This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔺 #محمود_درویش در چنین روزی (۱۳ مارس ۱۹۴۱) به دنیا آمد تا شاعر رنجهای فلسطین و انسان معاصر باشد. در این شعر، او خودش را معرفی میکند @ehsanname
📖 گزارش روزنامه «فرهیختگان» (۲۲ اسفند) از تیراژ آثار رضا امیرخانی @ehsanname
newspaper.fdn.ir/newspaper/page/2458/4/139095/0
newspaper.fdn.ir/newspaper/page/2458/4/139095/0
🔹درسی در مورد شب چهارشنبه سوری و آموزش رسوم و سنتهای آن، در کتاب فارسی دوم دبستان سال۱۳۳۰ @ehsanname
✅ چرا «ناتور دشت» سلینجر، کتاب محبوبِ مصطفی مستور است؟ - از مصاحبه با حورا نژادصداقت در هفتهنامه «همشهری جوان» (شماره ۶۴۴) @ehsanname
📖کتاب «تاریخچه زمان» چطور نوشته شد؟
@ehsanname
استیون هاوکینگ، معروفترین دانشمند عصر ما، صبح امروز (چهارشنبه ۱۴ مارس) در ۷۶سالگی درگذشت. او که با غلبه بر معلولیتش نمادی از عزم و اراده هم بود، با کتابهایش سهم زیادی در همگانی کردن فیزیکِ نوین داشت. هاوکینگ در زندگینامه خودنوشتش شرح جالبی دربارۀ کتاب «تاریخچه زمان» دارد. طبق تعریف هاوکینگ، این کتاب که شاید پرخوانندهترین کتاب علمی تاریخ باشد و به دلیل طولانیترین حضور در فهرست پرفروشترین کتابهای نشریه «ساندی تایمز» در کتاب رکوردهای گینس ثبت شده، برای تأمین هزینههای مدرسۀ دخترش نوشته شده. کتاب در ابتدا با روی خوش ناشرها مواجه نشد. یک کارگزار ادبی به او گفته بود فقط دانشجوها این کتاب را میخوانند و مردم عادی چیزی از آن سر درنمیآورند. یک ویراستار اما کتاب را با جدیت شخم زد و تبدیلش کرد به متن نهایی. کتاب تا یک هفته پیش از چاپ، اشتباهات وحشتناکی در حد جا به جا درج شدن زیرنویس نمودارها داشته و ناشر تمام چاپ اول را خمیر کرده و ظرف یک هفته دوباره آن را تصحیح کرده. هاوکینگ میگوید نقدهایی که روی کتابش نوشته شده تقریباً شبیه هم هستند و فقط از نقدی خوشش آمده که کتابش را با «ذن و فن نگهداشت موتورسیکلت»ِ رابرت پیرسیگ مقایسه کرده است. شرح هاوکینگ دربارۀ کتاب معروفش را اینجا بخوانید:
goo.gl/uLsPrc
@ehsanname
استیون هاوکینگ، معروفترین دانشمند عصر ما، صبح امروز (چهارشنبه ۱۴ مارس) در ۷۶سالگی درگذشت. او که با غلبه بر معلولیتش نمادی از عزم و اراده هم بود، با کتابهایش سهم زیادی در همگانی کردن فیزیکِ نوین داشت. هاوکینگ در زندگینامه خودنوشتش شرح جالبی دربارۀ کتاب «تاریخچه زمان» دارد. طبق تعریف هاوکینگ، این کتاب که شاید پرخوانندهترین کتاب علمی تاریخ باشد و به دلیل طولانیترین حضور در فهرست پرفروشترین کتابهای نشریه «ساندی تایمز» در کتاب رکوردهای گینس ثبت شده، برای تأمین هزینههای مدرسۀ دخترش نوشته شده. کتاب در ابتدا با روی خوش ناشرها مواجه نشد. یک کارگزار ادبی به او گفته بود فقط دانشجوها این کتاب را میخوانند و مردم عادی چیزی از آن سر درنمیآورند. یک ویراستار اما کتاب را با جدیت شخم زد و تبدیلش کرد به متن نهایی. کتاب تا یک هفته پیش از چاپ، اشتباهات وحشتناکی در حد جا به جا درج شدن زیرنویس نمودارها داشته و ناشر تمام چاپ اول را خمیر کرده و ظرف یک هفته دوباره آن را تصحیح کرده. هاوکینگ میگوید نقدهایی که روی کتابش نوشته شده تقریباً شبیه هم هستند و فقط از نقدی خوشش آمده که کتابش را با «ذن و فن نگهداشت موتورسیکلت»ِ رابرت پیرسیگ مقایسه کرده است. شرح هاوکینگ دربارۀ کتاب معروفش را اینجا بخوانید:
goo.gl/uLsPrc
Telegraph
ماجرای نوشتن «تاریخچه زمان»
نخستین بار در ۱۹۸۲ بود که فکر نوشتن کتابی همهپسند دربارۀ گیتی به سرم زد. تا حدی هدفم این بود که پولی برای هزینههای مدرسه دخترم به دست بیاورم. (راستش موقعی که کتاب درآمد او دیگر سال آخر مدرسه بود.) ولی دلیل اصلی برای نوشتنش آن بود که میخواستم شرح دهم که…
Forwarded from بریدهها و برادهها
استفان هاوکینگ در راهپیمایی اعتراضی به جنگ ویتنام در لندن شرکت کرده.
#پیشنهادعکس
https://twitter.com/lukewsavage/status/973781835309297664
#پیشنهادعکس
https://twitter.com/lukewsavage/status/973781835309297664
📚حرفهای هاوکینگ دربارۀ کتابخانهها
@ehsanname
در ماه ژوئن ۲۰۱۶ پروفسور استیون هاوکینگ در یک سخنرانی، دربارۀ این واقعیت گفت که نه تنها ماده و انرژی توسط حفرههای سیاه بلعیده میشوند، بلکه این اتفاق برای خود اطلاعات نیز میافتد. نبود اطلاعات، تردید در آینده کهکشان و تاریخ آن را نیز ایجاد میکند. او مدلی را اثبات میکند که در آن اطلاعات حفظ میشوند، ولی حالت قابل استفاده آنها نه: «مانند سوزاندن دایرهالمعارف است؛ اطلاعات از بین نمیروند اگر همۀ دود و خاکستر را نگه دارید ولی خواندن آن مشکل است.» میدانم که فیزیک کوانتوم قرار نیست در زندگی یک نفر به عنوان راهنمای تجربه زندگی استفاده شود، ولی این تصویر خیلی دقیق بود.
کتابخانههای عمومی از منظومههای شمسی شهری کوچکی نگهداری میکنند، با نور، فضا، ماده و اطلاعات در مدارهایشان. اگر بگذاریم آنها از بین روند تنها باعث نبود نیرویی خوب نمیشویم، بلکه یک حفره سیاه اجتماعی به وجود میآید.
این یک معضل سلامت عمومی است. این مکانها دستگاههای خاطره عمومی هستند که از بروز جنون اجتماعی که فرهنگ ما را تهدید مینمایند، جلوگیری میکنند... بیایید بجنگیم تا این خاطره جمعی را از دست ندهیم.
