستان، سردتر است...
https://news.1rj.ru/str/poemstoryradio/4106
به قلم #احسان_رضایی
📻 رادیو شعر و داستان را روشن کنید :
➡️ @poemstoryradio
➡️ poemstoryradio.com
Telegram
رادیو شعر و داستان
❄️سردترین زمستانهای ادبیات کدامند !
به قلم #احسان_رضایی
📻 رادیو شعر و داستان را روشن کنید :
➡️ @poemstoryradio
➡️ poemstoryradio.com
به قلم #احسان_رضایی
📻 رادیو شعر و داستان را روشن کنید :
➡️ @poemstoryradio
➡️ poemstoryradio.com
بی بی شهربانو
سیمین دانشور
🎧 در سالروز درگذشت بانو سیمین دانشور (۱۸ اسفند) قصۀ «بیبی شهربانو» (از مجموعۀ «شهری چون بهشت») را با صدای خانم نویسنده در ایام جوانی بشنویم. این صدا در یک آرشیو تازهیاب در اتریش کشف شد @ehsanname
احساننامه
🔸نمونهای جالب از مجازاتهای جایگزین: یک قاضی در قم، برای متهم خرید و فروش بیسیم، حکم به خواندن کتاب «از سرد و گرم روزگار» زیدآبادی ظرف یک سال داده است (+) @ehsanname
🔸در سالهای اخیر، بعضی از قضات به عنوان مجازات جایگزین، انجام اموری از جمله خواندن کتاب را تعیین میکنند. اما اخیراً در حکم آقای ابوالفضل قدیانی، از چهرههای سیاسی، دادگاه علاوه بر حبس، به عنوان «مجازاتِ تکمیلی» (!) مطالعه و رونویسی از سه کتاب هم تکلیف شدهاست: «حکایت زمستان» نوشتۀ سعید عاکف، «داستان سیستان» اثر رضا امیرخانی و «دشمنشناسی از منظر رهبری» @ehsanname