📌 متن از اینجا goo.gl/2ou1dX
و ترجمه از اینجا goo.gl/ykpaz3
@ehsanname
در ماه ژوئن ۲۰۱۶ پروفسور استیون هاوکینگ در یک سخنرانی، دربارۀ این واقعیت گفت که نه تنها ماده و انرژی توسط حفرههای سیاه بلعیده میشوند، بلکه این اتفاق برای خود اطلاعات نیز میافتد. نبود اطلاعات، تردید در آینده کهکشان و تاریخ آن را نیز ایجاد میکند. او مدلی را اثبات میکند که در آن اطلاعات حفظ میشوند، ولی حالت قابل استفاده آنها نه: «مانند سوزاندن دایرهالمعارف است؛ اطلاعات از بین نمیروند اگر همۀ دود و خاکستر را نگه دارید ولی خواندن آن مشکل است.» میدانم که فیزیک کوانتوم قرار نیست در زندگی یک نفر به عنوان راهنمای تجربه زندگی استفاده شود، ولی این تصویر خیلی دقیق بود.
کتابخانههای عمومی از منظومههای شمسی شهری کوچکی نگهداری میکنند، با نور، فضا، ماده و اطلاعات در مدارهایشان. اگر بگذاریم آنها از بین روند تنها باعث نبود نیرویی خوب نمیشویم، بلکه یک حفره سیاه اجتماعی به وجود میآید.
این یک معضل سلامت عمومی است. این مکانها دستگاههای خاطره عمومی هستند که از بروز جنون اجتماعی که فرهنگ ما را تهدید مینمایند، جلوگیری میکنند... بیایید بجنگیم تا این خاطره جمعی را از دست ندهیم.
📌 متن از اینجا goo.gl/2ou1dX
و ترجمه از اینجا goo.gl/ykpaz3
📗چرا کتاب عیدی مناسبی است؟
@ehsanname
... اولاً کتاب عیدی دادن، هنوز چندان در جامعه ما رایج نشده و با این کار شما در نظر دیگران خیلی آدم خاص و خفنی جلوه میکنید. بخصوص که اگر بتوانید از کتابهایی که خریدهاید چند صفحهای هم بخوانید، دیگر در دید و بازدیدهای عید میتوانید حسابی توجه جمع را مال خود کنید و آجیلِ مجلس شوید. به علاوه کتاب، عیدی ارزانی هم هست. طبق آخرین آمار خانه کتاب، متوسط قیمت کتابهای چاپ جدید ۱۸هزار و ۲۱۸ تومان است. منتها مثل هر چیز دیگری، باید قلق کار را بلد باشید....
📌بقیه این یادداشت را در اینجا بخوانید:
http://newspaper.hamshahri.org/id/9789/پیشنهاد-عیدانه.html
@ehsanname
... اولاً کتاب عیدی دادن، هنوز چندان در جامعه ما رایج نشده و با این کار شما در نظر دیگران خیلی آدم خاص و خفنی جلوه میکنید. بخصوص که اگر بتوانید از کتابهایی که خریدهاید چند صفحهای هم بخوانید، دیگر در دید و بازدیدهای عید میتوانید حسابی توجه جمع را مال خود کنید و آجیلِ مجلس شوید. به علاوه کتاب، عیدی ارزانی هم هست. طبق آخرین آمار خانه کتاب، متوسط قیمت کتابهای چاپ جدید ۱۸هزار و ۲۱۸ تومان است. منتها مثل هر چیز دیگری، باید قلق کار را بلد باشید....
📌بقیه این یادداشت را در اینجا بخوانید:
http://newspaper.hamshahri.org/id/9789/پیشنهاد-عیدانه.html
احساننامه
📚 مورد عجیب آقای مترجم @ehsanname حمیدرضا آتشبرآب، مترجم پرکاری است. دو ویژگی اصل کار او ترجمل از زبان روسی و همراهی متن با مقدمه و مؤخرههای فراون برای فهم بهتر اثر است. برای همین، کارهای او با استقبال مواجه است، اما او در این سالها درگیر حواشی متعددی هم…
📚در ادامۀ داستان آقای مترجم
@ehsanname
حمیدرضا آتشبرآب، مترجم معروف ادبیات روس، در یادداشتی به حواشی ایجادشده در مورد ترجمههایش پاسخ داد.
goo.gl/FfzvKA
🔸ماجرا از این قرار است که خانم یلدا بیدختینژاد در مطلبی ادعا کرده بود پنج رمان از مجموعه ترجمههای آتشبرآب، در اصل ترجمههای او بوده که چون ناشری با او قرارداد نمیبسته، مجبور شده است این ترجمهها را به استادش بدهد تا با نام مشترکشان منتشر شود و حالا تازه متوجه شده است که اینطور نشده و شاکی است. این ادعا که همراه با تصویر چند ایمیل و متن بود، باعث بحثهایی شد. گزارش ماجرا را اینجا بخوانید:
https://news.1rj.ru/str/ehsanname/3078
🔹خبر جدید اینکه حالا آقای آتشبرآب جوابیهای در مورد این ادعا منتشر کرده است. در این جوابیه آتشبرآب میگوید یلدا بیدختینژاد را سالهاست میشناسد و بعد از اینکه استعدادش را در کلاس و در کار دیده، خودش به ناشر سفارش کرده که با او قرارداد ببندند. (منظور کتاب «داستایفسکی به آنا» با ترجمۀ بیدختینژاد است که تقریباً همزمان با همین وقایع توسط انتشارات علمی-فرهنگی، یعنی همان ناشر کارهای آتشبرآب منتشر شد.)
آتشبرآب نوشته این رمانها را در کلاسهایش درس میدهد: «چند رمانی که منتشر شد و سرکارخانم در آنها با من همکاری داشت، چیزی نبود جز متنهایی که سالها در کارگاههای ادبیاتی که ایشان هنرجویش بود، صفحهبهصفحه برای عزیزان تحلیل میشد و نکته پوشیدهای را باقی نمیگذاشت. حیرتزدهام، برای کسی که خود سالهاست این متون را درس میدهد و تنها دغدغه حیاتش بوده، چه زحمتی داشته کار روی اینها؟»
به نوشتۀ آتشبرآب «نقش خانم بیدختینژاد در ترجمه کتابهایم بدیهتا بیشتر از نقش شاگردی نبوده که نزد استادش مشق ترجمه کرده است.» و برای هر کاری که کرده، به او مبلغی هم پرداخت شده. در بخش مقالات ضمیمه کتابها هم مقالاتی به اسم بیدختینژاد آمده بوده (از ویژگیهای آثار آتشبرآب، داشتن مقالاتی در نقد و تفسیر اثر، در انتهای هر کتاب است). و دیگر اینکه «هرگز وعدۀ دیگری چه شفاهی و چه کتبی ندادهام که به آن عمل نکرده باشم.» (از نقدهایی که بر ادعای خانم بیدختینژاد شد، یکی هم این بود که در ایمیلهایی که منتشر کرده، هیچ کدام دربارۀ وعده و قرار مشخصی نبود).
📌 متن کامل جوابیه اینجاست:
http://www.alef.ir/news/3961223203.html
📝این جوابیه همراه است با نمونههایی از ترجمههای خانم بیدختینژاد که توسط آتشبرآب ویرایش و اصلاح شده است. مثل نمونۀ زیر:
@ehsanname
حمیدرضا آتشبرآب، مترجم معروف ادبیات روس، در یادداشتی به حواشی ایجادشده در مورد ترجمههایش پاسخ داد.
goo.gl/FfzvKA
🔸ماجرا از این قرار است که خانم یلدا بیدختینژاد در مطلبی ادعا کرده بود پنج رمان از مجموعه ترجمههای آتشبرآب، در اصل ترجمههای او بوده که چون ناشری با او قرارداد نمیبسته، مجبور شده است این ترجمهها را به استادش بدهد تا با نام مشترکشان منتشر شود و حالا تازه متوجه شده است که اینطور نشده و شاکی است. این ادعا که همراه با تصویر چند ایمیل و متن بود، باعث بحثهایی شد. گزارش ماجرا را اینجا بخوانید:
https://news.1rj.ru/str/ehsanname/3078
🔹خبر جدید اینکه حالا آقای آتشبرآب جوابیهای در مورد این ادعا منتشر کرده است. در این جوابیه آتشبرآب میگوید یلدا بیدختینژاد را سالهاست میشناسد و بعد از اینکه استعدادش را در کلاس و در کار دیده، خودش به ناشر سفارش کرده که با او قرارداد ببندند. (منظور کتاب «داستایفسکی به آنا» با ترجمۀ بیدختینژاد است که تقریباً همزمان با همین وقایع توسط انتشارات علمی-فرهنگی، یعنی همان ناشر کارهای آتشبرآب منتشر شد.)
آتشبرآب نوشته این رمانها را در کلاسهایش درس میدهد: «چند رمانی که منتشر شد و سرکارخانم در آنها با من همکاری داشت، چیزی نبود جز متنهایی که سالها در کارگاههای ادبیاتی که ایشان هنرجویش بود، صفحهبهصفحه برای عزیزان تحلیل میشد و نکته پوشیدهای را باقی نمیگذاشت. حیرتزدهام، برای کسی که خود سالهاست این متون را درس میدهد و تنها دغدغه حیاتش بوده، چه زحمتی داشته کار روی اینها؟»
به نوشتۀ آتشبرآب «نقش خانم بیدختینژاد در ترجمه کتابهایم بدیهتا بیشتر از نقش شاگردی نبوده که نزد استادش مشق ترجمه کرده است.» و برای هر کاری که کرده، به او مبلغی هم پرداخت شده. در بخش مقالات ضمیمه کتابها هم مقالاتی به اسم بیدختینژاد آمده بوده (از ویژگیهای آثار آتشبرآب، داشتن مقالاتی در نقد و تفسیر اثر، در انتهای هر کتاب است). و دیگر اینکه «هرگز وعدۀ دیگری چه شفاهی و چه کتبی ندادهام که به آن عمل نکرده باشم.» (از نقدهایی که بر ادعای خانم بیدختینژاد شد، یکی هم این بود که در ایمیلهایی که منتشر کرده، هیچ کدام دربارۀ وعده و قرار مشخصی نبود).
📌 متن کامل جوابیه اینجاست:
http://www.alef.ir/news/3961223203.html
📝این جوابیه همراه است با نمونههایی از ترجمههای خانم بیدختینژاد که توسط آتشبرآب ویرایش و اصلاح شده است. مثل نمونۀ زیر:
🔸ای چشمۀ آگاهی، شاگرد نمیخواهی؟
@ehsanname
✍احسان رضایی: ما نه تاریخ تولد شمس تبریزی را میدانیم، نه تاریخ وفات او را؛ با این حال تاریخ دقیقِ سال و ماه و روز دیدار شمس و مولانا را میدانیم: ۲۶ جمادیالثانی ۶۴۲ قمری. علتش تغییر بزرگی است که در مولانا اتفاق افتاد و شیخ شهر که «سجادهنشین باوقاری» بود، به عارف شوریدهحالی «بازیچۀ کودکان کوی» تبدیل شد و اشعاری به یادگار گذاشت که در شرق و غرب محبوب و پرطرفدار است؛ اتفاقاتی به خاطر یک دیدار.
ماجرای این دیدار کاملاً سینمایی است: ما صحنه را از ارتفاعی بالاتر از سطح زمین میبینیم. دوربین تکان میخورد و چند اسبسوار دیگر را همراهی میکند. جلوتر از همۀ سوارها، عالِم بزرگ شهر است که مدام به او سلام میکنند. گاهی هم کاغذی چیزی جلو میآورند که همراهان میگیرند. حالا رسیدهایم به یک کاروانسرا، که دو طرفش سکوهایی است و مردم نشستهاند به گپ و گفت و خلاصه سرگرمند. یکی از مردهای روی سکوها جلو میآید. مستقیم میرود سراغ اسب شیخ. افسار اسب را میگیرد و با صدای بلند میپرسد: «ای امام مسلمانان! بایزید بزرگتر بود یا محمد؟» سوال ظاهرا ساده است: میشود بین بایزید بسطامی، عارف معروف با رسول گرامی اسلام(ص) مقایسه کرد؟ طبیعی است که نه. اما شیخ میایستد. میفهمد نه این مرد، یک آدم معمولی است و نه این سوال یک سوال عادی. نکته دقیقاً همین است. اینکه شمس تبریزی روش معمولی را به کار نمیگرفت.
روایتهایی که از شمس و مولانا به ما رسیده، افسانهای و اغراقآمیز هستند. چیزهایی مثل اینکه کتابهای مولانا را در حوض آب میانداخت یا او را نیمههای شب دنبال شاهد و شراب میفرستاد. مقایسۀ «مناقب العارفین» افلاکی با «رساله در مناقب خداوندگار» سپهسالار که ۴۰سالی زودتر نوشته شده، سیر این داستانسازیها را نشان میدهد. اما بالاخره این هست که شمس، روشهای آموزشی غیرمتعارفی داشته. چیزهایی که صدای دور و بریهای مولانا را هم درمیآورد. یعنی شمس مثل اغلب معلمهایی که آن زمان میشناختند هم نبوده، چه رسد به امروز. شمس برای این شاگرد عزیزش وقت میگذاشته و خوب هم وقت میگذاشته. طبق نقل در آن دیدار، مولانا از اسب پیاده شد و با شمس به حجرهای رفتند و شش ماه آزگار در همان چند وجب حجره به بحث و صحبت مشغول بودند. شاید اگر یک استاد امروزی بود، میرفت به مولانا میگفت آقاجان! شما هنوز توی مباحث فوقتخصصی یک مقدار اشکال داری و به نظرم چهار واحد عرفان نظری پیشرفته بردار و خودش را خلاص میکرد. فوقش شاید چندتا توصیه هم برای نوشتن مقاله میکرد. اما شمس که اهل این چیزها نبود. او معلم واقعی بود و در «مقالات» میخوانیم که خرجش را از مکتبداری تامین میکرد. حالا هم بعد از کلی گشتن، آدم مستعدِ مورد نظرش را پیدا کرده و داشته برای کارش وقت و انرژی میگذاشته. این سنت تعلیم و آموزش در دنیای قدیم بود که یک استاد برای شاگردش در همۀ زمینهها بزرگتری میکرد و هر چی که بلد بود به او هم یاد میداد. شاگرد هم این استاد را میدید و حسب استعداد و ظرفیتش از محضر او خوشهچینی میکرد و هر وقت هم میدید دیگر چیزی برای یاد گرفتن نمانده، میرفت سراغ یکی دیگر. حالا را نگاه نکنید که هر استادی یک سرفصل مشخص را درس میدهد و خداحافظ شما. گاهی در همان مکتبهای قدیمی، چیزهایی درس میدادند که حتی اسمش هم به گوش ما آشنا نیست. سیدحسن تقیزاده، چهره معروف مشروطه، نوشته که کتاب «دُرّۀ نادره» میرزامهدیخان استرآبادی، منشیِ نادرشاه را در مکتب خوانده، درحالیکه این کتاب از دشوارترین نمونههای نثر فنی فارسی است. طبیعتاً منظورم این نیست که آن نظام آموزشی بهتر بوده، نه، اگر بهتر بود که حالا برقرار مانده بود. اما در آن شیوۀ آموزش سنتی هم نکاتی میشود پیدا کرد. یکیاش همین وقت گذاشتن برای شاگردها و اکتفا نکردن به مواد و مسئولیت درسیِ از قبل تعیینشده. شمس تبریزی هم میتوانست برود مدرسه، حضور غیاب کند، درسش را بدهد، برود خانه استراحتش را بکند و سر ماه پاکت حقوقش را بگیرد، تازه آنجوری کسی هم معترضش نمیشد. اما او ترجیح داد به جای کار سادهای که حتماً خیلیهای دیگر انجام میدادند، کار سخت را انتخاب کند و فقط برای یک نفر وقت بگذارد. آن هم نه یک ساعت و دوساعت و یک بعدازظهر و دوتا آخر هفته، که گاهی شش ماه مداوم با این یک نفر درس و بحث داشت. نتیجهاش هم این شده که شاگرد شمس تبریزی، با شعرهای شورانگیزش شرق و غرب عالم را گرفته و شاگردهای استادهای امروزی، توی رتق و فتق یک اداره هم کم میآورند.
کاروانسرای محل دیدار شمس و مولانا، حالا از بین رفته. اما نقطۀ این دیدار معلوم و مشخص است، بین دوستداران مولانا به «مرَجَ البحرین» (محل به هم رسیدن دو دریا) معروف است و هر سال در همان تاریخ دیدار، از سر مزار مولانا به آنجا شمع میبرند؛ برای بزرگداشت خاطرۀ روش تدریسی که معمولی نبود.
📌از شمارۀ ۳۸ «کرگدن»
@ehsanname
✍احسان رضایی: ما نه تاریخ تولد شمس تبریزی را میدانیم، نه تاریخ وفات او را؛ با این حال تاریخ دقیقِ سال و ماه و روز دیدار شمس و مولانا را میدانیم: ۲۶ جمادیالثانی ۶۴۲ قمری. علتش تغییر بزرگی است که در مولانا اتفاق افتاد و شیخ شهر که «سجادهنشین باوقاری» بود، به عارف شوریدهحالی «بازیچۀ کودکان کوی» تبدیل شد و اشعاری به یادگار گذاشت که در شرق و غرب محبوب و پرطرفدار است؛ اتفاقاتی به خاطر یک دیدار.
ماجرای این دیدار کاملاً سینمایی است: ما صحنه را از ارتفاعی بالاتر از سطح زمین میبینیم. دوربین تکان میخورد و چند اسبسوار دیگر را همراهی میکند. جلوتر از همۀ سوارها، عالِم بزرگ شهر است که مدام به او سلام میکنند. گاهی هم کاغذی چیزی جلو میآورند که همراهان میگیرند. حالا رسیدهایم به یک کاروانسرا، که دو طرفش سکوهایی است و مردم نشستهاند به گپ و گفت و خلاصه سرگرمند. یکی از مردهای روی سکوها جلو میآید. مستقیم میرود سراغ اسب شیخ. افسار اسب را میگیرد و با صدای بلند میپرسد: «ای امام مسلمانان! بایزید بزرگتر بود یا محمد؟» سوال ظاهرا ساده است: میشود بین بایزید بسطامی، عارف معروف با رسول گرامی اسلام(ص) مقایسه کرد؟ طبیعی است که نه. اما شیخ میایستد. میفهمد نه این مرد، یک آدم معمولی است و نه این سوال یک سوال عادی. نکته دقیقاً همین است. اینکه شمس تبریزی روش معمولی را به کار نمیگرفت.
روایتهایی که از شمس و مولانا به ما رسیده، افسانهای و اغراقآمیز هستند. چیزهایی مثل اینکه کتابهای مولانا را در حوض آب میانداخت یا او را نیمههای شب دنبال شاهد و شراب میفرستاد. مقایسۀ «مناقب العارفین» افلاکی با «رساله در مناقب خداوندگار» سپهسالار که ۴۰سالی زودتر نوشته شده، سیر این داستانسازیها را نشان میدهد. اما بالاخره این هست که شمس، روشهای آموزشی غیرمتعارفی داشته. چیزهایی که صدای دور و بریهای مولانا را هم درمیآورد. یعنی شمس مثل اغلب معلمهایی که آن زمان میشناختند هم نبوده، چه رسد به امروز. شمس برای این شاگرد عزیزش وقت میگذاشته و خوب هم وقت میگذاشته. طبق نقل در آن دیدار، مولانا از اسب پیاده شد و با شمس به حجرهای رفتند و شش ماه آزگار در همان چند وجب حجره به بحث و صحبت مشغول بودند. شاید اگر یک استاد امروزی بود، میرفت به مولانا میگفت آقاجان! شما هنوز توی مباحث فوقتخصصی یک مقدار اشکال داری و به نظرم چهار واحد عرفان نظری پیشرفته بردار و خودش را خلاص میکرد. فوقش شاید چندتا توصیه هم برای نوشتن مقاله میکرد. اما شمس که اهل این چیزها نبود. او معلم واقعی بود و در «مقالات» میخوانیم که خرجش را از مکتبداری تامین میکرد. حالا هم بعد از کلی گشتن، آدم مستعدِ مورد نظرش را پیدا کرده و داشته برای کارش وقت و انرژی میگذاشته. این سنت تعلیم و آموزش در دنیای قدیم بود که یک استاد برای شاگردش در همۀ زمینهها بزرگتری میکرد و هر چی که بلد بود به او هم یاد میداد. شاگرد هم این استاد را میدید و حسب استعداد و ظرفیتش از محضر او خوشهچینی میکرد و هر وقت هم میدید دیگر چیزی برای یاد گرفتن نمانده، میرفت سراغ یکی دیگر. حالا را نگاه نکنید که هر استادی یک سرفصل مشخص را درس میدهد و خداحافظ شما. گاهی در همان مکتبهای قدیمی، چیزهایی درس میدادند که حتی اسمش هم به گوش ما آشنا نیست. سیدحسن تقیزاده، چهره معروف مشروطه، نوشته که کتاب «دُرّۀ نادره» میرزامهدیخان استرآبادی، منشیِ نادرشاه را در مکتب خوانده، درحالیکه این کتاب از دشوارترین نمونههای نثر فنی فارسی است. طبیعتاً منظورم این نیست که آن نظام آموزشی بهتر بوده، نه، اگر بهتر بود که حالا برقرار مانده بود. اما در آن شیوۀ آموزش سنتی هم نکاتی میشود پیدا کرد. یکیاش همین وقت گذاشتن برای شاگردها و اکتفا نکردن به مواد و مسئولیت درسیِ از قبل تعیینشده. شمس تبریزی هم میتوانست برود مدرسه، حضور غیاب کند، درسش را بدهد، برود خانه استراحتش را بکند و سر ماه پاکت حقوقش را بگیرد، تازه آنجوری کسی هم معترضش نمیشد. اما او ترجیح داد به جای کار سادهای که حتماً خیلیهای دیگر انجام میدادند، کار سخت را انتخاب کند و فقط برای یک نفر وقت بگذارد. آن هم نه یک ساعت و دوساعت و یک بعدازظهر و دوتا آخر هفته، که گاهی شش ماه مداوم با این یک نفر درس و بحث داشت. نتیجهاش هم این شده که شاگرد شمس تبریزی، با شعرهای شورانگیزش شرق و غرب عالم را گرفته و شاگردهای استادهای امروزی، توی رتق و فتق یک اداره هم کم میآورند.
کاروانسرای محل دیدار شمس و مولانا، حالا از بین رفته. اما نقطۀ این دیدار معلوم و مشخص است، بین دوستداران مولانا به «مرَجَ البحرین» (محل به هم رسیدن دو دریا) معروف است و هر سال در همان تاریخ دیدار، از سر مزار مولانا به آنجا شمع میبرند؛ برای بزرگداشت خاطرۀ روش تدریسی که معمولی نبود.
📌از شمارۀ ۳۸ «کرگدن»
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🎼 دیدار شمس و مولانا به روایت «اپرای عروسکی مولوی» (بهروز غریبپور، ۱۳۸۸) با صدای همایون شجریان (شمس) و محمد معتمدی (مولانا) و آهنگسازی بهزاد عبدی @ehsanname
احساننامه
🔸زاهد یا دیوانه؟ ✍احسان رضایی @ehsanname مقایسه بین ادیبان بزرگ، یکی از سالمترین تفریحات ممکن برای پر کردن اوقات فراغت است. درست مثل ماجرای سعدی و حافظ در ایران خودمان، هیچکس متر و معیار و شاخصی نمیتواند به دست بدهد که طبق آن بتوانیم بگوییم کدامیکی مهمتر…
🔸زاهد یا دیوانه؟ پاسخِ یوسا
@ehsanname
یکی از تفریحات رایج بین کتابخوانها و دوستداران ادبیات، مقایسه بین ادیبان بزرگ است. یکی از معروفترین نمونههای این کلکلهای ادبی، مقایسه بین غولهای دنیای رمان، لئو تولستوی و فئودور داستایوسکی است. گاندی، مارتین لوتر کینگ، آیزایا برلین، جورج کلونی و اغلب مردم روسیه معتقدند تولستوی بزرگترین رماننویسی است که تاریخ به خود دیده، در عوض آلبر کامو، فرانتس کافکا، ژان پل سارتر، فردریش نیچه و انیشتین، طرفدار سرسخت داستایوسکی هستند (او در وطن خودش چندان محبوب نیست و از تورگنیف تا ناباکوف همه از او متنفر بودند). حالا ماریو وارگاس یوسا، رماننویس معروف پرویی و برندهٔ نوبل ۲۰۱۰ هم اظهار نظر کرده و گفته تولستویباز است. او این مطلب را در سفری به روسیه گفته. قرار است این هفته یوسا جایزهٔ بهترین رمان غیرروسیِ سال (برای رمان «قهرمان عصر ما») بگیرد. برای همین با خبرگزاری اسپوتنیک مصاحبه کرده و گفته:
goo.gl/PaF1fv
✅ "شگفتانگیز است که در یک برههٔ زمانی دو نویسنده بزرگ همانند تالستوی و داستایوسکی زندگی میکردهاند. همچنین بزرگترین امتیاز برای ما خوانندگان این است که میتوانیم آثار هر دو نویسنده را مطالعه کنیم. هر دو، نویسندگان بزرگی هستند که در دورهٔ خود تاثیرگذار بودند و شاگردان و مریدانی در سرتاسر جهان دارند و به نوعی راه آن دو نویسنده را در آثار خود دنبال میکنند.
اگر مجبور به انتخاب میان یکی از این دو نویسنده باشم، تولستوی را انتخاب میکنم زیرا سبک ادبی که به آن تمایل دارم، بیشتر شبیه به آثار تولستوی است تا داستایوسکی.
آثار داستایوسکی را با تحسین فراوان، مسحورشدگی واقعی و ترس مطالعه کردهام. کتاب «شیاطین» که با نام «جنزدگان» نیز منتشر شده است به محدودهای از جنون بشری که نویسندگان کمتری توانایی توصیف آن را داشتهاند، نزدیک شده است. همچنین دیالوگ بازجوی اعظم در رمان «برادران کارامازوف». داستایوسکی نویسندهای است که میتوانست حس وحشت و خشونت را با کلمات توصیف کند؛ این کلمات تجسم جهنم هستند که از دهان بازجوی اعظم خارج میشوند.
من به تولستوی تمایل دارم، چون رمانهایی که دوست دارم بنویسم به رمانهای کاملی شباهت دارند که او خلق کرده است. زمانی که شخصی رمان «آنا کارنینا» یا بخصوص رمان «جنگ و صلح» را میخواند، به طور کلی آن را جامعهای رو به جلو میبیند؛ مکانی که به نظر بالاتر از قدرت قرار دارد. به گونهای که به طرز شگفتانگیزی در این رمان قصرها، سالنها، رقصها، خانواده یک طبقهٔ مرفه و منحصر به فرد، همسان با طبقه فقیر و حاشیهنشین و یا سربازان مجال توصیف پیدا کردهاند. روند داستان از قصرها به اردوگاههای جنگی در گردش است. تولستوی توصیفگر منحصر به فردِ صحنههای حماسی و رخدادهایی است که در رویاروییها وجود دارند.
به نظرم شخصیت اصلی در رمان «جنگ و صلح» نه یک جنگجو، نه یک ثروتمند و نه یک فقیر، بلکه یک قهرمان محافظهکار است. احساس میکنم که این گونه از ادبیات به تفکرات من شباهت دارد."
📌 isna.ir/news/96122313452/
@ehsanname
یکی از تفریحات رایج بین کتابخوانها و دوستداران ادبیات، مقایسه بین ادیبان بزرگ است. یکی از معروفترین نمونههای این کلکلهای ادبی، مقایسه بین غولهای دنیای رمان، لئو تولستوی و فئودور داستایوسکی است. گاندی، مارتین لوتر کینگ، آیزایا برلین، جورج کلونی و اغلب مردم روسیه معتقدند تولستوی بزرگترین رماننویسی است که تاریخ به خود دیده، در عوض آلبر کامو، فرانتس کافکا، ژان پل سارتر، فردریش نیچه و انیشتین، طرفدار سرسخت داستایوسکی هستند (او در وطن خودش چندان محبوب نیست و از تورگنیف تا ناباکوف همه از او متنفر بودند). حالا ماریو وارگاس یوسا، رماننویس معروف پرویی و برندهٔ نوبل ۲۰۱۰ هم اظهار نظر کرده و گفته تولستویباز است. او این مطلب را در سفری به روسیه گفته. قرار است این هفته یوسا جایزهٔ بهترین رمان غیرروسیِ سال (برای رمان «قهرمان عصر ما») بگیرد. برای همین با خبرگزاری اسپوتنیک مصاحبه کرده و گفته:
goo.gl/PaF1fv
✅ "شگفتانگیز است که در یک برههٔ زمانی دو نویسنده بزرگ همانند تالستوی و داستایوسکی زندگی میکردهاند. همچنین بزرگترین امتیاز برای ما خوانندگان این است که میتوانیم آثار هر دو نویسنده را مطالعه کنیم. هر دو، نویسندگان بزرگی هستند که در دورهٔ خود تاثیرگذار بودند و شاگردان و مریدانی در سرتاسر جهان دارند و به نوعی راه آن دو نویسنده را در آثار خود دنبال میکنند.
اگر مجبور به انتخاب میان یکی از این دو نویسنده باشم، تولستوی را انتخاب میکنم زیرا سبک ادبی که به آن تمایل دارم، بیشتر شبیه به آثار تولستوی است تا داستایوسکی.
آثار داستایوسکی را با تحسین فراوان، مسحورشدگی واقعی و ترس مطالعه کردهام. کتاب «شیاطین» که با نام «جنزدگان» نیز منتشر شده است به محدودهای از جنون بشری که نویسندگان کمتری توانایی توصیف آن را داشتهاند، نزدیک شده است. همچنین دیالوگ بازجوی اعظم در رمان «برادران کارامازوف». داستایوسکی نویسندهای است که میتوانست حس وحشت و خشونت را با کلمات توصیف کند؛ این کلمات تجسم جهنم هستند که از دهان بازجوی اعظم خارج میشوند.
من به تولستوی تمایل دارم، چون رمانهایی که دوست دارم بنویسم به رمانهای کاملی شباهت دارند که او خلق کرده است. زمانی که شخصی رمان «آنا کارنینا» یا بخصوص رمان «جنگ و صلح» را میخواند، به طور کلی آن را جامعهای رو به جلو میبیند؛ مکانی که به نظر بالاتر از قدرت قرار دارد. به گونهای که به طرز شگفتانگیزی در این رمان قصرها، سالنها، رقصها، خانواده یک طبقهٔ مرفه و منحصر به فرد، همسان با طبقه فقیر و حاشیهنشین و یا سربازان مجال توصیف پیدا کردهاند. روند داستان از قصرها به اردوگاههای جنگی در گردش است. تولستوی توصیفگر منحصر به فردِ صحنههای حماسی و رخدادهایی است که در رویاروییها وجود دارند.
به نظرم شخصیت اصلی در رمان «جنگ و صلح» نه یک جنگجو، نه یک ثروتمند و نه یک فقیر، بلکه یک قهرمان محافظهکار است. احساس میکنم که این گونه از ادبیات به تفکرات من شباهت دارد."
📌 isna.ir/news/96122313452/
🎧 هر پنجشنبه شب در کانال داستان شب @dastaneshab به یک روایت از #احسان_رضایی گوش کنید
این هفته: «بهار آمده بود» 👇
این هفته: «بهار آمده بود» 👇
🗓۲۵ اسفند؛ روزی برای «شاهنامه»
@ehsanname
✍تاریخ پایان سرایش «شاهنامه»، در آخرین بیتهای این کتاب آمده است، جایی که فردوسی در آن از ۷۱سالگی خود میگوید و توضیح میدهد که از نتیجه کارش راضی است:
سر آمد کنون قصهٔ یزدگرد
به ماهِ سفندارمذ روز اِرد
ز هجرت شده پنج هشتاد بار
به نام جهانداورِ کردگار
از این پس نمیرم که من زندهام
که تخمِ سخن را پراگندهام
طبق گفتهٔ فردوسی پایان کار بزرگ او، سال ۴۰۰ (پنج هشتاد بار) هجری و روز «اِرد» از ماه اسفند است. در ایران باستان، هر روز از ماه اسمی داشته که به جای عدد، آن روز را با اسمش میشناختند. مثلاً روز ۱۱ ماه به اسم خور (آفتاب) بوده و روز ۱۲ به اسم ماه. روز اِرد، روز ۲۵م هر ماه است. در «لغتنامه» دهخدا جلوی مدخل اِرد میخوانیم: «نام فرشتهایست که موکّل بر دین و مذهب است و تدبیر و مصالح. روز ارد که بیست وپنجم از هر ماه شمسی است بدو تعلق دارد، نیک است در این روز نو بریدن و پوشیدن و بد است نقل و تحویل کردن.»
این البته باید تاریخ ویرایش نهایی «شاهنامه» باشد. آن طور که دکتر محمدامین ریاحی در کتاب «سرچشمههای فردوسیشناسی» توضیح داده، سیر تدوین و سرودن «شاهنامه» چند مرحله داشته. فردوسی در چهل سالگی و در حدود ۳۷۰ قمری، بعد از کشته شدن دوستش دقیقیِ شاعر، کار ناتمام او را برعهده میگیرد و نظم شاهنامه را بر اساس شاهنامه منثورِ ابومنصوری آغاز میکند و چهارده سال بعد نخستین ویرایش کتاب را به پایان میرساند. بعد هم دو نوبت آن را ویرایش میکند، بخشهایی را به کتابش میافزاید و به بازنگری در سرودههای پیشین خود میپردازد تا عاقبت کار این کتاب در ۲۵ اسفند سال ۴۰۰ قمری (برابر با ۳۸۸ شمسی و ۱۰۱۰ میلادی) به پایان میرسد و «بسی رنج بردن» فردوسی در طول ۳۰ سال کار به نتیجه میرسد.
goo.gl/suR7c6
📸 برگ آخر از شاهنامه موجود در موزه فلورانس ایتالیا، قدیمیترین دستنویس شناختهشده از شاهنامه
@ehsanname
✍تاریخ پایان سرایش «شاهنامه»، در آخرین بیتهای این کتاب آمده است، جایی که فردوسی در آن از ۷۱سالگی خود میگوید و توضیح میدهد که از نتیجه کارش راضی است:
سر آمد کنون قصهٔ یزدگرد
به ماهِ سفندارمذ روز اِرد
ز هجرت شده پنج هشتاد بار
به نام جهانداورِ کردگار
از این پس نمیرم که من زندهام
که تخمِ سخن را پراگندهام
طبق گفتهٔ فردوسی پایان کار بزرگ او، سال ۴۰۰ (پنج هشتاد بار) هجری و روز «اِرد» از ماه اسفند است. در ایران باستان، هر روز از ماه اسمی داشته که به جای عدد، آن روز را با اسمش میشناختند. مثلاً روز ۱۱ ماه به اسم خور (آفتاب) بوده و روز ۱۲ به اسم ماه. روز اِرد، روز ۲۵م هر ماه است. در «لغتنامه» دهخدا جلوی مدخل اِرد میخوانیم: «نام فرشتهایست که موکّل بر دین و مذهب است و تدبیر و مصالح. روز ارد که بیست وپنجم از هر ماه شمسی است بدو تعلق دارد، نیک است در این روز نو بریدن و پوشیدن و بد است نقل و تحویل کردن.»
این البته باید تاریخ ویرایش نهایی «شاهنامه» باشد. آن طور که دکتر محمدامین ریاحی در کتاب «سرچشمههای فردوسیشناسی» توضیح داده، سیر تدوین و سرودن «شاهنامه» چند مرحله داشته. فردوسی در چهل سالگی و در حدود ۳۷۰ قمری، بعد از کشته شدن دوستش دقیقیِ شاعر، کار ناتمام او را برعهده میگیرد و نظم شاهنامه را بر اساس شاهنامه منثورِ ابومنصوری آغاز میکند و چهارده سال بعد نخستین ویرایش کتاب را به پایان میرساند. بعد هم دو نوبت آن را ویرایش میکند، بخشهایی را به کتابش میافزاید و به بازنگری در سرودههای پیشین خود میپردازد تا عاقبت کار این کتاب در ۲۵ اسفند سال ۴۰۰ قمری (برابر با ۳۸۸ شمسی و ۱۰۱۰ میلادی) به پایان میرسد و «بسی رنج بردن» فردوسی در طول ۳۰ سال کار به نتیجه میرسد.
goo.gl/suR7c6
📸 برگ آخر از شاهنامه موجود در موزه فلورانس ایتالیا، قدیمیترین دستنویس شناختهشده از شاهنامه
📊 یک کم آمار
@ehsanname
فکر می کنید چندتا ناشر فعال در کشورمان داریم؟ صد تا؟ دویست تا؟ هزار تا؟ .... پس خبر را بخوانید: ۲۴۳۰ ناشر برای شرکت در نمایشگاه کتاب اردیبهشت آینده که سی و یکمین دورۀ نمایشگاه کتاب تهران باشد، ثبتنام کردهاند.
حالا این را هم داشته باشید که امسال برای ثبتنام ناشران، شرط تعداد کتاب را ۵ عنوان برده بودند بالا. یعنی ناشران عمومی و دانشگاهی را که ۴۰ کتاب و ناشران کودکی را که ۴۵ کتاب منتشر کرده باشند و از این تعداد حداقل ۱۵تایش چاپ اول باشد ثبتنام میکردند (تا همین سال پیش این شرط ۳۵ عنوان برای ناشران عمومی و ۴۰ عنوان برای ناشران کودک بود که تغییر یکبارهاش باعث اعتراض ناشران نوپا هم شد). حالا داشته باشید این ۵ کتاب اضافی را با تعداد ناشران. معنی این اعداد این است که برای ثبتنام این تعداد ناشر در نمایشگاه کتاب، ۱۱هزار و ۷۰۰ عنوان کتاب اضافی تولید شده. اما جمعیت کتابخوان کشور که تغییر خاصی نکرده است. پس چی میآید پایین؟ تیراژ و کیفیت. به همین سادگی!
📌 https://tibf.ir/news/5aab8d142800003f856fc7bb
@ehsanname
فکر می کنید چندتا ناشر فعال در کشورمان داریم؟ صد تا؟ دویست تا؟ هزار تا؟ .... پس خبر را بخوانید: ۲۴۳۰ ناشر برای شرکت در نمایشگاه کتاب اردیبهشت آینده که سی و یکمین دورۀ نمایشگاه کتاب تهران باشد، ثبتنام کردهاند.
حالا این را هم داشته باشید که امسال برای ثبتنام ناشران، شرط تعداد کتاب را ۵ عنوان برده بودند بالا. یعنی ناشران عمومی و دانشگاهی را که ۴۰ کتاب و ناشران کودکی را که ۴۵ کتاب منتشر کرده باشند و از این تعداد حداقل ۱۵تایش چاپ اول باشد ثبتنام میکردند (تا همین سال پیش این شرط ۳۵ عنوان برای ناشران عمومی و ۴۰ عنوان برای ناشران کودک بود که تغییر یکبارهاش باعث اعتراض ناشران نوپا هم شد). حالا داشته باشید این ۵ کتاب اضافی را با تعداد ناشران. معنی این اعداد این است که برای ثبتنام این تعداد ناشر در نمایشگاه کتاب، ۱۱هزار و ۷۰۰ عنوان کتاب اضافی تولید شده. اما جمعیت کتابخوان کشور که تغییر خاصی نکرده است. پس چی میآید پایین؟ تیراژ و کیفیت. به همین سادگی!
📌 https://tibf.ir/news/5aab8d142800003f856fc7bb
Forwarded from هفتهنامهٔ کرگدن
کوچهٔ ما
احسان رضایی
#رادیو_کرگدن
• پاییز؛ زرد
• «کوچهٔ ما»
به قلم #احسان_رضایی
روایت #احسان_رضایی
شمارهٔ #۸۱
👇
@kargadanmagazine
• پاییز؛ زرد
• «کوچهٔ ما»
به قلم #احسان_رضایی
روایت #احسان_رضایی
شمارهٔ #۸۱
👇
@kargadanmagazine
Forwarded from ترجمان علوم انسانى
🎯 فرض کنید تصادفاً با چمدانی پر از دستنوشته روبهرو شدهاید. آن کاغذهای درهموبرهم احتمالاً شما را جذب خود میکنند و مشغول بالاپایینکردنشان میشوید. حالا فرض کنید که بفهمید اینها دستنوشتههای معشوقهای است که هیچوقت نتوانستهاید به او برسید، یا دستنوشتههای نویسندهای به بزرگی والتر بنیامین. حالا حالتان چطور است؟ و نهایتاً: فرض کنید که بعد از دور ریختن یا سوزاندن آنها بفهمید که چه چیزی را از دست دادهاید.
🔖 ۱۱۰۰ کلمه
⏰ زمان مطالعه: ۷ دقيقه
📌 ادامۀ مطلب را در لینک زیر بخوانید:
tarjomaan.com/barresi_ketab/8930/
🔗 @tarjomaanweb
🔖 ۱۱۰۰ کلمه
⏰ زمان مطالعه: ۷ دقيقه
📌 ادامۀ مطلب را در لینک زیر بخوانید:
tarjomaan.com/barresi_ketab/8930/
🔗 @tarjomaanweb
❓رباعیِ پوتین از کجا آمد؟
@ehsanname
✍️احسان رضایی: خبر این است که ولادیمیر پوتین در فیلم تبلیغاتی خودش برای انتخابات، از شاعر بزرگ ما خیام هم شعر خوانده است. تقریباً همۀ سایتهای خبری این خبر را کار کردهاند و بیت مورد اشارۀ پوتین از خیام را هم اینطور ترجمه کردهاند: «اگر میخواهی حکیم باشی با مردم با ملاطفت رفتار کن؛ حکمت خود را برای هیچکس ناگوار نکن.»
goo.gl/p8rdVr
از علاقۀ پوتین به خیام پیش از این هم خبر داشتیم (مثلا اینجا goo.gl/91VqmH) و این بخش از خبر، تازگی ندارد. اما قسمت مهمتر، بیت مورد ارجاع پوتین است. با کمی جستجو در منابع روسی میشود اصل آن بیت را هم دید که بیت اول از این برگردانِ خیام است:
Будь мягче к людям! Хочешь быть мудрей? —
Не делай больно мудростью своей.
С обидчицей — Судьбой воюй, будь дерзок,
Но сам клянись не обижать людей!
که معادل انگلیسیاش میشود این:
Be gentler to the people! You want to be wise? -
Do not do to hurt their wisdom.
With the fate of the offender-voyuy, be bold,
But he will make you swear not to offend people!
طبیعتا چنین مضمونی در اشعار و اندیشۀ خیام سراغ نداریم و مواردی که در رباعیات خیام به «مردم» و «خلق» اشاره شده، چیزهایی از این قبیل است:
از من رمقی به سعی ساقی ماندهاست
وز صحبت خلق، بیوفاقی ماندهاست
از بادهٔ دوشین قدحی بیش نماند
از عمر ندانم که چه باقی ماندهاست
یا
هان کوزهگرا بپای اگر هشیاری،
تا چند کنی بر گل مردم خواری؟
انگشتِ فریدون و کفِ کیخسرو،
بر چرخ نهادهای، چه میپنداری؟
شعر مورد اشارۀ پوتین، از ترجمۀ خیام به روسی توسط ایوان تِخورژِفسکی (Tkhorzhevskiy) در سال ۱۹۲۸ است. او رباعیات را از ترجمۀ انگلیسی معروفِ خیام توسط ادوارد فیتزجرالد برگردانده بود (البته قبل و بعد از او ترجمههایی از خیام، از فارسی به روسی هم انجام شده). آنطور که نوشتهاند، تخورژفسکیِ شاعر، علاوه بر برگردان رباعیهای انگلیسی فیتزجرالد، خودش هم اشعاری را با الهام از اندیشههای خیام به مجموعه اضافه کرد. (goo.gl/Z7Jp76) این، از تعداد رباعیات کتاب هم پیداست. ویرایش اول کتاب فیتزجرالد در ۱۸۵۹ شامل ۷۴ رباعی بود که در ویرایشهای بعدی به ۱۰۱ رباعی رسید، اما رباعیات کتاب تورژوسکی ۱۹۴ شعر هستند. البته در اصل خود فیتزجرالد هم از این کارها کرده بود. طبق تحقیقی که خانم روشنک بحرینی (در رباعیات خیام دوزبانه، نشر هرمس، ۸۲) انجام داده از ۷۴ رباعی ویرایش اول ترجمۀ ادوارد فیتزجرالد، برای ۶ رباعی معادلی در شعر خیام پیدا نمیشود و صرفاً میشود گفت الهامگرفته از افکار خیام هستند. به علاوه که ۴۴ رباعی فیتزجرالد هم ترکیبی از دو یا چند رباعی است. در واقع فیتزجرالد در ترجمۀ رباعیات، آنها را بازسرایی کرده است. مثلا این رباعی از ترجمۀ فیتزجرالد:
Myself when young did eagerly frequent
Doctor and Saint, and heard great Argument
about it and about: but evermore
Came out by the same door as in I went.
ترکیبی است از دو رباعی. شروع رباعی فیتزجرالد از این رباعی معروفِ خیام آمده:
یک چند به کودکی به استاد شدیم
یک چند به استادی خود شاد شدیم
پایان سخن شنو که ما را چه رسید
از خاک در آمدیم و بر باد شدیم
اما پایانش از یک رباعی دیگر است که اصلاً رباعی خیام هم نیست و برای مولانا است:
بازی بودم پریده از عالم راز
تا بو که برَم رَه ز نشیبی به فراز
اینجا چه نیافتم کسی محرم راز
زآن در که بیامدم برون رفتم باز
خلاصه که این وسط نقش مترجمها در پند و اندرز دادن به آقای پوتین بیشتر از خود خیام است!
@ehsanname
@ehsanname
✍️احسان رضایی: خبر این است که ولادیمیر پوتین در فیلم تبلیغاتی خودش برای انتخابات، از شاعر بزرگ ما خیام هم شعر خوانده است. تقریباً همۀ سایتهای خبری این خبر را کار کردهاند و بیت مورد اشارۀ پوتین از خیام را هم اینطور ترجمه کردهاند: «اگر میخواهی حکیم باشی با مردم با ملاطفت رفتار کن؛ حکمت خود را برای هیچکس ناگوار نکن.»
goo.gl/p8rdVr
از علاقۀ پوتین به خیام پیش از این هم خبر داشتیم (مثلا اینجا goo.gl/91VqmH) و این بخش از خبر، تازگی ندارد. اما قسمت مهمتر، بیت مورد ارجاع پوتین است. با کمی جستجو در منابع روسی میشود اصل آن بیت را هم دید که بیت اول از این برگردانِ خیام است:
Будь мягче к людям! Хочешь быть мудрей? —
Не делай больно мудростью своей.
С обидчицей — Судьбой воюй, будь дерзок,
Но сам клянись не обижать людей!
که معادل انگلیسیاش میشود این:
Be gentler to the people! You want to be wise? -
Do not do to hurt their wisdom.
With the fate of the offender-voyuy, be bold,
But he will make you swear not to offend people!
طبیعتا چنین مضمونی در اشعار و اندیشۀ خیام سراغ نداریم و مواردی که در رباعیات خیام به «مردم» و «خلق» اشاره شده، چیزهایی از این قبیل است:
از من رمقی به سعی ساقی ماندهاست
وز صحبت خلق، بیوفاقی ماندهاست
از بادهٔ دوشین قدحی بیش نماند
از عمر ندانم که چه باقی ماندهاست
یا
هان کوزهگرا بپای اگر هشیاری،
تا چند کنی بر گل مردم خواری؟
انگشتِ فریدون و کفِ کیخسرو،
بر چرخ نهادهای، چه میپنداری؟
شعر مورد اشارۀ پوتین، از ترجمۀ خیام به روسی توسط ایوان تِخورژِفسکی (Tkhorzhevskiy) در سال ۱۹۲۸ است. او رباعیات را از ترجمۀ انگلیسی معروفِ خیام توسط ادوارد فیتزجرالد برگردانده بود (البته قبل و بعد از او ترجمههایی از خیام، از فارسی به روسی هم انجام شده). آنطور که نوشتهاند، تخورژفسکیِ شاعر، علاوه بر برگردان رباعیهای انگلیسی فیتزجرالد، خودش هم اشعاری را با الهام از اندیشههای خیام به مجموعه اضافه کرد. (goo.gl/Z7Jp76) این، از تعداد رباعیات کتاب هم پیداست. ویرایش اول کتاب فیتزجرالد در ۱۸۵۹ شامل ۷۴ رباعی بود که در ویرایشهای بعدی به ۱۰۱ رباعی رسید، اما رباعیات کتاب تورژوسکی ۱۹۴ شعر هستند. البته در اصل خود فیتزجرالد هم از این کارها کرده بود. طبق تحقیقی که خانم روشنک بحرینی (در رباعیات خیام دوزبانه، نشر هرمس، ۸۲) انجام داده از ۷۴ رباعی ویرایش اول ترجمۀ ادوارد فیتزجرالد، برای ۶ رباعی معادلی در شعر خیام پیدا نمیشود و صرفاً میشود گفت الهامگرفته از افکار خیام هستند. به علاوه که ۴۴ رباعی فیتزجرالد هم ترکیبی از دو یا چند رباعی است. در واقع فیتزجرالد در ترجمۀ رباعیات، آنها را بازسرایی کرده است. مثلا این رباعی از ترجمۀ فیتزجرالد:
Myself when young did eagerly frequent
Doctor and Saint, and heard great Argument
about it and about: but evermore
Came out by the same door as in I went.
ترکیبی است از دو رباعی. شروع رباعی فیتزجرالد از این رباعی معروفِ خیام آمده:
یک چند به کودکی به استاد شدیم
یک چند به استادی خود شاد شدیم
پایان سخن شنو که ما را چه رسید
از خاک در آمدیم و بر باد شدیم
اما پایانش از یک رباعی دیگر است که اصلاً رباعی خیام هم نیست و برای مولانا است:
بازی بودم پریده از عالم راز
تا بو که برَم رَه ز نشیبی به فراز
اینجا چه نیافتم کسی محرم راز
زآن در که بیامدم برون رفتم باز
خلاصه که این وسط نقش مترجمها در پند و اندرز دادن به آقای پوتین بیشتر از خود خیام است!
@ehsanname